به نام خدا

 

 

داستانها :

 

 

1-   سوره هود موجب پيري زودرس و ناراحتي پيامبر اكرم(ص)

عنوان     سوره هود موجب پيري زودرس و ناراحتي پيامبر اكرم(ص)

خلاصه  مفاهيم سوره هود چنان بر پيامبر تأثير گذاشت كه ايشان را به سرعت پير و شكسته كرد.

حكايت    آنچه از تواريخ و روايات استفاده مي شود٬ اثري كه آيات شريفه سوره هود بر پيغمبر اكرم(ص) گذاشت از آيات ديگر قرآني بيشتر بود. اين آيه پيامبر(ص) را از پا در آورد و بيش ترين تأثير را روي آن حضرت گذاشت.ابن عباس مي گويد: فرود نيامد بر پيغمبر(ص) در همه قرآن٬ آيه اي كه بر آن حضرت سخت تر و مشكل تر از اين باشد.(1) مي گويند به پيامبر گفته شد: چه زود پيري به سراغ شما آمد و آثار شكستگي در شما پديدار گرديد. (2) پيامبر(ص) فرمود: شيبني سورة هود؛ سوره هود مرا پير كرد.» يكي از دانشمندان معاصر، در كتابي كه در موضوع پايداري نوشته است، مي گويد: از ابو عبدالرحمان نيشابوري نقل شده: شنيدم ابو علي شَبَوي مي گفت: پيغمبر را در خواب ديدم. عرض كردم از شما نقل شده فرموده ايد، سوره هود پيرم كرد، چه چيز از سوره هود شما را پير كرد؟ آيا داستان هاي پيامبران و هلاك امت ها موجب پيري شما شد؟فرمود: نه٬ ولي گفتار خداوندا سْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ؛ (پايداري كن، همان گونه كه به تو امر شد)، مرا پير كرد.(3)

پاورقي   1. ما نزلت علي رسول الله(ص) في جميع القرآن آيه اشد و اشق عليه من هذه الآية (مجمع البيان). 2. ما اسرع الشيب اليك؟ 3. نمونه هايي ازتأثير و نفوذ قرآن، ص 80.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    279 ـ 281

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

2- دستگيري و شهادت سعيد بن جبير توسط حجاج

عنوان     دستگيري و شهادت سعيد بن جبير توسط حجاج

خلاصه  حجاج ستمگر، سعيد بن جبير (از بزرگان تابعين) را دستگير و به شهادت رساند.

حكايت    سعيد بن جُبير از بزرگان تابعين (طبقه پس از پيغمبر (ص)) بود. سعيد در فقه، تفسير قرآن و ساير فنون ديني مهارت كامل داشت و از خواص حضرت علي ابن الحسين(ع) به شمار مي رفت. وي يكي از پنج نفري بود كه در آن روزگار تاريك در تشيع و ارادت به آن حضرت ثابت ماند. ايمان قوي و روح بزرگ و پايداري او در دوستي خاندان پيغمبر و شخص اميرمؤمنان(ع) ضرب المثل است. امام صادق(ع) درباره او فرمود: علت شهادت سعيد بن جبير اين بود كه به امام سجاد (ع) ارادت مي ورزيد. چون حَجّاج از راز و عقيده وي آگاه گشت٬ به جاسوسان خود دستور داد او را تعقيب كنند و دستگير كرده، نزد وي ببرند. سعيد مجبور به فرار شد و مدتي به اصفهان٬ حوالي قم و آذربايجان رفت. سپس در لشكر عبدالرحمن بن اشعث كه عليه حجاج قيام كره بود رفت٬ ولي آنها شكست خوردند و سعيد به مكه رفت. در زمان حكومت خالد بن عبدالله قصري٬ دستگير و نزد حجاج فرستاده شد. سعيد را وارد كوفه كرده و به درخواست او به خانه اش بردند. با ورود وي همه قاريان قرآن و دانشمندان كوفه به ديدارش شتافتند. سعيد نيز از فرصت استفاده كرد و در حالي كه لبخند بر لب داشت٬ شروع به نقل حديث كرد. آن گاه او را به شهر واسط واقع در نزديكي بغداد كه در آن حجاج در آنجا اقامت داشت٬ آوردند. حجاج از ديدن سعيد كه مدت ها متواري شده بود و مأمورين او همه جا در جستجوي وي بودند سخت بر آشفت و پرسيد: نامت چيست؟ سعيد: نامم سعيد بن جبير است. حجاج: نه٬ تو شقي بن كسيري.(1) سعيد: مادرم بهتر مي دانست كه مرا سعيد ناميد. حجاج: تو و مادرت هر دو بدبخت هستيد. سعيد: تنها ذات پاك خداوند عالم به غيب است. حجاج: من تو را در همين دنيا به آتش دوزخ مي افكنم. سعيد: اگر مي دانستم اين كار به دست توست٬ تو را خدا مي دانستم. حجاج: عقيده تو درباره محمد(ص) چيست؟ سعيد: محمد(ص) پيغمبر رحمت است. حجاج: چرا نمي خندي؟ سعيد: كسي كه از خاك آفريده شده و مي داند خاك هم در آتش مي سوزد٬ چرا بخندد. حجاج: پس چرا ما مي خنديم؟ سعيد: براي اين  است كه دل هاي شما به هم صاف نيست. حجاج: اين را بدان در هر حال تو را خواهم كشت. سعيد: در اين صورت من سعادتمند خواهم بود٬ چنان كه مادرم نيز مرا سعيد ناميده است. حجاج: مي خواهي تو را چگونه بكشم؟ سعيد: اي بدبخت٬ تو خود را بايد طرز آن را انتخاب كني؛ به خدا هر گونه امروز مرا بكشي، فرداي قيامت به همان گونه كيفر مي بيني. حجاج: مي خواهي تو را ببخشم؟ سعيد: اگر اين بخشودگي از سوي خداست، مي خواهم٬ ولي از تو نمي خواهم. حجاج جلاد را خواست و دستور داد كه طبق معمول، سعيد را در جلوي او سر ببرند. جلاد، دست هاي سعيد از پشت بست، چون خواست او را گردن بزند زند٬ سعيد اين آيه قرآن را خواند: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ؛ من روي خود را به سوي كسي گردانيدم كه آسمان ها و زمين را آفريد. من به او ايمان دارم و از مشركان نيستم.»(انعام: 79) حجاج: روي او را از سمت قبله، به سوي ديگر بگردانيد. هنگامي كه روي او را برگردانيدند٬ سعيد گفت: «فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ؛ هر جا روي بگردانيد، باز به سوي خداست.»(بقره: 114) حجاج: او را به رو بخوابانيد٬ همين كه سعيد را به رو خوابانيدند٬ سعيد گفت: «مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَى؛ شما را از خاك آفريديم و به خاك باز مي گردانيم و بار ديگر از خاك بيرون مي آوريم.»(طه: 55)حجاج: معطل نشويد٬ زودتر او را بكشيد. سعيد كه دم واپسين خود را احساس كرد، گفت: اشهد أن لآ اله الا الله و أَشهد انَّ محمداً عَبدُهُ وَ رَسوله. سپس گفت: خداوندا٬ به حجاج مهلت مده كه پس از من كسي ديگر را بكشد. با اين سخن٬ سر آن مرد بزرگ و با ايمان از تن جدا كردند. سعيد در آن هنگام 49 سال داشت.پس از شهادت سعيد٬ حال حجاج دگرگون شد و دچار اختلال حواس گرديد. پانزده روز بيشتر زنده نبود و در اين مدت، فرصت نيافت كسي را بكشد. چون به خواب مي رفت، مي ديد سعيد با حالي خشمگين به وي حمله مي كند و مي گويد: اي دشمن خدا٬ گناه من چه بود؟ چرا مرا كشتي؟ حجاج هنگام مرگ به سختي جان داد. گاهي بيهوش مي شد و زماني به هوش مي آمد٬ پي در پي مي گفت: مرا با سعيد بن جبير چه كار بود؟(2)

پاورقي   1. سعيد به معني سعادتمند و جبير يعني التيام يافته و نيز شقي به معني بي سعادت و كسير به معني شكسته است. 2. مروج الذهب، چاپ مصر٬ ج 3، ص 173؛ كامل ابن اثير، چاپ مصر٬ ج 4، ص 130؛ داستان هاي اسلامي، ص 3.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    248 ـ 252

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

3- مورد پرسش قرار گرفتن نعمت ولايت و محبت ائمه(ع) در آخرت

عنوان     مورد پرسش قرار گرفتن نعمت ولايت و محبت ائمه(ع) در آخرت

خلاصه  امام رضا(ع)، كليه نعمت ها در قرآن را، دوستي خاندان رسالت تفسير كرد.

حكايت    ابوذكران مي‌گويد: ابراهيم بن عباس، نويسنده اهوازي مي گويد: با جمعي در خدمت امام رضا(ع) در خراسان بوديم. آن حضرت فرمود: در دنيا٬ نعمت حقيقي وجود ندارد.يكي از فقها كه در آن مجلس حاضر بود٬ گفت: قرآن مي فرمايد: « ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ؛ پس در روز قيامت، از شما از نعمت هايي كه داشته ايد٬ پرسش خواهيد شد.»(تكاثر: 8) آن گاه گفت: آب خنك از نعمت هايي است كه خدا از آن پرسش مي كند.امام رضا(ع) با صداي بلند به او فرمود: شما اين گونه تفسير مي كنيد و نعيم را به چند چيز معني مي كنيد.طايفه اي از شما گويند منظور٬ آب خنك است، شماري از شما گويند، منظور غذاي پاكيزه است و گروهي از شما مي گويند: منظور٬ خواب آرام بخش است.آن گاه فرمود: ولي پدرم (امام كاظم(ع)) از پدرش امام صادق(ع) نقل كرد٬ كه عده اي از شما همين اقوال را در تفسير اين آيه در خدمت امام صادق(ع) بيان كردند. آن حضرت خشمگين شد و فرمود: خداوند در مورد آنچه بر بندگانش تفضل فرموده پرسش نمي كند و به آنچه داده، منت نمي گذارد. منت گذاردن بندگان بر يكديگر ناپسند است٬ بنابراين چگونه اين صفت (منت نهادن) ناپسند، به آفريدگار جهان نسبت داده مي شود؟منظور از نعيم (نعمت ها)، دوستي خاندان رسالت و مقام رهبري ماست كه خداوند پس از توحيد و نبوت٬ از آن پرسش مي كند» زيرا هر گاه بنده اي به اين نعمت (ولايت) وفادار باشد٬ نعمت بهشت را كه بي پايدار است٬ نصيب او قرار مي دهد. آنگاه فرمود: پدرم از پدرانش و آنها از علي(ع) نقل كردند كه گفت: رسول خد(س) به من فرمود: نخستين چيزي كه خداود بعد از مرگش از بنده‌اش، از او سؤال مي‌كند گواهي بر توحيد و رسالت پيامبر اسلام(ص) و ولايت و امامت توست، كسي كه پاسخ صحيح داد و معتقد به توحيد و نبوّت پيامبر(ص) بود و ولايت علي(ع) را قبول داشت، بسوي نعمت‌هايي هميشگي‌ است روانه مي‌گردد. ابوذكران روايت كننده حديث فوق مي‌گويد: من به حديث بي‌توجه بودم و به لغت شناسي و سرودن و جمع‌آوري اشعار سرگرم شده بودم. شبي در عالم خواب پيامبر اكرم(ص) را ديدم، مردم به او سلام مي‌كردند و آن حضرت، جواب يك يك آنا را مي‌داد، من جلو رفتم و سلام كردم، جواب سلام مرا نداد، عرض كردم: يا رسول الله، مگر من از امّت تو نيستم؟ فرمود آري، ولي حديث نعيم (حديث فوق) را كه از ابراهيم شنيده‌اي براي مردم بازگو كن(1) (معلوم شد كه بي‌توجّهي ابوذكران به نقل اين حديث شريف، موجب شده كه رسول خدا(ص) جواب سلام او را ندهد.)

پاورقي   1. عيون اخبارالرضا. ج 2، ص 129.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    238 و 239

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

4- عداوت وليد بن مغيره با پيامبر و اسلام و سحر و جادو خواندن آيات قرآن

عنوان     عداوت وليد بن مغيره با پيامبر و اسلام و سحر و جادو خواندن آيات قرآن

خلاصه  وليد كه سخت تحت تأثير كلام پيامبر(ص) قرار گرفته بود براي تخريب پيامبر آنها را سحر معرفي كرد.

حكايت    سال هاي آغاز بعثت پيامبر اسلام(ص)٬ در مكه، شخصي به نام وليد بن مُغَيره بود كه در حجاز و اطراف آن به عنوان رييس زيرك و هوشمند عرب شهرت داشت. و مردم در اختلافات خود به او مراجعه مي كردند و دادرسي او را مي پذيرفتند.وليد به جز موقعيت اجتماعي٬ از سرمايه داران آن روزگار نيز بود. ده نفر از غلامان او٬ همواره با پول هاي كلان او به تجارت، ربا خواري و افزايش ثروت او از راه هاي گوناگون مي پرداختند.روزي اهل قريش نزد او آمدند و به او گفتند: به نظر تو، اين گفتاري كه محمد(ص) بر زبان دارد چيست؟ آيا جادوست يا كهانت غيب گويي از راه تسخير جن و... است، يا خطبه نثر به هم پيوسته و موزون است؟وليد گفت: به من مهلت دهيد تا خودم از نزديك گفتار محمد(ص) را بشنوم و تحقيق كنم تا ببينم چيست؟ پيامبر(ص) در كنار كعبه نشسته بود٬ وليد نزد آن حضرت رفته و گفت: اي محمد(ص)٬ شعر خود را برايم بخوان.پيامبر(ص) پاسخ داد: سخن من شعر نيست٬ بلكه كلام خداست كه خداوند رسولان و پيامبرانش را با آن٬ به سوي مردم مي فرستد.وليد گفت: آن را براي من بخوان.پيامبر(ص) گفت: بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ. وقتي وليد كلمه رحمان را شنيد٬ به مسخره گفت: منظور شما از رحمان٬ همان مردي است كه در يمامه زندگي مي كند؛ تو ما را به سوي او دعوت مي كني؟ پيامبرفرمود: نه، منظورم خداي رحمان (بخشنده) و رحيم(مهربان) است.سپس پيامبر(ص) آيات آغاز سوره فصّلت را تلاوت فرمود: «فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِّثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ، اگر مشركان روي گردان شوند٬ بگو من شما را به صاعقه اي همانند صاعقه عاد و ثمود مي ترسانم.(فصلت: 13) وليد با شنيدن اين آيات٬ آن چنان تحت تأثير قرار گرفت و وحشت بر قلبش افتاد كه پوست بدنش جمع شد و موهايش راست گرديد. برخاست و به خانه اش رفت و به نزد قريش بازنگشت.قريش با خود گفتند: وليد نيز فريفته دين محمد(ص) گشت. آنها از اين حادثه بسيار غمگين شدند. ابوجهل نزد وليد رفت و گفت: اي وليد٬ ما را رسوا كردي. وليد پاسخ داد: مگر چه شده است؟ من بر دين خود باقي هستم؛ كلام بزرگ و سنگيني از محمد(ص) شنيدم كه پوست هاي بدن من  با شنيدن آن٬ جمع شد.ابوجهل: آيا شعر است؟وليد: نه.ابوجهل: آيا نثر موزون و به هم پيوسته بود؟وليد: نه٬ خطبه، گفتار پي در پي و به هم پيوسته است٬ ولي گفتار محمد(ص) جدا جداست. كلماتش به همديگر شبيه نيستند و زيبايي ويژه اي دارند.ابوجهل: آيا غيب گويي از راه تسخير جن است؟وليد: نه.ابوجهل: پس چيست؟ وليد: به من مهلت بده تا در اين باره بينديشم.فرداي آن روز٬ اهل قريش نزد وليد آمدند و گفتند: نظر تو به كجا رسيد؟وليد گفت: بگوييد كلام محمد(ص) جادوست؛ زيرا در دل هاي مردم مي نشيند و بر قلب ها چيره مي شود.خداوند آيات 11 تا 30 سوره مدّثر را در سرزنش وليد نازل كرد. (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 18، ص 186؛ حكايت هاي شنيدني، ج 5، ص 153.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    232 ـ 234

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

5- احتجاج قرآني امام سجاد(ع) با يزيد در شام

عنوان     احتجاج قرآني امام سجاد(ع) با يزيد در شام

خلاصه  حضرت سجاد(ع)جواب يزيد را با آيه‌اي از قرآن داد.

حكايت    در ماجراي اسارت امام سجاد(ع) و بازماندگان شهداي كربلا آمده، هنگامي كه آنها را به شام بردند، وقتي يزيد امام سجاد(ع) را ديد اين آيه را خواند و با آن حضرت تطبيق كرد: «وَمَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُو عَن كَثِير،ٍآنچه از مصائب دامن‌گير شما مي شود براي اعمالي است كه انجام داده ايد و خداوند بسياري از آنها را مي بخشد.»(شوري: 30)يزيد مي خواست بگويد شما مشمول اين آيه هستيد. امام سجاد(ع) فرمود: بلكه آيه ما، اين آيه است كه درباره ما نازل شده است: «مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ؛ هيچ گرفتاري در زمين و آسمان و در وجود خودتان نرسد، مگر اينكه پيش از اين در لوح محفوظ و پيش از آنكه پديد آيد، نوشته شده و اين بر خدا آسان است تا بر آنچه از شما پيش‌تر فوت شد غمگين نشويد و به آنچه خدا به شما داد٬ شاد نگرديد.»(حديد: 22 ـ 23) ما از كساني هستيم كه از آنچه از ما در گذشته درباره دنيا از دست رفته، ناراحت نيستيم و به آنچه به ما داده شده، شاد نمي باشيم.(1) به اين ترتيب امام سجاد(ع) پاسخ دندان شكني به يزيد داد.

پاورقي   1. نور الثقلين، ج 4 ٬ ص 580؛ داستان ها و پندها، ص 110.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    230 و 231

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

6- پاسخ‌هاي بهلول به هارون‌الرشيد با استفاده از آيات قرآن

عنوان     پاسخ‌هاي بهلول به هارون‌الرشيد با استفاده از آيات قرآن

خلاصه  بهلول جواب هارون را با قرآن داد و او را شرمسار كرد.

حكايت    روزي هارون بهلول (1) را خواست و او ناگزير نزد هارون آمد. هارون از او پرسيد: آيا مرا مي شناسي؟ بهلول گفت: تو كسي هستي كه اگر در مشرق زمين ستمي شود و تو در مغرب باشي، در روز قيامت بازخواست مي شوي. هارون منقلب شد و پس از چند لحظه پرسيد: روش مرا چگونه مي بيني؟ بهلول گفت: قرآن كتاب خدا در ميان ماست، روش خود را با دستورهاي آن تطبيق كن. قرآن مي گويد: نيكوكاران از نعمت هاي بهشتي بهره مندند و بدكاران گرفتار عذاب دوزخ هستند.(2)، اگر كردار تو نيك است، عاقبت به خير مي شوي وگرنه عاقبت به شر خواهي شد. هارون گفت: پس اين همه كارهاي نيك ما كجاست؟ بهلول گفت: خداوند كردار پرهيزگاران را مي پذيرد.(3)هارون: پس رحمت خدا كجاست و چه مي شود؟ بهلول: رحمت خدا به نيكوكاران است. (4) هارون: پس خويشاوندي ما با رسول خدا(ص) چه مي شود؟ بهلول: در روز قيامت از عمل مي پرسند نه از خويشان. (5)هارون: پس شفاعت پيامبر(ص) چه مي شود؟ بهلول: شفاعت رسول خدا(ص) بستگي به اجازه خدا دارد.(6)هارون: آيا حاجتي داري تا برآورم؟ بهلول: حاجتم اين است كه مرا بيامرزي و اهل بهشت گرداني. هارون: برآوردن چنين حاجتي از دست من خارج است، ولي شنيده ام٬ بدهكار هستي٬ خواستم بدهكاري تو را ادا كنم. بهلول: اگر راست مي گويي اموال مردم را به صاحبانش برگردان. تو كه خودت بدهكار هستي، با بدهكاري نمي تواني رفع بدهكاري كني. هارون: آيا مي خواهي دستور دهم همه روزه تا آخر عمر معاش روزانه تو را بدهند؟ بهلول: اي هارون، من و تو هر دو بنده خدا هستيم٬ صاحب ما آن خدايي كه روزي تو را تأمين مي كند، مرا فراموش نمي كند. (7)

پاورقي   1. بهلول از شاگردان هوشمند و آزاده مكتب امام كاظم(ع) و امام صادق(ع) و همچنين از خويشاوندان هارون بود، به همين جهت او را با اينكه دشمن دستگاه هارون بود٬ نكشتند. 2. إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِي نَعِيمٍ وَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ. (انفطار: 14-15). 3. إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ: (مائده: 27). 4. إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ. (اعراف: 56). 5. فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءلُونَ. (مؤمنون: 101). 6. يَوْمَئِذٍ لَّا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلًا: (طه: 108). 7. عنوان الكلام: ص 206.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    223 و 224

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

7- تبيين حد سارق توسط امام جواد(ع) در برابر ساير فقها و خليفه عباسي

عنوان     تبيين حد سارق توسط امام جواد(ع) در برابر ساير فقها و خليفه عباسي

خلاصه  امام جواد(ع) حد سرقت را، قطع چهار انگشت دزد دانست.

حكايت    معتصم عباسي در مجلسي كه فقهاي اهل سنت نيز در آن جمع بودند٬ پرسيد: دست دزد را از كجا بايد بريد؟بعضي گفتند: از مچ و به آيه تيمم استدلال كردند.بعضي ديگر گفتند: از مرفق و به آيه وضو استدلال كردند.معتصم از امام جواد(ع) در اين باره توضيح خواست. حضرت نخست از او در خواست كرد از پرسش خود صرف نظر كند، ولي معتصم اصرار كرد.فرمود: آنچه آنها گفتند، اشتباه است، تنها بايد چهار انگشت از مفصل انگشتان بريده شود و كف دست و انگشت شصت باقي بماند. هنگامي كه معتصم دليل را جويا شد٬ امام به كلام پيغمبر(ص) كه سجود بايد بر هفت عضو باشد: پيشاني٬ كف دست ها٬ زانو ها و پاها استدلال كرد و سپس افزود: اگر از مچ يا مفرق بريده شود، دستي براي او باقي نمي ماند كه سجده كند؛ در حالي كه خداوند امر فرموده: اعضاي هفت گانه ويژه خداست(1) و آنچه مخصوص خداست، نبايد قطع شود. اين سخن اعجاب‌انگيز معتصم را شگفت زده كرد و دستور داد پس از آن بر طبق حكم آن حضرت، دست دزدان را از مفصل چهار انگشت ببرند.(2)

پاورقي   1. وَ إِنَّ المَساجِدُ لِلّه. 2. تفسير نمونه، ج 25، ص 125.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    213 و 214

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

8- استناد امام صادق(ع) به آيه‌اي از قرآن در مورد صله رحم براي آشتي با يكي از اقوام

عنوان     استناد امام صادق(ع) به آيه‌اي از قرآن در مورد صله رحم براي آشتي با يكي از اقوام

خلاصه  بين امام صادق و عبدالله بن حسن بر سر موضوعي بحث درگرفت و هر دو با ناراحتي از هم جدا شدند، ولي با خواندن آيه‌اي توسط امام در روز بعد عبدلله حقيقت را شناخت و مجدداً آشتي كردند.

حكايت    صفوان جمال مي گويد: بين امام صادق(ع) و عبداله بن حسن سخني به تندي به ميان آمد، به گونه اي كه سر و صدا بلند شد و مردم جمع شدند. شب بود٬ آنها با اين وضع٬ از هم جدا شدند (گويا عبدالله مي خواست از امام صادق(ع) براي پسرش محمد بن عبدالله براي قيام بر ضد طاغوت زمان بيعت بگيرد٬ ولي امام صادق(ع) به جهت بعضي مسائل٬ حاضر به آن بيعت نبود).(1) صفوان مي گويد: صبح آن شب براي انجام كاري٬ از خانه بيرون آمدم٬ ديدم امام صادق(ع) در خانه عبدالله بن حسن(ع) ايستاده است و مي فرمايد: اي كنيز٬ به ابو محمد(عبدالله بن حسن) بگو بيايد. كنيز رفت و خبر داد و عبدالله از خانه بيرون آمد٬ همين كه چشمش به چهره امام صادق(ع) افتاد عرض كرد: اي ابا عبدالله٬ چرا صبح زود به اينجا آمده اي؟ امام صادق(ع) فرمود من ديشب آيه اي از قرآن را خواندم كه آن آيه مرا پريشان ساخت. عبدالله پرسيد: كدام آيه؟ امام صادق(ع) فرمود: اين آيه: صاحبان انديشه، كساني هستند كه پيوندهايي را كه خداوند به آن امر كرده است برقرار مي دارند و از پروردگارشان مي ترسند و از بدي حساب (روز قيامت) بيم دارند.(2) عبدالله بن حسن(ع) گفت: راست فرمودي، گويا اين آيه را در كتاب خدا قرآن٬ هرگز نخوانده بودم٬سپس دست بر گردن هم نهادند و گريه كردند. (3) به اين ترتيب، امام صادق(ع) به آيه قرآن و دستور آن احترام گذاشت و با خواندن آن٬ پسر عموي خود (عبدالله بن حسن) را از خواب غفلت بيدار كرد و هر دو آشتي كردند.

پاورقي   1. اصول كافي، ج 1٬ ص 15. 2. وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الحِسَابِ. 3. اصول كافي، ج 2٬ ص 155 (باب صلة الرحم، حديث 22).

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    207 و 208

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

9- تأثير قرائت قرآن و نماز مسلمانان بر يك زن مسيحي

عنوان     تأثير قرائت قرآن و نماز مسلمانان بر يك زن مسيحي

خلاصه  زني مسيحي پس از مشاهده نمازگزاران و قرائت قرآن تعدادي ملسمان به امامت «سيد قطب» شديداً تحت تاثير قرار گرفته و صوت قرآن را صوتي الهي و قدسي مي‌خواند.

حكايت    سيد قطب مفسر معروف مي گويد:من از حوادثي كه براي ديگران واقع شده سخن نمي گويم٬ تنها حادثه اي را بيان مي كنم كه براي خود من واقع شد و شش نفر ناظر آن بودند. ما شش نفر مسلمان بوديم كه با يك كشتي مصري٬ اقيانوس را به سوي نيويورك مي‌پيموديم. مسافران كشتي 120 مرد و زن بودند و در ميان مسافران جز ما كسي مسلمان نبود. روز جمعه به اين فكر افتاديم كه نماز جمعه را قلب اقيانوس و بر روي كشتي برپا كنيم. ما علاوه بر اقامه فريضه مذهبي٬ مايل بوديم يك حماسه اسلامي در برابر يك مبشر مسيحي در داخل كشتي نيز دست از برنامه هاي تبليغاتي خود بر نمي داشت٬ بيافرينيم٬ به ويژه كه او حتي مايل بود ما را هم به آيين مسيحيت دعوت كند. من (سيد قطب) به خواندن خطبه نماز جمعه و امامت پرداختيم. پس از پايان نماز٬ گروه بسياري از مسيحيان نزد ما آمدند واين موفقيت را به ما تبريك گفتند. در ميان اين گروه٬ خانمي بود كه پس از آن فهميديم يك زن مسيحي اهل يوگسلاوي است. او فوق العاده تحت تأثير نماز ما قرار گرفت، به انداز‌ه‌اي اشك از چشمانش سرازير بود و قادر به كنترل خويش نبود. او به زبان انگليسي ساده و آميخته با تأثر شديد و خضوع و خشوع خاصي گفت. روحاني شما به چه لغتي با شما سخن مي گفت: ما به او فهمانديم اين برنامه اسلامي، يعني نماز را هر مسلماني مي تواند انجام دهد. سرانجام به او گفتيم كه ما با لغت عربي صحبت مي كرديم. او گفت: اگر چه من يك كلمه از مطالب شما را نفهميدم٬ ولي به وضوح فهميدم كه در لابه لاي خطبه شما جمله هايي وجود داشت كه از بقيه ممتاز بود و داراي آهنگ فوق العاده مؤثر و عميقي بود. آن‌چنان كه لرزه بر اندام من مي انداخت و فكر مي كنم امام شما، به هنگامي كه اين جمله ها را بيان مي كرد، مملو از رو ح القدس بوده است. متوجه شديم اين جمله ها همان آياتي از قرآن بودند كه من در هنگام خطبه و در نماز آنها را مي خواندم.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    204

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

10- عوامل هلاكت و آثار ترك انفاق و جهاد در تفسير آيه‌اي از قرآن

عنوان     عوامل هلاكت و آثار ترك انفاق و جهاد در تفسير آيه‌اي از قرآن

خلاصه  ابوايوب انصاري با تفسير آيه 159 بقره، علل و عوامل هلاكت را از ديد قرآن، بيان كرد.

حكايت    اسلم بن عمران ‌مي‌گويد: براي فتح قسطنطنيه (استامبول) آن شهر‌ را محاصره كرده بوديم. عقبة بن عامر٬ فرمانده لشكر اسلامي مصر و فضالة بن عبيد فرمانده لشكر شام بود لشكر عظيمي از ارتش روم براي مقابله با ما به صحنه آمد و ما صف هاي ارتش خود را آراستيم. در اين ميان يكي از مسلمانان فرياد زند: سبحان الله٬ اين مسلمان با دست خويش خود را به هلاكت افكند.(1)  ابو ايوب انصاري٬ از صحابه رسول خدا(ص) در آنجا حضور داشت برخاست و گفت: وقتي خداوند٬ دل پيامبر را قوت و شوكت بخشيد و ياران بسيار پيدا كرد٬ بعضي از ما پنهاني به بعضي ديگر مي گفتند: اموال ما در راه پيامبر(ص) تباه شد٬ خداوند اسلام را پيروز كرد و داراي پيروان بسيار كرد٬ اگر ما اموال خود را براي خود نگه مي داشتيم٬ امروز به وسيله آن٬ كمبودهاي خود را جبران مي‌كرديم. در اين هنگام آيه 195 سوره بقره در رد اين طرز تفكر نازل گرديد. خداوند سخن سري ما را در مورد افسوس خوردن در مورد انفاق مال، رد كرد و فرمود:و در راه خدا انفاق كنيد و خود را با دست خويش (در مورد افراط يا تفريط در انفاق) به هلاكت نيفكنيد و نيكوكار باشيد كه خداوند نيكوكاران را دوست دارد.(2) بنابراين هلاكت در انباشتن اموال و ترك انفاق و يا جنگ است. (3)به اين ترتيب منظور از آيه مذكور٬ هلاكت در مورد انفاق نكردن در راه خدا (و يا طبق بعضي از اقوال٬ زياده روي در انفاق و يا هر دو امر است) نه جنگيدن با دشمن. پس قهرمانانه به قلب دشمن زدند و دشمن را ترسانده و به عقب راندند٬ تا مقدمه اي بر يورش دليرانه دسته جمعي ساير مسلمانان گردند.

پاورقي   1. با اينكه در آيه 195 سوره بقره مي خوانيم: وَلاَ تُلْقُواْ بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ... و با دست خويش٬ خود را به هلاكت نيفكنيد. 2. وَأَنفِقُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ تُلْقُواْ بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَأَحْسِنُوَاْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ. 3. الدر المنثور (مطابق نقل تفسير الميزان، ج 2 ٬ ص 74 )؛ حكايت هاي شنيدني، ج 4 ٬ ص 63.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    202 و 203

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

11- ايمان آوردن گروهي از جنيان به پيامبر اكرم(ص)

عنوان     ايمان آوردن گروهي از جنيان به پيامبر اكرم(ص)

خلاصه  اهل طائف دعوت پيامبر براي قبول اسلام را نپذيرفتند، ولي طائفه‌اي از جن با شنيدن آياتي از قرآن مسلمان شدند.

حكايت    رسول خدا(ص) از مكه به سوي بازار عُكّاظ در طائف آمد. زيد بن حارثه نيز با ايشان بود. سفر او براي اين بود كه مردم را به اسلام دعوت كند٬ ولي هيچ كس به دعوت او پاسخ نگفت. به ناچار به سوي مكه بازگشت تا به محلي رسيد كه آنجا را وادي جن مي ناميدند. حضرت در دل شب در آنجا به تلاوت قرآن پرداخت. جمعي از طايفه جن از آنجا مي گذشتند٬ هنگامي كه قرائت قرآن پيامبر(ص) را شنيدند، گوش فرا دادند و به يكديگر گفتند: ساكت باشيد. هنگامي كه تلاوت حضرت پايان يافت٬ آنها ايمان آوردند و به عنوان مبلغاني به سوي قوم خود آمدند و آنان را به اسلام دعوت كردند. گروهي از آنان ايمان آوردند و با هم خدمت پيامبر(ص) رسيده و حضرت تبليغ اسلام را به آنان ياد داد. (1)

پاورقي   1. تفسير نمونه، ج 21، ص 365.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    201

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

12- صلوات و رحمت خداوند بر مصيبت ديده صبور و هدايت شده بودن وي

عنوان     صلوات و رحمت خداوند بر مصيبت ديده صبور و هدايت شده بودن وي

خلاصه  شخصي در مرگ فرزندش، با مراجعه به قرآن و تأسي به آيه استرجاع خود را تسكين داد.

حكايت    شهيد ثاني٬ بزرگ ترين استوانه فقهي شيعه مي گويد: مُطرف فرزندي به نام عبدالله داشت كه درگذشت. مطرف خود را خوش بو كرده٬ لباس هاي عالي و فاخر پوشيد و بيرون آمد و در كنار نزديكان و بستگان نشست.آنان از ديدن اين منظره به خشم آمدند و گفتند: چه وقت اين كارهاست؟با ناراحتي گفتند: عبدالله درگذشته و تو عطر مي زني؟ او پاسخ داد: آيا براي اين حادثه، زبون و خوار گردم. با آنكه خداوند در برابر آن، سه خصلت نيكو و سه امتياز عالي به من داده كه از دنيا و آنچه در آن است در نزد من بهتر است. او خود فرموده: « الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ أُولَـئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَـئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ؛ كساني كه اگر به آنها مصيبتي برسد مي گويند: ما از خداييم و به سوي او باز مي گرديم. از سوي خدا درود بر آنها باد و آنها هدايت يافتگانند.»(بقره« 156 و 157) پس در برابر اين مصيبت سه امتياز دارم: يكي صلوات پروردگار٬ دوم رحمت او و سوم اينكه در خيل هدايت شدگانم. (1)

پاورقي   1. مسكن الفواد، ص 38.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    200

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

13- توصيه امام باقر(ع) به قتاده براي تفسير صحيح قرآن

عنوان     توصيه امام باقر(ع) به قتاده براي تفسير صحيح قرآن

خلاصه  امام باقر(ع) روش صحيح تفسير قرآن را به قتاده آموخت.

حكايت    زيد شهام مي گويد: قتادة بن دعامة بر حضرت امام محمد باقر(ع) وارد شد. حضرت به او فرمود: اي قتاده، تو فقيه اهل بصره هستي؟ قتاده: مردم چنين مي گويند. امام (ع): مي گويند تو تفسير قرآن مي كني. قتاده: بلي. امام(ع): با آگاهي يا جهل؟ قتاده: البته٬ با عمل و آگاهي. امام (ع): پس اگر از روي علم٬ تفسير مي كني؛ پرسشي از تو دارم. قتاده: بفرماييد. امام(ع): درباره گفتار خدا در قرآن در سوره سبا توضيح شده كه مي فرمايد: و تقدير كرديم در آن٬ سير و گردش را٬ شب و روز گردش كنيد كه در ايمني هستيد. قتاده: مقصود آيه٬ كسي است كه با توشه و مركب و مال حلال به سوي خانه خدا حركت كند اين شخص ايمن است تا هنگامي كه نزد اهل بيت خود برگردد. امام(ع): قتاده٬ تو را به خدا سوگند مي دهم٬ آيا مي داني كه گاهي مردي با توشه و مركب و مال حلال به سوي خانه خدا مي رود و دچار دزدان مي شود و نفقه راهش از بين مي رود و با ضربتي نابود مي گردد. قتاده گفت: خدا مي داند كه درست مي فرماييد. امام(ع): واي بر تو قتاده٬ اگر قرآن را به رأي خود تفسير كني، خود و ديگران را به هلاكت مي بري و اگر تفسير آن را از كساني مي گيري، باز خود و ديگران را در هلاكت مي افكني. واي بر تو قتاده٬ مقصود آيه كسي است كه با توشه و مركب و مال حلال به سوي زيارت خانه خدا مي رود و به حق ما عارف و آگاه باشد. به خدا٬ ما مورد دعاي ابراهيم(ع) هستيم و كسي كه در حج، دلش به سوي ما باشد، حج او مقبول خواهد شد و گرنه پذيرفته نخواهد شد. قتاده٬ اين چنين كسي از عذاب جهنم در قيامت مصون خواهد بود. قتاده گفت: به خدا تفسير نمي كنم، مگر با اين روش. امام(ع): واي بر تو قتاده٬ كسي قرآن را مي فهمد كه مخاطب آن است. (1)

پاورقي   1. هفده تا گفتار، علوم قرآني، ص 111.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    188 و 189

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

14- به تلاوت پيامبر(ص) گوش دادن ابوجهل و اخنس و ابوسفيان

عنوان     به تلاوت پيامبر(ص) گوش دادن ابوجهل و اخنس و ابوسفيان

خلاصه  سه تن از سران كفر براي شنيدن قرآن به طورمخفيانه به اطراف خانه پيامبر(ص) مي‌رفتند.

حكايت    زهري مي گويد: پيامبر(ص) شب ها تلاوت قرآن مي فرمود٬ شبي چند تن از سران شرك مانند ابو سفيان، ابو جهل و اَخنَس بن شُرَيق به اطراف خانه پيامبر(ص) آمدند تا آيات دل‌نشين قرآن را بشنوند. هيچ كدام از ديگري خبر نداشت. هنگام فجر يكديگر را ديدند. همديگر را سرزنش كردند كه اگر مردم از اين كارشان آگاه شوند، در حالي كه خيلي بد خواهد شد. قرار گذاشتند ديگر اين كار را تكرار نكنند و براي شنيدن آيات قرآن نيايند، ولي نتوانستند و دوباره آمدند و باز از يكديگر سرزنش شنيدند. (1)

پاورقي   1. السيرة النبويه، ج 1، ص 276.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    187

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

15- عبادات امام سجاد(ع) و تدبر ايشان در خلقت آسمانها و زمين

عنوان     عبادات امام سجاد(ع) و تدبر ايشان در خلقت آسمانها و زمين

خلاصه  امام سجاد(ع) نيمه شبي تا اذان صبح رو به آسمان باقي ماند و به تفكر و انديشه در خلقت آسمانها و زمين پرداخت.

حكايت    زمخشري در ربيع الابرار آمده است: شبي حضرت علي بن الحسين(ع) براي عبادت برخاست. در آن هنگام آب وضو برايشان حاضر كردند. آن حضرت دست در ظرف آب كرد تا وضو بگيرد. در اين ميان سر را بالا كرده، نظر به آسمان و ماه و ستارگان انداخت و به انديشه در آفرينش آنها مشغول شد. اين حالت همچنان ادامه يافت تا صبح فرا رسيد. مؤذن اذان گفت؛ در حالي كه هنوز دست مبارك امام(ع) در ظرف آب بود.(1)

پاورقي   1. رياض الصالحين، ص 226؛ سيماي عبدالرحمان در قرآن، ص 161.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    183

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

16- سرزنش كردن امام صادق(ع) ابوبصير را به خاطر شوخي با نامحر

عنوان     سرزنش كردن امام صادق(ع) ابوبصير را به خاطر شوخي با نامحرم

خلاصه  ابوبصير به خاطر شوخي با نامحرم مورد سرزنش امام باقر(ع) قرار گرفت.

حكايت    ابوبصير(ره) مي گويد: در كوفه بودم. به يكي از بانوان درس قرائت قرآن مي آموختم. روزي در يك مورد با او شوخي كردم. مدت ها گذشت. تا در مدينه خدمت امام باقر(ع) رسيدم٬ آن حضرت مرا مورد سرزنش قرار داد و گفت: كسي كه در جاي خلوت گناه كند٬ خداوند نظر لطفش را از او بر مي گرداند. اين چه سخني بود كه به آن زن گفتي؟ از شدت شرم سر در گريبان برده و توبه كردم.امام باقر(ع) به من فرمود: مراقب باش تكرار نكني. (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 46، ص 247.

شخصيت            1

راوي     0

راوي     0

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    175

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

     17-  بهره‌گيري كامل معرفتي از يك آيه قرآن

      عنوان           بهره‌گيري كامل معرفتي از يك آيه قرآن

      خلاصه        شخصي كه قصد فراگيري قرآن داشت با شنيدن يك آيه به كمال معرفت رسيد.

      حكايت          شخصي بر پيامبر (ص) وارد شد و گفت: يا رسول الله(ص)٬ به من قرآن بياموز. حضرت او را به يكي از يارانش سپرد. او دست تازه وارد را گرفت و به كناري برد. سوره زلزال را خواند و به او ياد داد تا رسيد به آيه: «فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ؛ هر كس به مقداري ذره اي خير يا شر انجام دهد جزاي آن را خواهد ديد.» آن شخص كمي انديشيد و به معلم خود گفت: آيا اين جمله وحي است؟ معلم گفت: بلي. گفت: من درس خود را از اين آيه گرفتم. اكنون كه ريز و درشت كارهاي پنهان و آشكار ما در اين جهان حساب مي شود، تكليف من روشن شد. همين جمله براي خط زندگي من كافي است و خداحافظي كرد. سپس معلم خدمت رسول خدا(ص) آمد و گفت: اين شاگرد امروز خيلي كم حوصله بود، حتي نگذاشت من بيش از يك سوره كوچك براي او بخوانم و گفت: در خانه اگر كس است، يك حرف بس است٬ من درسم را گرفتم. پيامبر(ص) فرمود: او به مقام فقاهت و شناخت عميقي كه بايد برسد٬ رسيد. (1)

      پاورقي         1. قرائتي، محسن، معاد، ص 53.

      منبع سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

      ناشر            انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     سوّم

      جلد  اوّل

      صفحه          174

      گردآورنده     حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

 

 

18- مرگ پسر فضيل عياض بر اثر شنيدن آيه عذاب

عنوان     مرگ پسر فضيل عياض بر اثر شنيدن آيه عذاب

خلاصه  علي بن فضيل، با شنيدن آيات عذاب از دنيا رفت.

حكايت    علي بن فُضَيل بن عياض، روزي در كنار كعبه، نزديك آب زمزم ايستاده بود. شنيد يكي از قاريان قرآن اين آيه شريفه را مي‌خواند: بدكاران را در روز قيامت مي بيني كه به وسيله زنجيرها جمع شده و كنار هم قرار گرفته اند٬ پيراهنشان از مس گداخته و آتشين است و صورتشان را آتش فراگرفته است. (1)علي بن فضيل تا اين آيه را شنيد، آن چنان تحت تأثير قرار گرفت كه بي هوش شد و به زمين افتاد و درگذشت. (2)

پاورقي   1. وَتَرَى الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ مُّقَرَّنِينَ فِي الأَصْفَادِ (49) سَرَابِيلُهُم مِّن قَطِرَانٍ وَتَغْشَى وُجُوهَهُمْ النَّارُ. (ابراهيم: 49 - 50). 2. روضات الجنات، حرف فاء.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    168

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

19- پاسخ امام صادق(ع) به شبهه يك بت‌پرست

عنوان     پاسخ امام صادق(ع) به شبهه يك بت‌پرست

خلاصه  امام صادق(ع) پاسخ شبهه‌اي كه طي آن يكي از بت‌پرستان با استناد به ظاهر يكي از آيات قرآن قائل به وجود دو خدا شده بود را به ابوشاكر ديصاني آموخت.

حكايت    هشام بن حكم گفت: ابو شاكر دِيصاني كه از بت پرستان بود به من گفت: در قرآن آيه اي(1) وجود دارد كه بر وجود دو خدا دلالت مي كند و من ندانستم چگونه به او پاسخ بگويم.در آن سال به زيارت خانه خدا مشرف شدم، نزد امام صادق(ع) آمدم و ماجرا را عرض كردم. حضرت فرمود: ابوشاكر كافر خبيثي است. هنگامي كه بازگشتي از او بپرس نام تو در كوفه چيست؟ مي گويد: فلان. بگو نام تو در بصره چيست؟مي گويد: فلان.پس بگو پروردگار ما نيز همين گونه است.در آسمان اله و معبود است٬ در زمين نيز اله و معبود است و نيز در هر مكان ديگر. هشام مي گويد: هنگامي كه بازگشتم به سراغ ابوشاكر رفتم واين پاسخ را دادم.او گفت: اين سخن را از حجاز آورده اي؟ (2)

پاورقي   1. وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاء إِلَهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهٌ. (زخرف: 84) 2. تفسير نمونه، ج 21، ص 132.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    163

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

 

 

 

 

 

 

20- اشاره به آزادي امام خميني از تبعيد و پيروزي نهايي ايشان در تفألي به قرآن

عنوان     اشاره به آزادي امام خميني از تبعيد و پيروزي نهايي ايشان در تفألي به قرآن

خلاصه  يكي از فضلا با هر بار دستگيري و تبعيد امام خميني(ره) به قرآن تفأل مي‌زند و هربار يك آيه در جواب مي‌آيد كه نشانه پيروزي و آزادي امام خميني است.

حكايت    از فاضل گرانقدر آقاي عراقچي همداني شنيدم كه گفت: در ماه محرم سال 1342 كه من در كبوتر آهنگ همدان منبر مي رفتم٬ انقلاب از قم به رهبري امام خميني(ره) آغاز شد٬ تا اين كه ما خبر دستگيري امام خميني(ره) را به وسيله راديو شنيديم و از اين جهت همه نگران و ناراحت شديم و من در فكر بودم اين داستان٬ آخرش به كجا مي رسد و سرنوشت ملت و كشور چه خواهد شد. به ويژه اينكه٬ عاقبت امام خميني(ره) چه مي شود٬ با اين وضعي كه پيش آمده و دستگاه جبار٬ ايشان را دستگير كرده بودند. در اين هنگان به خاطرم رسيد براي آگاه شدن از عاقبت اين كار٬ به قرآن كريم تفأل نمايم. قرآن را برداشتم٬ متوجه قادرمتعال شده و خواستم از قرآن عاقبت امر را به من نشان دهد، پس قرآن را باز كردم. ديدم در اول صفحه اين آيه مباركه است: «وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا؛ بگو حق آمد و باطل نابود شد٬ حقا كه باطل نابودشدني است.»(اسراء: 81) من از اين تفأل نيك٬ آرامش خاطر پيدا كرده و مطمئن شدم كه امام٬ آزاد خواهد شد. تا آن كه بعد از چندي در اثر فشار ملت و اقدام علما و مهاجرت علماي بزرگ شهرستان ها به تهران٬ حكومت مجبور شد امام را آزاد كند. تا آنكه مرتبه دوم٬ حضرت امام را دستگير كردند. اين دفعه ايشان را به تركيه تبعيد نمودند٬ دوباره من ناراحت شدم و قرآن را برداشتم، خواستم تفأل با قرآن بدانم كه عاقبت كار چه خواهد شد (البته اين قرآن٬  از نظر اندازه و نوع چاپ غير از قرآني بود كه در كبوترآهنگ بود) وقتي قرآن را گشودم٬ باز ديدم در اول صفحه٬ همان آيه است. «قُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا». خيالم راحت شد. دانستم كه اين دفعه نيز امام آزاد مي شود. تا اينكه پس از مدتي كه امام در تركيه بود ايشان را به نجف فرستادند. چند سالي در نجف ماند. دوباره از نجف هم اخراج شد. امام ناچار به پاريس تشريف آورد كه اين ماجرا نيز موجب فكر و خيال و ناراحتي مسلمانان بود. من دوباره به فكرم آمد كه از قرآن كمك بگيرم و به قرآن تفأل بزنم تا بدانم اين مرتبه كار امام به كجا خواهد رسيد٬ قرآن را باز كردم٬ باز ديدم در صفحه اول٬ همان آيه آمد. «قُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا»(1)

پاورقي   1. حسيني٬ سيد نعمت الله، مردان علم در ميدان عمل، مؤلف قمي٬ چاپ اول، ٬1372 ج 3 ٬ ص 271-272؛ استخاره و تفأل: ص 37.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    161 و 162

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

21- شكست مشركان در بهره‌گيري از افسانه‌هاي پيشينيان براي مقابله با قرآن

عنوان     شكست مشركان در بهره‌گيري از افسانه‌هاي پيشينيان براي مقابله با قرآن

خلاصه  شخصي براي مقابله با قرآن سعي در جلب مردم با گفتن داستان مي‌كرد، ولي بعد از چند روز شكست خورد و آيه‌اي هم در اين مورد نازل شد.

حكايت    دشمنان پيامبر اكرم(ص) از شايعه سازي و تبليغات مسموم خود نتيجه چشم گيري نگرفتند؛ زيرا مردم احساس كردند قرآن جاذبه معنوي عجيبي دارد و هرگز سخني به شيريني آن نشنيده بودند. سخنان او چنان عميق و ريشه دار است كه بر دل مي نشيند؛ از اين جهت به فكر نقشه كودكانه اي افتادند تا توجه مردم را از سوي خدا  دور كنند.(1)نضر بن حارث را كه يكي از دشمنان سر سخت رسول خدا(ص) بود برانگيختند تا مجالس عرب را با داستان هايي كه از پادشاهان ايران آموخته بود، گرم سازد؛ زيرا او تصور مي كرد علت جاذبه قرآن اين است كه از اقوام و ملل گذشته خبر مي دهد و تصريح مي كند مخالفت، آنان با فرستاده خدا٬ مايه خواري آنها شده است.پس از رفتن رسول گرامي اسلام(ص)٬ نضر در جايگاه او مي نشست و براي اينكه از مقام آن حضرت بكاهد و سخنان او را بي ارزش جلوه دهد٬ به گفتن سخنان بيهوده مي پرداخت(2) و مي گفت: اي مردم، سخنان من با گفته هاي محمد(ص) چه فرق دارد: او داستان گروهي را براي شما مي گويد كه گرفتار قهر و خشم الهي شدند٬ من هم سرگذشت عده اي را نقل مي كنم كه غرق نعمت بودند و ساليان درازي است كه بر روي زمين حكومت مي كنند. اين نقشه٬ به اندازه‌اي احمقانه بود كه بيش از چند روز ادامه نيافت و مردم از دور او پراكنده شدند.(3)آياتي در اين زمينه نازل گرديده است كه تنها به ترجمه يكي از آنها مي پردازيم: گفتند اينها افسانه هاي گذشتگان است كه آنها را نوشته است و صبح و شام به او القاء مي كنند. بگو آنكه در آسمان ها و زمين، داناي راز است، اين را نازل كرده كه او آمرزنده و مهربان است.

پاورقي   1. كَذَلِكَ مَا أَتَى الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ (52) أَتَوَاصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ. (الذاريات: 52-53) 2. فروغ ابديت، ج 1، ص 266، به نقل از: سيره ابن هشام، ج 1، ص 300. 3. سبحاني، جعفر تاريخ اسلام، بخش اول٬ ص 55.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    159 و 160

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

22- تأثير كلام مصعب بن عمير در اسلام آوردن قبيله بني عبدالاشهل

عنوان     تأثير كلام مصعب بن عمير در اسلام آوردن قبيله بني عبدالاشهل

خلاصه  قدرت سخنوري مصعب بن عمير، باعث اسلام آوردن يك قبيله شد.

حكايت    مصعب بن عمير مبلغ نامي اسلام بود كه به درخواست اسعد بن زُراره از جانب پيامبر(ص) به يثرب اعزام شد. اين دو نفر تصميم گرفتند سران يثرب را از راه منطق، به دين اسلام دعوت كنند. روزي وارد باغي شدند كه جمعي از مسلمانان در آنجا بودند. در آن ميان سعد بن معاذ و اُسَيد بن خُضَير كه سران قبيله بني عبدالاَشهل بودند نيز ديده مي شدند.  سعد بن معاذ رو به اُسَيد كرد و گفت: شمشير خود را از غلاف بيرون آور و به سوي اين دو نفر برو، به آنان بگو دست از تبليغ آيين اسلام بردارند و با سخنان خود٬ ساده لوحان ما را گول نزنند. از آنجا كه اسعد بن زُراره پسر خاله من است و من از آن شرم دارم كه خودم با شمشير برهنه با او روبرو گردم.اُسَيد با صورت برافروخته و شمشير برهنه سر راه اين دو نفر را گرفت و اين سخنان را با لحن شديد بيان كرد. مصعب بن عمير، آن سخنور توانا، كه روش تبليغ را از رسول خدا(ص) فرا گرفته بود رو به اسعد كرد و گفت: ممكن است اندكي بنشيني و با هم گفت وگو كنيم٬ هرگاه موافق ميل شما نبود، ما از همان راهي كه آمده ايم، بر مي گرديم.اسيد گفت: سخن از روي انصاف گفتي و لحظه اي چند نشسته و شمشير خود را غلاف كرد. مصعب٬ آياتي از قرآن را خواند. حقايق نوراني قرآن، جذابيت و قدرت منطق مصعب٬ او را به زانو درآورد، از خود بي اختيار شد و گفت: راه مسلمان شدن چيست؟ گفتند: گواهي به يكتايي خدا مي دهيد٬ بدن و جامه خود را در آب مي شوييد و نماز مي گذاريد.اسيد كه براي ريختن خون اين دو نفر آمده بود٬ با چهره باز به يگانگي و رسالت پيامبر(ص) گواهي داد و در حوض آبي كه در آن نقطه بود، غسل كرد؛ در حالي كه شهادتين مي گفت به سوي سعد برگشت.سعد بن معاذ با كمال بي صبري در انتظار وي بود. چهره باز و خندان اسيد پديدار شد. سعد بن معاذ رو به حُضار كرد و گفت: به خدا سوگند، اسيد تغيير عقيده داده و براي هدفي كه رفته بود، موفق برنگشته است. اسيد آمد و جريان را بازگو كرد. سعد بن معاذ در حالي كه بسيار خشمگين بود، بلند شد تا اين دو نفر را بكشد. همان جرياني كه براي اسيد رخ داده بود، براي او نيز رخ داد و وي نيز در برابر منطق قوي و محكم سخنان جذاب و شيرين مصعب به زانو درآمده، سلام و تسليم خود را به آيين توحيد ابراز داشت. در همان نقطه، غسل كرد و جامه آب كشيد. سپس به سوي قوم برگشت و به آنها چنين گفت: من ميان شما چه موقعيتي دارم؟همگي گفتند: تو سرور و رييس قبيله ما هستي.گفت: من با هيچ فردي از زن و مرد قبيله سخن نخواهم گفت، مگر اينكه به آيين اسلام بگروند. سخنان رييس قبيله براي همه بازگو شد. مدتي نگذشت كه همه قبيله بني عبدالاشهل پيش از آنكه حتي رسول خدا(ص) را ببينند٬ اسلام آوردند و از مدافعان آيين توحيد گرديدند.(1)

پاورقي   1. اعلام الوري، ص37؛ بحارالانوار، ج 19، ص 10ـ11؛ فروغ ابديت، ج 1، ص 338.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    151 ـ 153

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

23- تفأل به قرآن، موجب يافتن كتاب گم شده

عنوان     تفأل به قرآن، موجب يافتن كتاب گم شده

خلاصه  شخصي كه كتابي را گم كرده بود، با تفأل به قرآن آنرا پيدا كرد.

حكايت    حاج شيخ حسن حاتمي (ره) نقل مي كرد: من كتاب ارزشمند قواعد علامه را كه نوشته يكي از علماي بروجرد بود و مدتي نزد من به امانت سپرده شده بود، به شيخ ابراهيم بروجردي عاريه دادم تا پس از سه روز بازگرداند. پس از سه روز، صاحب كتاب آمد و آن را خواست٬ ولي من هر چه گشتم، پيدا نكردم. هر چه انديشيدم به ياد نياوردم به كدام آشنا داده ام. از هر دوست و آشنايي پرسيدم، اظهار بي اطلاعي كرد.هنگامي كه از همه نااميد شدم٬ روزي با خود گفتم: اينك تفألي به قرآن مي زنم كه آيا اين كتاب پيدا مي شود يا نه؟ قرآن را بر گرفتم و با احترام و توجه، تفأل زدم. ديدم سر سطر، اين آيه شريفه آمده است: «وَ إذ يَرفَعُ إِبراهيِمُ القَواعِدَ مِنَ البَيتِ؛ و نيز به ياد آوريد هنگامي كه ابراهيم(ع) پايه هاي خانه كعبه را بالا مي‌بردند... .»(بقره: 127) از پي آن به يادم آمد، شيخ ابراهيم بروجردي آن را سه روز عاريه گرفته است.به در خانه او رفتم، او هم فراموش كرده بود كتاب را از كجا گرفته است.پرسيد: از كجا به ياد آوردي٬ آيا كسي به شما گفت؟گفتم: آري.گفت: چه كسي؟گفتم: خدا و جريان را بازگو كردم.(1)

پاورقي   1. كرامات الصالحين، ص 333.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    149 و 150

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

24- تأثير قرآن بر دل‌هاي با ايمان، و قبض روح مؤمنان

عنوان     تأثير قرآن بر دل‌هاي با ايمان، و قبض روح مؤمنان

خلاصه  سلمان فارسي جوان با ايماني را كه از صداي چكش آهنگران به ياد آيه‌اي از قرآن در مورد قيامت و عذاب با گرزهاي آهنين آفتاده بود، براي دوستي با خود برگزيد.

حكايت    امام صادق(ع) مي فرمايد: روزي سلمان فارسي(ره) از بازار آهنگران عبور مي كرد. در آنجا جواني را ديد كه فرياد مي كشد، جمعيت بسياري گرد او جمع شده اند و آن جوان بر روي زمين افتاده است.مردم تا سلمان را ديدند رو به او آورده و گفتند: يا ابا عبدالله (سلمان) اين جوان گويا دچار سردرد و جنون است، قدم رنجه فرموده، بر بالين او حاضر شويد و در گوشش آيه يا ذكري بخوانيد.سلمان بر بالين آن جوان نشست. آن جوان تا سلمان را ديد به هوش آمد،  چشم خود را باز كرد و عرض كرد: يا ابا عبدالله، من جن زده يا مصروع نيستم٬ بلكه چون از اين بازار عبور كردم و صداي چكش هاي آهنگران را شنيدم كه بر آهنگ هايي كه روي سندان هاست مي زنند٬ گفتار خداي تعالي به يادم آمد كه در قرآن مجيد فرمود: براي آنان گرزهايي از آهن است.(1) از ترس عذاب و كيفر خداوند، حال من دگرگون شد. سلمان آن جوان را دوست خود انتخاب كرد و شيريني محبت او در راه خداوند٬ در دل سلمان جا گرفت. همواره با او بود تا اينكه آن جوان بيمار گرديد و بيماري‌اش شدت يافت.سلمان نزد او آمده و بالاي سرش نشست. جوان در حالت احتضار بود. سلمان (با ديده بصيرت بين و ايمان كاملش٬ ملك الموت را ديد) از اين رو گفت: اي ملك الموت٬ با برادر من (اين جوان) مهرباني كن.ملك الموت پاسخ داد: من درباره هر شخص با ايمان مهربانم.(2)

پاورقي   1. و لهم مقامع من حديد. 2. امالي شيخ مفيد، ص 87؛ نمونه هاي از تأثير و نفوذ قرآن، ص 112.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    146 و 147

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

25- نفوذ كلام علامه شيخ جعفر شوشتري بر مردم به واسطه پاكي طينت

عنوان     نفوذ كلام علامه شيخ جعفر شوشتري بر مردم به واسطه پاكي طينت

خلاصه  تأثير كلام علامه شوشتري بر مستمعين در سخنراني‌هاي ايشان به حدي بود كه مردم مانند مصيبت زده‌ها ناله مي‌كردند.

حكايت    علامه شيخ جعفر شوشتري(ره) (1303 هـ . ق) در حوزه علميه نجف اشرف به تدريس و تربيت شاگردان اشتغال داشت. در سال 1302 هـ . ق (آخرين ماه هاي عمرش) به قصد زيارت مرقد شريف امام رضا(ع) به ايران آمد. وقتي به شهر ري رسيد، جمعي از علماي بزرگ تهران و رجال برجسته دولت ناصرالدين شاه با وي ديدار كردند.مسجد سپهسالار (مدرسه شهيد مطهري(ره)) تازه تأسيس شده بود. ناصرالدين شاه با علامه ديدار كرد و از شيخ تقاضا كرد براي اقامه نماز جماعت به مسجد سپهسالار برود. شيخ اين تقاضا را پذيرفت و  در آن مسجد٬ اقامه نماز جماعت مي كرد و منبر مي رفت.حدود چهل هزار نفر در نماز جماعت و پاي منبر او شركت مي كردند. از عجايب اينكه به اندازه اي موعظه او جذاب بود و به اندازه اي تأثير نفس داشت كه مردم در پاي منبرش٬ مانند هنگام ذكر مصيبت امام حسين(ع) ضجه مي زدند و گريه مي كردند. ملا علي خياباني از حاج ميرزا اسدالله مجتهد تبريزي نقل مي كند: روزي علامه هنگام سخنراني در بالاي منبر اين آيه را خواند:روز قيامت به گنه كاران مي گويدند: اي گنه كاران، از همديگر جدا شويد.(1)آن چنان فرياد گريه و شيون از شنوندگان برخاست كه مجلس يك پارچه به عزا و ناله تبديل گرديد.(1)

پاورقي   1. وَ امتازُو اليَومَ أَيُّهَا المُجرِمُونَ. (يس: 59). 2. مجالس الواعظ و البكاء٬ كوكب٬ ص 15 و 17؛ حكايت هاي شنيدني، ج 5، ص 83.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    143 و 144

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

26- علم بيكران حضرت علي(ع) به امور؛ موجب آزاد شدن يك زنداني

عنوان     علم بيكران حضرت علي(ع) به امور؛ موجب آزاد شدن يك زنداني

خلاصه  حضرت علي(ع) با تعبيري متفاوت از حرف هاي يك زنداني، او را از زندان نجات داد.

حكايت    مردي نزد خليفه دوم رفته و گفت: من فتنه را دوست دارم٬ از حق بيزارم. به چيزي گواهي مي دهم كه هرگز نديده ام. خليفه او را به زندان افكند٬ اين سخن به گوش علي(ع) رسيد٬ نزد خليفه فرمود: زندان كردن اين مرد ظلم است و تو مرتكب ستم شده اي. خليفه گفت: چرا؟ فرمود: او مال و فرزندان خود را دوست مي دارد كه خدا آنها را فتنه خوانده است.(1)، از مرگ بيزار است كه در قرآن از آن به حق تعبير شده(2) و شهادت به يكتايي خدا مي دهد كه هرگز او را نديده است. خليفه گفت: اگر علي(ع) نبود٬ عمر هلاك مي شد. (3)

پاورقي   1. تفسير نمونه، ج 22٬ ص 226. 2. نور: 6-10. 3. تفسير نمونه، ج 14٬ ص 378.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    142

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

27- توصيه‌هاي عبدالله بن عباس به شخصي مبني بر لزوم خودسازي پيش از امر به معروف و نهي از منكر

عنوان     توصيه‌هاي عبدالله بن عباس به شخصي مبني بر لزوم خودسازي پيش از امر به معروف و نهي از منكر

خلاصه  ابن عباس به كسي كه مي خواست امر به معروف و نهي‌ از منكر كند با آيات قرآن توصيه به خودسازي كرد.

حكايت    شخصي به نام عبدالله بن عباس گفت: مي خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم. گفت: شروع كرده اي؟ گفت: تصميم دارم . گفت: مانعي ندارد٬ ولي مواظب باش كه سه آيه از آيات كلام الله مجيد تو را رسوا نكند. پرسيد: آين سه آيه كدام است؟ گفت: يكي اين آيه كه مي گويد: آيا مردم را به نيكي دعوت مي كنيد، در حالي كه خودتان را فراموش مي كنيد؟ اطمينان  داري كه از مخاطبان و سرزنش شدگان اين آيه نيستي؟ گفت: نه٬ آيه دوم را بگو. گفت: اين آيه كه مي گويد: چرا مي گوييد آنچه را كه عمل نمي كنيد. گفتن و عمل نكردن عامل بزرگي در مورد خشم واقع شدن شما در پيشگاه خداوند است. نسبت به اين آيه چطور٬ مي داني كه از توبيخ شدگان اين آيه نيستي؟ گفت: نه٬ آيه سوم را بگو. ابن عباس گفت: آيه سوم گفتار شعيب است كه به مردم گفت: من نمي خواهم به جا آورنده چيزي باشم كه شما را از آن نهي مي كنم.٬ آيا از اهل اين آيه هستي؟ گفت: نه٬ ابن عباس گفت: پس اول از خودت شروع كن. (1)

پاورقي   1. درس هايي از تاريخ يا داستان هاي زنده ها، ص 85.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    119

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

28- دفاع حمزه سيدالشهدا از پيامبر اكرم(ص) و ايمان آوردن وي به حضرت

عنوان     دفاع حمزه سيدالشهدا از پيامبر اكرم(ص) و ايمان آوردن وي به حضرت

خلاصه  حمزه(ع)، انتقام پيامبر(ص) را كه مورد آزار ابوجهل واقع شده بود از ابوجهل گرفت.

حكايت    روزي ابوجهل٬ رسول خدا(ص) را در صفا ديد و به او ناسزا گفت و با اين كار او را آزار داد.رسول اكرم(ص) با او سخن نگفته و راه خانه را در پيش گرفت. ابوجهل نيز به سوي محفل قريش كنار كعبه روانه شد.حمزه(ع) عمو و برادر رضاعي پيامبر(ص) همان روز در حالي كه كمان خود را حمايل كرده بود از شكار بر مي گشت. عادت ديرينه او اين بود كه پس از ورود به مكه٬ پيش از آنكه از فرزندان و خويشان خود را ببيند به زيارت و طواف كعبه مي رفت٬ پس از آن به گروه هاي گوناگون قريش كه دور كعبه جمع مي شدند سري مي زد و سلام و تعارفي ميان او و آنها رد و بدل مي شد.وي همان روز پس از انجام اين مراسم به سوي خانه برمي گشت٬ كنيز عبدالله بن جَدعان كه شاهد جريان بود جلو آمد و گفت: اي حمزه٬ اي كاش دقايقي پيش در همين نقطه بودي و جريان را آن چنان كه من ديدم٬ مي ديدي. ابوجهل به برادر زاده ات ناسزا گفت و او را سخت آزار داد. سخنان اين كنيز آثار عجيبي در روان حمزه گذارد و او بدون اين كه به سرانجام كار بينديشد تصميم گرفت انتقام برادر زاده خود را از ابوجهل بگيرد. بنابراين٬ از همان راهي كه آمده بود برگشت و ابوجهل را ميان قريش ديده به طرف وي رفت و بدون اينكه با كسي سخن بگويد كمان خود را بلند كرد و سخت بر سر او كوفت، چنان كه سرش شكست. به ابوجهل گفت: تو به محمد را ناسزا مي گويي. من به او ايمان آورده ام و راهي كه او رفته است من نيز مي روم. هرگاه قدرت داري با من ستيزه كن. (1)

پاورقي   1. فروغ ابديت، ج 1، ص 226.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    116 و 117

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

29- تأثير آيه 21 سوره حشر و نفس مبارك آيت‌الله بيدآبادي در جاري شدن آب از چشمه خشك شده

عنوان     تأثير آيه 21 سوره حشر و نفس مبارك آيت‌الله بيدآبادي در جاري شدن آب از چشمه خشك شده

خلاصه  چشمه آبي كه خشك شده بود با نهادن آيه‌اي از قرآن بر آن، دوباره جاري شد.

حكايت    چند نفر از سادات نجف آباد اصفهان به خدمت مرحوم بيد آبادي (ره) آمده و گفتند: چشمه آبي كه از دامنه كوهي جاري مي شد و مورد بهره برداري اهالي قرار مي گرفت چندي است خشكيده و ما در زحمت هستيم٬  دعايي كنيد تا فرجي شود. آن بزرگوار آيه شريفه: «لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَا؛ گر اين قرآن را بر كوهي نازل مي كرديم، مي ديدي كه در برابر آن خاشع مي شود و از ترس خدا مي شكافد٬ اينها مثال هايي است كه براي مردم مي زنيم، شايد در آن بينديشند.»(حشر: 21) را بر رقعه اي نوشت و به آنها داده و گفت: اول شب آن را بر قل آن كوه گذارده و برگرديد. آنها چنين كردند٬ هنگامي كه به خانه رسيدند، صداي مهيبي از كوه بلند شد. چون صبح بيرون آمدند٬ چشمه آب را جاري ديده٬ شكر خداي را به جا آوردند. (1)

پاورقي   1. داستان هاي شگفت: ص 55.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    114

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

30- برتري علمي سيد بحرالعلوم

عنوان     برتري علمي سيد بحرالعلوم

خلاصه  سيد بحر العلوم با مشاهده شركت يك عالم سنّي در جلسه درسش آن روز از تفسير اهل سنت درس گفت كه او نيز بهره‌مند باشد.

حكايت    سيد بحرالعلوم اين چراغ پر نور عالم تشيع٬ در همه علوم مهارت داشت و به راستي دريايي بود٬ از دانش و تقوا.او مسائل بسيار مشكلي را حل مي كرد. در بزرگي او همين بس كه آيت الله جعفر كاشف الغطاء بارها با  گوشه عمامه خود٬ خاك كفش بحرالعلوم را پاك كرد.(1)  روزي سيد بحرالعلوم در نجف درس مي گفت. در ميانه درس متوجه شد اَفِندي يكي از عالمان اهل سنت، سر درس او مي آيد. به شاگردان خود گفت: تفسير قاضي را كه از علماي اهل سنت است به من بدهيد تا امروز از اين كتاب درس گفته باشم. وقتي افندي رسيد٬ بحرالعلوم درس تفسير را بدون اينكه پيش تر درباره آن مطالعه كرده باشد، شروع كرد. آن چنان مطلب را بيان كرد كه شاگردان٬ از اطلاعات علمي بسيار او شگفت زده شدند. او مطالب كتاب را به روشني توضيح داد تا افندي نيز از درس وي بهره اي برده باشد.

مناظره بحرالعلوم در قريه «ذي‌الكفل» عراق با يهود و مباحثات ديگري كه توسط اين عالم در جايهاي متعدد انجام گرفت، نشان مي‌دهد كه بحرالعلوم با طرح مسائل گوناگون و استدلال‌ قوي بر همگان برتري داشته است. آوازه شهرت جهاني بحرالعلوم به جايي رسيد كه نام تشيع در جهان با نام وي همراه است و كمتر كسي قبل يا بعد از او بدان مقام و مرتبه رسيد؛ هرچه او مي‌گفت مورد قبول همگان واقع مي‌شد و نفوذ كلام وي، قدرت مخالفت را از تمام علماي مذاهب آن زمان سلب مي‌كرد.

پاورقي   1. ديدار با ابرار (سيدبحرالعلوم)، ص 43.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    111 و 112

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

31- تأثير آيات 151 و 152 سوره انعام و90سوره نحل بر دل مشركين

عنوان     تأثير آيات 151 و 152 سوره انعام و90سوره نحل بر دل مشركين

خلاصه  پيامبر عده‌اي را با خواند آياتي از قرآن به اسلام دعوت كرد و آنها تحت تاثير قرار گرفتند.

حكايت    پيامبر اسلام(ص) چند تن از بزرگان قبيله بني شيبان را ديد و آنان را به دين خدا دعوت كرد. به آنها فرمود: شما را  دعوت مي كنم به وحدانيت خدا گواهي دهيد و بدانيد من پيغمبر خدا هستم. مرا پناه دهيد و ياري كنيد؛ زيرا قريش به مخالفت با دستورات خداوند برخاسته و پيغمبر خدا را تكذيب كرده اند، باطل را گرفته و حق را رها كرده اند. خداست كه بي نياز و شايسته ستايش است. يكي از آنها به نام مفروق كه مردي خوشرو و خوش زبان بود گفت: ديگر به چه دعوت مي كني؟ پيامبر اسلام اين آيات را تلاوت كرد: قُلْ تَعَالَوْاْ أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَكُم مِّنْ إمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ وَلاَ تَقْرَبُواْ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ وَلاَ تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُواْ الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ لاَ نُكَلِّفُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُواْ وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَى وَبِعَهْدِ اللّهِ أَوْفُواْ ذَلِكُمْ وَصَّاكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ؛ بگو: بياييد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده، بر ايشان بخوانم. اينكه چيزي را شريك خدا قرار ندهيد و به پدر و مادر نيكي كنيد و فرزندانتان را از فقر نكشيد، ما شما و آنها را روزي مي دهيم و نزديك كارهاي زشت نرويد٬ چه آشكار باشد، چه پنهان و انساني را كه خدا محترم شمرده، به قتل نرسانيد٬ مگر به حق. اين چيزي است كه خداوند شما را به آن سفارش كرده، شايد درك كنيد. به مال يتيم، مگر به بهترين صورت، نزديك نشويد تا به اندازه رشد برسد و حق پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد و هر كس به اندازه وسعش تكليف مي شود و هنگامي كه سخن مي گوييد، عدالت را رعايت كنيد، حتي اگر در مورد نزديكان شما باشد و به پيمان خدا وفا كنيد. اين چيزي است كه خداوند شما را به آن سفارش مي كند تا متذكر شويد. (نحل: 90) مفروق گفت: اين سخن مردم نيست٬ اگر از سخن مردم زمين بود٬ ما مي شناختيم. سپس گفت: ديگر به چه دعوت مي كني؟پيامبر اكرم(ص) آيه زير را قرائت فرمود: «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاء ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ؛ خدا به عدالت و نيكوكاري و پيوند با خويشاوندان امر مي كند و از كار ناپسند و ستم نهي مي كند. خدا شما را پند مي دهد٬ شايد پند گيريد.مفروق گفت: به خدا كه تو به همه اخلاق و اعمال نيك٬ دعوت كردي. مردمي كه از حق رو گردانند و تو را دروغگو پندارند و با تو دشمني ورزند٬ سخت گمراهند. (1) چه عاملي موجب شد فردي كافر با شنيدن دو آيه قرآن، تسليم شود و اقرار به حقانيت اين دين كند؟آيا عاملي جز برتري قوانين اسلام و بي پيرايگي٬ سادگي و همه جانبه بودن دين اسلام، وجود داشته است؟

پاورقي   1. سيره حلبيه، ج 2، ص 5.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    109 و 110

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

32- عنايت خداوند به زن عابد و قاري قرآن

عنوان     عنايت خداوند به زن عابد و قاري قرآن

خلاصه  سوختن شمعي به اندازه يك بند انگشت 9 ساعت طول كشيد تا مادري قرآن بخواند.

حكايت    شخصي مي گويد: مادرم به تلاوت قرآن مجيد علاقه بسياري داشت و معمولاً در شبانه روز هفت جزء آن را مي‌خواند؛ شب هاي ماه رمضان را نمي خوابيد و به تلاوت قرآن و دعا و نماز مشغول بود. شبي در شمعدان، به اندازه يك بند انگشت شمع باقي مانده بود و ما نمي توانستيم از بيرون از خانه شمع تهيه كنيم؛ زيرا حكومت رفت و آمد در شب را ممنوع كرده بود. اگر كسي را در كوچه  و بازار مي ديدند، او را به زندان برده و جريمه مي كردند. مادرم با روشنايي همان مقدار از شمع٬ مشغول تلاوت قرآن مجيد شد. به خدا سوگند٬ تا پايان شب مادرم قرآن و دعا مي خواند، ولي شمع تمام نشد.نمازش كه به پايان رسيد و سحري خورديم، باز هم تمام نشد. همين كه اذان صبح به گوش رسيد، رو به خاموشي نهاد و تمام شد. شمع به اندازه نه ساعت براي ما روشنايي داد.(1)

پاورقي   1. داستان هاي شگفت، ص 212.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    108

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

33- نزول آيه در مورد بلا مانع بودن انجام سعي صفا و مروه

عنوان     نزول آيه در مورد بلا مانع بودن انجام سعي صفا و مروه

خلاصه  عملي را كه مسلمانان بخاطر سنت مشركان با كراهت انجام مي‌دادند با نزول آيه، بلا اشكال تلقي شد.

حكايت    در زمان جاهليت، بتي به نام اساف كه به هيئت مردي بود روي تپه صفا و پيكر زني به نام قائله بر روي كوه مروه نصب شده بود. مشركان به هنگام سعي بين صفا و مروه دستي هم به آنها مي كشيدند. وقتي آداب و مناسك حج در قانون اسلام به مؤمنين ابلاغ شد٬ آنان به دليل سعي گذشته مشركان٬ از سعي كردن بين صفا و مروه ناراضي و ناراحت بودند. پس اين آيه نازل شد: «إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَآئِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا؛ صفا و مروه از نشانه هاي خداست٬ پس كسي حج مي كند يا عمره مي گذارد٬ سعي بين صفا و مروه براي او گناهي ندارد.» (بقره: 158)(1)

پاورقي   1. تاريخ قرآن راميار، ص 282. ـ چنان‌كه در فتح مكه كه در ماه رمضان واقع شده بود٬ پس از گذشتن لشگريان از حد ترخص٬ حضرت رسول اكرم (ص) دستور داد روزه را افطار كنند٬ مقدس نمايان زير بار نرفتند تا اينكه حضرت فرمود: اولئك العصاة: آنها افراد نافرماني هستند. (منتهي الآمال)، ج اول٬ ص 76.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    101

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري


34- استدلال‌هاي امام سجاد(ع) از قرآن براي مرد شامي جسارت كننده به اهل‌بيت(ع)

عنوان     استدلال‌هاي امام سجاد(ع) از قرآن براي مرد شامي جسارت كننده به اهل‌بيت(ع)

خلاصه  پيرمردي شامي كه به واسطه جهالت به امام سجاد(ع) جسارت كرده بود، با استدلال امام از كرده خود پشيمان شد و توبه كرد.

حكايت    تبليغات وارونه و گسترده دستگاه اموي٬ گروهي را چنان بي خبر و گمراه كرده بود كه پس از جريان كربلا٬ وقتي امام سجاد(ع) و ديگر بازماندگان كربلا را به صورت اسير در شام مي بردند٬ پيرمردي نزديك امام سجاد(ع) آمد و گستاخانه گفت: سپاس خداوندي را كه شما را هلاك ساخت، و شهرها را از مردان شما راحت كرد و اميرمؤمنان يزيد را بر شما چيره ساخت. امام سجاد(ع) به او فرمود: اي پيرمرد آيا قرآن خوانده اي گفت: آري. فرمود: آيا اين آيه را بلدي: «قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى؛ بگو اي پيامبر، من براي رسالت خود پاداشي نمي خواهم، جز مودت و دوستي با نزديكانم.»(شوري: 23) پيرمرد گفت: آري٬ اين آيه را به ياد دارم. امام فرمود: نزديكان پيامبر(ص) ما هستيم. سپس افزود: آيا اين آيه را به ياد داري؟ «وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ؛ حق خويشان را ادا كن»(سراء 26). پيرمرد گفت: آري، به ياد دارم. فرمود: خويشان پيامبر(ص) ما هستيم. امام ادامه داد: اي پيرمرد، آيا اين آيه را به ياد داري:«وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى؛ و بدانيد كه آنچه در (كسب و كار) سود بريد٬ خمس آن براي خدا و رسول  و خويشان است.(انقال: 41) پيرمرد عرض كرد: آري٬ اين آيه را نيز مي دانم. امام فرمود: خويشان پيامبر(ص) در اين آيه ما هستيم. سپس افزود: اي پيرمرد٬ آيا اين آيه را خوانده اي : «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا؛ اين است و جز اين نيست كه خداوند اراده كرده، همه پليدي ها را از اهل بيت دور سازد و آنرا پاكيزه گرداند.(احزاب: 33)  پيرمرد عرض كرد: آري٬ به ياد دارم.

امام سجاد(ع): منظور از اهل بيت(ع) كه خداوند در اين آيه آنها را پاك كرده، ما هستيم. پيرمرد از شنيدن اين مطلب در سكوتي عميق فرو رفت و از جسارت هايي كه به ساحت مقدس امام كرده بود٬ شرمنده و پشيمان شد و عرض كرد: به راستي شما از خاندان نبوتيد؟ امام فرمود: آري٬ به خدا سوگند ما همان اهل بيت پيامبريم، سوگند به جدمان رسول خدا(ص)، ما از همان خاندان هستيم. پيرمرد وقتي آن حضرت و همراهانش را شناخت٬ به گريه افتاد و هيجان زده شد و بر اثر شدت ناراحتي عمامه خود را بر زمين افكند. سپس سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت: خداوندا٬ ما از دشمنان آل محمد(ص) خواه جن باشد يا انس٬ بيزاري مي جوييم.آن‌گاه به امام(ع) عرض كرد: آيا توبه من پذيرفته مي شود؟ فرمود: آري. عرض رد: من پشيمانم و توبه كردم. اين جريان را به يزيد گزارش دادند. يزيد دستور قتل پيرمرد را صادر كرد و مأموري او را به شهادت رسانيدند. (1)

پاورقي   1. اللهوف: ص 157.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    97 ـ 99

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

 

35- همراهي و همانندي حضرت علي (ع) با پيامبر اكرم(ص)

عنوان     همراهي و همانندي حضرت علي (ع) با پيامبر اكرم(ص)

خلاصه  رسول خدا، به حضرت علي(ع) كه هنگام نزول وحي در كنار ايشان بود فرمود: تو همانند من آنچه را كه مي‌بينم و مي‌شنوم را مي‌بيني و مي‌شنوي جز آنكه تو پيامبر نيستي و وزيري به راه خير مي‌روي.

حكايت    علي(ع) مي فرمايد: من همواه همراه پيامبر(ص) بودم. همچنان كه بچه شتري در پي مادرش است. هر روز براي من از اخلاقش نشانه مي گذاشت و مرا به پيروي از آن مي گماشت. هر سال در غار حرا خلوت مي گزيد و من ا و را مي ديدم و كسي جز من او را نمي ديد. آن هنگام جز خانه اي كه رسول خدا(ص) و خديجه(س) در آن بودند٬ در هيچ خانه اي اسلام راه نيافته بود و من سومين نفر در آن خانه بودم. روشنايي وحي را مي ديدم و بوي نبوت به مشامم مي رسيد. هنگامي كه وحي بر او فرود آمد٬ آواي شيطان را شنيدم. گفتم: اي فرستاده خدا٬ آين آواي چيست؟ فرمود: اين صداي شيطان است كه با نزول وحي، از اينكه ديگر او را عبادت نمي كنند احساس نوميدي مي كند. همانا مي شنوي، هر آنچه من مي شنوم و مي بيني، آنچه من مي بينم. جز اينكه تو پيامبر نيستي و وزيري و به راه خير مي روي.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    19 ـ 24

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

 

36- شعرسرايي مادر شهيد پيرو حضرت علي(ع) در جنگ جمل

عنوان     شعرسرايي مادر شهيد پيرو حضرت علي(ع) در جنگ جمل

خلاصه  مادر جواني كه با اجابت فرمان حضرت علي(ع) و براي دعوت لشگر ناكثين به عمل به تعاليم قرآن، توسط ناكثين به شهادت رسيده بود، در رثاي فرزندش و تقبيح ناكثين اشعاري سرود و قرائت كرد.

حكايت    در جنگ جمل كه ميان حضرت علي(ع) و بيعت شكنان، يعني طلحه و زبير رخ داد٬ عايشه همسر پيامبر اكرم (ص) نيز با آنان بود. حضرت علي(ع) قرآني برداشت و رو به ياران خود نمود و فرمود: چه كسي اين قرآن را مي گيرد و اين جمعيت بيعت شكن را به حق و حقيقت دعوت مي كند؟ البته كشته خواهد شد. جواني از اهل كوفه كه لباس سفيد بر تن داشت گفت: من. حضرت توجه نكرد و براي بار دوم تكرار كرد: چه كسي اين قرآن را مي گيرد و آنان را به تعاليمش دعوت مي كند٬ البته كشته خواهد شد٬ همان جوان پاسخ داد: من. حضرت باز اعتنايي نكرد و براي بار سوم گفت: چه كسي اين قرآن را مي گيرد و آنان را به تعاليمش دعوت مي كند٬ البته كشته خواهد شد٬ جوان باز پاسخ گفت: من. اميرالمؤمنين(ع) قرآن را به او داد. جوان٬ ناكثين(1) را به قرآن دعوت كرد٬ آنها دست راست او را قطع كردند. قرآن را به دست چپ گرفت و آنان را به خدا فرا خواند٬ دست چپ او را نيز قطع كردند. قرآن را به سينه گرفت و در حالي كه خون بر جامه اش مي ريخت كشته شد. خدا از او راضي باد.علي(ع) فرمود: اينك جنگ با اين گروه جايز است.

پاورقي   1. پيمان شكنان.

منبع       سرگذشت هاي تلخ و شيرين قرآن

ناشر      انتشارات سيد جمال الدين اسد آبادي

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           سوّم

جلد        اوّل

صفحه    90 و 91

گردآورنده           حاج شيخ غلامرضا نيشابوري

 

 

37- نصايح طاوس يماني به هشام بن عبدالملك

عنوان     نصايح طاوس يماني به هشام بن عبدالملك

خلاصه  طاووس يماني كه از تابعين رسول اكرم(ص) بود، با ذكر احاديثي از پيامبر و حضرت علي(ع) هشام بن عبدالملك را نصيحت كرد.

حكايت    هشام بن عبدالملك، خليفه اموي در روزگار خلافت خود به قصد حج وارد مكه شد . دستور داد يكي از كساني كه رسول خدا(ص) را درك كرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نائل شده‌اند، حاضر كنند، تا از او درباره آن دوران سؤال هايي بپرسد. به او گفتند از اصحاب رسول خدا كسي باقي نمانده و همه در گذشته اند. هشام گفت: پس يكي از تابعين(1) را حاضر كنيد تا از محضرش استفاده كنيم. طاووس يماني را حاضر كردند. طاووس هنگامي كه وارد شد٬ كفش خود را جلو روي هشام روي فرش٬ از پاي در آورد. وقتي هم كه سلام كرد، بر خلاف معمول كه هر كس سلام مي كرد مي گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين٬ طاووس به السلام عليك قناعت كرد و جمله يا اميرالمؤمنين را به زبان نياورد. همچنين فوراً در برابر هشام نشست و منتظر اجازه نشستن نشد. حال آنكه معمولاً در حضور خليفه مي ايستند تا اينكه خود مقام خلافت اجازه نشستن بدهد. از همه بالاتر اينكه طاووس به عنوان احوال پرسي گفت: هشام٬ حالت چطور است؟ رفتار طاووس٬ هشام را سخت خشمناك ساخت. به او گفت: اين چه كاري است كه تو در حضور من كردي؟ چرا كفش هايت را در حضور من درآوردي؟ چرا مرا اميرالمؤمنين خطاب نكردي؟ چرا بدون اجازه در حضور من نشستي؟ چرا اين گونه توهين آميز از من احوال پرسي كردي؟ طاووس يماني جواب داد: اينكه كفش ها را در حضور تو درآوردم، براي اين بود كه روزي پنج بار در حضور خداوند كفش‌هايم در مي آورم و او از اين جهت بر من خشم نمي گيرد. اينكه تو را به عنوان امير همه مؤمنان نخواندم٬ چون واقعاً تو امير همه مؤمنان نيستي٬ بسياري از اهل ايمان از امارت و حكومت تو ناراضي اند. اينكه تو را به نام خودت خواندم؛ زيرا خداوند پيامبران خود را به نام مي خواند و در قرآن از آنها به يا داوود، يا يحيي و يا عيسي ياد مي كند و اين كار توهيني به مقام انبيا شمرده نمي شود. بر عكس٬ خداوند ابولهب را با كنيه٬ نه با نام ياد كرده است. اينكه گفتي چرا در حضور تو پيش از اجازه نشستم، براي اينكه از اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب(ع) شنيدم كه فرمود: اگر مي خواهي مردي از اهل آتش را ببيني، نظر كن به كسي كه خودش نشسته است و مردم در اطراف او ايستاده اند. سخن طاووس كه به اينجا رسيد، هشام گفت: اي طاووس، مرا موعظه كن. طاووس گفت: از اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب(ع) شنيدم در جهنم مارها و عقرب هايي است بس بزرگ. آن مار و عقرب ها مأمور گزيدن اميري هستند كه با مردم به عدالت رفتار نمي كند. طاووس اين را گفت و از جا حركت كرد و به سرعت بيرون رفت. (2)

پاورقي   1. تابعين به كساني گويند كه به شرف مصاحبت پيغمبر(ص) نائل نشده‌اند، ولي صحبت اصحاب پيغمبر را درك كرده‌اند. 2. شيخ عباس قمي، سفينة البحار، ماده طوس.

منبع       داستان راستان

نويسنده   مرتضي مطهري

ناشر      انتشارات صدرا

محل چاپ           قم

سال چاپ            1379

نوبت چاپ           32

جلد        2

صفحه    237 ـ 240

 

 

     38-  گفتار پيامبر اكرم(ص) درباره اهميت شركت در مجلس علم

      عنوان           گفتار پيامبر اكرم(ص) درباره اهميت شركت در مجلس علم

      خلاصه        پيامبر اكرم(ص) اهميت شركت در مجلس علم و فضيلت آن بر ساير مستحبات را بيان فرمود.

      حكايت          مردي از انصار نزد رسول اكرم(ص) آمد و پرسيد: اي رسول خدا(ص)٬ اگر جنازه شخصي در ميان است و بايد تشييع و سپس دفن شود و مجلس علمي هم هست كه از شركت در آن بهره مند مي شويم وقت و فرصت هم نيست كه در هر دو جا شركت كنيم، شما كدام يك از اينها را دوست داري تا در آن شركت كنيم؟ رسول اكرم(ص) فرمود: اگر افراد ديگري هستند كه همراه جنازه بروند و آن را دفن كنند٬در مجلس علم، شركت كن. همانا شركت در يك مجلس علم از حضور در هزار تشييع جنازه٬ از هزار عيادت٬ از هزار شب عبادت٬ هزار روز روزه٬ هزار درهم٬ هزار حج غير واجب و هزار جهاد غير واجب بهتر است. اينها كجا و حضور در محضر عالم كجا؟ مگر نمي داني به وسيله علم است كه خدا اطاعت مي شود و به وسيله علم است كه عبادت خدا صورت مي گيرد. خير دنيا و آخرت با علم همراه است٬ همان گونه كه شر دنيا و آخرت با جهل همراه است.(1)

      پاورقي         1. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 1، ص 204.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

    

           

 

 

39- ذكر اوصاف حضرت علي(ع) نزد معاويه توسط عدي بن حاتم     

      عنوان           ذكر اوصاف حضرت علي(ع) نزد معاويه توسط عدي بن حاتم

      خلاصه        عدي بن حاتم كه از ياران نزديك و وفادار حضرت علي(ع) بوده پس از شهادت ايشان نزد معاويه از اوصاف حضرت تعريف مي‌كند.

      حكايت          پس از شهادت علي(ع) و تسلط مطلق معاويه بر خلافت اسلامي خواه ناخواه برخوردهايي ميان او وياران صميمي علي(ع) واقع مي شد. همه كوشش‌هاي معاويه اين بود تا از آنها اعتراف بگيرد كه از دوستي و پيروي علي(ع) سود كه نبرده‌اند هيچ٬ همه چيز خود را نيز در اين راه نيز باخته‌اند او مي‌كوشيد يك اظهار پشيماني از يكي از آنها با گوش خود بشنود٬ ولي اين آرزوي معاويه هرگز عملي نشد. پيروان علي(ع) پس از شهادت آن حضرت بيشتر واقف به عظمت و شخصيت او شدند. از اين رو بيشتر از آنكه زمان حياتش فداكاري مي كردند براي دوستي او و زنده نگه داشتن مكتب او جسارت و صراحت به خرج مي‌دادند. گاه كار به جايي مي كشيد كه نتيجه اقدام معاويه معكوس مي‌شد و خود و نزديكانش تحت تأثير احساسات و عقايد پيروان مكتب علي(ع) قرار مي‌گرفتند. يكي از پيروان مخلص علي(ع) عدي بن حاتم بود. عدي در رأس قبيله بزرگ طي قرار داشت. او چندين پسر داشت. خودش٬ پسرانش و قبيله اش سرباز فداكار علي(ع) بودند. سه نفر از پسرانش به نام طرفه٬ طريف و طارف در جنگ صفين در ركاب علي(ع) شهيد شدند. پس از سال‌ها كه از جريان صفين گذشت و علي(ع) به شهادت رسيد، معاويه خليفه شد. تصادفات روزگار عدي بن حاتم را با معاويه مواجه كرد. معاويه براي آنكه خاطره تلخي براي عدي تجديد كند و از او اعتراف بگيرد كه از پيروي علي چه زيان بزرگي ديده است به او گفت: پسرانت چه شدند؟ در صفين پيشاپيش علي بن ابي طالب(ع) شهيد شدند. علي(ع) انصاف را درباره تو رعايت نكرد. پسران تو را جلو انداخت و به كشتن داد و پسران خودش را پشت جبهه محفوظ نگاه داشت. عدي جواب داد: من انصاف را درباره علي(ع) رعايت نكردم.

      براي اينكه او كشته شد و من زنده مانده ام. مي بايست جان خود را در زمان زندگي او فدايش مي كردم. معاويه ديد منظورش عملي نشد. از سويي خيلي مايل بود اوصاف علي(ع) را از كساني كه مدت ها با او از نزديك به سر برده اند و شب و روز با او بوده اند، بشنود. از عدي خواهش كرد ويژگي‌هاي علي را همچنان كه از نزديك ديده است بيان كند. عدي گفت: معذورم بدار. معاويه اصرار كرد، پس عدي گفت: به خدا سوگند علي(ع) بسيار دور انديش و نيرومند بود. به عدالت سخن مي‌گفت و با قاطعيت فيصله مي داد. دانش و حكمت از اطرافش مي جوشيد. از زرق و برق دنيا متنفر و با تنهايي شب مأنوس بود. زياد مي گريست و بسيار مي انديشيد. در خلوت‌ها از نفس خود حساب مي‌كشيد و بر گذشته دست ندامت مي سود. لباس كوتاه و زندگي فقيرانه را مي‌پسنديد. در ميان ما كه بود، مانند يكي از ما بود. اگر چيزي از او مي خواستيم مي پذيرفت و اگر به حضورش مي رفتيم، ما را نزديك خود مي برد و از ما فاصله نمي گرفت. با اين همه، آن قدر با هيبت بود كه در حضورش جرئت تكلم نداشتيم. آن اندازه عظمت داشت كه نمي توانستيم به او خيره شويم. وقتي لبخند مي‌زد، دندان‌هايش مانند يك رشته مرواريد آشكار مي شد. اهل تقوا را احترام مي كرد و نسبت به بينوايان مهر مي روزيد. نه نيرومند از او بيم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نااميد بود. به خدا سوگند٬ يك شب به چشم خود ديدم در محراب عبادت ايستاده بود٬ در وقتي كه تاريكي شب همه جا را فراگرفته بود٬ اشك‌هايش بر چهره و ريشش مي‌غلتيد. مانند مارگزيده به خود مي پيچيد و مانند مصيبت ديده مي گريست. مانند اين است كه اكنون آوازش را مي شنوم. او به دنيا مي گفت: اي دنيا٬ متعرض من شده اي و به من روي آورده اي؟ برو ديگري را بفريب (يا هرگز فرصتي اين چنين تو را نرسد) تو را سه طلاقه كرده ام و رجوعي در كار نيست. خوشي تو ناچيز و اهميتت اندك است. آه آه از توشه اندك و سفر دور و مونس كم. سخن عدي كه به اينجا رسيد٬ اشك معاويه بي اختيار فرو ريخت. با آستين خويش اشك هاي خود را خشك كرد و گفت: خدا رحمت كند ابوالحسن را، همين گونه بود كه گفتي. اكنون بگو ببينم حالت در دوري او چگونه است؟ عدي گفت: مانند مادري كه عزيزش را در دامنش سر بريده‌اند. معاويه پرسيد: آيا هيچ فراموشش مي‌كني؟ عدي پاسخ داد: آيا روزگار مي‌گذارد فراموشش كنم؟(1)

      پاورقي         1. محدث قمي، الكُني و الالقاب، ج 2، ص 105، به نقل از: كتاب المحاسن والمساوي ابراهيم بن محمد بيهقي از اعلام قرن سوم هجري.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          212 ـ 217

 

 

40- گفتار امام صادق(ع) درباره سخت‌ترين تكاليف الهي

عنوان     گفتار امام صادق(ع) درباره سخت‌ترين تكاليف الهي

خلاصه  امام صادق(ع) سخت‌ترين تكاليف الهي بر بندگان را براي يكي از اصحاب برمي‌شمارد.

حكايت    عبدالاعلي بن اعين٬ از كوفه عازم مدينه بود. دوستان و پيروان امام صادق(ع) در كوفه٬ فرصت را مغتنم شمرده٬ مسائل بسياري كه مورد نياز بود، نوشتند. آنها را به عبدالاعلي دادند تا پاسخ آنها را از امام بگيرد و با خود بياورد. همچنين از وي درخواستند كردند يك مطلب خاص را شفاهي از امام بپرسد و پاسخ بگيرد. آن درباره حقوقي بود كه يك نفر مسلمان و بر ساير مسلمانان پيدا مي كند. عبدالاعلي وارد مدينه شد و به محضر امام رفت. پرسش كتبي را تسليم كرد و سؤال شفاهي را نيز مطرح كرد٬ ولي بر خلاف انتظار او امام به همه پرسش ها پاسخ داد٬ مگر درباره حقوق مسلمان بر مسلمان. عبدالاعلي آن روز چيزي نگفت و بيرون رفت. امام در روزهاي ديگر هم يك كلمه درباره اين موضوع نگفت. عبدالاعلي براي خداحافظي به محضر امام رفت. فكر كرد دوباره پرسش خود را مطرح كند؛ عرض كرد: يا بن رسول الله(ص)٬ سؤال آن روز من بي‌پاسخ ماند. حضرت فرمود: من عمداً پاسخ ندادم. زيرا مي‌ترسم حقيقت را بگويم و شما عمل نكنيد و از دين خدا خارج گرديد. آن گاه امام چنين به سخن خود ادامه داد: همانا از جمله سخت ترين تكاليف الهي درباره بندگان سه چيز است: يكي رعايت عدل و انصاف ميان خود و ديگران. آن اندازه كه با برادر مسلمان خود آن چنان رفتار كند كه دوست دارد او با خودش چنان كند. ديگر اينكه مال خود را از برادران مسلمان مضايقه نكند و با آنها با مواسات رفتار كند. سوم ياد كردن خداست در همه حال ولي مقصودم از ياد كردن خدا اين نيست كه پيوسته سبحان الله و الحمدلله بگويد٬ مقصوم اين است كه شخص آن چنان باشد كه تا با كار حرامي مواجه شد، ياد خدا كه همواره در دلش هست، جلوي او را بگيرد.(1)

پاورقي   1. شيخ كليني، اصول كافي، ج 2، ص 170.

منبع       داستان راستان

نويسنده   مرتضي مطهري

ناشر      انتشارات صدرا

محل چاپ           قم

سال چاپ            1379

نوبت چاپ           32

جلد        2

صفحه    226 ـ 228

 

 

 

    41-   ذكر اوصاف حضرت علي(ع) نزد معاويه توسط عدي بن حاتم

      عنوان           ذكر اوصاف حضرت علي(ع) نزد معاويه توسط عدي بن حاتم

      خلاصه        عدي بن حاتم كه از ياران نزديك و وفادار حضرت علي(ع) بوده پس از شهادت ايشان نزد معاويه از اوصاف حضرت تعريف مي‌كند.

      حكايت          پس از شهادت علي(ع) و تسلط مطلق معاويه بر خلافت اسلامي خواه ناخواه برخوردهايي ميان او وياران صميمي علي(ع) واقع مي شد. همه كوشش‌هاي معاويه اين بود تا از آنها اعتراف بگيرد كه از دوستي و پيروي علي(ع) سود كه نبرده‌اند هيچ٬ همه چيز خود را نيز در اين راه نيز باخته‌اند او مي‌كوشيد يك اظهار پشيماني از يكي از آنها با گوش خود بشنود٬ ولي اين آرزوي معاويه هرگز عملي نشد. پيروان علي(ع) پس از شهادت آن حضرت بيشتر واقف به عظمت و شخصيت او شدند. از اين رو بيشتر از آنكه زمان حياتش فداكاري مي كردند براي دوستي او و زنده نگه داشتن مكتب او جسارت و صراحت به خرج مي‌دادند. گاه كار به جايي مي كشيد كه نتيجه اقدام معاويه معكوس مي‌شد و خود و نزديكانش تحت تأثير احساسات و عقايد پيروان مكتب علي(ع) قرار مي‌گرفتند. يكي از پيروان مخلص علي(ع) عدي بن حاتم بود. عدي در رأس قبيله بزرگ طي قرار داشت. او چندين پسر داشت. خودش٬ پسرانش و قبيله اش سرباز فداكار علي(ع) بودند. سه نفر از پسرانش به نام طرفه٬ طريف و طارف در جنگ صفين در ركاب علي(ع) شهيد شدند. پس از سال‌ها كه از جريان صفين گذشت و علي(ع) به شهادت رسيد، معاويه خليفه شد. تصادفات روزگار عدي بن حاتم را با معاويه مواجه كرد. معاويه براي آنكه خاطره تلخي براي عدي تجديد كند و از او اعتراف بگيرد كه از پيروي علي چه زيان بزرگي ديده است به او گفت: پسرانت چه شدند؟ در صفين پيشاپيش علي بن ابي طالب(ع) شهيد شدند. علي(ع) انصاف را درباره تو رعايت نكرد. پسران تو را جلو انداخت و به كشتن داد و پسران خودش را پشت جبهه محفوظ نگاه داشت. عدي جواب داد: من انصاف را درباره علي(ع) رعايت نكردم.

      براي اينكه او كشته شد و من زنده مانده ام. مي بايست جان خود را در زمان زندگي او فدايش مي كردم. معاويه ديد منظورش عملي نشد. از سويي خيلي مايل بود اوصاف علي(ع) را از كساني كه مدت ها با او از نزديك به سر برده اند و شب و روز با او بوده اند، بشنود. از عدي خواهش كرد ويژگي‌هاي علي را همچنان كه از نزديك ديده است بيان كند. عدي گفت: معذورم بدار. معاويه اصرار كرد، پس عدي گفت: به خدا سوگند علي(ع) بسيار دور انديش و نيرومند بود. به عدالت سخن مي‌گفت و با قاطعيت فيصله مي داد. دانش و حكمت از اطرافش مي جوشيد. از زرق و برق دنيا متنفر و با تنهايي شب مأنوس بود. زياد مي گريست و بسيار مي انديشيد. در خلوت‌ها از نفس خود حساب مي‌كشيد و بر گذشته دست ندامت مي سود. لباس كوتاه و زندگي فقيرانه را مي‌پسنديد. در ميان ما كه بود، مانند يكي از ما بود. اگر چيزي از او مي خواستيم مي پذيرفت و اگر به حضورش مي رفتيم، ما را نزديك خود مي برد و از ما فاصله نمي گرفت. با اين همه، آن قدر با هيبت بود كه در حضورش جرئت تكلم نداشتيم. آن اندازه عظمت داشت كه نمي توانستيم به او خيره شويم. وقتي لبخند مي‌زد، دندان‌هايش مانند يك رشته مرواريد آشكار مي شد. اهل تقوا را احترام مي كرد و نسبت به بينوايان مهر مي روزيد. نه نيرومند از او بيم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نااميد بود. به خدا سوگند٬ يك شب به چشم خود ديدم در محراب عبادت ايستاده بود٬ در وقتي كه تاريكي شب همه جا را فراگرفته بود٬ اشك‌هايش بر چهره و ريشش مي‌غلتيد. مانند مارگزيده به خود مي پيچيد و مانند مصيبت ديده مي گريست. مانند اين است كه اكنون آوازش را مي شنوم. او به دنيا مي گفت: اي دنيا٬ متعرض من شده اي و به من روي آورده اي؟ برو ديگري را بفريب (يا هرگز فرصتي اين چنين تو را نرسد) تو را سه طلاقه كرده ام و رجوعي در كار نيست. خوشي تو ناچيز و اهميتت اندك است. آه آه از توشه اندك و سفر دور و مونس كم. سخن عدي كه به اينجا رسيد٬ اشك معاويه بي اختيار فرو ريخت. با آستين خويش اشك هاي خود را خشك كرد و گفت: خدا رحمت كند ابوالحسن را، همين گونه بود كه گفتي. اكنون بگو ببينم حالت در دوري او چگونه است؟ عدي گفت: مانند مادري كه عزيزش را در دامنش سر بريده‌اند. معاويه پرسيد: آيا هيچ فراموشش مي‌كني؟ عدي پاسخ داد: آيا روزگار مي‌گذارد فراموشش كنم؟(1)

      پاورقي         1. محدث قمي، الكُني و الالقاب، ج 2، ص 105، به نقل از: كتاب المحاسن والمساوي ابراهيم بن محمد بيهقي از اعلام قرن سوم هجري.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          212 ـ 217

 

      42- عدالت علي(ع)؛ دليل مخالفت دنياپرستان با ايشان

 

      عنوان           عدالت علي(ع)؛ دليل مخالفت دنياپرستان با ايشان

      خلاصه        حضرت علي(ع) پس از رسيدن به خلافت، به همه هشدار و اطمينان داد كه عدالت را به طور كامل اجرا مي‌كند، همين مسئله موجب رويگرداني و كينه برخي از نزديكان خلفاي سابق از ايشان گرديد.

      حكايت          پس از قتل عثمان و زمينه انقلابي كه فراهم شده بود٬ كسي جز علي بن ابي طالب(ع) نامزد خلافت نبود. مردم گروه گروه آمده و بيعت كردند. در روز دوم بيعت٬ علي(ع) از منبر بالا رفت و پس از ستايش پروردگار و درود بر خاتم انبيا (ص) و يك سلسله مواعظ٬ سخنان خود اين گونه ادامه داد: اي مردم٬ پس از آنكه رسول خدا (ص) از دنيا رفت٬ مردم ابوبكر را به عنوان خليفه انتخاب كردند و ابوبكر، عمر را جانشين خود معرفي كرد. عمر تعيين خليفه را به عهده شورا گذاشت و نتيجه شورا اين شد كه عثمان خليفه شد. عثمان به گونه اي عمل كرد كه مورد اعتراض شما واقع شد. آخر كار در خانه خود محاصره شده و كشته شده. سپس شما به من رو آورديد و به ميل و رغبت خود با من بيعت كرديد. من مردي از شما و مانند شما هستم. آنچه براي شماست، براي من است و آنچه به عهده شماست، به عهده من است. خداوند اين در را ميان شما و اهل قبله باز كرده است و فتنه مانند پاره هاي شب تاريك رو آورده است. بار خلافت را كسي مي تواند به دوش بگيرد كه هم توانا و بردبار باشد و هم بصير و دانا. روش من اين است كه شما را به سيرت و روش پيامبر(ص) بازگردانم. هر چه وعده دهم اجرا خواهم كرد، البته بايد از خدا ياري بخواهم. بدانيد من براي پيغمبر پس از وفاتش، آن چنانم كه در زمان حياتش بودم. شما انضباط و اطاعت را حفظ كنيد. به هر چه مي گويم عمل كنيد. اگر چيزي ديديد كه به نظرتان عجيب و غير قابل پذيرش آمد، در رد و انكار آن شتاب نكنيد. من در هر كاري تا وظيفه اي تشخيص ندهم و عذري نزد خدا نداشته باشم، اقدام نمي كنم. خداي بينا همه ما را مي بيند و به همه كارها احاطه دارد. من طبعاً رغبتي به تصدي خلافت ندارم؛ زيرا از پيغمبر شنيدم: هر كس پس از من زمام امور امت را به دست بگيرد، در روز قيامت بر صراط نگه داشته مي شود و فرشتگان نامه اعمالش را جلوي او باز مي كنند. اگر عادل و دادگستر باشد، خداوند او را به موجب همان عدالت نجات مي دهد و اگر ستمگر باشد٬ صراط تكاني مي خورد كه بند از بند او باز مي شود و سپس به جهنم سقوط مي كند. چون همه شما خواستيد و مرا به خلافت برگزيديد٬ براي من شانه خالي كردن امكان نداشت. آن گاه به طرف سمت چپ منبر نگاه كرد و مردم را از نظر گذراند و به كلام خود چنين ادامه داد: اي مردم٬ اعلام مي كنم آن عده كه از بيت المال جيب خود را پر كرده٬ املاكي سر هم كرده اند٬ نهرها جاري كرده‌اند٬ بر اسبان عالي سوار شده اند٬ و در لذت‌هاي دنيا غرق شده اند٬ فردا كه جلو آنها را گرفتم و آنچه از راه نامشروع به دست آورده اند، از آنها بازستانم و تنها به اندازه حقشان نه بيشتر٬ برايشان باقي گذارم، نيايند و بگويند علي بن ابي طالب ما را اغفال كرد. من امروز در كمال صراحت مي گويم٬ همه مزايا را لغو خواهم كرد٬ حتي امتياز مصاحبت پيغمبر و سوابق خدمت به اسلام را. هر كس در گذشته به شرف مصاحبت پيامبر نائل شده و توفيق خدمت به اسلام را پيدا كرده٬ پاداشش با خداست. اين سوابق درخشان سبب نخواهد شد ما امروز در ميان آنها و ديگران تبعيض قائل شويم. هر كس امروز نداي حق را اجابت كند و به دين ما داخل شود و به قبله ما رو كند٬ ما براي او امتيازي برابر با مسلمانان اوليه قائل مي شويم. شما بندگان خداييد و مال، مال خداست و بايد برابر در ميان همه شما تقسيم شود. هيچ كس از اين نظر بر ديگري برتري ندارد. فردا حاضر شويد، مالي در بيت المال است و بايد تقسيم گردد. روز ديگر مردم آمدند و علي(ع) موجودي بيت المال را تقسيم كرد. به هر نفر سه دينار رسيد. مردي گفت: يا علي(ع) تو به من سه دينار مي دهي و به غلام من نيز كه تا ديروز برده من بود، سه دينار مي دهي؟ آن روز عده اي كه از سال ها پيش به تبعيض و امتياز عادت كرده بودند٬ مانند طلحه، زبير، عبدالله بن عمر، سعيد بن عاص و مروان حكم٬ از گرفتن سهميه خودداري كرده و از مسجد بيرون رفتند. روز ديگر كه مردم در مسجد جمع شدند اين عده نيز آمدند. آنها جدا از ديگران گوشه اي دور هم نشستند و به نجوا و شور پرداختند. پس از مدتي وليد بن عقبه را از ميان خود انتخاب كردند و نزد علي(ع) فرستادند. وليد به حضور علي(ع) آمد و گفت: يا ابا الحسن٬ اولاً تو خودت مي داني هيچ كدام از ما كه اينجا نشسته ايم از تو به خاطر سوابقت در جنگ هاي ميان اسلام و جاهليت، دل خوشي نداريم. معمولاً از هر كدام ما يك نفر يا دو نفر به دست تو كشته شده است. از جمله پدر خودم در بدر به دست تو كشته شد. ولي از اين موضوع با دو شرط مي توانيم صرف نظر كنيم و با تو بيعت كنيم. يكي اينكه سخن ديروز خود را پس بگيري و به گذشته توجهي نكني. هر كس در دوره خلفاي گذشته از هر راه مالي به دست آورده، تو كار نداشته باش كه از چه راه بوده، تو تنها مراقب باش كه در زمان خودت حيف و ميلي نشود. دوم اينكه قاتلان عثمان را به ما تحويل ده كه از آنها قصاص كنيم. اگر ما از طرف تو امنيت نداشته باشيم ناچاريم تو را رها كنيم و به شام رفته، به معاويه بپيونديم. علي(ع) فرمود: درباره خون هايي كه در جنگ اسلام و جاهليت ريخته شد٬ من مسئوليتي ندارم؛ زيرا آن جنگ ها، جنگ شخصي نبود٬ جنگ حق و باطل بود. شما اگر ادعايي داريد، بايد از جانب باطل عليه حق عرض حال بدهيد نه عليه من. در مورد حقوقي كه در گذشته پايمال شده٬ من شرعاً وظيفه دارم حقوق پايمال شده را به صاحبانش برگردانم. در اختيار من نيست كه ببخشم و صرف نظر كنم. درباره قاتلان عثمان، اگر من وظيفه شرعي خود تشخيص مي دادم، آنها را ديروز قصاص مي كردم و تا امروز مهلت نمي دادم. وليد هر چه شنيده بود را به دوستان خود گزارش داد. آنها دانستند سياست علي(ع) قابل انعطاف نيست. از آن ساعت شروع به تحريك و اخلال كردند. گروهي از دوستان علي(ع) نزد حضرت آمدند و گفتند: به زودي اين دسته قتل عثمان را بهانه خواهند كرد و آشوبي به پا خواهد شد. قتل عثمان بهانه است و درد اصلي اينها مواساتي است كه شما ميان اينها و تازه مسلمان هاي ايراني و غير ايراني برقرار كرده اي. اگر امتياز اينها را حفظ كني و در تصميم خود تجديد نظر كني٬ غائله مي خوابد. علي(ع) روز ديگر در حالي كه شمشيري حمايل كرده بود و لباسش را دو پارچه ساده تشكيل مي داد و يكي را به كمر بسته بود و ديگري را روي شانه انداخته بود، به مسجد رفت. بالاي منبر ايستاد و به كمان خود تكيه داد و به مردم گفت: خداوند را كه معبود ماست، سپاس مي گوييم. نعمت هاي آشكار و پنهان او شامل حال ماست. همه نعمت هاي او منت و فضل است، بدون اينكه ما از خود شايستگي و استقلالي داشته باشم. براي اينكه ما را بيازمايد كه شكر مي كنيم يا كفران. بهترين مردم در نزد خدا، آن است كه خدا را بهتر اطاعت كند و سنت پيغمبر را بهتر و بيشتر پيروي كند و كتاب خدا را بهتر زنده نگاه دارد. ما براي كسي نسبت به كسي جز به مقياس طاعت خدا و پيغمبر، برتري قائل نيستيم. اين كتاب خداست در ميان ما و شما و آن هم سنت و سيره روشن پيغمبر شما كه آگاهيد. آن گاه اين آيه كريمه را تلاوت كرد: «اي مردم٬ ما شما را از مرد و زن آفريديم و شما را گروه هاي مختلف و قبيله هاي گوناگون قرار داديم تا شناخته شويد. بهترين شما نزد خداوند پرهيزگارترين شماست».(1) پس از اين خطبه براي دوست و دشمن قطعي و مسلم شد كه تصميم علي(ع) قطعي است؛ هر كس تكليف خود را فهميد. آن كس كه مي خواست وفادار بماند، وفادار ماند و آن كس كه به چنين برنامه اي نمي توانست تن دهد، يا مانند عبدالله عمر كناره گيري اختيار كرد و يا مانند طلحه و زبير و مروان تا پاي جنگ و خون ريزي حاضر شد.(2)

      پاورقي         1. يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ.(حجرات: 13) 2. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، صص 271-273، شرح خطبه 90

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          171 ـ 179

 

 

43- اسلام آوردن و تلاش ابوذر در راه تبليغ اسلام

عنوان     اسلام آوردن و تلاش ابوذر در راه تبليغ اسلام

خلاصه  ابوذر غفاري پس از تحقيق، اسلام را پذيرفت و به دستور پيامبر به تبليغ اسلام در ميان قومش پرداخت.

حكايت    زمزمه‌هايي كه گاه به گاه از مكه در ميان قبيله بني غفار به گوش مي‌رسيد طبيعت كنج‌كاو و جست‌وجوگر ابوذر را به خود متوجه كرده بود. او خيلي ميل داشت از ماهيت قضايايي كه در مكه مي‌گذرد آگاه شود. ولي از گزارش‌هاي پراكنده و نامنظمي كه احياناً به وسيله افراد دريافت مي‌كرد٬ چيز درستي نمي‌فهميد. آنچه برايش مسلم شده بود، تنها اين اندازه بود كه در مكه سخن جديدي به وجود آمده و مكيان سخت براي خاموش كردن آن تلاش مي‌كنند. اينكه سخن چيست و مكيان چرا مخالفت مي كنند، هيچ معلوم نيست. برادرش عازم مكه بود. به او گفت: مي‌گويند شخصي در مكه ظهور كرده و سخنان تازه اي آورده و مدعي است آن سخنان از سوي خدا به او وحي مي‌شود٬ اكنون كه به مكه مي روي از نزديك تحقيق كن و خبر درست را براي من بياور. روزها در انتظار برادر بود تا او بازگشت. از او پرسيد: چه خبر بود؟ برادش پاسخ داد: تا آنجا كه من توانستم تحقيق كنم او مردي است كه مردم را به اخلاق خوب دعوت مي كند٬ كلامي هم آورده كه شعر نيست. ابوذر گفت: منظور من تحقيق بيشتر بود٬ اين اندازه كافي نيست. خودم شخصاً بايد بروم و از حقيقت اين كار سر در بياورم. ابوذر غفاري آذوقه در كوله بار خود گذاشت، آن را به پشت گرفت و يك سره به مكه آمد. تصميم گرفت هر طور شده با خود آن مرد كه سخن نو آورده ديدار كرده و سخن او را از زبان خودش بشنود. نه او را مي شناخت و نه جرئت مي كرد از كسي سراغ او را بگيرد. محيط مكه، محيط وحشت بود. ابوذر بدون اينكه به كسي بگويد، متوجه اطراف بود و به سخنان مردم گوش مي داد٬ شايد نشانه اي از مطلوب بيابد. مركز اخبار و وقايع، مسجدالحرام بود. ابوذر نيز با كوله بار خود به مسجد الحرام آمد. روز را شب كرد و نشانه اي به دست نياورد. پس از آنكه پاسي از شب گذشت٬ چون خسته بود همان جا دراز كشيد. طولي نكشيد جواني از نزديك او عبور كرد. آن جوان نگاهي به سراپاي ابوذر كرد و رد شد. نگاه جوان از نظر ابوذر خيلي معني دار بود. به دلش آمد شايد اين جوان شايستگي داشته باشد راز خودم را با او در ميان بگذارم. حركت كرد و پشت سر جوان راه افتاد، ولي نتوانست چيزي بگويد. به سر جاي خود بازگشت. روز ديگر همه روز در مسجدالحرام به جست وجو پرداخت. آن روز نيز اثري از مطلوب نيافت. شب فرا رسيد و در همان جا دراز كشيد. درست در همان زمان شب پيش٬ آن جوان پيدا شد. جلو آمد و با احترام به ابوذر گفت: آيا وقت آن نرسيده است تو به خانه خودت بيايي و شب را در آنجا سپري كني؟ اين را گفت و ابوذر را با خود به خانه برد. ابوذر شب را مهمان آن جوان بود٬ ولي باز هم از اينكه راز خود را با او در ميان بگذارد، خودداري كرد. جوان نيز از او چيزي نپرسيد. صبح زود ابوذر خداحافظي كرد و به دنبال مقصد خود به مسجد الحرام آمد. آن روز نيز شب شد و ابوذر نتوانست از سخنان پراكنده مردم چيزي بفهمد. همين كه پاسي از شب گذشت٬ باز همان جوان آمد و ابوذر را با خود به خانه برد٬ ولي اين بار جوان سكوت را شكست: آيا ممكن است به من بگويي براي چه كاري به اين شهر آمده اي؟ ابوذر گفت: اگر با من شرط كني كه مرا كمك كني به تو مي گويم. جوان گفت: عهد مي كنم كمك خود را از تو دريغ نكنم. ابوذر در پاسخ گفت: حقيقت اين است كه مدت هاست در ميان قبيله خودمان مي شنويم كه مردي در مكه ظهور كرده و سخناني آورده و مدعي است آن سخنان از سوي خدا به او وحي مي شود. من آمده ام خود او را ببينم و درباره كار او تحقيق كنم. عقيده تو درباره اين مرد چيست؟ آيا مي‌تواني مرا به او راهنمايي كني؟ جوان پاسخ داد: مطمئن باش كه او بر حق است و آنچه مي‌گويد از سوي خداست. صبح تو را پيش او خواهم برد. همان گونه كه خودت مي‌داني٬ اگر مردم اين شهر بفهمند من تو را پيش او مي‌برم، جان هر دوي ما در خطر است. فردا صبح من جلو مي افتم و تو پشت سر من با مقداري فاصله بيا و ببين من كجا مي‌روم. من مراقب اطراف هستم. اگر حس كردم خطري در كار است، مي ايستم و خم مي‌شوم، مانند كسي كه مثلاً ظرفي را خالي مي‌كند. تو با اين نشانه متوجه خطر باش و دور شو٬ ولي اگر خطري پيش نيامد، هر جا كه من رفتم تو هم بيا. فردا صبح جوان كه كسي جز علي بن ابي طالب(ع) نبود٬ از خانه بيرون آمد و راه افتاد و ابوذر نيز از پشت سرش. خوش بختانه با خطري مواجه نشدند. علي(ع) ابوذر را به خانه پيامبر(ص) رساند. ابوذر سرگرم مطالعه در احوال پيامبر(ص) شد و مرتب آيات قرآن را گوش مي كرد. به جلسه دوم نكشيد كه با اشتياق اسلام اختيار كرد. با رسول خدا(ص) پيمان بست تا زنده است در راه خدا از هيچ سرزنشي نترسد و سخن حق را حتي اگر در ذائقه‌ها تلخ آيد٬ بگويد. رسول خدا(ص) به او فرمود: اكنون به ميان قوم خود برگرد و آنها را به اسلام دعوت كن تا دستور بعدي من به تو برسد. ابوذر گفت: بسيار خوب٬ ولي به خدا سوگند پيش از اينكه از اين شهر بيرون بروم به ميان اين مردم خواهم رفت و با آواز بلند به نفع اسلام شعار خواهم داد. ابوذر بيرون آمد و خود را به قلب مكه، يعني مسجدالحرام رساند. در مجمع قريش فرياد برآورد: أشهد أن لا اله الا الله و أنَّ مُحَمّداً  عبده و رسوله. مكيان با شنيدن اين شعار بدون آنكه مهلت پرسش و پاسخ بدهند بر سر اين مرد كه او را اصلا نمي شناختند ريختند. اگر عباس بن عبدالمطلب خود را به روي ابوذر نينداخته بود، چيزي از ابوذر باقي نمي ماند. عباس به مكيان گفت: اين مرد از قبيله بني‌غفار است. راه كاروان تجارتي قريش از مكه به شام و از شام به مكه در سرزمين اين قبيله است. شما هيچ فكر نمي كنيد اگر مردي از آنها را بكشيد، ديگر نخواهيد توانست به سلامت از ميان آنها عبور كنيد؟ ابوذر از دست قريش نجات يافت. هنوز كاملا دلش آرام نگرفته بود. با خود گفت: يك بار ديگر اين كار را تكرار مي كنم، بگذار اين مردم اين چيزي را كه دوست ندارند به گوششان بخورد٬ بشنوند تا كم كم به آن عادت كنند. روز ديگر آمد و همان شعار روز پيش را تكرار كرد. باز قريش به سرش ريختند و با وساطت عباس نجات يافت. ابوذر پس از اين جريان طبق دستور رسول اكرم(ص) به ميان قوم خويش رفت و به تبليغ دين اسلام پرداخت. همين كه رسول اكرم(ص) از مكه به مدينه مهاجرت كرد، ابوذر نيز به مدينه آمد و تا نزديكي هاي پايان عمر در مدينه ماند. ابوذر صراحت لهجه خود را تا پايان حفظ كرد. به همين جهت در زمان خلافت عثمان، ابتدا به شام و سپس به نقطه اي در خارج مدينه به نام ربذه تبعيد شد. ايشان در همان جا در تنهايي درگذشت. پيامبر اكرم(ص) درباره اش فرموده بود: خدا رحمت كند ابوذر را٬ تنها زندگي مي كند٬ تنها مي ميرد و تنها محشور مي شود.(1)

پاورقي   1. ابن اثير جرزي، اُسدالغابة، ج 1، ص 301، ج 5، ص 186؛ علامه اميني، الغدير، ج 8، ص 314.

منبع       داستان راستان

نويسنده   مرتضي مطهري

ناشر      انتشارات صدرا

محل چاپ           قم

سال چاپ            1379

نوبت چاپ           32

جلد        2

صفحه    143 ـ 150

 

 

 

 

 

44- سفارش شهيد جنگ احد به حمايت از پيامبر

عنوان     سفارش شهيد جنگ احد به حمايت از پيامبر

خلاصه  سعد بن ربيع در لحظه شهادتش در جنگ احد، به مسلمانان سفارش كرد تا از جان پيامبر محافظت كنند.

حكايت    ماجراي غم انگيز جنگ احد به پايان رسيد. مسلمانان در آغاز كار با يك حمله سنگين و مبارزه جوان مردانه گروهي از دلاوران مشركان قريش را به خاك افكندند و آنان را وادار به فرار كردند. ولي در اثر غفلت و تخلف شماري از سربازان طولي نكشيد كه اوضاع برگشت، مسلمانان غافلگير شدند و گروه بسياري كشته شدند. اگر پايداري شخص رسول اكرم(ص) و شمار معدودي نبود، كار مسلمانان يك سره شده بود. آنها در پايان توانستند قواي خود را جمع كرده و از شكست نهايي جلوگيري كنند. چيزي كه بيشتر سبب شد مسلمانان روحيه خويش را ببازند، شايعه دروغي مبني بر كشته شدن رسول اكرم(ص) بود. اين شايعه روحيه مسلمانان را ضعيف كرد و بر عكس به مشركان جرئت و نيرو بخشيد. قريش همين كه فهميد اين شايعه دروغ است و رسول اكرم(ص) زنده است٬ همان مقدار پيروزي را كافي دانسته، به سوي مكه حركت كردند. از مسلمانان گروهي كشته شدند و گروهي زخمي روي زمين افتاده بودند، گروه بسياري نيز وحشت زده، پراكنده شده بودند. جمعيت اندكي نيز در كنار رسول اكرم(ص) باقي مانده بود. آنها كه زخمي روي زمين افتاده بودند و هم آنان كه فرار كرده بودند، هيچ نمي دانستند عاقبت كار به كجا كشيده و آيا رسول اكرم(ص) زنده است يا شهيد شده؟ در اين ميان مردي از مسلمانان فراري از كنار يكي از زخمي‌ها به نام سعد بن ربيع، كه دوازده زخم كاري برداشته بود٬ عبور كرد. به او گفت: از قراري كه شنيده ام پيامبر كشته شده است. سعد گفت: ولي خداي محمد(ص) زنده است و هرگز نمي ميرد٬ تو چرا معطلي و از دين خود دفاع نمي كني؟ وظيفه ما دفاع از شخص محمد(ص) نبود كه وقتي كشته شد، موضوع منتفي شده باشد. ما از دين خود دفاع كرديم و اين موضوع هميشه باقي است. از آن سو٬ رسول اكرم(ص) كه اصحاب خود را ياد مي كرد فرمود: چه كسي داوطلب مي شود اطلاع صحيحي از سعد بن ربيع براي من بياورد؟ يكي از انصار گفت: من حاضرم. مرد انصاري رفت و سعد را ميان كشتگان يافت٬ ولي هنوز رمقي از حيات در او بود. به او گفت: پيغمبر مرا فرستاده خبر تو را برايش ببرم كه زنده اي يا شهيد شده اي. سعد گفت: سلام مرا به پيامبر برسان و بگو سعد از مردگان است؛ زيرا چند لحظه اي بيشتر از زندگي او باقي نمانده است. بگو سعد گفت: خداوند به تو بهترين پاداش ها كه سزاوار يك پيامبر است، بدهد. آن گاه گفت اين پيام را از من به انصار و ياران پيامبر نيز ابلاغ كن: عذري نزد خدا نخواهيد داشت، اگر به پيامبر آسيبي برسد و شما جان در بدن داشته باشيد. هنوز مرد انصاري از كنار سعد بن ربيع دور نشده بود كه سعد جان به جان آفرين تسليم كرد.(1)

پاورقي   1. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 574؛ سيره ابن هشام، ج 2، ص 94.

منبع       داستان راستان

نويسنده   مرتضي مطهري

ناشر      انتشارات صدرا

محل چاپ           قم

سال چاپ            1379

نوبت چاپ           32

جلد        2

صفحه    124 ـ 127

 

 

      45- خوش برخوردي امام سجاد(ع) با بيماران جذامي

      عنوان           خوش برخوردي امام سجاد(ع) با بيماران جذامي

      خلاصه        امام سجاد(ع) چند بيمار جذامي را كه همه مردم از آنها دوري مي‌كردند را با خوش رويي به مهماني دعوت كرد..

      حكايت          در مدينه چند نفر بيمار جذامي بود. مردم با تنفر و وحشت از آنها دوري مي كردند. اين بيچارگان بيش از آنكه از لحاظ جسمي از بيماري خود رنج ببرند٬ از نظر روحي از تنفر مردم ناراحت بودند. چون مي ديدند ديگران از آنها نفرت دارند، خودشان با هم نشست و برخاست مي كردند. يك روز٬ هنگامي كه دور هم نشسته بودند و غذا مي خوردند، علي بن الحسين زين العابدين(ع) از آنجا عبور كرد. آنها امام را به سر سفره خود دعوت كردند. امام معذرت خواست و فرمود: من روزه ام٬ اگر روزه نمي داشتم، پايين مي آمدم. از شما تقاضا مي كنم فلان روز مهمان من باشيد. اين را گفت و رفت. امام(ع) در خانه دستور داد غذايي بسيار عالي و مطبوع پختند. مهمانان طبق وعده پيشين حاضر شدند. سفره اي محترمانه برايشان گسترده شد. آنها غذاي خود را خوردند و امام هم در كنار همان سفره غذاي خود را صرف كرد.(1)

      پاورقي         1. شيخ حر عاملي، وسايل الشيعه، ج 2، ص 457.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          108 و 109

 

 

46- جواز صدقه به غير مسلمان، در مواقع ضرورت

عنوان     جواز صدقه به غير مسلمان، در مواقع ضرورت

خلاصه  امام صادق(ع) صدقه به غير مسلمان را در مواقع ضرورت جايز دانست.

حكايت    امام صادق(ع) راه بين مكه و مدينه را مي‌پيمود. مصادف٬ غلام معروف امام، نيز همراه امام بود. در بين راه چشمشان به مردي افتاد كه خود را به روي تنه درختي انداخته بود. وضع عادي نداشت. امام به مصادف فرمود: به سوي اين مرد برويم٬ نكند تشنه باشد و از تشنگي بي حال شده است. نزديك رسيدند. امام از او پرسيد: تشنه هستي؟

- بلي.

مصادف به دستور امام پايين آمد و به آن مرد آب داد. از قيافه و لباس و هيئت آن مرد معلوم بود كه مسلمان نيست و مسيحي است. پس از آنكه امام و مصادف از آنجا دور شدند، مصادف مسئله اي از امام پرسيد و آن اينكه آيا صدقه دادن به نصراني جايز است؟ امام فرمود: در هنگام ضرورت مانند چنين حالتي٬ بلي.(1)

پاورقي   1. شيخ حر عاملي، وسايل الشيعه، ج 2، ص 50.

منبع       داستان راستان

نويسنده   مرتضي مطهري

ناشر      انتشارات صدرا

محل چاپ           قم

سال چاپ            1379

نوبت چاپ           32

جلد        2

صفحه    103 و 104

 

 

      47- تحير ناصرالدين شاه از ساده‌زيستي و مناعت طبع ملا هادي سبزواري

 

      عنوان           تحير ناصرالدين شاه از ساده‌زيستي و مناعت طبع ملا هادي سبزواري

      خلاصه        ناصرالدين شاه در ملاقات با ملاهادي سبزواري مبهوت ساده‌زيستي و مناعت طبع وي گرديد.

      حكايت          ناصرالدين شاه در سفر خراسان به هر شهري كه وارد مي شد، طبق معمول، همه طبقات به ديدارش مي رفتند و هنگام حركت از آن شهر نيز او را همراهي مي كردند. تا اينكه وارد سبزوار شد. در سبزوار نيز همه طبقات از او استقبال كردند. تنها كسي كه به بهانه گوشه نشيني از پيشواز و ديدار با او خودداري كرد، حكيم، فيلسوف و عارف معروف حاج ملا هادي سبزواري بود. از قضا تنها شخصيتي كه شاه در نظر گرفته بود در طول راه مسافرت خراسان او را از نزديك ببيند، همين مرد بود. ايشان شهرت بسياري در همه ايران پيدا كرده بود و از همه كشور طلبه‌ها به محضرش مي شتافتند.  حوزه علميه بزرگي در سبزوار تشكيل يافته بود. شاه كه از آن همه استقبال ها و چاپلوسي ها خسته شده بود، تصميم گرفت خودش به ديدن حكيم برود. به شاه گفتند: حكيم، شاه و وزير نمي شناسد. شاه گفت: ولي شاه، حكيم را مي شناسد. جريان را به حكيم اطلاع دادند. تعيين وقت شد و يك روز حدود ظهر شاه تنها به اتفاق يك نفر پيشخدمت به خانه حكيم رفت. خانه اي بود كوچك با اسباب و لوازمي بسيار ساده. شاه ضمن صحبت ها گفت: هر نعمتي شكري دارد. شكر نعمت دانش٬ تدريس و ارشاد است٬ شكر نعمت مال٬ اعانت و دستگيري است. شكر نعمت سلطنت هم البته برآوردن نيازهاست. براي همين من ميل دارم شما از من چيزي بخواهي تا توفيق انجام آن را پيدا كنم. شيخ گفت: من حاجتي ندارم٬ چيزي هم نمي خواهم. شاه گفت: شنيده‌ام شما يك زمين زراعتي داريد٬ اجازه بدهيد دستور دهم آن زمين از ماليات معاف باشد. حكيم جواب داد: دفتر ماليات دولت مضبوط است كه از هر شهري چقدر وصول شود. اساس آن با تغييرات جزئي به هم نمي خورد. اگر در اين شهر از من ماليات نگيرند، همان مبلغ را از ديگران زيادتر خواهند گرفت تا مجموع مالياتي كه از سبزوار بايد وصول شود، تكميل گردد. شاه راضي نشوند كه تخفيف دادن به من يا معاف شدن من از ماليات، سبب تحميل آن بر يتيمان و بيوه زنان گردد. همچنين دولت وظيفه دارد حافظ جان و مال مردم باشد٬ هزينه هم دارد و بايد تأمين شود. ما با رضا و رغبت اين ماليات را مي دهيم. شاه گفت: ميل دارم امروز در خدمت شما غذا بخورم و از همان غذاي هر روز شما بخورم، دستور بفرماييد نهار شما را بياورند. حكيم بدون آنكه از جا حركت كند فرياد كرد: غذاي مرا بياوريد. فوراً آوردند. طبقي چوبين كه بر روي آن چند قرص نان، چند قاشق، يك ظرف دوغ و مقداري نمك ديده مي شد. آن را جلو شاه و حكيم گذاشتند. حكيم به شاه گفت: بخور كه نان حلال است٬ كشاورزي و جفت كاري آن دست رنج خودم است. شاه يك قاشق خورد، ولي ديد به چنين غذايي عادت ندارد و از نظر او قابل خوردن نيست. از حكيم اجازه خواست كه مقداري از آن نان ها را دستمال ببندد و تبركاً همراه خود ببرد. پس از چند لحظه٬ شاه با يك دنيا بهت و حيرت٬ خانه حكيم را ترك كرد.(1)

      پاورقي         1. ميرزا محمدعلي مدرس، ريحانة الادب، ج 2، ص 157.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          87 ـ 90

 

 

 

 

      48- مناعت طبع ديوژن حكيم

 

      عنوان           مناعت طبع ديوژن حكيم

      خلاصه        ديوژن حكيم با استغنا و مناعت طبع خود اسكندر را به كرنش در برابر عظمت خود وا داشت.

      حكايت          زماني كه اسكندر (پادشاه مقدوني) براي لشكركشي به ايران حركت مي‌كرد، از همه طبقات نزد او مي آمدند، اما ديوگنس (ديوژن) حكيم معروف يوناني كه در كورينت به سر مي برد، كم ترين توجهي به او نكرد. اسكندر شخصا به ديدار او رفت. ديوژن كه از حكيمان كلبي يونان بود (شعار اين دسته قناعت، استغنا، آزادمنشي و قطع طمع بود) در برابر آفتاب دراز كشيده بود. چون حس كرد جمع فراواني به سوي او مي آيند كمي برخاست و چشمان خود را به اسكندر كه با جلال و شكوه پيش مي آمد خيره كرد٬ ولي هيچ فرقي ميان اسكندر و يك مرد عادي كه به سراغ او مي آمد نگذاشت و شعار استغنا و بي اعتنايي را حفظ كرد. اسكندر به او سلام كرد. سپس گفت: اگر از من تقاضايي داري بگو. ديوژن گفت: يك تقاضا بيشتر ندارم. من از آفتاب استفاده مي كردم٬ تو اكنون جلو آفتاب را گرفته اي٬ كمي آن طرف تر بايست. اين سخن در نظر همراهان اسكندر خيلي حقير و ابلهانه آمد. با خود گفتند عجب مرد ابلهي است كه از چنين فرصتي استفاده نمي كند٬ ولي اسكندر كه خود را در برابر مناعت طبع و استغناي نفس ديوژن كوچك ديد، سخت در انديشه فرو رفت. پس از آنكه به راه افتاد به همراهان خود كه فيلسوف را ريشخند مي كردند گفت: به راستي اگر اسكندر نبودم، دلم مي خواست ديوژن باشم.(1)

      پاورقي         1. جرج سارتن، تاريخ علم٬ ترجمه احمد آرام، ص 525.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          85 و 86

 

 

                        49- پاداش عظيم دستگيري از نيازمندان

    

      عنوان    پاداش عظيم دستگيري از نيازمندان

      خلاصه  امام حسن(ع) پاداش كمك به نيازمندان را از يك ماه اعتكاف ارزشمندتر دانست.

      حكايت   صفوان در محضر امام صادق(ع) نشسته بود. ناگهان مردي از اهل مكه وارد مجلس شد و گرفتاري كه برايش پيش آمده بود، شرح داد. معلوم شد موضوع كرايه اي در كار است و كار به اشكال و بن بست كشيده، است. امام به صفوان دستور داد: فوراً حركت كن و برادر ايماني خودت را در كارش ياري برسان. صفوان حركت كرد و رفت و پس از توفيق در اصلاح كار بازگشت. امام پرسيد: چطور شد؟ صفوان گفت: خداوند اصلاح كرد. حضرت فرمود: بدان كه همين كار به ظاهر كوچك كه نيازي از كسي برآوردي و وقت كمي از تو گرفت، از هفت طواف دور كعبه محبوب تر است. سپس امام صادق(ع) گفته خود را چنين ادامه داد: مردي گرفتاري داشت، حضور امام حسن(ع) آمد و از آن حضرت كمك خواست. امام حسن(ع) بلافاصله كفش ها را پوشيده و راه افتاد. در بين راه به حسين بن علي(ع) رسيد. در حالي كه ايشان مشغول نماز بود. امام حسن(ع) به آن مرد گفت: تو چطور از حسين غفلت كردي و پيش او نرفتي؟ گفت: من اول خواستم پيش او بروم و از او كمك بخواهم٬ ولي چون گفتند ايشان اعتكاف كرده و معذورند، خدمتشان نرفتم. امام حسن(ع) فرمود: اگر توفيق برآوردن نياز تو برايش دست داده بود، از يك ماه اعتكاف برايش بهتر بود.(1)

      پاورقي   1. شيخ كليني، اصول كافي، ج 2، باب السعي في حاجة المؤمن، ص 198.

      منبع       داستان راستان

      نويسنده  مرتضي مطهري

      ناشر      انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد        2

      صفحه    80 ـ 82

 

 

50- تدوين كتاب توحيد مفضل توسط يكي از اصحاب امام صادق(ع)

عنوان     تدوين كتاب توحيد مفضل توسط يكي از اصحاب امام صادق(ع)

خلاصه  يكي از صحابه امام صادق(ع) به نام مفضل با فراگيري يك سلسله دروس توحيدي و مطالبي در مورد حكمت آفرينش موجودات و... از امام صادق(ع) به تدوين آن در كتابي تحت عنوان توحيد مفضل پرداخت.

حكايت    مفضل بن عمر جعفي بعد از آنكه از انجام نماز عصر در مسجد‌النبي فارغ شد، همان‌جا در نقطه‌اي ميان منبر رسول اكرم و قبر آن حضرت نشست و كم‌كم يك رشته افكار، او را در خود غرق كرد. افكارش در اطراف عظمت و شخصيت بزرگ و آسماني رسول اكرم دور مي‌زد. هرچه بيشتر مي‌انديشيد بيشتر بر اعجابش نسبت به آن حضرت مي‌افزود. با خود مي‌گفت با همه تجليلي كه از مقام والاي اين شخصيت بي‌نظير مي‌شود، درجه و منزلتش خيلي بيش از اينهاست. آنچه مردم از شرف و فضيلت آن حضرت به آن پي برده‌اند، نسبت به آنچه پي‌نبرده‌اند بسيار ناچيز است. مفضل غرق اين تفكرات بود كه ابن ابي‌العوجاء، مادي مسلك معروف، آمد و در كناري نشست. طولي نكشيد يكي ديگر از همفكران ابن ابي‌العوجائ وارد شد و پهلوي او نشست و با هم گفتگو پرداختند. در آن تاريخ كه آغاز دوره خلافت عباسيان بود، دوره تحول فرهنگي اسلامي بود. در آن دوره خود مسلمانان برخي رشته‌هاي علمي تأسيس كرده‌بودند. نيز كتاب‌هايي در رشته‌هاي علمي و فلسفي از زبان‌هاي يوناني و فارسي و هندي ترجمه كرده يا مشغول ترجمه بودند. نحله ها و رشته‌هاي كلامي و فلسفي به وجود آمده بود. دوره، دوره برخورد عقايد بود. دانشمندان غير مسلمان، حتي ماديون كه در آن وقت به نام زنادقه خوانده مي‌شدند، آزادانه عقايد خويش را اظهار مي‌داشتند. تا آنجا كه احيانا اين دسته در مسجد‌الحرام كنار كعبه، يا در مسجد مدينه كنار قبر پيغمبر، دور هم جمع مي‌شدند و حرف‌هاي خود را مي‌زدند. ابن ابي‌العوجاء از اين دسته بود. در آن روز او و رفيقش هر دو، با فاصله كمي وارد مسجد النبي شدند و پيش هم نشستند و به گفتگو پرداختند آنچنان دور نبودند كه مفضل سخنان آنها را نشنوند. ولي اتفاقاً اولين سخني كه از ابن ابي‌العوجاء به گوش مفضل در آن باره فكر مي‌كرد، درباره رسول اكرم بود. او به رفيق خود گفت: عجب كار اين مرد (پيغمبر اكرم(ص)) بالا گرفت، رسيد به جايي كه كسي از آن بالاتر نرفته. رفيقش گفت: نابغه بود. ادعا كرد كه با مبدأ كل جهان مربوط است و كارهايي عجيب و خارق‌العاده هم از او به ظهور رسيد كه عقل‌ها را متحير ساخت. عقلا و ادبا خطبا خود را در برابر او عاجز ديدند و دعوت او را پذيرفتند. بعد ساير طبقات فوج فوج به طرف او آمدند و به او ايمان آوردند. اكنون نام او به عنوان اذان در همه شهرها و ده‌ها كه دعوت او به آنجا رسيده و حتي در درياها و صحراها و كوهستان‌ها برده مي‌شود. همه‌جا شبانه‌روز پنج نوبت گوش هركسي فرياد اشهدا انّ محمداً رسول الله را مي‌شنود. در اذان نام اين مرد برده مي‌شود، در اقامه برده مي‌شود. به اين ترتيب هرگز فراموش نخواهد شد. ابن ابي‌العوجاء گفت: در اطراف محمد(ص) بيش از اين بحث نكنيم، من هنوز نتوانسته‌ام معماي شخصيت اين مرد را حل كنم. بهتر است بحث را در اطراف مبدأ اول و آغاز هستي كه محمد(ص) پايه دين خود را بر آن گذاشت دنبال مي‌كنيم. آنگاه ابن ابي‌العوجاء [قدري] در اطرفا عقيده مادي خود، مبني بر اينكه تدبير و تقديري در كار نيست طبيعت قائم به ذات است، ازلي و ابدي چنين بوده و خواهد بود، صحبت كرد.

همين‌كه سخنش به اينجا رسيد، مفضل ديگر طاقت نياورد، يكپارچه خشم و بغض شده بود، فرياد برآورد: دشمن خدا، خالق و مدبر خود را كه تو را به بهترين صورت آفريده، انكار مي‌كني؟ جاي دور نرو، اندكي در خود و حيات و زندگي و مشاعر و تركيب خودت فكر كن تا آثار و شواهد مخلوق و مصنوع بودن را دريابي... ابن ابي‌العوجاء كه مفضل را نمي‌شناخت، پرسيد: تو كيستي و از چه دسته‌اي؟ اگر از متكلميني، بيا روي اصول و مباني كلامي باهم بحث كنيم. اگر واقعا دلائل قوي داشته باشي ما از تو پيروي مي‌كنيم. و اگر اهل كلام نيستي كه سخني با تو نيست. اگر هم از اصحاب جعفر بن محمد(ع) هستي او با ما اين‌جور حرف نمي‌زد، او گاهي بالاتر از اين چيزها كه تو شنيدي از ما مي‌شنود، ولي هرگز ديده نشده عصباني شود و با ما تندي كند. او هرگز عصبي نمي‌شود و دشنام نمي‌دهد. او با كمال بردباري و متانت، سخنان ما را مي‌شنود. صبر مي‌كند ما آنچه در دل داريم بيرون بريزيم و يك كلمه باقي نماند. در مدتي كه ما اشكلات و دلائل خود را ذكر مي‌كنيم، او چنان ساكت و آرام است و با دقت گوش مي‌كند كه ما گمان مي‌كنيم تسليم فكر ما شده است. آنگاه شروع مي‌كند به جواب، با مهرباني جواب ما را مي‌دهد، با جمله‌هايي كوتاه و پرمغز چنان راه بر ما مي‌بندد كه قدرت فراز از ما سلب مي‌گردد. اگر تو از اصحاب او هستي مانند او حرف بزن. مفضل با يك دنيا ناراحتي از مسجد بيرون رفت. با خود مي‌گفت عجب ابتلايي براي عالم اسلام پيدا شده، كار به جايي كشيده كه زنادقه در مسجد پيغمبر مي‌نشينند و بي‌پروا همه چيز را انكار مي‌كنند. يكسره به خانه امام صادق(ع) آمد. امام فرمود: مفضل، چرا اين‌قدر ناراحتي؟ چه پيش آمده؟

ـ يا ابن رسول الله در مسجد النبي بودم. يكي دو نفر از دهريين(ص) اكنون آمدند و نزديك من نشستند. سخناني در انكار خدا و پيغمبر(ص) از آنها شنيدم كه آتش گرفتم. چنين و چنان مي‌گفتند و من هم اين‌طور جوابشان را دادم.

ـ غصه نخور، از فردا بيا نزد من، يك سلسله درس توحيدي برايت شروع مي‌كنم. آن‌قدر در اطراف حكمت‌هاي الهي در خلقت و آفرينش، در قسمت‌هاي مختلف، در اطراف جاندار و بي‌جان، پرنده و چرنده و خوردني و غير خوردني، نباتات و غيره برايت بحث كنم كه تو و هر حقيقت‌جويي را كفايت كند و زنادقه را در حيرت فرو برد. مفضل با خوشحالي فراوان از محضر امام صادق(ع) مرخص شد. با خود مي‌گفت اين ناراحتي امروز من عجب نتيجه خوبي داشت. آن شب خواب به چشمش نيامد. هر لحظه انتظار مي‌كشيد كي صبح شود و به محضر امام صادق(ع) بشتابد. به نظرش مي‌آمد كه امشب از هر شب طولاني‌تر است. صبح زود خود را به در خانه امام رساند. اجازه خواست و وارد شد. با اجازه امام نشست. بعد امام به طرف اتاقي كه افراد خصوصي را در آنجا مي‌پذيرفت حركت كرد. مفضل هم با اشاره امام از پشت سر راه افتاد. آنگاه امام كه به روحيه مفضل آشنا بود فرمود:گمان مي‌كنم ديشب خوابت نبرده باشد و انتظار كشيده باشي كي صبح بشود كه بيايي اينجا.

ـ بلي همين‌طور است كه مي‌فرماييد.

ـ اي مفضل، خداوند بر همه موجودات تقدم دارد اول و آخر موجود اوست...

ـ ياابن رسول الله، اجازه مي‌دهيد هرچه مي‌فرماييد بنويسم، كاغذ و قلم حاضر است.

ـ چه مانعي دارد، بنويس.

چهار روز متولي، در چهار جلسه طولاني كه حداقل از صبح تا ظهر بود، امام به مفضل درس توحيد القاء كرد و مفضل مرتب نوشت. اين نوشته‌ها به صورت رساله‌اي كامل و جامع درآمد.

كتابي كه اكنون به نام توحيد مفضل در دست است و از جامع‌ترين بيان‌ها در حكمت آفرينش‌ است محصول اين جريان و اين چهار جلسه طولاني است.

منبع       داستان راستان

نويسنده   مرتضي مطهري

ناشر      صدرا

محل چاپ           قم

سال چاپ            1379

نوبت چاپ           32

جلد        2

صفحه    91 ـ 99

 

 

 

51- ضرورت پرهيز از طالع‌بيني

عنوان     ضرورت پرهيز از طالع‌بيني

خلاصه  امام صادق(ع) يكي از شيعيان خود را كه به طالع بيني عادت كرده بود از اين وسواس نجات داد.

حكايت    عبدالملك بن اَعين برادر زُرارة بن اعين با آنكه از راويان حديث بود٬ به نجوم احكامي و تأثير اوضاع ستارگان اعتقاد راسخ داشت. كتاب هاي بسياري در اين باره گرد آمده بود و به آنها مراجعه مي كرد. هر كاري مي خواست بكند، اول سراغ كتاب هاي نجومي مي رفت و به محاسبه مي پرداخت تا ببيند اوضاع ستارگان چه حكم مي كند. كم كم اين كار برايش عادت شده و نوعي وسواس در او ايجاد كرد، به گونه اي كه در همه كارها به علم نجوم مراجعه مي كرد. حس كرد اين كار امور زندگي او را فلج كرده است و روز به روز بر وسواسش افزوده مي شود، اگر اين وضع ادامه پيدا كند و به سعد و نحس روزها و ساعت ها و طالع نيك و بد و امثال اينها ترتيب اثر بدهد٬ نظم زندگي اش به كلي به هم مي خورد. از سوي ديگر، در خود توانايي مخالفت و بي اعتنايي نمي ديد و هميشه به احوال مردمي كه بي اعتنا به اين امور دنبال كار خود مي رفتند و به خدا توكل مي كردند و هيچ درباره اين چيزها نمي‌انديشيدند٬ غبطه مي خورد. اين مرد روزي حال خود را با امام صادق(ع) در ميان گذاشت. عرض كرد: من به اين دانش مبتلا شده ام و نمي توانم از آن دست بردارم. امام صادق(ع) با تعجب از او پرسيد: تو به اين چيزها معتقدي و عمل مي كني؟ بلي، يابن رسول الله(ص). من به تو فرمان مي دهم برو همه آن كتاب ها را آتش بزن. فرمان امام به قلبش نيرو بخشيد. رفت و همه آنها را آتش زد و خود را راحت كرد.(1)

پاورقي   1. شيخ حر عاملي، وسايل الشيعه، ج 2، ص 181.

منبع       داستان راستان

نويسنده   مرتضي مطهري

ناشر      انتشارات صدرا

محل چاپ           قم

سال چاپ            1379

نوبت چاپ           32

جلد        2

صفحه    74 ـ 76

 

 

 

52- ساده‌زيستي و خطاپوشي پيامبر اكرم(ص)

عنوان     ساده‌زيستي و خطاپوشي پيامبر اكرم(ص)

خلاصه  پيامبر(ص) از اشتباه خدمتكار خود چشم پوشي كرد و هرگز آن مسئله را مايه سرزنش وي قرار نداد.

حكايت    اَنَس بن مالك سال‌ها در خانه رسول خدا(ص) خدمتكار بود و تا آخرين روز زندگي رسول خدا اين افتخار را داشت. او بيش از هر كس ديگر به اخلاق و عادات شخصي رسول اكرم(ص) آشنا بود. آگاه بود كه رسول اكرم(ص) در خوراك و پوشاك چه اندازه ساده و بي تكلف زندگي مي كند. در روزهايي كه روزه مي گرفت، همه افطاري و سحر او عبارت بود از مقداري شير يا شربت و مقداري تريد ساده. گاهي براي افطار و سحر جداگانه اين غذاي ساده تهيه مي شد و گاهي به يك نوبت غذا بسنده مي كرد و با همان روزه مي گرفت. يك شب طبق معمول انس بن مالك مقداري شير يا چيز ديگر براي افطاري رسول اكرم(ص) آماده كرد. ولي رسول اكرم(ص) آن روز وقت افطار نيامد٬ پاسي از شب گذشت و بازنگشت. انس مطمئن شد رسول اكرم(ص) خواهش بعضي از اصحاب را اجابت كرده و افطاري را در خانه آنان خورده است. از اين رو آنچه تهيه ديده بود، خودش خورد. طولي نكشيد رسول اكرم(ص) به خانه برگشت. انس از يك نفر كه همراه حضرت بود پرسيد: ايشان امشب كجا افطار كردند؟ گفت: هنوز افطار نكرده اند. بعضي گرفتاري ها پيش آمد و آمدنشان دير شد. انس از كار خود بسيار پشيمان و شرمسار شد؛ زيرا شب گذشته بود و تهيه چيزي ممكن نبود. منتظر بود رسول اكرم(ص) از او غذا بخواهد و او از كرده خود معذرت خواهي كند. از آن سو رسول اكرم(ص) از قرائن و احوال فهميد چه شده٬ نامي از غذا نبرد و گرسنه به بستر رفت. انس گفت: رسول خدا(ص) تا زنده بود موضوع آن شب را بازگو نكرد.(1)

پاورقي   1. محدث قمي، كُحَل البصر٬ ص 67.

منبع       داستان راستان

نويسنده   مرتضي مطهري

ناشر      انتشارات صدرا

محل چاپ           قم

سال چاپ            1379

نوبت چاپ           32

جلد        2

صفحه    67 ـ 69

 

 

 

      53- تأكيد امام صادق(ع) بر بازگو نكردن مشكلات براي ديگران

      عنوان           تأكيد امام صادق(ع) بر بازگو نكردن مشكلات براي ديگران

      خلاصه        امام صادق(ع) به يكي از شيعيان فرمود كه مشكلات زندگي خود را براي ديگران بازگو نكند تا خوار و حقير نگردد.

      حكايت          مفضََل بن قيس سخت در فشار زندگي قرار داشت. تنگ دستي٬ بدهي و مخارج زندگي او را آزار مي داد. يك روز در محضر امام صادق(ع) لب به شكايت گشود و بيچارگي هاي خود را تشريح كرد: فلان مبلغ بدهي دارم٬ نمي دانم چگونه ادا كنم. فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدي ندارم. بيچاره شدم٬ سرگردانم٬ گيج شده ام. به هر دري كه مي روم به رويم بسته مي شود. در آخر از امام تقاضا كرد درباره اش دعا بفرمايد و از خداوند متعال بخواهد گره از كار فرو بسته او بگشايد. امام صادق(ع) به خدمتكاري كه آنجا بود فرمود: برو آن كيسه اشرفي كه منصور براي ما فرستاده بياور. خدمتكار رفت و فوراً كيسه اشرفي را حاضر كرد. آن گاه به مفضل فرمود: در اين كيسه چهار صد دينار است و كمكي است براي زندگي تو. مفضل گفت: مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم اين نبود٬ مقصودم تنها التماس دعا بود. حضرت پاسخ داد: بسيار خوب٬ دعا هم مي كنم. ولي اين نكته را به تو بگويم٬ هرگز سختي ها و بيچارگي هاي خود را براي مردم تشريح نكن٬ اولين اثرش اين است كه وانمود مي شود تو در ميدان زندگي شكست خورده اي. در نظرها كوچك مي شوي و شخصيت و احترامت از ميان مي رود.(1)

      پاورقي         1. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 11، ص 114.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          60 و 61

 

 

      54- مخالفت حضرت علي(ع) با بستن آب بر سپاه معاويه در جنگ صفين

      عنوان           مخالفت حضرت علي(ع) با بستن آب بر سپاه معاويه در جنگ صفين

      خلاصه        حضرت علي(ع) در جنگ صفين بر خلاف روش سپاه معاويه كه هنگام تسلطشان بر شريعه، آب را بر سپاهيان بسته بودند، زماني كه خود بر شريعه مسلط شدف همانند آنان عمل نكرد و اجازه داد همه از آب استفاده كنند.

      حكايت          معاويه در حدود شانزده سال بود كه به عنوان امارت در شام حكومت مي‌كرد و بدون آنكه به احدي اظهار كند، مقدمات خلافت را براي خويش فراهم مي‌ساخت. از هر فرصتي براي منظوري كه در دل داشت استفاده مي‌كرد. بهترين بهانه براي اينكه از حكومت مركزي سرپيچي كند و داعيه خلافت را آشكار نمايد، موضوع قتل عثمان بود. او در زمان حيات عثمان به استغاثه‌هاي عثمان پاسخ مساعد نداد و تقاضاها و استمدادهاي عثمان را نشنيده و نديده گرفت، منتظر بود عثمان كشته شود و قتل وي را بهانه كار خود قرار دهد. عثمان كشته شد و معاويه فوراً در صدد بهره‌برداري برآمد. از سوي ديگر مردم پس از قتل عثمان، دور علي(ع) را كه به جهات مختلفي از رفتن زير بار خلافت امتناع مي‌كرد گرفتند و با او بيعت كردند. علي(ع) پس از آنكه ديد مسئوليت رسماً متوجه اوست، قبول كرد و خلافت رسمي‌اش در مدينه كه مركز و داراخلافه آن روز بود اعلام شد. همه انسان‌هاي كشور پهناور اسلامي، آن روز اطاعتش را گردن نهادند، به استثناي شام كه در اختيار معاويه بود. معاويه از اطاعت حكومت مركزي سرپيچي كرد و آن را متهم ساخت به اين كه قاتلان عثمان را پناه داده است و خود آماده اعلام استقلال شام و شد و سپاهي انبوه از شاميان فراهم كرد. علي(ع) بعد از فيصله دادن كار اصحاب جمل، متوجه معاويه شد. نامه‌هايي با معاويه رد و بدل كرد، نامه‌هاي علي(ع) در دل سياه معاويه اثر نكرد. طرف ولي با سپاهي انبوه به سوي يكديگر حركت كردند. ابوالاعور سلمي پيشاپيش لشكر معاويه با گروهي از پيشاهنگان حركت مي‌كرد و مالك اشتر نخعي با گروهي از لشكريان علي(ع) به عنوان پيشاهنگ حركت مي‌كرد. دو دسته پيشاهنگ در كنار فرات به يكديگر رسيدند. مالك اشتر از طرف علي(ع) مجاز نبود جنگ را شروع كند، ولي ابوالاعور براي اينكه زهر چشمي بگيرد حمله سختي كرد. حمله او از طرف مالك و همراهانش دفع شد و شاميان سخت به عقب رانده شدند.ابوالاعور براي اينكه كار را از راه ديگر بر حريف سخت بگيرد، خود را به محل «شريعه»، يعني آن نقطه شيبدار كنار فرات كه دو طرف مي‌بايست از آنجا آب بردارند، رساند. نيزه‌داران و تيراندازان خود را مأمور كرد تا آن نقطه را حفظ كنند و مانع ورود مالك و يارانش بشوند. طولي نكشيد معاويه با سپاه اندوهش رسيد و از پيشدستي ابوالاعور خشنود شد. معاويه براي اطمينان بيشتر افراد ديگري بر نفرات ابوالاعور افزود. اصحاب علي(ع) در مضيقه بي‌آبي قرار گرفتند. شاميان عموما از پيش آمدن اين فرصت خوشحال بودند و معاويه با مسرت اظهار داشت: اين اولين پيروزي است. تنها عمر و عاص، معاون و مشاور مخصوص معاويه، اين كار را مصلحت نمي‌ديد. از آن سو علي(ع) رسيد و از ماجرا آگاه شد. نامه‌اي به وسيله يكي از بزرگان يارانش به نام صعصه به معاويه نوشت و يادآور شد:

      ما آمده‌ايم، ولي ميل نداريم حتي‌الامكان جنگي رخ دهد و ميان مسلمانان برادركشي واقع شود. اميدوارم بتوانيم با مذاكرات اختلافات را حل كنيم، ولي مي‌بينيم تو و پيروانت قبل از هر چيز اسلحه به كار برده‌ايد، به علاوه جلوي آب را بر ياران من گرفته‌ايد. دستور بده از اين كار دست بردارند، تا مذاكرات آغاز گردد. البته اگر تو به چيزي جز جنگ راضي نشوي، من ابايي ندارم.

      اين نامه به دست معاويه رسيد. با مشاورين خود در اطراف اين موضوع مشورت كرد. همگي نظرشان اين بود كه فرصت خوبي به دست آمده، بايد استفاده كرد و به اين نامه نبايد ترتيب اثر داد. تنها عمر و عاص نظر مخالف داشت. وي مي‌گفت اشتباه مي‌كنيد، علي‌(ع) و اصحابش چون در نظر ندارند در كار جنگ و خونريزي پيشدستي كنند فعلا سكوت كرده‌اند و به وسيله نامه خواسته‌اند شما را از كارتان منصرف كنند. خيال نكنيد كه اگر شما به اين نامه ترتيب اثر ندهيد و آنها را همچنان در مضيقه بي‌آبي آنان عقب‌نشيني مي‌كنند. آن‌وقت است كه دست به قبضه شمشير خواهند برد و از پاي نخواهند نشست تا شما را با رسوايي از اطراف فرات دور كنند. عقيده اكثريت مشاورين اين بود كه مضيقه بي‌آبي، دشمن را از پاي در خواهد آورد و آنها را مجبور به هزيمت خواهد كرد. معاويه شخصا نيز با اين عقيده همراه بود. اين شورا به پايان رسيد. صعصعه براي جواب نامه به معاويه مراجعه كرد. معاويه كه در نظر داشت از جواب دادن شانه خالي كند گفت بعدا جواب خواهم داد ضمنا دستور داد تا سربازان محافظ آب كاملا مراقب باشند و مانع ورود و خروج سپاهيان علي(ع) شوند. علي(ع) از اين پيشامد كه اميد هرگونه حسن نيتي را در جبهه مخالف به كلي از بين مي‌برد و راهي براي حل مشكلات به وسيله مذاكرات باقي نمي‌گذاشت، سخت ناراحت شد. راه را منحصر به اعمال زور و دست بردن به اسلحه ديد. مقابل سپاه خويش آمد و خطابه‌اي كوتاه، ولي مهيج و شورانگيز، به اين مضمون انشاء كرد:

      اينان ستمگري آغاز كردند، در ستيزه را گشودند و با روش خصمانه از شما پذيرايي مي‌كنند. اينان مانند گرسنه‌اي كه غذا مي‌طلبد، جنگ و خونريزي مي‌طلبند و جلوي آب آشاميدني را بر شما گرفته‌اند. اكنون يكي از دو راه را بايد انتخاب كنيد، راه سوي نيست: يا تن به ذلت و محروميت بدهيد و همچنان تشتنه بمانيد، يا شمشيرها را از خون پليد اينان سيراب كنيد تا خودتان از آب گوارا سيراب شويد. زنده بودن اين است كه غالب و فاتح باشيد هرچند به بهاي مردن تمام شود و مردن اين است كه مغلوب و زيردست باشيد هرچند زنده بمانيد. همانا معاويه گروهي گمراه و بدبخت را گرد خويش جمع كرده و از جهالت و بي‌خبري آنها استفاده مي‌كند، تا آنجا كه آن بدبخت‌ها گلوهاي خودشان را هدف تير مرگ قرار داده‌اند.(1) اين خطابه مهيج، جنبش عجيبي در سپاهيان علي(ع) به وجود آورد. خونشان را به جوش آورد. آماده كار زار شدند و با يك حمله سنگين، دشمن را تا فاصله زيادي عقب راندند و شريعه را تصاحب كردند. در اين وقت عمر و عاص كه پيش‌بيني‌اش به وقوع پيوسته بود، به معاويه گفت: حالا اگر علي(ع) و سپاهيانش معامله به مثل كنند و با تو همان كنند كه تو با آنها كردي، چه خواهي كرد؟ آيا مي‌تواني بار ديگر شريعه را از آنها بگيري؟ معاويه گفت: به عقيده توف علي(ع) اكنون با ما چگونه رفتار خواهد كرد؟ گفت: به عقيده من، علي(ع) معامله به مثل نخواهد كرد و ما را در مضيقه بي‌آبي نخواهد گذاشت. از آن سو سپاهيان علي(ع) بعد از آنكه ياران معاويه را از شريعه دور كردند از علي خواستند اجازه بدهد مانع آب برداشتن ياران معاويه بشوند. فرمود:

      مانع آنها نشويد، من به اين‌گونه كارها كه روش جاهلان است دست نمي‌زنم. من از اين فرصت استفاده مي‌كنم و مذاكرات خود را با آنها بر اساس كتاب خدا آغاز مي‌كنم. اگر پيشنهادها و صلاح‌ انديشه‌هاي من پذيرفته شدكه چه بهتر و با آنها مي‌جنگم، ولي جوانمردانه، نه از راه بستن آب به روي دشمن. من هرگز دست به چنين كارهايي نخواهم زد و كسي را در مضيقه بي‌آبي نخواهم گذاشت. آن روز، شام نشده بود كه سپاهيان علي و سپاهيان معاويه با يكديگر مي‌آمدند و آب برمي‌داشتند و كسي معترض سپاهيان معاويه نمي‌شد.(2)

      پاورقي         1. « قد استطعموكم القتال فاقروا علي مذله و تأخير محله، او روواالسيوف من الدماء ترووا من‌الماء فالموت في حياتكم مقهورين والحياه في موتكم قاهرين. الا و ان معاويه قادلمه من الغواه و عمس عليهم‌الخبر حتي جعلوا نحورهم اغراض المنيه»: نهج‌البلاغه، خطبه 51. 2. ابن ابي الحديدف شرح نهج‌البلاغه، خطبه 51، جلد 1، چاپ بيروت، صفحات 419 ـ 428.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          51 ـ59

 

 

      55- پر بركتي پول پيامبر اكرم(ص)

      عنوان           پر بركتي پول پيامبر اكرم(ص)

      خلاصه        پول با بركت پيامبر دو برهنه را لباس پوشاند و برده‌اي را آزاد كرد.

      حكايت          علي بن ابي طالب(ع) از سوي پيامبر اكرم(ص) مأمور شد به بازار برود و پيراهني براي پيامبر بخرد. رفت و پيراهني به دوازده درهم خريد و آورد. رسول اكرم(ص) پرسيد: اين را به چه مبلغ خريدي. به دوازده درهم. اين را چندان دوست ندارم. پيراهني ارزان تر از اين مي خواهم٬ آيا فروشنده حاضر است پس بگيرد؟ نمي دانم يا رسول الله.برو ببين حاضر مي شود پس بگيرد؟ علي (ع) پيراهن را برداشت و به بازار برگشت. به فروشنده فرمود: پيامبر خدا(ص) پيراهني ارزان تر از اين مي خواهد٬ آيا حاضري پول ما را بدهي و اين پيراهن را پس بگيري؟ فروشنده پذيرفت و علي(ع) پول را گرفت و نزد پيغمبر آورد. آن‌گاه رسول اكرم(ص) و علي(ع) با هم به سوي بازار راه افتادند. در بين راه چشم پيامبر به كنيزكي افتاد كه گريه مي كرد. پيامبر نزديك رفت و از كنيزك پرسيد: چرا گريه مي كني؟اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا براي خريد به بازار فرستادند؛ نمي دانم چگونه پول ها گم شد. اكنون جرئت نمي كنم به خانه برگردم. رسول اكرم(ص) چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنيزك داد و فرمود: هر چه مي خواستي بخري، بخر و به خانه بر گرد. خودش به طرف بازار رفت و جامه اي به چهار درهم خريد و پوشيد. در بازگشت برهنه اي را ديد جامه را از تن كند و به او داد. دو باره به بازار رفت و جامه اي ديگر به چهار درهم خريد و پوشيد و به سوي خانه راه افتاد. در بين راه باز همان كنيزك را ديد كه نگران و اندوهناك نشسته است. فرمود: چرا به خانه نرفتي؟

      يا رسول الله(ص)٬ خيلي دير شده٬ مي ترسم مرا بزنند كه چرا اين قدر دير كردي.

      بيا با هم برويم٬ خانه تان را به من نشان بده من وساطت مي كنم. رسول اكرم(ص) به همراه كنيزك راه افتادند. همين كه به پشت در خانه رسيدند كنيزك گفت: همين خانه است. رسول اكرم(ص) از پشت در با آواز بلند گفت: اي اهل خانه سلام عليكم. پاسخي شنيده نشد. بار دوم سلام كرد٬ جوابي نيامد. سومين بار سلام كرد٬ پاسخ دادند: السلام عليك يا رسول الله و رحمة الله و بركاته. حضرت فرمود: چرا اول پاسخ نداديد؟ آيا آواز مرا نمي شنيديد؟ گفتند: چرا٬ همان اول شنيديم و تشخيص داديم شماييد، ولي دوست داشتيم سلام شما را چند بار بشنويم٬ سلام شما براي خانه ما فيض و بركت و سلامت است. حضرت فرمود: اين كنيزك شما دير كرده٬ من اينجا آمدم از شما خواهش كنم او را بازخواست نكنيد. صاحب‌خانه گفت: يا رسول الله(ص)٬ به خاطر مقدم گرامي شما، اين كنيز آزاد است. پيامبر گفت: خدا را شكر٬ چه دوازده درهم پربركتي بود٬ دو برهنه را پوشانيد و يك برده را آزاد كرد. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 6، باب مكارم اخلاقه و سيرته و سنته.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          42 ـ 45

 

 

      56- اهمّيّت دورانديشي در تصميم‌گيري ها

      عنوان           اهمّيّت دورانديشي در تصميم‌گيري ها

      خلاصه        رسول اكرم(ص) شخصي را اندرز داده و به او توصيه زندگي ساز كرد.

      حكايت          مردي با اصرار از رسول اكرم(ص) يك جمله به عنوان اندرز خواست. رسول اكرم(ص) به او فرمود: اگر بگويم به كار مي بندي؟

      ـ بلي اي رسول خدا(ص).

      ـ اگر بگويم به كار مي بندي؟

      ـ بلي.

      ـ اگر بگويم به كار مي بندي؟

      ـ بلي.

      رسول اكرم(ص) بعد از اين كه سه بار از او قول گرفت و او را متوجه اهميت مطلبي كه مي خواهد بگويد كرد، به او فرمود: هر گاه تصميم به كاري گرفتي، اول در نتيجه و عاقبت آن بينديش٬ اگر ديدي نتيجه و عاقبتش صحيح است، آن رادنبال كن و اگر عاقبتش گمراهي و تباهي است، از تصميم خود صرف نظر كن.(1)

      پاورقي         1. شيخ حر عاملي، وسايل الشيعه، ج 2 ٬ ص 457.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          36

 

      57- محكم ترين دست گيره هاي ايمان از زبان مبارك رسول اكرم(ص)

      عنوان           محكم ترين دست گيره هاي ايمان از زبان مبارك رسول اكرم(ص)

      خلاصه        رسول اكرم(ص) مرتبه هاي محكم ايمان را براي اصحاب مشخص كرد.

      حكايت          تا آخر٬ هيچ يك از شاگردان نتوانست به پرسشي كه معلم عالي قدر طرح كرده بود  پاسخ درستي بدهد. هر كس پاسخي داد و هيچ كدام مورد پسند واقع نشد. پرسشي كه رسول اكرم(ص) از اصحاب خود پرسيد اين بود: در ميان دستگيره هاي ايمان، كدام يك از همه محكم تر است. يكي از اصحاب: نماز. رسول اكرم(ص): نه. زكات. نه. روزه. نه. حج عمره . نه. جهاد. نه. عاقبت پاسخي كه مورد پذيرش واقع شود از ميان جمع حاضر داده نشد. خود حضرت فرمود: همه اينهايي كه نام برديد كارهاي بزرگ و بافضيلتي است٬ ولي هيچ كدام از اينها آنكه من پرسيدم نيست. محكم‌ترين دستگيره‌هاي ايمان، دوست‌داشتن براي خدا و دشمن داشتن به خاطر اوست. (1)

      پاورقي         1. شيخ كليني، اصول كافي، ج 2 ٬ ص 25؛ شيخ حر عاملي، وسايل الشيعه، ج 2 ٬ ص 497.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          24

 

 

      58- اسلام آوردن پسر حاتم طايي

      عنوان           اسلام آوردن پسر حاتم طايي

      خلاصه        عُدي بن حاتم طايي پس از تحقيق٬ نبوت پيامبر(ص) را پذيرفت.

      حكايت          پيش از طلوع اسلام و تشكيل حكومت اسلامي٬ رسم ملوك الطوايفي در ميان اعراب جاري بود. مردم عرب به فرمان‌برداري رؤساي خود عادت كرده بودند و احياناً به آن‌ها باج و خراج مي‌پرداختند. يكي از رؤسا و ملوك الطوايف عرب٬ سخاوتمند معروف، حاتم طايي بود كه رييس قبيله طي به شمار مي رفت. پس از حاتم، پسرش عُدي جانشين پدر شد و قبيله از او اطاعت مي‌كردند. عدي سالانه يك چهارم درآمد هر كس را به عنوان باج و ماليات مي گرفت. رياست عدي با ظهور رسول اكرم(ص) و گسترش اسلام مصادف شد. قبيله طي بت پرست بودند، ولي خود عدي مسيحي بود و آن را از مردم خويش پوشيده مي داشت. مردم عرب كه مسلمان مي شدند و با تعليمات آزادي بخش اسلام آشنايي پيدا مي كردند، خواه ناخواه از زير بار رؤسا كه اطاعت خود را بر آنها تحميل كرده بودند آزاد مي شدند. به همين جهت عدي بن حاتم مانند همه اشراف و رؤساي ديگر عرب اسلام را بزرگ‌ترين خطر براي خود مي‌دانست و با رسول خدا(ص) دشمني مي‌ورزيد. كار از كار گذشته بود. مردم گروه گروه به اسلام مي گرويدند و كار اسلام و مسلماني بالا گرفته بود. عدي مي دانست كه روزي به سراغ او نيز خواهند آمد و بساط حكومت و آقايي او را برخواهند چيد. به پيشكار مخصوص خويش كه غلامي بود دستور داد گروهي شتر چاق و راهوار هميشه نزديك خرگاه او آماده باشد و هر روز آگاه شدند سپاه اسلام نزديك آمده‌اند، او را خبر كند. يك روز غلام آمد و گفت: هر تصميمي مي خواهي بگير٬ لشكريان اسلام در همين نزديكي ها هستند. عدي دستور داد شتران را حاضر كردند. خاندان خود را بر آنها سوار كرد و از اسباب آنچه قابل حمل بود بر شترها بار كرد و به سوي شام كه مردم آنجا نيز نصراني و هم كيش او بودند فرار كرد. در اثر شتاب زدگي زياد، از حركت دادن خواهرش سفانه غافل ماند و او در همان جا ماند. سپاه اسلام وقتي رسيدند كه خود عدي گريخته بود . سفانه خواهر وي را در شمار اسيران به مدينه بردند و داستان فرار عدي را براي رسول اكرم(ص) نقل كردند. در بيرون مسجد مدينه يك چهار ديواري بود كه ديوارهايي كوتاه داشت. اسيران را در آنجا جاي دادند. يك روز رسول اكرم(ص) از جلو آن محل مي‌گذشت تا وارد مسجد شود. سفانه كه زني فهميده و زبان آور بود از جا حركت كرد و گفت: پدرم از سرم رفته، سرپرستم پنهان شده٬ بر من منت بگذار٬ خدا بر تو منت بگذارد. رسول اكرم(ص) از وي پرسيد: سرپرست تو كيست؟ گفت: عدي بن حاتم. فرمود: همان كه از خدا و رسول او فرار كرده است؟ رسول اكرم(ص) اين جمله را گفت و بي درنگ از آنجا گذشت. روز ديگر آمد از آنجا بگذرد. باز سفانه از جا حركت كرد و مانند جمله روز پيش را تكرار كرد. رسول اكرم(ص) نيز همان سخن روز پيش را به او گفت. اين روز هم تقاضاي سفانه بي نتيجه ماند. روز سوم كه رسول اكرم(ص) از آنجا عبور مي‌كرد٬ سفانه ديگر اميد زيادي نداشت تقاضايش پذيرفته شود. تصميم گرفت سخن نگويد، ولي جواني كه پشت سر پيامبر(ص) حركت مي كرد به او با اشاره فهماند كه حركت كند و تقاضاي خويش را تكرار كند. سفانه حركت كرد و مانند روزهاي پيش گفت: پدر از سرم رفته٬ سرپرستم پنهان شده٬ بر من منت بگذار٬ خدا بر تو منت بگذارد. رسول اكرم(ص) فرمود: بسيار خوب٬ منتظرم افراد مورد اعتمادي پيدا شوند تا تو را همراه آنها به ميان قبيله ات بفرستم. اگر فهميدي كه چنين اشخاصي به مدينه آمده اند، مرا خبر كن. سفانه از اشخاصي كه آنجا بودند پرسيد آن شخصي كه پشت سر پيغمبر حركت مي كرد و به من اشاره كرد حركت كنم و تقاضاي خويش را دوباره بگويم، كيست؟ گفتند: او علي بن ابي‌طالب(ع) است. پس از چندي سفانه به پيغمبر خبر داد كه گروهي مورد اعتماد از قبيله ما به مدينه آمده اند. مرا همراه اينها بفرست. رسول اكرم(ص) جامه اي نو و مبلغي خرجي و يك مركب به او داد و او همراه آن جمعيت حركت كرد و به شام نزد برادرش رفت. تا چشم سفانه به عدي افتاد، زبان به سرزنش او گشود و گفت: تو زن و فرزند خويش را بردي و مرا كه يادگار پدرت بودم فراموش كردي؟ عدي از وي پوزش خواست. چون سفانه زن فهميده اي بود، عدي در كار خود با وي مشورت كرد. به او گفت: به نظر تو كه محمد(ص) را از نزديك ديده‌اي صلاح من چيست؟ آيا بروم نزد او و به او بپيوندم يا همچنان از او كناره گيري كنم. سفانه گفت: به عقيده من خوب است به او بپيوندي٬ اگر او واقعاً پيامبر خداست زهي سعادت و شرافت براي تو و اگر هم پيغمبر نيست و سر مُلك‌داري دارد، باز هم در آنجا كه از يمن زياد دور نيست، با توجه به معروفيتي كه در ميان مردم يمن داري، خوار نخواهي شد و عزت و شوكت خود را از دست نخواهي داد. عدي اين نظر را پسنديد. تصميم گرفت به مدينه برود و همچنين در كار پيغمبر باريك بيني كند و ببيند آيا واقعاً او پيامبر خداست تا مانند يكي از مردم از او پيروي كند. يا مردي است دنيا طلب كه قصد پادشاهي دارد٬ تا در حدود منافع مشترك  با او همكاري و همراهي كند. پيامبر(ص) در مسجد مدينه بود كه عدي وارد شد و بر پيامبر سلام كرد. رسول اكرم(ص) پرسيد: كيستي؟

      عدي بن حاتم طايي. پيغمبر او را احترام كرد و با خود به خانه برد. در بين راه كه پيغمبر و عدي مي رفتند پيرزني لاغر و فرتوت جلو پيغمبر را گرفت و به پرسش و پاسخ پرداخت. مدتي طول كشيد و پيغمبر(ص) با مهرباني و با حوصله پاسخ پيرزن را مي داد. عدي با خود گفت: اين يك نشانه از اخلاق اين مرد كه پيغمبر است. جباران و دنيا طلبان چنين اخلاقي ندارند كه پاسخ پيرزني مفلوك را اين قدر با مهرباني و حوصله بدهند. همين كه عدي وارد خانه پيغمبر شد، بساط زندگي پيغمبر را خيلي ساده و بي پيرايه يافت. آنجا تنها يك تشك بود كه معلوم بود پيغمبر روي آن مي نشيند. پيغمبر آن را براي عدي انداخت. عدي هر چه اصرار كرد كه خود پيغمبر روي آن بنشيند، پيغمبر نپذيرفت. عدي روي تشك نشست و پيغمبر روي زمين. عدي با خود گفت: اين نشانه دوم، اخلاق اين مرد از نوع اخلاق پيامبران است نه پادشاهان. پيغمبر به عدي فرمود: مگر مذهب تو مذهب ركوسي نبود؟(1)

      بله.

      پس چرا و به چه مجوز يك چهارم در آمد مردم را مي گرفتي؟ در دين تو كه اين كار روا نيست. عدي كه مذهب خود را از همه حتي نزديك ترين خويشاوندانش پنهان داشته بود از سخن پيامبر سخت در شگفت ماند. با خود گفت: اين نشانه سوم اين مرد كه پيامبر است. سپس پيامبر به عدي فرمود: تو به فقر و ضعف بنيه مالي امروز مسلمانان نگاه مي كني و مي بيني مسلمانان بر خلاف ساير ملل فقيرند. ديگر اينكه مي بيني امروز انبوه دشمنان بر آنها احاطه كرده و حتي بر جان و مال خود ايمن نيستند. همچنين مي‌بيني حكومت و قدرت در دست ديگران است. به خدا سوگند، طولي نخواهد كشيد كه اين‌قدر ثروت به دست مسلمانان برسد كه نيازمندي در ميان آنها نباشد. به خدا سوگند آن چنان دشمنانشان سركوب شوند و آن چنان امنيت كامل برقرار گردد كه يك زن بتواند از عراق تا حجاز به تنهايي سفر كند و كسي مزاحم وي نگردد. به خدا سوگند نزديك است زماني كه كاخ هاي سفيد بابل در اختيار مسلمانان قرار مي گيرد. عدي از روي كمال عقيده و خلوص نيت اسلام آورد و تا پايان عمر به اسلام وفادار ماند. سال ها پس از پيامبر اكرم(ص) زنده بود. او هميشه سخنان پيامبر(ص) را كه در اولين برخورد به او فرموده بود و پيش بيني هايي كه براي آينده مسلمانان كرده بود، به ياد داشت. مي‌گفت: به خدا سوگند، نمردم و ديدم كه كاخ هاي سفيد بابل به دست مسلمانان فتح شد. امنيت چنان برقرار شد كه يك زن به تنهايي مي توانست از عراق تا حجاز سفر كند٬ بدون آنكه مزاحمتي ببيند. به خدا سوگند اطمينان دارم زماني خواهد رسيد، تهي دستي در ميان مسلمانان پيدا نشود. (2)

      پاورقي         1. مذهب ركوسي يكي از شعبه‌هاي مسيحيت بوده است. (سيره ابن هشام) 2. سيره ابن هشام، ج 2 ٬ صص 578-580.

      منبع داستان راستان

      نويسنده         مرتضي مطهري

      ناشر            انتشارات صدرا

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1379

      نوبت چاپ     32

      جلد  2

      صفحه          15

 

59- نجات فرزند؛ پاداش صدقه يك مادر

عنوان     نجات فرزند؛ پاداش صدقه يك مادر

خلاصه  خداوند در پاداش زني كه هنگام قحطي، لقمه‌ ناني صدقه داده بود، كودك او را كه گرگ به دهان گرفته و مي‌برد، به او باز گرداند.

حكايت    در بني اسرائيل قحطي شديدي اتفاق افتاد. زني لقمه ناني داشت، آن را به دهان گذاشت كه بخورد، ناگاه گدايي فرياد زد: اي بنده خدا، گرسنه ام. زن با خود گفت: هم اكنون شايسته است اين لقمه نان را صدقه بدهم. لقمه را از دهانش بيرون آورد و آن را به گدا داد. زن، بچه كوچكي داشت، همراه خود به صحرا برد و در محلي گذاشت تا هيزم جمع كند. ناگهان گرگي پريد و كودك را به دهان گرفت و پا به فرار گذاشت. فرياد مردم بلند شد. مادر بچه سراسيمه به دنبال گرگ دويد، ولي هيچ كدام اثر نبخشيد. همچنان گرگ بچه را در دهان گرفته، با شتاب مي دويد. خداوند فرشته اي را فرستاد. فرشته كودك را از دهان گرگ گرفت و به مادرش داد. سپس به زن گفت: آيا به لقمه اي در برابر لقمه اي راضي شدي؟ يك لقمه (نان) دادي، يك لقمه (كودك) گرفتي.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 96، ص 123.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    221

 

 

 

60- سازش با گناه‌كاران؛ سبب عذاب خوبان امت شعيب(ع)

عنوان     سازش با گناه‌كاران؛ سبب عذاب خوبان امت شعيب(ع)

خلاصه  خداوند به حضرت شعيب(ع) وحي كرد خوبان امت تو نيز به همراه بدكاران امتت عذاب خواهند شد؛ چرا كه با گناهكاران سازش كردند و به سبب خشم من خشمگين نشدند.

حكايت    خداوند به شعيب(ع) وحي كرد صد هزار نفر از پيروانت را مجازات خواهم كرد. چهل هزار نفر از آنان بدكارند و بقيه خوبند. شعيب(ع) پرسيد: خدايا، بدان بايد كيفر ببينند، ولي خوبان چرا؟خداوند فرمود: براي اينكه خوبان با گناه‌كاران سازش كردند و با خشم من نسبت به گناه‌كاران، آنان خشمگين نشدند. (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 23، ص 153.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    216موعظه‌هاي خطاكار به حضرت يحيي(ع)، پيش از قصاص

عنوان     موعظه‌هاي خطاكار به حضرت يحيي(ع)، پيش از قصاص

خلاصه  حضرت يحيي(ع) از گناهكاري پيش از قصاص، خواست كه او را موعظه كند و او توصيه كرد از هواي نفست پيروي مكن، غضب را كنترل كن و به جاي نكوهش خطاكار در فكر نجات او باش.

حكايت    مردي خدمت حضرت عيسي(ع) آمد و عرض كرد: مرتكب زنا شده ام، مرا از گناه پاك كن. عيسي(ع) دستور داد اعلام كنند همه مردم در تطهير گناهكار حاضر شوند. براي مجازات وي گودالي كندند. هنگامي كه همه جمع شدند و گناهكار در گودال قرار گرفت، نگاهي به جمعيت انبوه مردم انداخت كه همه آماده مجازات او بودند. با صداي بلند گفت: اي مردم، هر كس خودش آلوده به گناه است و بايد كيفر ببيند، حق ندارد در مجازات من شركت كند. با شنيدن اين جمله همه به جز حضرت عيسي(ع) و حضرت يحيي(ع) رفتند.در اين هنگام يحيي(ع) پيش آمد و به آن مرد نزديك شد و گفت: اي گناهكار، مرا پندي ده. مرد گفت: اي يحيي، مراقب باش خودت را در اختيار هواي نفست مگذاري؛ زيرا بدبخت خواهي شد. يحيي(ع) گفت: موعظه اي ديگر بگو. مرد گفت: هرگز خطا كاري را براي لغزشش سرزنش مكن، بلكه در انديشه نجات او باش. يحيي(ع) گفت: باز هم پندي ده. مرد گفت: خشم خود را فرو ببر. در اين هنگام حضرت يحيي(ع) گفت: پندهايت مرا كفايت مي كند.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 14، ص 188.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378جلد 3        

61- اندرز يك مورچه به حضرت سليمان(ع)

عنوان     اندرز يك مورچه به حضرت سليمان(ع)

خلاصه  مورچه‌اي كه هنگام گذر حضرت سليمان از وادي‌شان ساير مورچه‌ها را از آنها ترسانده بود تا جلال و شكوه سلطنت سليمان را نديده و از خدا دور نشوند، سليمان را از فناپذيري قدرتهاي دنيوي آگاه كرد.

حكايت    خداوند پادشاهي بي همتايي به سليمان (ع) بخشيد. جنيان را به فرمان او درآورد كه خدمتگزار او باشند، باد را به فرمان او در آورد. تا تشكيلات بزرگ او را هر كجا خواست ببرد. زبان جانوران را به وي آموخت و وي سخنان آنان را مي فهميد و براي مردم بازگو مي كرد. در يكي از مسافرت ها كه سليمان(ع) سپاهيان خود از جن و انس و پرندگان رد حال حركت بود، گذرشان به وادي مورچگان افتاد. يكي از مورچه ها كه نقش فرماندهي آنها را داشت، چون لشكر سليمان(ع) را ديد احساس خطر كرد. فرياد زد: اي مورچگان، داخل لانه هاي خود برويد، تا سليمان و لشكرش شما را لگدمال نكنند، آنان نمي فهمند. (1)باد سخن مورچه را به گوش سليمان رسانيد، همچنان كه از هوا مي گذشتند، ايستاد و دستور داد مورچه را بياوريد. وقتي مورچه را آوردند، سليمان(ع) گفت: مگر نمي داني من پيامبر خدا هستم و هرگز به كسي ستم نمي كنم؟ مورچه: بلي مي دانم. سليمان پرسيد(ع): پس چرا مورچه ها را از ما ترساندي و فرمان دادي به لانه هايشان بروند. مورچه گفت: احساس كردم پادشاهي بي مانند تو را ببينند و فريب آرايش و زينت هاي دنيا را بخورند، از خدا فاصله گرفته، غير او را پرستش كنند. اي سليمان، مي‌داني چرا خدا از ميان همه قدرت ها ، نيروي باد را از آن تو كرده و چرا تشكيلات بزرگ تو، بر روي باد حركت مي كند؟ سليمان(ع): نمي دانم. مورچه: براي آن است كه به تو اعلام كند، اگر همه قدرت هاي دنيا مانند باد مسخّر تو باشند دوامي نداشته و همه بر بادند. (2)

پاورقي   1. توبه: 18. 2. بحارالانوار، ج 14، ص 92.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    210 و 211

صفحه    219

 

 

 

 

 

 

 

      62- تلاش قريش براي مطلقه ساختن دختران پيامبر پس از بعثت

      عنوان           تلاش قريش براي مطلقه ساختن دختران پيامبر پس از بعثت

      خلاصه        پس از بعثت پيامبرف قريش از دو داماد پيامبر خواستند كه همسرانشان را طلاق دهند تا اسباب ناراحتي و گرفتاري پيامبر را فراهم سازند، ولي يكي از آنها كه همسر زينب بود راضي به اين كار نشد.

      حكايت          ابوالعاص بن ربيع، خواهر زاده خديجه(س) و از اشراف و ثروتمندان مكه بود.روزي دختر رسول خدا(ص) (زينب) را خواستگاري كرد و خديجه(س) نيز از پيغمبر خواست به اين كار راضي شده، زينب را به ازدواج او در آورد. اين داستان پيش از رسالت پيامبر(ص) بود. پيغمبر(ص) زينب را به ازدواج ابوالعاص درآورد. هنگامي كه پيامبر به مقام رسالت رسيد، خديجه(س) و دخترانش به حضرت ايمان آوردند، ولي ابوالعاص ايمان نياورد. پيغمبر(ص) دختر ديگرش را به نام رقيه يا ام كلثوم را نيز به همسري عتبه پسر ابولهب درآورد و اين جريان نيز پيش از بعثت آن حضرت بود. هنگامي كه حضرت به مقام پيامبري رسيد و وحي بر او نازل گشت، مردم را به خداپرستي دعوت كرد.، اهالي مكه نپذيرفته، از آن بزرگوار دوري مي كردند و به يكديگر مي گفتند: شما دختران محمد(ص) را گرفتيد و فكرش را از ناحيه آنان آسوده ساختيد، بايد دخترانش را به او برگردانيد تا انديشه اش به آنها مشغول شده، به فكر سخنان ديگر نيفتند. اول پيش (ابوالعاص) رفته و گفتند: تو دختر محمد(ص) را طلاق بده، ما هر زني از زنان قريش را بخواهي برايت تزويج مي كنيم. ابوالعاص گفت: اين كار شدني نيست؛ من هرگز از همسرس جدا نمي شوم و زنان قريش را به جاي او به همسري نمي پذيرم.به همين دليل پيغمبر(ص) مي فرمود: او داماد خوبي بود. سپس به نزد عتبه بن ابولهب آمده و همين پيشنهاد را تكرار كردند:عتبه در پاسخ گفت: دختر سعيد بن عاص را به ازدواج من درآوريد، من او را طلاق مي دهم.به دنبال آن دختر سعيد بن عاص را به او تزويج كردند و او نيز دختر پيغمبر(ص) را رها كرد؛ در حالي كه با او عروسي نكرده بود.پس از آن اين بانو با عثمان بن عفان ازدواج كرد. پيغمبر اسلام(ص) در مكه قدرت تبليغ دين الهي را نداشت و نمي توانست حكم حلال و حرام را بيان كند. دين اسلام، زينب را از ابوالعاص جدا كرده بود، ولي رسول خدا(ص) نمي توانست آنها را از هم جدا سازد، بدين جهت زينب با اينكه ايمان آورده بود، در همسري ابوالعاص كافر باقي ماند. تا اينكه رسول خدا(ص) به مدينه هجرت كرده و زينب همچنان با ابوالعاص در مكه ماند. هنگامي كه قريش به جنگ آن حضرت آمدند، ابوالعاص نيز با آنان بود و بين مسلمانان و كفار قريش در كنار چاه (بدر) جنگ سختي پيش آمد. شماري از كفار كشته و عده ديگر اسير شدند. ابوالعاص نيز در ميان اسيران بود. او را همراه اسيران ديگر نزد پيغمبر(ص) آوردند. هنگامي كه مردم مكه براي آزادي اسيران خود اموالي فرستادند، زينب نيز براي آزادي همسر اموالي فرستاد: از جمله آنها، گردن بندي بود كه مادرش خديجه(س) آن شب كه زينب را به خانه ابوالعاص مي بردند به او داده بود. هنگامي رسول خدا آن گردن بند را ديد، بسيار ناراحت شد و سخت دلش به حال دخترش سوخت. بدين جهت به مسلمانان فرمود: اگر صلاح مي دانيد اسير زينب را آزاد كنيد و آن اموالي را كه براي آزادي شوهرش فرستاده، به او بازگردانيد. مسلمانان با كمال ميل خواسته پيغمبر(ص) را به جا آوردند و گفتند: اي رسول خدا(ص)، جان و اموال ما به قربانت. حتماً مطابق فرمايش شما عمل مي كنيم، از اين رو هر چه زينب فرستاده بود به او بازگرداندند و ابوالعاص را نيز آ‍زاد كردند. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 19.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          199 ـ 204

 

 

63- ضرورت پرهيز خوبان از خويشاوندان گناه‌كار

عنوان     ضرورت پرهيز خوبان از خويشاوندان گناه‌كار

خلاصه  يكي از ائمه(ع) به يكي از شيعيان كه با دايي گناه‌كار خود معاشرت و نزديكي داشت، هشدار داد كه ممكن است به واسطه نزديكي با وي، هنگام نزول بلا، او هم گرفتار شود.

حكايت    شخصي به نام جعفري مي گويد: حضرت ابوالحسن(ع) به من فرمود: چرا تو را نزد عبدالرحمان مي بينم؟ گفتم: او دايي من است. حضرت فرمود: او درباره خداوند حرف هاي نادرست مي گويد و به جسم بودن خدا معتقد است. بنابراين، يا با او هم نشين باش و ما را ترك كن، يا با ما هم نشين باش، از او دوري كن؛ زيرا هم‌نشيني هم زمان با ما و او، ممكن نيست. چه اينكه او داراي عقيده فاسد است. گفتم: او هر چه مي خواهد، بگويد. هنگامي كه من به گفته او معتقد نباشم، در من چه تأثيري مي تواند داشته باشد. امام(ع) فرمود: آيا نمي ترسي بر او عذابي نازل شده و هر دو گرفتار شويد؟سپس حضرت داستان جواني را تعريف كرد كه خودش از پيروان موسي(ع) بود و پدرش از ياران فرعون و فرمود: آن گاه كه سپاه فرعون (در كنار رود نيل) به موسي(ع) و پيروان او رسيد، آن جوان از موسي(ع) جدا شد تا پدرش را نصيحت كرده، به موسي ملحق كند، ولي پدرش گوش شنوا نداشت. پند خيرخواهانه پسرش در او اثر نبخشيد و سرسختانه بر شيوه غلط خود پاي‌فشاري كرد. نزديكي هاي ساحل كه رسيدند كه پسر و پدر، همراه سپاه فرعون غرق شدند. جريان را به موسي(ع) خبر دادند. اصحاب از حال جوان پرسيدند كه آيا او اهل رحمت است يا عذاب؟ حضرت فرمود: جوان مورد رحمت الهي است، چون در عقيده پدر نبود، ولي هنگامي كه عذاب نازل گرديد، نزديك گناه‌كاران نيز گرفتار مي شوند.آتش بدي بدكاران، خوبان را نيز به كام خود فرو مي برد.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 74، ص 95.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

 

 

 

64- نقش والدين مختار ثقفي در شجاعت و لياقت‌ وي

عنوان     نقش والدين مختار ثقفي در شجاعت و لياقت‌ وي

خلاصه  پدر مختار ثقفي در انتخاب همسر دقت بسياري كرد و اين دقت، موجب تولد مختار ثقفي از مادري لايق گرديد.

حكايت    ابي عبيده (پدر مختار ثقفي) در جست وجوي زني شايسته بود. شماري از زنان قبيله خود را، به او پيشنهاد كردند، هيچ كدام را نپسنديد.تا اينكه شخصي به خواب ابو عبيده آمد و به او گفت: با دومة الحُسنا ازدواج كن؛ اگر او را به همسري انتخاب كني، هرگز پشيمان نشده و مورد سرزنش قرار نمي گيري. ابو عبيده، خوابش را براي خويشاوندان خود بازگو كرد. گفتند: اكنون مأموريت يافته اي با دومة، دختر وهب ازدواج كني. ابوعبيده با او ازدواج كرد.آن زن هنگامي كه به مختار حامله شد مي گويد، در خواب ديد گوينده اي مي گويد: مژده باد تو را به پسري كه از هر چيز بيشتر به شير شباهت دارد و هنگامي كه مردان مشغول جنگ شوند، آن فرزند لذت مي برد.  هنگامي كه مختار به دنيا آمد، همان شخص به خوابش آمد و گفت: اين فرزند تو در بخشي از دوران عمر خود، ترسش كم و پيروانش بسيار خواهد بود.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 45، ص 350.

شخصيت            1

راوي     0

راوي     0

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    191 و 192

 

 

 

65- قتل عمر بن سعد و پسرش به دست مختار

عنوان     قتل عمر بن سعد و پسرش به دست مختار

خلاصه  مختار عمر بن سعد و پسرش را پس از تسلط بر كوفه به جرم قتل امام حسين(ع) به قتل رساند.

حكايت    هنگامي كه مختار بر اوضاع شهر كوفه مسلط شد، عمر بن سعد را دستگير كرد، ولي به صورت موقت او را امان داد. روزي حفص فرزند عمر بن سعد به نزد مختار آمده و گفت: پدرم مي گويد: آيا به امان خود درباره من عمل مي كند؟ مختار گفت: بنشين. سپس ابا عمره را خواست و پنهاني به او دستور داد عمر بن سعد را در خانه اش بكشد. طولي نكشيد اباعمره با سر نجس عمر بن سعد وارد شد.حفص وقتي سر پدرش را ديد گفت: انا لله و انا اليه راجعون. مختار به حفص گفت: اين سر را مي شناسي؟ حفص گفت: آري، از اين پس در زندگي خيري نيست. مختار گفت: بلي، پس تو نيز ديگر زندگاني نخواهي كرد. آن گاه دستور داد او را هم بكشند. سپس گفت: عمر با حسين(ع) و حفص با علي اكبر(ع)، هرگز برابر نيستند. به خدا سوگند، هفتاد هزار نفر را به خاطر شهداي كربلا خواهم كشت، چنانچه در عوض خون بهاي يحيي بن زكريا(ع) هفتاد هزار نفر كشته شدند.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 45، ص 336.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    186 و 187

 

 

 

66- قتل متوكل به دست پسرش به علت اهانت وي به حضرت فاطمه(س)

عنوان     قتل متوكل به دست پسرش به علت اهانت وي به حضرت فاطمه(س)

خلاصه  منتصر پدرش متوكل را به دليل اهانت به حضرت فاطمه(س) كشت و از كوتاه شدن عمرش به سبب قتل پدر نهراسيد.

حكايت    متوكل از پست ترين خلفاي بني عباس بود.  وي تنها خليفه اي بود كه به حضرت زهرا(س) توهين كرده و انگيزه قتل وي نيز به همين دليل بوده است. منتصر از پدرش متوكل شنيد كه حضرت فاطمه زهرا(س) را دشنام مي دهد. از عالمي پرسيد: كيفر كسي كه به حضرت فاطمه(س) دشنام مي دهد چيست؟ دانشمند پاسخ داد: كشتن چنين فردي واجب است، ولي بدان، هر كس پدرش را بكشد، عمرش كوتاه خواهد بود. منتصر گفت: من از كوتاهي عمرم كه در راه فرمان برداري خداوند باشد ترسي ندارم. به دنبال آن، منتصر پدرش را كشت و پس از آن، بيشتر از هفت ماه زنده نماند. (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 20، ص 130.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    182

 

 

      67- استجابت دعاي پيرمرد عاشق شهادت در جنگ احد

      عنوان           استجابت دعاي پيرمرد عاشق شهادت در جنگ احد

      خلاصه        آرزوي پيرمردي كه در جريان جنگ احد از خدا خواسته بود كه ديگر به خانه باز نگردد و به شهادت برسد، به استجابت رسيد و ديگر حتي شتر هم پيكر او را به سمت منزل نمي‌برد و پيكر وي در منطقه احد دفن گرديد.

      حكايت          مسلمانان، گروه گروه به سوي جبهه جنگ احد مي شتافتند. عمرو بن جُموح كه مردي لنگ بود، چهار پسر دلاور داشت، همه در كنار رسول خدا(ص) عازم جبهه جنگ بودند. شور و شوق سربازان، احساسات پاك عمر بن جموح را برانگيخت. تصميم گرفت او نيز در جبهه شركت كند. لباس جنگي پوشيد و خود را براي حركت به سوي احد آماده كرد. برخي خويشان به او گفتند: تو به خاطر پيري و لنگي پا، به خوبي از عهده جنگ نمي‌آيي، و خدا هم جهاد را بر تو واجب نكرده، بهتر است در مدينه بماني. همين چهار فرزند رشيد را كه به ميدان نبرد مي فرستي كافي است. عمرو گفت: آيا رواست مسلمانان به ميدان جهاد بروند و سرانجام به فيض شهادت رسيده، وارد بهشت شوند، ولي من محروم بمانم؟ هر چه كردند نتوانستند اين مرد الهي را از تصميمش باز دارند و بالاخره قرار شد حضور پيامبر(ص) برسند و از ايشان كسب تكليف كنند. خدمت پيامبر(ص) آمد و گفت: يا رسول الله(ص)، من مي خواهم همراه مسلمانان در جنگ شركت كنم و به شهادت برسم، و به شدت علاقه مندم با اين پاي لنگم وارد بهشت شوم ولي خويشانم نمي گذارند. پيغمبر(ص) فرمود: تو معذوري، جهاد بر تو واجب نيست. سپس حضرت به خويشان او فرمود: اگر چه جهاد بر او واجب نيست، ولي شما نبايد مانع شويد و او را از جهاد باز داريد. وي را به حال خود بگذاريد، تا اگر ميل داشت در جهاد شركت كند، شايد به فيض شهادت برسد.عمرو با خوشحالي از خدمت پيغمبر(ص) خارج شده، با همه خويشان خداحافظي كرد. از خانه بيرون آمد، خواست به سوي جبهه حركت كند. دست به دعا برداشت و گفت: خدايا، مرا به خانه باز مگردان. عمرو به سوي جبهه جنگ حركت كرد و در ميدان با همه توان جنگيد و سرانجام با يكي از فرزندانش شهيد شد. پس از پايان جنگ، همسر عمرو به سوي جبهه آمد. اين بانوي محترمه، پيكر شوهر و پسرش را پيدا كرد، ديد برادرش نيز به شهادت رسيده است. هر سه پيكر را بر شتر نهاد و به سوي مدينه حركت كرد تا در قبرستان بقيع به خاك بسپارد. وقتي در بين راه به مكاني رسيد، شتر از حركت بازماند و به سوي مدينه حركت نكرد، ولي وقتي به سوي احد بر مي گشت به سرعت حركت مي كرد.اين صحنه چندين بار تكرار شد.همسر عمرو موضوع را نفهميد. براي حل اين مشكل خدمت پيامبر(ص) آمد و جريان را عرض كرد. پيامبر(ص) فرمود: شتر مأموريتي دارد، آيا وقتي شوهرت به سوي ميدان حركت كرد سخني گفت و دعايي كرد؟ زن گفت: بلي، يا رسول  الله(ص)، هنگامي كه مي خواست به سوي احد حركت كند در لحظه‌هاي پاياني رو به قبله ايستاد و چنين دعا كرد: خدايا مرا به خانواده ام باز مگردان و به مقام شهادت برسان.(1) رسول خدا (ص) فرمود: خداوند دعاي او را مستجاب كرده، به اين جهت شتر پيكر او را به سوي مدينه حمل نمي كند.پيامبر دستور داد جنازه ها را به احد بردند. سپس رسول خدا(ص) روي به مسلمانان كرد و فرمود: در ميان شما كساني هستند كه اگر خدا را به وجود آنها سوگند دهيد، قطعا شما را مورد لطفش قرار مي دهد؛ عمرو بن جموح يكي از آنان است. آن گاه پيكر آن سه شهيد را با ديگر شهدا در احد دفن كرد. اندكي در داخل قبر آنان ايستاد و از قبر بيرون آمد و فرمود: اين سه شهيد در بهشت نيز با هم خواهند بود. همسر عمرو از رسول خدا(ص) درخواست دعا كرد و گفت: يا رسول الله(ص)، دعا كنيد خداوند مرا نيز با آنها محشور كند. پيامبر(ص) نيز براي اين بانوي ارزشمند دعا كرد.(2)

      پاورقي         1. اللّهم لا تردّني الي اهلي و ارزقني الشهادة 2. بحارالانوار، ج 20، ص 130.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          178 ـ 181

 

      68- آخرين نامه امام زمان(عج) به آخرين نايب خود و اعلام آغاز غيبت كبري 

      عنوان           آخرين نامه امام زمان(عج) به آخرين نايب خود و اعلام آغاز غيبت كبري

      خلاصه        حضرت مهدي(عج) ضمن نامه‌اي به آخرين نايب خود پيش از وفات وي، توضيحاتي در مورد غيبت كبري و شرايط ظهور خود بيان فرمود.

      حكايت          چهارمين نايب خاص امام عصر(عج)، در سال 329 از دنيا رفت. امام زمان(ع) پيش از غيبت كبرا، نامه اي به او نوشت: اي علي بن محمد سمري، خداوند در مصيبت وفات تو، پاداش بزرگ به برادرانت عطا كند. تو تا شش روز ديگر از دنيا خواهي رفت. كارهايت را سامان بده و جانشيني براي خودت تعيين نكن، زمان غيبت كبرا فرا رسيده است. تا خداوند اذن ندهد و زمان طولاني نگذرد و دل ها قساوت نگيرد و زمين از ستم پر نشود، من آشكار نخواهم شد.افرادي نزد شيعيان من مدعي ديدن من خواهند شد. آگاه باشيد هر كه پيش از خروج سفياني و صيحه آسماني(1) چنين ادّعايي كند دروغگو  و افترا زننده است. (2)هيچ حركت و نيرويي جز به اراده خداوند بزرگ نيست. (3)علي بن محمد سمري اين نامه را شش روز پيش از وفات به شيعيان نشان داد و چشم از جهان فرو بست. از آن زمان غيبت كبرا شروع شد.

      پاورقي         1. خروج شخصي به نام سفياني و صداي آسماني از نشانه هايي هستند كه نزديك ظهور امام(ع) رخ خواهد داد. 2. منظور امام، كساني است كه مدعي ديدن و نيابت از ناحيه حضرت هستند؛ زيرا بسياري از بزرگان به حضور امام (عج) رسيده و مشكلاتشان را به وسيله ايشان حل كرده اند. 3. بحارالانوار، ج 51، ص 361.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          160 و 161

 

 

69-  پيشگويي‌هاي امام صادق(ع) در مورد ظهور حضرت حجت(ع)

      عنوان         پيشگويي‌هاي امام صادق(ع) در مورد ظهور حضرت حجت(ع)

      خلاصه        امام صادق(ع) در مورد امام زمان(عج) و شرايط ظهور ايشان و حوادث آن زمان مطالبي بيان فرمود و به حال مردم آن زمان گريست.

      حكايت          سدير صيرفي مي گويد: با سه نفر از ياران، خدمت امام صادق(ع) رسيديم، ديدم آن بزرگوار بر روي خاك نشسته و مانند فرزندمرده جگرسوخته، گريه مي كند، آثار اندوه در چهره اش است و اشك، كاسه چشم هايش را پر كرده است.چنين مي فرمايد: سرور من، غيبت تو خوابم را گرفته و خوابگاهم را بر من تنگ كرده و آرامشم را از دلم ربوده است. آقاي من، غيبت تو مصيبتم را به مصيبت هاي دردناك هميشگي پيوند داده است. گفتم: خدا چشمانت را نگرياند، اي فرزند بهترين بندگان، براي چه اين چنين گرياني و از ديده اشك مي باري؟ چه اتفاقي افتاده كه اين گونه اشك مي ريزي؟ حضرت آه دردناكي كشيد و با شگفتي فرمود: واي بر شما، سحرگاه امروز به كتاب جفر نگاه مي كردم (آن كتابي است كه علم منايا، بلايا و آنچه تا روز قيامت واقع شده و مي شود در آن نوشته شده) درباره تولد غائب ما و غيبت و طول عمر او دقت كردم. همچنين دقت كردم در گرفتاري مؤمنان آن زمان. ترديدهايي در اثر طولاني شدن غيبت در دل هايشان پيدا مي شود؛ در نتيجه، بيشتر آنها از دين خارج مي شوند و ريسمان اسلام را از گردن برمي دارند... اينها باعث گريه من شده است.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 51، ص 229، (روايت تلخيص شده است).

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          157 و 158

 

 

70- هشدار و پيشگويي‌هاي امام كاظم(ع) در مورد آخرالزمان و ظهور حضرت حجت(عج)

عنوان     هشدار و پيشگويي‌هاي امام كاظم(ع) در مورد آخرالزمان و ظهور حضرت حجت(عج)

خلاصه  امام كاظم(ع) در مورد علت غيبت حضرت حجت(ع) و امتحان سخت مردم آخر‌الزمان بياناتي فرمود.

حكايت    امام موسي كاظم(ع) فرمود: هنگامي كه پنجمين فرزندم(امام زمان(عج)) از ديده ها پنهان شد، مواظب دينتان باشيد. مبادا كسي دينتان را بربايد و از دين خارج شويد. فرزندم ناگزير، غيبتي خواهد داشت. به گونه اي كه عده اي از مؤمنان از عقيده خود بر مي گردند و غيبت، امتحاني است كه خداوند بندگانش را به وسيله آن آزمايش مي كند. علي بن جعفر(ع) (برادر امام كاظم(ع)) مي گويد: عرض كردم: آقا، پنجمين فرزند شما كيست؟ امام(ع) فرمود: اين مسئله‌اي مهم است كه عقل هايتان از درك آن ناتوان و سينه هايتان از تحمل آن تنگ است، ولي اگر زنده بمانيد، او را خواهيد ديد. (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 51، ص 150.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    159

 

 

 

71- پيشگويي‌هاي حضرت علي(ع) در مورد ظهور حضرت حجت(ع)

عنوان     پيشگويي‌هاي حضرت علي(ع) در مورد ظهور حضرت حجت(ع)

خلاصه  امام علي(ع) در مورد حضرت مهدي(عج) و شرايط ظهور ايشان مطالبي بيان فرمود.

حكايت    اصبغ بن نباته مي گويد: خدمت اميرالمؤمنين(ع) رسيدم. ديدم حضرت در حالي كه در انديشه فرو رفته است با چوبي خاك را به هم مي زند. عرض كردم: يا اميرالمؤمنين(ع)، چرا در فكر فرو رفته ايد و چرا خاك زمين را به هم مي زنيد؟ آيا به اين زمين علاقه مند شده ايد؟ فرمود: نه، به خدا سوگند يك روز هم نشد كه نه به زمين و نه به دنيا تمايل پيدا كنم، درباره دوازدهمين فرزندي كه از نسل من به وجود خواهد آمد مي انديشم. اسم او مهدي است؛ جهان را پر از عدل و داد مي كند، چنان كه پر از ستم شده باشد. عرض كردم: اينها را كه فرموديد پيش مي آيد؟ فرمود: آري، آنچه گفتم واقع مي شود. (1) دوازدهمين فرزندم پس از آنكه دنيا پر از ظلم و ستم شد، ظهور مي كند و جهان را پر از عدل و داد مي كند.

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 51، ص 118.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    155 و 156

 

 

72- پاسخ امام عسگري(ع) به پرسشي در مورد ارثيه زن

عنوان     پاسخ امام عسگري(ع) به پرسشي در مورد ارثيه زن

خلاصه  امام عسگري(ع) پاسخ سؤال دليل ضعف بودن ارثيه زن را دقيقاً مشابه پاسخي كه سالها قبل امام صادق(ع) در جواب پرسشي بيان فرموده بود، پاسخ گفت.

حكايت    ابوهاشم مي گويد: شخصي از امام عسكري(ع) پرسيد: چرا زن در ارث يك سهم و مرد دو سهم مي برد؟ امام (ع) فرمود: چون جهاد و مخارج همسر به عهده زن نيست و نيز پرداخت ديه قتل خطايي(1) بر عهده مردان است و بر زن چيزي نيست. ابوهاشم مي گويد: با خود گفتم: اين مسئله را ابن ابي العوجاء از امام صادق(ع) پرسيد و ايشان همين پاسخ را به او داد. بدون آنكه اين سخن را به زبان بياورم، ناگاه امام حسن عسكري(ع) رو به من كرد و فرمود: آري، اين همان پرسش ابن ابي العوجاء است؛ وقتي پرسش يكي باشد، پاسخ ما (امامان) نيز يكي است.آخرين ما (امامان) همان سخن را مي گويند كه اولين ما آن را گفته است و نخستين فرد ما با آخرين نفر ما در دانش و امامت برابر هستند. برتري پيامبر(ص) و اميرالمؤمنين(ع) در جاي خود ثابت است.(2) (آن دو بزرگوار بر ساير ائمه اطهار امتيازاتي دارند).

پاورقي   1. ديه قتل خطايي بر عهده عاقله خويشان قاتل است. عاقله؛ برادرها، عموها، پسر برادرها، پسر عمو، پدر و فرزند قاتل است. 2. بحارالانوار، ج 50، ص 255.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    152 و 153

 

 

 

73- فتواي امام هادي(ع) درباره مسيحي زناكار

عنوان     فتواي امام هادي(ع) درباره مسيحي زناكار

خلاصه  امام هادي(ع) حكم حد مسيحي زناكار را كه پس از گرفتاري شهادتين را گفته و ادعاي اسلام آوردن كرده بود را بيان فرمود.

حكايت    روزي مردي، مسيحي را كه با زني مسلمان زنا كرده بود، پيش متوكل آوردند. متوكل تصميم گرفت بر او حد شرعي جاري كند. در اين هنگام مسيحي اسلام آورد.يحي بن اكثم (قاضي القضات) گفت: اسلام آوردن او، كارهاي خلاف پيشين وي را از بين مي برد. بنابراين نبايد حد در مورد او جاري شود. بعضي از فقها گفتند: بايد سه بار در مورد او حد جاري گردد. اختلاف نظرها موجب شد متوكل موضوع را از امام هادي(ع) بپرسد. بنابراين مسئله را براي امام نوشت. امام در پاسخ نوشت: آن قدر بايد شلاق بخورد تا بميرد. يحيي بن اكثم و فقهاي ديگر با فتواي امام مخالفت كردند و گفتند: اين فتوا مدركي از آيه و روايت ندارد. متوكل، نامه ديگري به حضرت نوشت و مدرك اين فتوا را پرسيد. امام در پاسخ نوشت: هنگامي كه قهر و عذاب ما را ديدند، گفتند: به آفريدگار يكتا، ايمان آورديم و به بت ها و هر آنچه را كه شريك خدا قرار داده بوديم، كافر شديم، ولي ايمانشان هنگام ديدن خشم ما، سودي نداد... .(1)متوكل پاسخ منطقي امام را پذيرفت و دستور داد حد زنا كار مطابق فتواي حضرت اجرا گردد؛ و آن قدر او را زدند تا زير ضربات شلاق مرد.(2)امام هادي(ع) با ذكر اين آيه مباركه، آنان را متوجه كرد همچنان كه ايمان كافران، عذاب خدا را از آنان باز نداشت، اسلام آوردن اين مسيحي نيز حد را ساقط نمي كند.

پاورقي   1. بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ فَلَمَّا رَأوا بَأسَنَا قالُوآ آمَنَّا بِاللهَ وَحَدهُ وَ كَفَرنا بِما كُنّا بِهِ مُشرِكينَ. فَلَم يَكُ يَنفَعهُم إِيمانُهُم لَمّا رَأوا بَأسَنَا... (غافر: 84 و 85). 2. بحارالانوار، ج 50، ص 174.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    148 و 149

 

 

      74- كرامات امام هادي(ع) و اثبات حقانيت ايشان بر متوكل

      عنوان           كرامات امام هادي(ع) و اثبات حقانيت ايشان بر متوكل

      خلاصه        امام هادي(ع) كذب ادعاي زني كه خود را زينب(س) دختر فاطمه(س) مي‌خواند، را با بيان اين موضوع كه گوشت بدن فرزندان فاطمه(س) بر درندگان حرام است و نشان دادن عملي اين موضوع با قرار گرفتن مقابل شيرها و نمايش كرنش شيرها در مقابل حضرتش به حضار، اثبات فرمود.

      حكايت          در زمان متوكل عباسي زني به دروغ ادعا كرد من زينب(س) دختر علي بن ابي طالب(ع) هستم و با اين نيرنگ از مردم پول مي گرفت.او را نزد متوكل آوردند. متوكل به او گفت: تو زن جواني هستي با اينكه از زمان زينب(س) دختر علي(ع)، سال ها مي گذرد؟گفت: پيغمبر(ص) دست بر سرم كشيده و دعا كرده در هر چهل سال، جواني برايم برگردد. من تا حال خود را به مردم نشان نمي دادم، ولي احتياج وادارم كرد خود را به مردم معرفي كنم. متوكل گروهي از اولاد علي(ع)، بني عباس و طايفه قريش را خواست و جريان را به آنان گفت. چند نفرشان گفتند: روايتي نقل شده كه زينب(س) دختر علي(ع) در سال فلان از دنيا رفته است. متوكل به آنان گفت: در برابر اين روايت، تو چه مي گويي؟ گفت: اين روايت دروغي است كه از خودشان ساخته اند و من از نظر مردم پنهان بودم، كسي از مرگ و زندگي من خبر نداشت. متوكل به حاضرين گفت: به جز اين روايت، دليلي نداريد تا به اين ادعا پاسخي دهيد؟ گفتند: دليل ديگري نداريم، ولي خوب است علي بن محمد(ع) را بخواهي، شايد او دليل ديگري داشته باشد. متوكل حضرت را احضار كرد و قضيه را گفت. امام فرمود: حضرت زينب(س) در فلان تاريخ، چشم از جهان فرو بسته است. متوكل گفت: حاضرين نيز اين روايت را نقل كردند، او نپذيرفت. من نيز سوگند خورده ام جز با دليل محكم ادعاي اين زن را رد نكنم. حضرت فرمود: كار مشكلي نيست، من دليلي مي آورم كه او را مجاب كند و ديگران نيز بپذيرند. متوكل گفت: آن دليل كدام است؟ حضرت فرمود: گوشت بدن فرزندان فاطمه(س) بر درندگان حرام است، اگر راست مي گويد او را جلوي درندگان بگذار. چنانچه از فرزندان فاطمه(س) باشد. درندگان به او آسيب نمي رسانند. متوكل به آن زن گفت: شما چه مي گويي؟ گفت:  او مي خواهد من كشته شوم، در اينجا از فرزندان فاطمه(س) بسيار هستند، هر كدام را مي خواهد جلوي درندگان بيندازد. در اين هنگام رنگ همگان پريد. بعضي از دشمنان امام گفتند: چرا خودش پيش درندگان نمي رود؟ متوكل اين پيشنهاد را پذيرفت؛ زيرا مي خواست بدون آنكه در كشتن امام دخالت داشته باشد، او را از بين ببرد. به حضرت گفت: چرا خودتان نمي رويد؟ امام فرمود: اگر شما بخواهيد مي روم. متوكل گفت: بفرماييد. در آنجا شش قلاده شير بود؛ امام در جلوي شيرها قرار گرفت. شيرها اطراف امام را گرفتند، دست هايشان را بر زمين گذاشتند و سر بر روي دست خويش نهادند. امام دست بر سر آنها كشيد و اشاره كرد كه كنار بروند. شيرها به طرفي كه امام اشاره كرده بود رفتند و در برابر امام ايستادند. وزير متوكل به او گفت: اين كار به زيان توست، پيش از آنكه مردم از قضيه باخبر شوند او را بيرون بياور. متوكل از امام خواست از محل درندگان خارج شود، از حضرت پوزش خواست كه نظر بدي درباره شما نداشتيم، مقصودمان اين بود كه سخن شما ثابت شود. امام كه خواست حركت كند، شيرها اطرافش را گرفتند و خود را به لباس هاي ايشان مي ماليدند. هنگامي كه حضرت پا به اولين پله گذاشت اشاره كرد برگرديد، همه برگشتند و امام بيرون آمد. متوكل به آن زن گفت: اكنون نوبت توست كه به محل درندگان بروي. ناله و فرياد زن بلند شد و به دروغ گويي خود اعتراف كرد. سپس گفت: من دختر فلان شخص هستم، از روزي نيازمندي اين ادعا را كردم. متوكل به سخن او اهميتي نداد و دستور داد او را جلوي درندگان بيندازند، ولي مادر متوكل درخواست كرد از تقصيرات آن زن بگذرد. متوكل نيز او را بخشيد.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 50، ص 150.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          143 ـ 147

 

 

    75- اهميت خدمت رساني به برادران مؤمن

          عنوان       اهميت خدمت رساني به برادران مؤمن

      خلاصه        امام جواد(ع) به شخصي نيكوكاري كه به خاطر كارهاي نيكش در آن روز شاد بود، توصيه‌هايي كرد.

      حكايت          مرد نيكوكاري با شادماني خدمت امام جواد(ع) رسيد. حضرت فرمود: چه خبر است كه چنين خوشحالي؟ آن مرد عرض كرد: فرزند رسول خدا(ص)، از پدرت شنيدم كه فرمود: بهترين روز شادي انسان، روزي است كه خداوند توفيق انجام كارهاي نيك و خيرات به او دهد و او را در حل مشكلات برادران ديني خود موفق بدارد. امروز نيازمنداني از جاهاي گوناگون پيش من آمده و به خواست خداوند، گرفتاري هايشان حل شد. نياز ده نفر از نيازمندان را برطرف كردم، بدين جهت چنين شادمان هستم.امام جواد(ع) فرمود: به جانم سوگند شايسته است شاد باشي، به شرطي كه اعمالت را ضايع نكرده و نيز در آينده باطل نكني. سپس امام(ع) فرمود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَالأذَى؛ اي كساني كه ايمان آورده ايد، اعمال نيك خود را با منت نهادن و آزار دادن باطل نكنيد...».(1) (بقره: 264)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 68، ص 159.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          140 و 141

 

 

    76- علم امام رضا(ع) به زبان حيوانات

  

      عنوان           علم امام رضا(ع) به زبان حيوانات

      خلاصه        گنجشكي كه از ماري شكايت داشت نزد امام رضا(ع) آمده از مار گلايه كرد حضرت نيز شخصي را براي كمك به گنجشك و دفع مار روانه لانه گنجشك كرد.

      حكايت          سليمان جعفري كه از نسل حضرت ابي طالب(ع) است، مي گويد: در ميان باغ، در خدمت امام رضا(ع) بودم كه ناگاه گنجشكي آمد. با حال نگراني جلوي آن حضرت نشست و مرتب داد و فرياد مي كرد.حضرت به من فرمود: فلاني، مي داني اين گنجشك چه مي گويد؟ گفتم: خير. فرمود: مي گويد، ماري در خانه مي خواهد جوجه هاي مرا بخورد. سپس فرمود: اين عصا را بردار و حركت كن و در فلان خانه، مار را بكش. سليمان مي گويد: من عصا را برداشتم و وارد آن خانه شدم. ديدم ماري به سوي جوجه ها در حركت است، او را كشته و به خدمت امام برگشتم.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 49، ص 88؛ ج 64، ص 302.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          137

 

 

     77- افزوني كيفر گناه پاداش كار نيك منسوبان به اهلبيت(ع)

            عنوان     افزوني كيفر گناه پاداش كار نيك منسوبان به اهلبيت(ع)

      خلاصه        امام رضا(ع) برادرشان «زيد» معروف به «زيدالنار» را كه مرتكب خطاهايي شده بود، ولي چون از خاندان پيامبر بود آتش را بر خو حرام مي‌دانست، متوجه اشتباهش كرد و توضيحاتي در اين مورد بيان فرمود.

      حكايت          زيد برادر امام رضا(ع) در مدينه قيام كرد و خانه هاي گروهي را آتش زد و شماري را كشت، به همين جهت او را زيدالنار (زيد آتش افروز) مي گفتند. مأمون، افرادي را فرستاد تا او را دستگير كنند. او را گرفتند و نزد وي آوردند. مأمون (به خاطر برادرش امام رضا(ع) از تقصيراتش گذشت) دستور داد او را نزد برادرش، امام رضا(ع) ببرند. حسن بن موسي(ع) مي گويد: در خراسان در مجلس حضرت رضا(ع) بودم، زيد نيز در آن مجلس بود. امام كه مشغول صحبت شد، زيد بي توجه به سخنان امام، متوجه عده اي از افراد مجلس شد و گفت: ما چنين و چنانيم و به خويشتن مي باليد. امام رضا(ع) سخنان زيد را شنيد و فرمود: اي زيد، گفتار بقال هاي كوفه، تو را گول زده و مغرور ساخته است كه مي گويند: خداوند، به خاطر پاك دامني فاطمه(س)، فرزندان او را بر آتش جهنم حرام كرد. به خدا سوگند، اين مقام، ويژه حسن(ع) و حسين(ع) و فرزندان بلاواسطه فاطمه زهرا(س) است. آيا ممكن است پدرت موسي بن جعفر(ع) بندگي كند، روزها روزه بگيرد و شب ها را به عبادت بگذر اند و تو نافرماني خدا را بكني و فرداي قيامت هر دو داخل بهشت شويد؟ اگر چنين باشد، مقام تو در پيش خداوند ، بالاتر از موسي بن جعفر(ع) خواهد بود؛ زيرا پدرت با زحمت بهشت رفته، ولي تو بدون زحمت داخل بهشت شده اي. در صورتي كه حضرت علي بن الحسين(ع) مي فرمايد: « لَمِمُحسننا كفلان من الاجر و لمسئنا ضعفان من العذاب؛ پاداش نيكوكاران خاندان ما، دو برابر و عذاب گنه‌كاران ما نيز دو برابر خواهد بود.»(1) زيد گفت: من برادر و پسر پدر شما هستم و به خاطر شما من نيز وارد بهشت مي شوم. امام(ع) فرمود: آري، تو آن هنگام مي تواني برادر من باشي كه از خدا پيروي كني. سپس فرمود: پسر نوح(ع)، تا زماني كه گناه نكرده بود از خاندان او بود، ولي هنگامي كه گناه كرد، خداوند او را از خاندان نوح(ع) خارج كرد و در پاسخ درخواست حضرت نوح(ع) (كه نجات فرزندش را از غرق شدن در آب از او مي خواست) فرمود: «انه ليس من اهلك؛ او از خاندان شما نيست». او متمرد و معصيت كار است.(2)

      پاورقي         1. لمحسننا كفلان من الاجر و لمسيئنا ضعفان من العذاب. 2. بحارالانوار، ج 43، ص 230 و 231، روايت 2؛ ج 49، ص 217 و 219، روايت 2 و 3 و 4.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          134 ـ 135

 

 

    78- توصيه امام كاظم(ع) به قرائت سوره صافات بر بالين محتضر

            عنوان     توصيه امام كاظم(ع) به قرائت سوره صافات بر بالين محتضر

      خلاصه        امام كاظم(ع) دستور فرمود بر بالين فرزند در حال احتضارش سوره «صافات» بخوانند تا زودتر از اين سختي آسوده شود.

      حكايت          يكي از فرزندان امام موسي بن جعفر(ع) در جواني دنيا را وداع مي كرد، امام (ع) به فرزندش قاسم فرمود: برخيز در بالين برادرت سوره صافات را تا پايان آن بخوان. قاسم نيز شروع به خواندن كرد. وقتي به آيه: «اي رسول، از منكران قيامت بپرس كه آيا خلقت آنها سخت تر است»(1) رسيد، جوان از دنيا رفت. پس از آنكه او را كفن كرده و به سوي قبرستان حركت دادند، يعقوب بن جعفر(ع) به امام كاظم(ع) عرض كرد: هنگامي كه به حالت احتضار در مي آمد، بالاي سرش سوره ياسين مي خوانند، شما دستور داديد سوره صافات بخوانند. امام(ع) فرمود: اين سوره در بالاي سر هر كس كه گرفتار مرگ است خوانده شود، خداوند او را فوري آسوده مي كند و از دنيا مي رود.(2)

      پاورقي         1. اَهُم اَشَدُّ خَلَقاً اَم مَّن خَلَقْنآ. (صافات: 11). 2. بحارالانوار، ج 48، ص 289.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          132

 

 

79- پاسخ امام كاظم(ع) در زمان طفوليت به پرسش ابوحنيفه

عنوان     پاسخ امام كاظم(ع) در زمان طفوليت به پرسش ابوحنيفه

خلاصه  امام كاظم(ع) درحالي كه كودكي پنج ساله بود پرسش ابوحنيفه را در مورد منشأ گناه بندگان به خوبي پاسخ داد.

حكايت    ابوحنيفه مي گويد: من خدمت حضرت امام صادق(ع) رسيدم تا چند مسئله بپرسم. گفتند: حضرت خوابيده است. منتظر نشستم تا بيدار شود. در اين هنگام پسر بچه پنج يا شش ساله اي را كه بسيار خوش سيما و با وقار بود ديدم. پرسيدم: اين پسر بچه كيست؟ گفتند: موسي بن جعفر(ع) است. عرض كردم: فرزند رسول خدا(ص)، نظر شما درباره گناهان بندگان چيست و آنها ازكه سر مي زند؟ چهار زانو نشست و دست راست را روي دست چپش گذاشت و فرمود: ابوحنيفه، پرسيدي، اكنون پاسخش را بشنو، آن گاه كه شنيدي و ياد گرفتي عمل كن. گناهان بندگان از سه حال خارج نيست:1. يا خداوند به تنهايي اين گناهان را انجام مي دهد. 2. يا خدا و بنده هر دو انجام مي دهند. 3. يا تنها بنده انجام مي دهد. اگر خداوند به تنهايي انجام مي دهد، پس چرا بنده اش را بر كاري كه انجام نداده عذاب مي كند، با اينكه خداوند عادل رحيم و حكيم است. اگر خدا و بنده هر دو با هم هستند، چرا شريك قوي، شريك ضعيف خود در كاري كه خودش شركت داشته و به او ياري رسانده است مجازات مي كند. سپس فرمود: ابوحنيفه، آن دو صورت كه غير ممكن است. ابوحنيفه : بلي، صحيح است. فرمود: بنابراين، سپس يك صورت باقي مي ماند و آن اينكه بنده به تنهايي گناهان را انجام مي دهد و به تنهايي مسئول اعمال خود است.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 48، ص 175.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    130 و 131

 

 

      80- باقي‌ماندن علي بن يقطين در دربار هارون‌ به خواست امام كاظم(ع)

    

      عنوان           باقي‌ماندن علي بن يقطين در دربار هارون‌ به خواست امام كاظم(ع)

      خلاصه        امام كاظم(ع) از علي بن يقطين خواست تا در دربار هارون بماند و به شيعيان كمك كند و ايشان نيز در عوض ضامن سلامت، آزادي و بي‌نيازي مالي وي گردد.

      حكايت          علي بن يقطين وزير هارون الرشيد بود. وي از شيعيان مخلص امام موسي بن جعفر(ع) بوده. با اينكه امام، همكاري با ستمگران را جايز نمي دانست، ولي اشتغال بعضي افراد مورد اطمينان را در دستگاه ظالمان ضروري مي دانست. يكي از آنها علي بن يقطين بود.وي بارها از امام كاظم(ع) اجازه خواست از وزارت استعفا دهد، ولي ستمگران امام(ع) اجازه نمي داد و مي فرمود: اين كار را نكن، ما به شما علاقه داريم، اشتغال تو در دربار خليفه، مايه عزت برادران ديني تو (شيعيان) است. اميد است خداوند ناراحتي ها را به وسيله تو برطرف كند و آتش كينه دشمنان را خاموش سازد. اي علي بن يقطين، كفاره خدمت در دربار ستمكار، نيكي به برادران ديني است. سپس به او فرمود: تو يك چيز را براي من ضمانت كن، من در برابر سه چيز را ضمانت مي كنم. آنچه تو بايد ضمانت كني اين است كه هرگاه يكي از دوستان ما به تو مراجعه كرد، هر نيازي داشت بر طرف كني و به او احترام بگذاري. آنچه من بايد ضامن شوم آن است كه: هيج وقت زنداني نشوي، هرگز با شمشير كشته نشوي و هيچ گاه تنگ دست نشوي. اي علي، هر كس مؤمني را شاد كند، مرحله اول خدا، مرحله دوم پيغمبر(ص) و در مرحله سوم همه ما را خوشحال كرده است.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 48، ص 136؛ ج 75، ص 379 با اندكي تفاوت.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          128 و 129

 

81- پاسخ امام كاظم(ع) به فخرفروشي هارون‌الرشيد

عنوان     پاسخ امام كاظم(ع) به فخرفروشي هارون‌الرشيد

خلاصه  امام كاظم(ع)، با بي‌اعتنايي به هارون‌الرشيد كه با كبر و غرور در مورد كاخ باشكوه خود سخن مي‌گفت و ارائه پاسخ كوبنده و مستندي از قرآن كريم در مورد عقوبت اين‌گونه افراد، وي را خوار و سرافكنده كرد.

حكايت    روزي امام موسي بن جعفر(ع) را به يكي از كاخ هاي باشكوه هارون الرشيد در بغداد بردند. هارون كه مست قدرت و سلطنت بود به كاخ اشاره كرد و گفت: اين كاخ از آن كيست؟ (نظر هارون اين بود كه بزرگي خويش را به رخ بكشد) امام با كمال بي اعتنايي به كاخ پرتجمل، وي فرمود: اين خانه، خانه گنهكاران است؛ همان افرادي كه خداوند درباره آنها مي فرمايد: به زودي كساني را كه در روي زمين به ناحق كبر مي‌ورزند، از (درك و فهم) آيات خود محروم مي سازم، به گونه اي كه هرگاه آيات الهي ببينند ايمان نمي آورند و اگر راه هدايت و كمال ببينند آن را انتخاب نمي كنند، ولي هرگاه راه گمراهي ببينند، آن را پيش مي گيرند. همه اينها به دليل آن است كه آنان آيات ما را دروغ پنداشتند و از آن غفلت كردند. (1) (تو نيز اي هارون از آنان هستي كه در برابر حق، تكبر ورزيده و جبهه گرفته اند.)هارون از اين پاسخ سخت ناراحت شد. از امام پرسيد: پس در واقع اين خانه، خانه كيست؟ حضرت فرمود: اين خانه در حقيقت از آن شيعيان ماست، اكنون ديگران با زور آن را گرفته اند و برايشان باعث آزمايش است. هارون گفت: اگر اين كاخ از آن شيعيان است، چرا صاحبش آن را از ما نمي گيرد؟ امام فرمود: اين خانه از صاحب اصلي آن در حال عمران و آباداني گرفته شده است، هرگاه توانست آن را آباد كند، پس خواهد گرفت...(2)

پاورقي   1. اعراف: 146. 2. بحارالانوار، ج 48، ص 138.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    126 و 12

 

      82- مستجاب نبودن دعاي چهار دسته

      عنوان           مستجاب نبودن دعاي چهار دسته

      خلاصه        امام صادق(ع) چهار فردي كه دعايشان استجابت نمي‌شد را نام برد.

      حكايت          امام صادق(ع) مي فرمايد: چهار كس دعايشان به اجابت نمي رسد: 1. مردي كه در خانه خود نشسته و مي گويد: خدايا، به من روزي بده. خداوند به او مي فرمايد: آيا به تو دستور ندادم به جست و جوي روزي بروي؟ 2. مردي كه زن ناشايست خود را نفرين كند. خداوند به او هم مي فرمايد: آيا اختيار جدايي او را به تو واگذار نكردم؟ 3. مردي كه مال خود را در جاهاي بد و با اسراف از بين برده و مي گويد: خدايا، به من روزي بده. خداوند به او نيز مي فرمايد: آيا به تو دستور ميانه روي ندادم؟ آيا به تو دستور ندادم، مال خود را اصلاح كن و در موارد بد مصرف نكن؟ چنانچه در قرآن مي فرمايد: كساني كه چون خرج كنند، نه اسراف كنند و نه بر خود تنگ مي گيرند، بخل ورزيده و ميان اين دو صفت، ميانه رو هستند. 4. مردي كه بدون شاهد و سند به ديگري وام دهد. (سپس بدهكار انكار كند) و براي دريافت حق خود از خدا كمك بخواهد. به او نيز مي فرمايد: آيا به تو دستور ندادم هنگام وام دادن گواه بگيري؟(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 93، ص 360؛ ج 73، ص 3.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          124 و 125

 

 

83- اثبات وجود خدا از راه وجود مخلوق

عنوان     اثبات وجود خدا از راه وجود مخلوق

خلاصه  امام صادق(ع) دليل وجود خالق را با استفاده از خلقت مخلوق اثبات كرد.

حكايت    ابوشاكر ديصاني مي گويد: خدمت امام صادق(ع) وارد شدم. گفتم: اجازه مي فرماييد مطلبي بپرسم؟ حضرت فرمود: از هر چه مي خواهي بپرس. گفتم: دليل شما بر اينكه آفريدگاري هست، چيست؟ حضرت فرمود: وجود خودم؛ زيرا وجود خود را خالي از اين دو جهت نمي دانم: يا خود، خويشتن را آفريده ام؟ در اين صورت، يا در هنگام ساختن خود، هستي من وجود داشته يا وجود نداشته است. اگر هستي من وجود داشته و با اين حال باز آن را ساخته ام، در اين فرض نيازي نبوده و اين تحصيل حاصل است و تحصيل حاصل، غير ممكن است. اگر در حالي كه نبوده ام ، خودم را ساخته ام، مي داني كه معدوم نمي تواند چيزي بسازد. بنابراين، مطلب سوم ثابت مي گردد و آن اين است كه براي من آفريننده اي هست. ابوشاكر بدون اينكه سخن بگويد از مجلس برخواست و رفت.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 13، ص 50.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    122 و 123

 

 

84- توصيه امام صادق(ع) به مدارا و خوش رفتاري با همسايه مردم آزار

عنوان     توصيه امام صادق(ع) به مدارا و خوش رفتاري با همسايه مردم آزار

خلاصه  امام صادق(ع) شيوه برخورد با همسايه مردم آزار و حسود را مدارا و خوش‌رفتاري با وي دانست

حكايت    شخصي مي گويد: خدمت امام صادق(ع) رسيدم، عرض كردم: همسايه اي دارم كه مرا آزار مي دهد. فرمود: تو با او خوش رفتار باش. گفتم: خدا او را نيامرزد. حضرت از من روي گردانيد. آن مرد مي گويد: من نخواستم با آن حال از امام جدا شوم. براي اينكه توجه حضرت را جلب كنم، عرض كردم: همسايه ام با من چنين و چنان مي كند و مرا آزار مي دهد. فرمود: تو مي انديشي اگر آشكارا با او دشمني كني ( تو هم به او آزار برساني) مي تواني از او انتقام بگيري؟ عرض كردم: بلي، مي توانم. فرمود: هسمايه تو آدم حسودي است. او از كساني است كه براي نعمت هايي كه خداوند به مردم داده، به آنان حسد مي ورزد. چنين آدمي اگر نعمتي را براي كسي ديد، از ناراحتي و آتش دروني كه از حسد شعله ور است، چنانچه خانواده داشته باشد، با آنان درگير شده، آزارشان مي كند. اگر خانواده نداشته باشد، با نوكر و خدمتكارش دعوا مي كند. اگر خدمتكار نداشته باشد، شب ها را به خواب نمي رود و روزها را با خشم سپري مي كند. (1)بنابراين، با چنين آدمي رودررويي صلاح نيست، بلكه بايد با مدارا رفتار كرد چون آدم مريضي است.

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 74، ص 152.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    120 و 121

 

 

85- مسئوليت عالمان در قبال نادانان جامعه

 

عنوان     مسئوليت عالمان در قبال نادانان جامعه

خلاصه  امام صادق(ع) به يكي از اصحاب خود فرمود بار گناهان نادانان يك جامعه، بر دوش علماي آن است.

حكايت    حارث بن مغيره مي گويد: شبي در  يكي از راه هاي مدينه، امام صادق(ع) با من برخورد كرد و فرمود: گناهان سفيهان شما، بارِ آگاهان شما خواهد شد و علماي حامل بار نابخردان شما خواهند بود. آنگاه ردّ شد و رفت. پس از آن روزي خدمت محضر امام صادق(ع) رسيدم، اجازه خواسته و گفتم: فدايت شوم، چرا فرمودي بار گناهان نابخردان شما را علماي شما حمل خواهند كرد. از اين فرمايش شما، مطلب مهمي به نظرم رسيد و سخت نگران شدم. فرمود: آري، مطلب همان است كه گفتم؛ گناهان نابخردان شما ، بار علماي شما خواهد شد. چرا هنگامي كه يكي از شما كار ناپسندي مي كند كه باعث آزار ما مي شود و بر ما نيز اشكال مي كنند، او را با سخنان زيبا اندرز نداده و از خواب ناداني بيدار نمي كنيد؟ گفتم: اگر آنها را نصيحت كنيم نمي پذيرند و از ما پيروي نمي كند. فرمود: اگر چنين است با آنها قهر كنيد و هرگز با اين گونه افراد هم نشين و دوست نباشيد. (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 2، ص 221.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    118 و 119

 

86- اهميت احسان، پيش از درخواستِ نيازمند، و تأكيد امام صادق(ع) و پيامبر بر اين مسئله

عنوان     اهميت احسان، پيش از درخواستِ نيازمند، و تأكيد امام صادق(ع) و پيامبر بر اين مسئله

خلاصه  امام صادق(ع) بر ضرورت كمك به نيازمند پيش ازدرخواست، و حفظ آبروي وي تأكيد فرمود.

حكايت    اسحاق مي گويد: در محضر امام صادق(ع) بودم در اين هنگام مردي از اهل خراسان وارد شد و گفت: اي پسر پيغمبر خدا(ص)، پولم گم شده و توان برگشت به خانه ام را ندارم، مگر اينكه شما مرا ياري كنيد. امام صادق(ع) به چپ و راست نگاه كرد و فرمود: آيا مي شنويد برادر ديني تان چه مي گويد؟ نيكي آن است كه پيش از درخواست كسي انجام داده شود، بخشش پس از سؤال، پاداش آبروريزي اوست... پيغمبر خدا(ص) فرمود: سوگند به آن خدايي كه دانه را مي شكافد و انسان ها را مي آفريند و مرا حقيقتاً پيامبر قرار داده است، آن مقداري كه نيازمند از سؤال كردن رنج مي برد، بيشتر از آن است كه تو به او احسان كني. سپس پنج هزار درهم جمع كردند و به او دادند. (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 96، ص 147.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    117

 

 

87- دستگيري از مستمند از نشانه‌هاي شيعه حقيقي

عنوان     دستگيري از مستمند از نشانه‌هاي شيعه حقيقي

خلاصه  امام صادق(ع) تلاش و استمرار در كمك و ياري به مستمندان را از ويژگي‌هاي شيعيان دانست.

حكايت    محمد بن عجلان مي گويد: خدمت امام صادق(ع) بودم، يكي از شيعيان وارد شد و سلام كرد. حضرت از او پرسيد: برادرانت در چه حالي بودند؟ او در پاسخ آنان را ستود و گفت: مردمان خوب و شايسته اي هستند. امام فرمود: رفت و آمد ثروتمندان با نيازمندان و احوال پرسي ايشان از همديگر چگونه است؟ مرد گفت: ارتباط آنها اندك است (روابط گرمي ندارند) و خيلي احوال يكديگر را جويا نمي شوند. امام(ع) پرسيد: انفاق و دستگيري ثروتمندان از تهي دستان چگونه است؟ مرد پاسخ داد: شما از اخلاق و صفاتي مي پرسيد كه در ميان مردم كمياب است. امام(ع) فرمود: بنابراين آنان چگونه خود را شيعه مي نامند؟ شيعه حقيقي كسي است كه در راه ياري نيازمندان گام بردارد و آنان را در ابراز محبت فراموش نكند.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 74، ص 353.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    115 و 116

 

 

88- مهم‌ترين و سخت‌ترين واجبات خدا، مفهوم ذكر خدا و حقوق برادران مسلمان بر يكديگر، در گفتار امام صادق(ع)

عنوان     مهم‌ترين و سخت‌ترين واجبات خدا، مفهوم ذكر خدا و حقوق برادران مسلمان بر يكديگر، در گفتار امام صادق(ع)

خلاصه  امام صادق(ع) در جواب يكي از شيعيان، سخت‌ترين واجبات خدا، مفهوم حقيقي ذكر خدا و حق مسلمانان بر برادر مسلمانش را بيان مي‌فرمايد.

حكايت    عبدالعلي يكي از شيعياني بو د كه در كوفه زندگي مي كرد. وي مي گويد: برخي از دوستان و پيروان امام صادق(ع) نامه اي به ايشان نوشته و در آن نامه، چند پرسش كردند. به من نيز گفتند از امام، شفاهي درباره حق مسلمان بر برادر مسلمانش بپرس.وارد مدينه شده، به خدمت امام رسيدم. نامه دوستان را به امام دادم و نيز اين پرسش را مطرح كردم: حق مسلمان بر برادر مسلمانش چيست؟ حضرت پاسخ نامه دوستان را داد، ولي به پرسش شفاهي من پاسخ نگفت. هنگامي كه خواستم به كوفه برگردم، براي خداحافظي خدمت امام(ع) رسيدم. عرض كردم: يابن رسول الله(ص)، من از شما مطلبي پرسيدم، پاسخ ندادي. حضرت فرمود: من عمداً پاسخ نگفتم. عبدالعلي: براي چه؟ امام(ع): زيرا مي ترسم حقيقت را بگويم و شما عمل نكرده و كافر شويد. سپس امام(ع) فرمود: بدان كه سخت ترين و مهم ترين واجبات خدا بر بندگانش سه چيز است: 1. رعايت عدالت بين خود و ديگران تا اندازه اي كه آنچه براي خود نمي پسندد، براي برادر مؤمنش نپسندد. 2. ديگر اينكه، مال خود را از برادران مسلمان دريغ نكند و با آنان همكاري صميمانه داشته باشد. 3. ياد كردن خدا در همه حال. منظورم از ياد خدا، پيوسته گفتن سبحان الله والحمدلله نيست، بلكه مقصودم اين است كه مسلمان بايد چنان باشد كه هرگاه با كار حرامي روبه رو شد، ياد خدا مانع گردد و او را از انجام گناه باز دارد.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 74، ص 242.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    113 و 114

 

89- سفارش امام صادق(ع) به ترك گوش دادن به موسيقي و توبه از آن

عنوان     سفارش امام صادق(ع) به ترك گوش دادن به موسيقي و توبه از آن

خلاصه  امام صادق(ع) يكي از مسلمانان را كه به شنيدن موسيقي و آواز عادت كرده بود را به توبه و ترك اين معصيت بزرگ فرا خواند.

حكايت    شخصي در خدمت امام صادق(ع) عرض كرد: پدر و مادرم فدايت باد، همسايگان من كنيزاني دارند كه مي خوانند و مي نوازند. گاهي به محل قضاي حاجت مي روم، براي اينكه ساز و آواز آنان را بيشتر بشنوم، نشستن خود را طولاني مي كنم. حضرت فرمود: اين كار را نكن، نشستن خود را طول مده و از شنيدن خواندن و نواختن آنها بپرهيز. آن مرد گفت: به خدا سوگند، من براي شنيدن آواز آنان به آنجا نمي روم، بلكه گاهي كه به آن محل مي روم، صدايشان بي اختيار به گوشم مي رسد. امام صادق(ع) فرمود: مگر نشنيده اي كه خداوند مي فرمايد: «إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولـئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً؛ از گوش و چشم و دل ها پرسش مي شود و (آنها) مسئول هستند. مرد گفت: آري، به خدا سوگند، مانند اينكه تاكنون اين آيه را نه از قرآن و نه از عرب و عجم نشنيده بودم. هم اكنون اين كار را ترك مي كنم و از خداوند در خواست دارم مرا ببخشد.امام صادق(ع) به او فرمود: برخيز، غسل توبه كن و تا مي تواني نماز بخوان؛ زيرا به كار بسيار بدي (گناه بزرگي) عادت كرده اي كه اگر در اين حال بميري، در بدترين حالت از دنيا رفته اي و مسئوليت بزرگي خواهي داشت. اينك به پيشگاه خداوند توبه كن و از درگاه او بخواه تا توبه ات را از كارهاي زشتي كه انجام داده اي، بپذيرد.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 6، ص 34.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

 

 

    90- پرهيز امام صادق(ع) از هم‌صحبتي با منصور دوانيقي

     

      عنوان           پرهيز امام صادق(ع) از هم‌صحبتي با منصور دوانيقي

      خلاصه        امام صادق(ع) علي‌رغم اصرار داونيقي از حضور در مجالس و همنشيني با او پرهيز كرده و با شجاعت تمام با خواسته‌ او مخالف مي‌كرد.

      حكايت          منصور دوانيقي، خليفه عباسي، به امام صادق(ع) نوشت: چرا مانند ديگران نزد ما نمي آيي و با ما نمي نشيني؟ امام(ع) پاسخ داد: ما از دنيا چيزي نداريم كه براي آن از تو بترسيم و تو نيز از فضايل و آخرت چيزي نداري كه براي آن به تو اميدوار باشيم. نه تو در نعمتي هست كه براي تبريك آنجا بيايم و نه در بلا و گرفتاري هستي كه به تو تسليت دهم. پس چرا نزد تو بيايم؟ منصور نوشت: بيا ما را پند ده. امام(ع) پاسخ داد: هر كه اهل دنيا باشد، تو را نصيحت نمي كند و هر كه اهل آخرت باشد، نزد تو نخواهد آمد.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 47، ص 184.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          108

 

صفحه    111 و 112

 

 

     91-  فلسفه فقر و غنا و ضرورت ميانه‌روي در مصرف

           عنوان      فلسفه فقر و غنا و ضرورت ميانه‌روي در مصرف

      خلاصه        امام صادق(ع) براي يكي از اصحاب،‌در مورد فلسفه فقر و ثروت و ضرورت ميانه‌روي در مصرف توصيه‌هايي بيان فرمود.

      حكايت          ابان بن تغلب نقل مي گويد: امام صادق(ع) فرمود: ابان، تو گمان مي كني خداوند به كسي كه مال و ثروت داده، براي مقام او در پيشگاه خدا بوده و خداوند او را دوست داشته و كسي را كه از عطاي خود محروم ساخته و زندگيش در فقر است، به اين دليل است كه او در نزد خدا بي ارزش است و خداوند او را دوست ندارد؟ هرگز چنين نيست؛ زيرا ثروت و مال از آن خداست. آن را به عنوان امانت در اختيار مردم مي گذارد و آنان را آزاد گذاشته كه از روي ميانه روي بخورند و بياشامند، لباس تهيه كرده، ازدواج كنند. براي خود وسيله سواري تهيه كرده و زندگي را به طور متعادل بگردانند. هر گاه از مخارج معمولي اضافه آمد، از نيازمندان و مؤمنان دستگيري كرده و مشكلات زندگي آنان را برطرف سازند. هر كس با مال خداوند اين چنين شرعي و ميانه‌رو رفتار كند، هر اندازه كه استفاده كند و هر كاري انجام دهد، بر وي حلال است. هر آنچه مي خورد، مي آشامد، سواري تهيه مي كند و يا ازدواج كند، بر او حلال است. كسي كه اسراف كرده و در موارد خلاف خرج مي كند، برايش حرام خواهد بود. آن گاه فرمود: اسراف نكنيد؛ زيرا خداوند اسراف كنندگان را دوست ندارد. اي ابان، تو مي انديشي خداوند كه از بخشش خود به كسي به عنوان امانت، مالي مي دهد، او مي تواند اسبي به ده هزار درهم بخرد، در صورتي كه اسب بيست درهمي نيز او را كافي است و يا كنيزي به هزار دينار مي خرد، با اينكه بيست دينار نيز براي او كافي است؟ سپس فرمود: اسراف نكنيد، همانا خداوند اسراف كنندگان را دوست ندارد.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 75، ص 305؛ ج 79، ص 304.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          109 و 110

 

 

92- درجات ايمان و ظرفيت انسان‌ها

عنوان     درجات ايمان و ظرفيت انسان‌ها

خلاصه  امام صادق(ع) در مورد درجات دهگانه ايمان براي يكي از اصحاب سخن گفت و توصيه‌هايي مبني بر چگونگي برخورد با افراد در درجات بالاتر يا پايين‌تر ايمان توصيه‌هايي فرمود.

حكايت    عبدالعزيز قراطيسي مي گويد: امام صادق(ع) به او فرمود: اي عبدالعزيز، ايمان ده درجه دارد، مانند نردبان كه ده پله دارد و همانند نردبان بايد پله پله از آن بالا رفت. كسي كه در درجه اول ايمان است، بايد به روش خود ادامه دهد تا به آن كس كه در درجه دهم است برسد. اي عبدالعزيز، كسي كه ايمانش در مرتبه پايين تر از توست، او را بي ايمان ندان، تا كسي كه ايمانش بالاتر از توست، تو را بي ايمان نداند. هنگامي كه ديدي كسي پايين تر از توست، او را با محبت به درجه خود برسان و چيزي را كه تحمل آن را ندارد، از او نخواه.دل او را نشكن؛ زيرا هر كس دل مؤمني را بشكند بر او واجب است دل شكستگي او را جبران كند. آن گاه فرمود: مقداد(ع) در درجه هشتم، ابوذر(ع) در درجه نهم و سلمان(ع) در درجه دهم (كه بالاترين درجه ايمان است) قرار داشت.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 22،ص 250.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    106 و 107

 

93- توصيه امام صادق و امام باقر(ع) به پرهيز از اعتماد به شراب‌خوار

عنوان     توصيه امام صادق و امام باقر(ع) به پرهيز از اعتماد به شراب‌خوار

خلاصه  امام باقر(ع)، فرزندشان امام صادق(ع) را از سپردن سرمايه و اعتماد به فرد شرابخوار برحذر داشته و از محروميت و دوري شرابخوار از لطف و رحمت خداوند سخن گفت.

حكايت    امام صادق(ع) فرمود: اگر شراب خوار به خواستگاري آمد، او را نپذيريد؛ زيرا او شايستگي ازدواج ندارد.هرگاه براي كسي واسطه شود نبايد او را پذيرفت.نمي توان به او اعتماد كرد، هر كس به شراب خوار امانتي بسپارد، چنانچه از بين برود، خداوند به صاحب امانت پاداشي نمي دهد و امانت از دست رفته او را جبران نمي كند. سپس فرمود:  مي خواستم براي شخصي كه براي تجارت عازم كشور يمن بود، سرمايه اي فراهم كنم. خدمت پدرم حضرت امام باقر(ع) رسيدم و عرض كردم: مي خواهم به فلاني براي تجارت سرمايه بدهم، نظر شما چيست؟ صلاح است يا نه؟ فرمود: مگر نمي داني او شراب مي خورد؟ گفتم: از بعضي مؤمنين شنيدم كه مي گفتند او شراب مي خورد. فرمود: سخنان آنان راست است.خداوند درباره پيامبر(ص) مي فرمايد: پيغمبر(ص) به خدا ايمان دارد و مؤمنين را تصديق مي كند، بنابراين شما بايد مؤمنين را تصديق كني. آن گاه فرمود: اگر سرمايه‌اي در اختيار او بگذاري و سرمايه نابود شود، خدا نه تو را پاداش مي دهد و نه امانت تو را جبران مي كند. گفتم: چرا؟فرمود: خداوند مي فرمايد: «وَلاَ تُؤْتُواْ السُّفَهَاء أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِيَاماً؛ اموالي را كه خداوند آن را مايه زندگيتان قرار داده، به نادانان ندهيد.» (نسا: 5) آيا نادان تر از شراب خوار وجود دارد؟ پس از آن فرمود: بنده، تا شراب نخورده هميشه در پناه خدا است و در سايه لطف او، اسرارش پوشيده مي‌ماند، هنگامي كه شراب خورد، رازش را فاش مي كند و او را در پناه خود نگه نمي دارد. در اين صورت گوش، چشم، دست و پاي چنين شخصي شيطان است. او را به سوي هر زشتي مي برد و از هر خوبي باز مي دارد. (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 103، ص 84.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    103 ـ 105

 

 

      94- وصيت امام صادق(ع) به نماز در آخرين لحظات عمرشان

    

      عنوان           وصيت امام صادق(ع) به نماز در آخرين لحظات عمرشان

      خلاصه        امام صادق(ع) در آخرين لحظات عمر به تمامي نزديكان خود در مورد ضرورت توجه و بزرگ شمردن نماز سفارش فرمود.

      حكايت          ابوبصير مي گويد: پس از شهادت امام صادق(ع)، به خانه آن حضرت رفتم تا به همسرش (حميده) تسليت بگويم.وقتي آن بانو مرا ديد گريست، من نيز گريه كردم. سپس گفت: اي ابوبصير، اگر در لحظه‌هاي پاياني عمر امام در كنارش بودي، ماجراي عجيبي را مي ديدي.. گفتم: چه ماجرايي؟ گفت: دقايق پاياني عمر امام بود، ناگهان چشمان مباركش را باز كرد و فرمود: هم اكنون همه خويشان و نزديكان مرا حاضر كنيد، همه را جمع كرديم، به گونه اي كه از خويشان و نزديكان امام كسي باقي نماند.آنگاه حضرت نگاهي به آنان كرد و فرمود: هرگز شفاعت ما به كسي كه نماز را سبك شمارد نمي رسد.(1)

      پاورقي         1. ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصّلاة. (بحارالانوار، ج 6، ص 154؛ ج 44، ص 297).

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          101 و 102

 

 

      95- جسارت فرزدق در سرودن شعر در مدح امام سجاد(ع) در حضور هشام بن عبدالملك

     

      عنوان           جسارت فرزدق در سرودن شعر در مدح امام سجاد(ع) در حضور هشام بن عبدالملك

      خلاصه        فرزدق پس از مشاهده كبر و كينه هشام بن عبدالملك در مورد امام سجاد(ع) شعر بلندي را در وصف حضرت و در مقابل هشام سرود و به اين جهت مورد لطف امام سجاد(ع) و بغض و عداوت هشام گرديد.

      حكايت          در يكي از سال‌ها هشام بن عبدالملك، دهمين خليفه عباسي، در مراسم حج شركت كرد و مشغول طواف خانه خدا گرديد. هنگامي كه خواست حجرالاسود را لمس كند، به خاطر شلوغي نتوانست دست به حجرالاسود بمالد. در آنجا منبري برايش گذاشتند، او بالاي منبر نشست و مردم شام اطرافش را گرفتند. هشام مشغول ديدن طواف‌كنندگان بود. ناگاه امام علي بن الحسين(ع) آمد؛ در حالي كه لباس احرام به تن داشت و زيباترين، خوش‌اندام‌ترين و خوش‌بوترين مردم بود. اثر سجده در پيشانيش به روشني ديده مي شد. امام با كمال آرامش به طواف پرداخت و در هاله اي از عظمت و شكوه، به نزديك حجر الاسود رسيد. مردم خود به خود به احترام حضرت، راه باز كردند. امام به آساني حجر الاسود را لمس كرد. هشام از ديدن عظمت حضرت و احترام مردم به امام سجاد(ع) بسيار نارحت شد. مردي از اهالي شام روي به هشام كرد و گفت: اين شخص كيست كه چنين مورد احترام مردم است؟ هشام براي اينكه مردم شام حضرت را نشناسند و به او علاقه مند نشوند، با اين كه امام را مي‌شناخت، گفت: او را نمي شناسم. فَرَزْدَق، (شاعر آزاده)، آنجا حضور داشت. بدون ترس گفت: «اين مرد كسي است كه سرزمين مكه جاي پاي او را مي شناسد. خانه كعبه، بيرون و درون حرم نيز او را مي شناسند. اين فرزند، بهترين بندگان خدا است. اين انسان پرهيزگار و پاكيزه، نشانه خداوند در روزي زمين است. اين شخص، كسي است كه پيامبر برگزيده (محمد(ص)) پدر اوست، كه خداوند همواره بر او درود مي‌فرستد، اگر ركن مي دانست چه كسي به بوسيدن او آمده است، بي درنگ خود را به زمين مي انداخت تا خاك پاي او را ببوسد. نام اين آقا علي است و رسول خدا(ص) پدر اوست. نور هدايتش امت‌ها را از گمراهي نجات داد. اين كسي است كه عمويش جعفر طيار(ع) است و عموي ديگرش حمزه شهيد(ع)، همان شيرمردي كه به دوستي او سوگند مي‌خورند.اين فرزند سرور بانوان، فاطمه(س) است. فرزند جانشين پيامبر(ص)، همان كس كه در شمشير او براي كفار، عذاب نهفته است. پرسش شما از اينكه شخص كيست هرگز به او زيان نمي‌رساند. همه، از عرب و عجم او را مي شناسند.(1) هشام از اشعار فرزدق، چنان خشمگين شد كه گفت: چرا چنين اشعاري درباره ما نگفتي؟ فرزدق در پاسخ گفت: تو نيز اگر جدي مانند جد او، پدري مانند پدر او و مادري چون مادر وي داشتي درباره تو چنين قصيده اي مي گفتم. به دنبال آن هشام دستور داد، حقوق اورا قطع كنند. همچنين فرمان داد، فرزدق را به غسفان، (محلي بين مكه و مدينه) تبعيد كرده و در آنجا زنداني كنند. امام سجاد(ع) از اين جريان باخبر شد، دوازده هزار درهم برايش فرستاد و فرمود: ما را معذور بدار؛ اگر بيش از اين امكان را داشتم بيشتر مي فرستادم. فرزدق نپذيرفت و پيام فرستاد: اي فرزند رسول خدا(ص)، من اين قصيده را براي خشم و ناراحتيم كه براي خدا بود، سرودم. هرگز در برابر آن چيزي نمي پذيرم، پس مبلغ را خدمت امام فرستاد. امام سجاد(ع) مبلغ را دومين بار فرستاد و فرمود: تو را به آن حقي كه من در گردن تو دارم اين مبلغ را بپذير. خداوند از نيت قلبي و ارادت باطني تو نسبت به خانواده ما آگاه است. آن‌گاه فرزدق پذيرفت. (2)

      پاورقي         1. هذا الذي تعرف البطحاء و طأنه و البيت يعرفه و الحل و الحرم هذا ابن خير عباد الله كلهم هذا التقي النقي الطاهر العلم هذا الذي احمد المختار والده صلي عليه الهي ما جري القلم لو يعلم الركن من حاء يلمثه لخر يلثم منه ما وطي القدم هذ علي رسول الله والده امست بنور هداه تهتدي الامم هذا الذي عمه الطيار جعفر المقتول حمزة ليث حبه قسم هذ ابن سيدة النسوان فاطمه و ابن الوصي الذي في سيفه نقم و ليس قولك: من هذا؟ بصائره العرب تعرف من انكرت والعجم اين قصيده زيبا بيش از چهل بند است كه تمامي آن در بحار 46 موجود است. براي رعايت اختصار چند بيت در اين جا آورديم. 2.بحارالانوار، ج 46، ص 125.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          90 ـ 92

 

      96- دعاي پيامبر در حق محبان امام حسين(ع)

      عنوان           دعاي پيامبر در حق محبان امام حسين(ع)

      خلاصه        پيامبر با امام حسين(ع) در حالي كه كودك بودند محبت و بازي مي‌كرد و براي كسي كه ايشان را دوست بدارد، دعا فرمود.

      حكايت          يعلي بن مرّه مي گويد: روزي پيامبر اسلام(ص) به مهماني دعوت شده بود. در راه ناگاه با حسين(ع) روبه‌رو شد كه با كودكان در كوچه بازي مي كرد. حسين(ع) با ديدن پيغمبر(ص) به سوي آن حضرت آمد. رسول گرامي(ص) دست هاي خود را گشود تا او را به آغوش بگيرد. كودك جست و خيز مي‌كرد، اين طرف آن طرف مي دويد، پيامبر مي خنديد و او را مي خندانيد تا اينكه حسين(ع) را گرفت. آن‌گاه يكي از دست‌هايش را زير چانه و دست ديگرش را پشت گردن او گذارد و لب‌هايش را بر لب‌هاي حسين(ع) گذاشت و بوسيد. فرمود: حسين(ع) از من است و من از حسينم؛ خدايا، دوست بدار آن كه حسين(ع) را دوست دارد. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 43، ص 271.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          76

 

       

     97-  برخورد امام حسن(ع) با سخن‌چين و غيبت كننده

            عنوان     برخورد امام حسن(ع) با سخن‌چين و غيبت كننده

      خلاصه        امام حسن(ع) شخصي را كه ضمن سخن چيني در حضور ايشان غيبت هم كرده بود مورد سرزنش قرار داد.

      حكايت          شخصي سخن چين به حضور امام حسن(ع) رسيد و عرض كرد: فلاني از شما بدگويي مي‌كند. امام به جاي تشويق، چهره در هم كشيد و به او فرمود: تو مرا به زحمت انداختي. از اينكه غيبت يك مسلمان را شنيدم، بايد درباره خود، استغفار. از اينكه گفتي آن شخص با بدگويي از من، مرتكب گناه شده، بايد براي او نيز دعا كنم.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 43، ص 350.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          75

 

 

 

 

      98- تعليم غير مستقيم وضو به يك پيرمرد، توسط امام حسن و امام حسين(ع)

      عنوان           تعليم غير مستقيم وضو به يك پيرمرد، توسط امام حسن و امام حسين(ع)

      خلاصه        امام حسن و امام حسين(ع) به طور غير مستقيم و به گونه‌اي كه ايجاد ناراحتي و شرمندگي نكند، طرز وضو گرفتن صحيح را به يك پيرمرد آموزش دادند.

      حكايت          روزي امام حسن(ع) و امام حسين(ع) از محلي مي گذشتند. پيرمردي را ديدند كه مشغول وضو است، ولي به طور صحيح وضو نمي گيرد. و آداب و شرايط آن را بجا نمي‌آورند از اين رو تصميم گرفتند به طور غير مستقيم و با كمال ادب، طرز صحيح وضو گرفتن را به او بياموزند. نخست با يكديگر به بحث و گفت‌وگو پرداختند، به گونه‌اي كه پيرمرد سخنانشان را بشنود. يكي گفت: وضوي تو صحيح نيست، وضوي من درست است. ديگري گفت: نه، وضوي تو درست نيست، وضوي من صحيح است. سپس نزد پيرمرد آمدند و گفتند: ما در حضور شما وضو مي گيريم، و ببين كدام يك از ما درست وضو مي‌گيريم و درباره ما داوري كن. هر دو وضوي درست و كاملي گرفتند. آن‌گاه از پيرمرد پرسيدند: وضوي كدام يك از ما صحيح تر و بهتر است؟ پيرمرد متوجه شد وضوي صحيح چگونه است و منظور اصلي آن دو كودك، آموزش او است. با كمال فروتني اظهار داشت: عزيزان، وضوي هر دوي شما خوب و صحيح است؛ من پيرمرد هنوز درست وضو گرفتن را نمي‌دانم: شما براي دل‌سوزي كه بر امت جدتان داريد، مرا آگاه ساختيد و وضوي درست را به من آموختيد، از شما سپاس‌گزارم.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 43، ص 319.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          73 و 74

 

 

 

     

       

    

 

     99-  داوري مسابقه خوشنويسي ميان امام حسن و امام حسين(ع)

      عنوان           داوري مسابقه خوشنويسي ميان امام حسن و امام حسين(ع)

      خلاصه        در جريان داوري مسابقه خوشنويسي ميان امام حسين(ع) و امام حسن(ع) جبرئيل خداوند مداخله فرمود تا هريك از ايشان برنده و خوشحال از مسابقه باشند.

      حكايت          روزي امام حسن(ع) و برادرش امام حسين(ع) مشغول نوشتن بودند. حسن(ع) به برادرش حسين(ع) گفت: خط من بهتر از خط توست. حسين(ع): نه، خط من بهتر است.حالا كه اين گونه است مادرمان فاطمه(س) در مورد ما داوري كند. مادر جان، خط كدام يك از ما بهتر است؟ زهراي مرضيه(س) براي اينكه هيچ كدام ناراحت نگردند، قضاوت را به عهده اميرالمؤمنين(ع) گذاشت و فرمود: برويد از پدرتان بپرسيد. پدرجان شما بفرماييد خط كدام يك از ما بهتر است؟ علي(ع) احساس كرد اگر قضاوت كند يكي از آنان ناراحت خواهد شد، از اين رو فرمود: عزيزانم، برويد از جدتان پيامبر اسلام (ص) بپرسيد. پدر بزرگ مهربان، خط كدام يك از ما بهتر است؟ من درباره شما داوري نمي‌كنم، مگر اينكه از جبرييل(ع) بپرسم. جبرييل، خدمت رسول خدا(ص) رسيد و گفت: يا رسول الله(ص)، من نيز در بين ايشان داوري نمي كنم، بايد اسرافيل (ع) بين آنان قضاوت كند. اسرافيل گفت: من نيز تا از خداوند پرسش نكنم، قضاوت نخواهم كرد. اسرافيل: خدايا، خط حسن(ع) بهتر است يا خط حسين(ع)؟خطاب آمد: قضاوت به عهده مادرشان فاطمه(س) است. او بايد بگويد خط كدام يك از آنان بهتر است. حضرت فاطمه(س) فرمود: عزيزانم، دانه هاي اين گردن بند را ميان شما پراكنده مي كنم، هر كدام از شما بيش‌ترين دانه ها را جمع كند، خط او بهتر است. آن‌گاه دانه‌هاي گردن‌بند را پراكنده كرد. خداوند به جبرييل دستور داد به زمين فرود آمده، دانه‌هاي گردن بند را بين ايشان تقسيم كند تا هيچ كدام آن دو بزرگوار ناراحت نشود. جبرييل نيز براي احترام و تعظيم ايشان، امر خدا را به جا آورد. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 43، ص 309.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          71 و 72

 

 

      100- توصيه پيامبر به حق‌گويي و مهمان‌نوازي و پرهيز از همسايه آزاري

     

      عنوان           توصيه پيامبر به حق‌گويي و مهمان‌نوازي و پرهيز از همسايه آزاري

      خلاصه        پيامبر به حضرت فاطمه(س) لوحي مكتوب نشان داد كه در آن نوشته شده بود هركس به خدا ايمان دارد بايد حق را بگويد، مهمان‌نوازي كند و همسايه‌آزاري نكند.

      حكايت          بانوي بانوان، فاطمه زهرا(س) روزي نزد پيغمبر اسلام(ص) آمد و از برخي مشكلات زندگي شكايت كرد. پيغمبر خدا(ص) لوحي به او داد و فرمود: دخترم، آنچه در اين لوح نوشته شده بخوان و به ياد بسپار.زهرا(س) بر آن نگاه كرد. بر روي لوح نوشته شده بود:

      «من كان يؤمن بالله و اليوم الاخر فلا يؤذي جاره، و من كان يومن بالله و اليوم الاخر فليكرم ضيفه، و من كان يومن بالله و اليوم الاخر فليقل خيرا او يسكت؛ هر كس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، نبايد همسايه خود را آزار دهد، هر كس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، بايد مهمانش را احترام كند و هر كس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، بايد سخن حق بگويد يا سكوت كند.» (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 43، ص 61.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          63

 

 

      101- فضايل حضرت فاطمه(س) در گفتار پيامبر

      عنوان           فضايل حضرت فاطمه(س) در گفتار پيامبر

      خلاصه        پيامبر، فضايل حضرت فاطمه(س) و شأن مقام ايشان نزد خداوند تعالي را بيان فرمود.

      حكايت          پيامبر اسلام(ص) مي فرمايد: دخترم فاطمه(س) سرور زنان از اولين و آخرين آنها در هر دو جهان است. فاطمه(س) پاره وجود، نور چشمان، ميوه دل، روح و جان من است. فاطمه(س) حوريه اي در چهره انسان است. هنگامي كه او در محراب عبادت، در برابر پروردگارش مي ايستد، نور وجودش به فرشتگان آسمان مي درخشد، همان گونه كه ستارگان به زمينيان مي درخشند. خداي مهربان به فرشتگان مي فرمايد: هان اي فرشتگان من، به بنده شايسته ام (فاطمه(س) ) بنگريد، كه در درگاهم قرار گرفته و از ترس به خود مي لرزد. فاطمه(س) با همه وجود مشغول پرستش من است. اينك شما را گواه مي‌گيرم، شيعيان او را از آتش دوزخ امنيت بخشيدم. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 43، ص 174.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          61

 

 

 

      102- شرايط توبه حقيقي، در كلام حضرت علي(ع)

      عنوان           شرايط توبه حقيقي، در كلام حضرت علي(ع)

      خلاصه        حضرت علي(ع) براي كميل، شرايط توبه و استغفار حقيقي را بيان فرمود.

      حكايت          كميل (يكي از ياران مخلص اميرالمؤمنين(ع) ) گويد:از اميرالمؤمنين(ع) پرسيدم، انسان گاهي گرفتار گناه مي‌شود و به دنبال آن از خدا آمرزش مي خواهد، اندازه آمرزش خواستن چيست؟ فرمود: حد آن توبه كردن است. كميل گفت: همين مقدار؟ امام(ع) فرمود: نه. كميل پرسيد: پس چگونه است؟ امام(ع) فرمود: هرگاه بنده گناه كرد، با حركت دادن بگويد خدايا مرا ببخش. كميل: منظور از حركت دادن چيست؟ امام(ع): حركت دادن دو لب و زبان، به شرط اينكه دنبال آن حقيقت نيز باشد. كميل: حقيقت چيست؟ امام(ع): دل او پاك باشد و در باطن تصميم گيرد به گناهي كه از آن توبه كرده باز نگردد. كميل: اگر اين كارها را انجام دادم، از توبه كنندگان هستم؟ امام(ع): نه. كميل: چرا؟امام: براي اين كه تو هنوز به اصل آن نرسيده اي . كميل: پس ريشه استغفار چيست؟ امام: توبه كردن از گناهي كه از آن استغفار كردي و ترك گناه. اين مرحله، اولين درجه عبادت كنندگان است. به عبارت ديگر، استغفار شش معني دارد. 1. پشيماني از گذشته. 2. تصميم بر بازنگشتن بدان گناه به هيچ وجه. 3. پرداخت حق همه انسان ها كه به او بدهكاري. 4. اداي حق خداوند در همه واجبات. 5. از بين بردن هر گوشتي كه از حرام بر بدنت روييده، به گونه‌اي كه پوستت به استخوان بچسبد، سپس گوشت تازه ميان آنها برويد. 6ـ به بدنت بچشاني رنج طاعت را، چنانچه به او چشانيده اي لذت گناه را. در اين صورت، توبه حقيقي تحقق يافته و انسان از توبه كنندگان به شمار مي رود. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 6، ص 27.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          59 و 60

 

 

     103- سفارش علي(ع) به رعايت اعتدال در زندگي

      عنوان     سفارش علي(ع) به رعايت اعتدال در زندگي

      خلاصه   حضرت علي(ع) به دو تن از يارانش كه يكي از آنها ثروتمند بود و ديگري زندگي زاهدانه و سختي را در پيش گرفته بود، توصيه‌هايي در مورد ضرورت در پيش گرفتن اعتدال در زندگي بيان فرمود..

      حكايت    علاء بن زياد، يكي از دوست‌داران ثروتمند علي(ع) در بصره، بيمار بود. اميرالمؤمنين(ع) به عيادت او رفت. زندگي وسيع و اتاق هاي باشكوه و بزرگ، توجه امام را جلب كرد. معلوم بود علا در زندگي خود زياده‌روي كرده است. حضرت فرمود: اي علا، تو خانه‌اي به اين بزرگي را در دنيا براي چه مي خواهي، در صورتي كه تو در آخرت به چنين خانه‌اي نيازمندتري. اگر بخواهي در آخرت نيز چنين خانه بزرگي داشته باشي، در اين خانه مهمان نوازي كن، صله رحم به جا آور و حقوق الهي و برادران ديني است را بپرداز. اگر اين كارها را انجام دهي، خداوند به تو در جهان ديگر، مانند همين خانه را مي دهد. علا گفت: دستور شما را اطاعت خواهم كرد. سپس عرض كرد: يا اميرالمؤمنين(ع)، من از برادرم عاصم، شكايت دارم. لباس خشن پوشيده و از دنيا كناره گيري كرده است، به گونه‌اي كه زندگي را بر خود و خانواده اش تلخ كرده . حضرت فرمود: او را نزد من بياوريد. عاصم را آوردند. اميرالمؤمنين(ع) چون او را ديد چهره در هم كشيد و فرمود: اي دشمن جان خويشتن، شيطان عقلت را برده و تو را به اين راه كشانده است، از خانواده‌ات خجالت نمي كشي؟ چرا به فرزندت رحم نمي كني؟ گمان مي كني خدايي كه نعمت هاي پاكيزه را  بر تو حلال كرده، نمي‌خواهد از آنها استفاده كني؟ تو در پيشگاه خداوند، كوچك تر از آني كه چنين انديشه‌اي داشته باشي. عاصم گفت: يا اميرالمؤمنين(ع)، چرا شما به خوراك سخت و لباس خشن بسنده كرده اي؟ من از تو پيروي مي كنم. فرمود: واي بر تو، من مانند تو نيستم. من وظيفه ديگري دارم؛ زيرا من رهبر مسلمانان هستم، من بايد خوراك و پوشاك خود را تا آن اندازه پايين آورم كه نيازمندترين مردم در دورترين نقاط حكومت اسلامي، تلخي زندگي را تحمل كنند. با اين انديشه كه بگويند: رهبر و پيشواي من نيز مانند ما غذا مي خورد و مانند ما مي پوشد. اين وظيفه من است؛ تو هرگز چنين تكليفي نداري. پس از سخنان حضرت، عاصم لباس معمولي پوشيد و به كار و زندگي معمول خود پرداخت. (1)

      پاورقي    1. بحارالانوار، ج 40، ص 336؛ ج 41، ص 121.

      منبع       داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده   محمود ناصري

      ناشر      دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد        3

      صفحه    53 ـ 55

 

 

      104- پيشگويي حضرت علي(ع) در مورد عمر بن سعد

    

      عنوان           پيشگويي حضرت علي(ع) در مورد عمر بن سعد

      خلاصه        حضرت علي(ع) در جواب سعد بن وقاص كه سوال نامربوط و اهانت آميزي از ايشان پرسيده بود، از عاقبت شوم فرزندش عمر و مشاركت او در قتل امام حسين(ع) سخن گفت.

      حكايت          اميرالمؤمنين(ع) براي مردم سخنراني مي كرد، در هنگام سخنراني فرمود: مردم از من بپرسيد، پيش از آنكه در بين شما نباشم؛ به خدا سوگند، از هر چيز بپرسيد، پاسخ خواهم گفت. سعد بن وقاص برخاست و گفت: اي اميرالمؤمنين(ع)، چند تار مو در سر و ريش من است؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند، دوستم رسول خدا(ص) به من فرموده بود تو همين پرسش را از من خواهي كرد. آن‌گاه فرمود: اگر حقيقت را بگويم از من نمي پذيري، همين اندازه بدان در بن هر موي سر و رو ريش تو، شيطاني لانه كرده و در خانه تو گوساله اي (عمر بن سعد) است كه فرزندم حسين(ع) را مي كشد.

      عمر سعد در آن هنگام كودكي بود كه بر چهار دست و پا راه مي‌رفت.

      پاورقي         بحارالانوار، ج 10، ص 125.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          52

 

 

      105- ارزش حكومت، در نظر حضرت علي(ع)

     

      عنوان           ارزش حكومت، در نظر حضرت علي(ع)

      خلاصه        حضرت علي(ع) ارزش حكومت را، منوط به برپايي حق و برانداختن باطل به آن وسيله دانست.

      حكايت          علي(ع) با سپاهيان اسلام براي سركوبي پيمان شكنان به سوي بصره حركت مي‌كرد. در نزديكي بصره به محل ذي‌قار رسيدند. در آنجا براي رفع خستگي و آماده سازي سپاه، توقف كرد. عبدالله بن عباس مي گويد: من در آنجا به حضور اميرالمؤمنين(ع) رسيدم، ديدم ايشان كفش خويش را وصله مي زند. حضرت رو به من كرد و فرمود: ابن عباس اين كفش چند مي ارزد؟ بهاي آن چقدر است؟ گفتم: ارزشي ندارد. فرمود: سوگند به خدا، همين كفش بي ارزش براي من، از رياست و حكومت بر شما محبوب تر است، مگر اينكه بتوانم با اين حكومت حق را زنده كنم و باطل را براندازم. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 32، ص 76.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          50 و 51

 

 

      106- ارزش حكومت، در نظر حضرت علي(ع)

            عنوان     ارزش حكومت، در نظر حضرت علي(ع)

      خلاصه        حضرت علي(ع) ارزش حكومت را، منوط به برپايي حق و برانداختن باطل به آن وسيله دانست.

      حكايت          علي(ع) با سپاهيان اسلام براي سركوبي پيمان شكنان به سوي بصره حركت مي‌كرد. در نزديكي بصره به محل ذي‌قار رسيدند. در آنجا براي رفع خستگي و آماده سازي سپاه، توقف كرد. عبدالله بن عباس مي گويد: من در آنجا به حضور اميرالمؤمنين(ع) رسيدم، ديدم ايشان كفش خويش را وصله مي زند. حضرت رو به من كرد و فرمود: ابن عباس اين كفش چند مي ارزد؟ بهاي آن چقدر است؟ گفتم: ارزشي ندارد. فرمود: سوگند به خدا، همين كفش بي ارزش براي من، از رياست و حكومت بر شما محبوب تر است، مگر اينكه بتوانم با اين حكومت حق را زنده كنم و باطل را براندازم. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 32، ص 76.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          50 و 51

 

      107- رعايت آداب علي(ع) سبب مسلمان شدن غير مسلمان

     

      عنوان           رعايت آداب علي(ع) سبب مسلمان شدن غير مسلمان

      خلاصه        مبادي آداب بودن و رعايت حق هم سفر غير مسلمان، توسط حضرت علي(ع) در خصوص هم سفر غير مسلمانش موجب اسلام آوردن وي گرديد.

      حكايت          روزي اميرالمؤمنين علي(ع) (در دوران خلافتش) خارج از كوفه با يك ذمي (يهودي يا مسيحي) كه در پناه اسلام بود، همراه شد. مرد ذمي گفت: بنده خدا كجا مي روي؟ امام فرمود: به كوفه. هر دو به راه ادامه دادند تا سر دوراهي رسيدند. هنگامي كه ذمي جدا شد و راه خود را پيش گرفت، ديد دوست مسلمانش از راه كوفه نرفت و همراه او مي آيد. ذمي: مگر شما نگفتي به كوفه مي روم؟ علي (ع): چرا، ذمي: ولي پايان خوش دوستي آن است كه مرد، رفيق راهش را در هنگام جدايي چند گام همراهي كند و دستور پيغمبر ما نيز همين است. بدين جهت مي‌خواهم چند گام تو را همراهي كنم، آن‌گاه به راه خود بر مي گردم. ذمي: پيغمبر شما چنين دستور داده؟ امام علي (ع): بلي. مرد ذمي گفت: اينكه آيين پيغمبر شما با شتاب در جهان پيشرفت كرد و چنين بسياري پيدا كرد، براي همين اخلاق بزرگوارانه او بوده است. مرد ذمي با اميرالمؤمنين(ع) به سوي كوفه برگشت. هنگامي كه فهميد مرد همراه او خليفه مسلمانان بوده است، مسلمان شد و گفت: من شما را گواه مي گيرم كه پيرو دين و آيين شما گرديدم.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 41، ص 53؛ ج 74، ص 157.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          48 و 49

 

      108- توصيه حضرت علي(ع) به مدارا با قاتلش

     

      عنوان           توصيه حضرت علي(ع) به مدارا با قاتلش

      خلاصه        حضرت علي(ع) پس از ضربت خوردن در شب نوزدهم رمضان، امام حسن(ع) را به مدارا با قاتل و خوراندن بهترين خوراكي‌ها به وي، تا پيش از انجام قصاص توصيه فرمود.

      حكايت          اميرالمؤمنين علي(ع) پس از آنكه به دست ابن ملجم ضربت خورد، از شدت زخم بي حال شده بود. هنگامي كه به هوش آمد، امام حسن(ع) ظرفي شير به حضرت داد. امام كمي از شير خورد  و بقيه را به امام حسن(ع)  داد،  فرمود: اين شير را به اسيرتان بدهيد. سپس فرمود: فرزندم، به آن حقي كه در گردن تو دارم، بهترين خوردني ها و نوشيدني ها را به او بدهيد و تا هنگام مرگم با وي مدارا كنيد. از آنچه مي خوريد به او بخورانيد و از آنچه مي نوشيد به وي بنوشانيد تا نزد شما گرامي شود.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 42، ص 289.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          47

 

 

 

109- همسايه آزاري، عامل بي‌ايماني

    

      عنوان           همسايه آزاري، عامل بي‌ايماني

      خلاصه        پيامبر ضمن بيان حدود همسايه، آزار رساني به همسايه را از عوامل بي‌ايماني فرد خواند.

      حكايت          مردي از انصار خدمت پيامبر(ص) آمد و عرض كرد: من خانه اي در فلان محل خريده ام. نزديك ترين همسايه‌ام آدمي است كه اميد خيري از او ندارم و از شرش نيز خاطر جمع نيستم. رسول خدا(ص) به علي(ع)، سلمان(ره) و اباذر(ره) دستور دارد با صداي بلند در مسجد فرياد زنند: هر كس همسايه اش از آزار او آسوده نباشد، ايمان ندارد. آنان نيز در مسجد سه بار فرمايش حضرت را با صداي بلند به مردم اعلام كردند. سپس حضرت با دست اشاره كرد و فرمود:

      چهل خانه از چپ و راست و جلو و عقب همسايه محسوب مي‌شود. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 74، ص 152.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          43

 

 

110- شرط همراهي با پيامبر در بهشت

عنوان     شرط همراهي با پيامبر در بهشت

خلاصه  آيه 39 سوره نساء در پاسخ به سؤال مردي كه آرزوي همراهي با پيامبر را در دنيا و آخرت داشت نازل شد و شراط برآورده شدن آن آرزو را بيان فرمود.

حكايت    مردي از انصار خدمت پيغمبر اسلام(ص) آمد و عرض كرد: يا رسول الله(ص)، من تحمل دوري شما را ندارم. هنگامي كه به خانه مي روم به ياد شما مي افتم، از روي محبت و علاقه اي كه به شما دارم، دست از كار و زندگي برداشته، به ديدارتان مي آيم، تا شما را از نزديك ببينم. آن گاه به ياد روز قيامت مي افتم كه شما وارد بهشت مي شويد، در بالاترين جايگاه آن قرار مي گيريد و من آن روز از جدايي شما اي رسول خدا(ص) چه كنم؟ پس از صحبت هاي مرد انصاري، اين آيه شريفه نازل شد : آنان كه از خدا و رسولش پيروي كنند در شمار كساني هستند كه خدا برايشان نعمت ها فرستاده از پيغمبران، راست‌گويان، شهيدان و نيكوكاران و آنان خوب دوستاني هستند.(1)رسول خدا(ص) آن مرد را خواست و اين آيه را برايش خواند و اين مژده را به او داد كه پيروان واقعي پيامبر(ص) در بهشت، كنار آن حضرت خواهند بود.(2)

پاورقي   1. نساء: 69. 2. بحارالانوار، ج 17، ص 14.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    46

 

      111- منزلت حضرت علي(ع)، حضرت فاطمه(س)، و حسنين(ع) نزد خدا و رسول

     

      عنوان           منزلت حضرت علي(ع)، حضرت فاطمه(س)، و حسنين(ع) نزد خدا و رسول

      خلاصه        پيامبر ضمن حديثي براي جابر بن عبدالله انصاري منزلت حضرت علي(ع) حضرت فاطمه(س) و حسنين(ع) را بيان فرمود.

      حكايت          جابر انصاري(ره) مي گويد: به پيغمبر خدا(ص) عرض كردم: در شأن علي بن ابي طالب(ع) چه مي فرماييد؟ فرمود: او جان من است. عرض كردم: در شأن حسن(ع) و حسين(ع) چه مي فرماييد؟ حضرت پاسخ داد: آن دو، روح من هستند و فاطمه(س) مادر ايشان، دختر من است. هركه او را غمگين كند، مرا غمگين ساخته و هر كه او را شاد كند، مرا شاد كرده است. خدا را گواه مي گيرم، من در جنگم با هر كس كه با ايشان در جنگ است و در صلحم با هركس كه با ايشان در صلح است. اي جابر، هرگاه خواستي دعا كني و مستجاب گردد، خدا را به اسم هاي ايشان بخوان؛ زيرا اسم هاي آنان نزد خداوند، محبوب ترين اسم‌هاست.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          42

 

 

      112- صبر پيامبر بر مرگ فرزند و تأكيد ايشان بر محكم كاري در كارها

      عنوان           صبر پيامبر بر مرگ فرزند و تأكيد ايشان بر محكم كاري در كارها

      خلاصه        پيامبر ضمن صبر بر مصيبت مرگ فرزندش ابراهيم، هنگام دفن وي به مردم توصيه كرد در كارها، دقت و محكم‌كاري كنند.

      حكايت          وقتي رسول خدا(ص) پيكر فرزندش ابراهيم را به خاك سپرد چشمانش پر از اشك شد و فرمود: دل غمگين است و چشم اشك مي ريزد، ولي سخني كه سبب خشم خدا شود نمي گويم. آن‌گاه فرمود: ابراهيم، ما در مرگ تو غمگينيم. سپس حضرت گوشه قبر را ديد كه به طور كامل درست نشده، با دست مباركش آن را صاف كرد. پس از آن فرمود: هرگاه يكي از شما كاري انجام داد، حتماً آن را محكم و استوار انجام دهد.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 22، ص 157.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          41

 

 

      113- مبارزه رسول خدا با خرافات و عقايد انحرافي مردم

     

      عنوان           مبارزه رسول خدا با خرافات و عقايد انحرافي مردم

      خلاصه        وقتي هنگام مرگ ابراهيم فرزند پيامبر خورشيد گرفتگي رخ داد و مردم تصور كردند اين مسئله بيانگر عظمت رسول خدا است، ايشان به سرعت مردم را توجيه كرده و آنان را از انحرافات و خرافات بازداشتند.

      حكايت          هنگامي كه ابراهيم، پسر رسول خدا(ص) چشم از جهان فرو بست، در همان روز خورشيد گرفت. عده اي گفتند: خورشيد نيز براي مرگ ابراهيم غمگين است (و اين نشانه بزرگي رسول خداست). پيامبر(ص) فوراً پيش از دفن جنازه ابراهيم، مردم را به مسجد دعوت كرد و بالاي منبر رفت و فرمود: اي مردم، خورشيد و ماه، دو نشانه از نشانه هاي خداست و به دستور او در سير و حركتند. آنها به فرمان خدا هستند و هرگز براي مرگ و زندگي كسي گرفته نمي شوند؛ هرگاه خورشيد و ماه گرفت ، نماز آيات بخوانيد. سپس از منبر پايين آمد و نماز آيات را به جماعت خوانده شد. آن‌گاه به علي(ع) فرمود: پيكر فرزندم ابراهيم را براي دفن آماده كن. علي(ع) جنازه ابراهيم را غسل داد و كفن كرد؛ پس از آن مردم دفنش كردند.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 22، ص 155.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          40

 

      114- نفي ضرر رساني و ضرر ديدن در اسلام

     

      عنوان           نفي ضرر رساني و ضرر ديدن در اسلام

      خلاصه        پيامبر دستور داد درخت خرماي فردي را كه در حريم منزل شخصي ديگري بود و وي به همين دليل سرزده و بدون اجازه وارد منزل او مي‌شد و حاضر به فروش آن درخت و ترك اين رفتار هم نبود را قطع كرده و به او بدهند چون هم ضرر رساني هم ضرر ديدن در اسلام مذموم است.

      حكايت          سَمَرة، بن جُنْدَب درخت خرمايي در باغ مردي از انصار داشت. او گاهي به درخت خود سر مي‌زد، بدون اينكه از مرد انصاري اجازه بگيرد. روزي مرد انصاري گفت:سمره، تو مرتب و ناگهاني وارد خانه مي شوي كه خوشايند ما نيست. هرگاه قصد ورود داشتي، اجازه بگير و بدون اطلاع وارد نشو. سمره سخن او را نپذيرفت و گفت: راه، از آن من است و حق دارم بدون اجازه وارد شوم. ناچار مرد انصاري به رسول خدا(ص) شكايت كرد و گفت: اين مرد بدون اينكه خبر دهد داخل خانه مي شود و خانواده ام از چشم چراني وي محفوظ نيستند، بفرماييد بدون آگاهي وارد نشود. حضرت دستور داد سمره را آوردند، به او فرمود: فلاني از تو شكايت دارد و مي گويد: تو بدون اطلاع از خانه او عبور مي كني و خانواده او نمي توانند به خوبي خود را از نامحرم حفظ كنند. پس از اين اجازه بگير و بدون اطلاع وارد نشو. سمره فرمايش پيغمبر (ص) را نيز نپذيرفت. پيامبر(ص) فرمود: پس درخت را بفروش. سمره نفروخت. حضرت بهاي آن را به چند برابر بالا برد، باز هم راضي نشد. همين طور قيمت را بالا مي برد و سمره حاضر نمي شد. تا اينكه فرمود:  اگر از اين درخت دست برداري در بهشت درختي به تو داده مي شود. سمره باز هم تسليم نشد و اصرار داشت كه نه از درخت خود دست بر مي دارد و نه حاضر است هنگام ورود به باغ اجازه بگيرد. در اين هنگام پيغمبر خدا(ص) فرمود: تو آدم زيان رسان و سخت گيري هستي، در دين اسلام نه زيان ديدن مورد پذيرش است و نه زيان رساندن. پس رو به مرد انصاري  كرد و فرمود: برو درخت خرما را بكن و جلوي سمره بينداز، آنان رفتند و اين كار را كردند. در اين هنگام، حضرت به سمره فرمود: حالا برو، درختت را هر كجا كه خواستي بكار. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 22، ص 135.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          36 و 37

 

 

115- ضرورت عاقبت‌انديشي در تمام امور

عنوان     ضرورت عاقبت‌انديشي در تمام امور

خلاصه  رسول خدا به فردي كه از ايشان نصيحتي خواسته بود، فرمود: پيش از انجام هر كاري به عاقبت آن بيانديش.

حكايت    مردي خدمت رسول خدا(ص) رسيد و عرض كرد: مرا نصيحتي فرما.رسول خدا(ص) فرمود: اگر بگويم انجام مي‌دهي؟مرد گفت: آري. حضرت دوبار ديگر اين پرسش را تكرار كرد و در هر بار مرد پاسخ داد: بلي. پيامبر گرامي اسلام(ص) پس از آنكه از او قول محكمي گرفت و او را به اهميت موضوع متوجه ساخت. فرمود: به تو سفارش مي كنم: هر گاه خواستي كاري انجام دهي، سرانجام آن را در نظر بگير.  انديشه كن اگر سرانجامش هدايت و نجات است، پس انجام بده وگرنه از آن دوري كن و آن را انجام مده. (اگر رضاي خدا در آن كار باشد، به جاي آور و اگر رضاي خدا نباشد، رهايش كن). (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 94، ص 70.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    35

 

 

      116- زيان‌هاي ثروت براي ثعلبه انصاري

     

      عنوان           زيان‌هاي ثروت براي ثعلبه انصاري

      خلاصه        ثعلبه از پيامبر(ص) خواست براي او دعا كند تا او ثروتمند شود، ولي پس از ثروتمند شدن ثروتش باعث بدبختي او شد.

      حكايت          ثعلبه انصاري خدمت پيغمبر(ص) آمد و گفت: اي رسول گرامي(ص)، از خداوند بخواه ثروتي به من عطا كند.

      حضرت فرمود: اي ثعلبه، راضي باش، مال كمي كه شكر آن را بجا آوري، بهتر است از ثروت بسيار كه نتواني سپاس آن را بهجا بياوري. ثعلبه رفت. پس از چند روز آمد و درخواست خود را تكرار كرد. اين بار رسول خدا(ص) به او فرمود: اي ثعلبه، مگر من الگوي تو نيستم؟ نميخواهي همانند پيامبر خدا باشي؟ سوگند به خدا، اگر بخواهم كوههاي زمين برايم طلا و نقره شده و با من سير كنند، ميتوانم، ولي ميبيني من به آنچه خداوند روزي داده٬ راضي هستم. ثعلبه رفت و بار ديگر آمد و گفت: يا رسول الله(ص)، دعا كن، خداوند ثروتي به من بدهد، حق خدا، نيازمندان، نزديكان و همه را خواهم داد. حضرت ديد ثعلبه دست بردار نيست، گفت: خدايا، به ثعلبه ثروتي عطا فرما. پس از دعاي پيغمبر(ص) ثعلبه گوسفنداني خريد. گوسفندان زياد شدند تا جايي كه شهر مدينه بر او تنگ شد. ديگر نتوانست در شهر بماند و به كنار مدينه رفت. پيش از آن، ثعلبه همه نمازهايش را در مسجد پشت سر پيغمبر(ص) مي خواند، ولي رفته رفته گوسفندانش آن قدر زياد شدند كه نتوانست در نماز جماعت شركت كند و از فضيلت نماز جماعت پيغمبر(ص) محروم ماند. تنها روزهاي جمعه به مدينه ميآمد و نماز جمعه را پشت سر حضرت مي خواند. كم كم گرفتاري وي بيشتر شد و روز به روز بر ثروتش افزوده گشت، به گونه‌اي كه نتوانست در كنار مدينه نيز بماند. ناچار به بيابان دور دست مدينه رفت و فرصت نماز جمعه را نيز از دست داد و به طور كلي رابطه اش با مدينه قطع شد. پيغمبر خدا(ص) كسي را فرستاد زكات اموال ثعلبه را بگيرد. مأمور، فرمان پيامبر(ص) را به ثعلبه رساند و از او خواست زكات اموالش را بپردازد. ثعلبه زكات اموالش را نداد و گفت:اين، همان جزيه يا مانند جزيه است كه از يهود و نصارا مي گيرند، مگر ما كافر هستيم؟ مأمور برگشت و جريان ثعلبه را به عرض پيامبر(ص) رساند. رسول خدا(ص) فرمود: واي بر ثعلبه، واي بر ثعلبه، فوراً آيه اي نازل شد:بعضي از آنان با خداوند پيمان بستند، اگر خدا از كرم خود به ما مالي عنايت كند، حتماً صدقه و زكات داده، از نيكوكاران خواهيم شد، ولي همين كه از لطف خويش به ايشان عطا كرد، بخل ورزيدند و از دين خارج شدند. براي اين پيمان شكني و دروغ گويي، نفاق در دل آنان تا روز قيامت جايگزين شد.(1) ثعلبه نتوانست از عهده آزمايش برآيد و دنيا را با بدبختي ترك كرد.(2)

      پاورقي         1. توبه: 75. 2. بحارالانوار، ج 22، ص 40.

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          30 ـ 32

 

 

   117- قدرداني خداوند از صفات نيك جعفر بن ابي‌طالب

عنوان     قدرداني خداوند از صفات نيك جعفر بن ابي‌طالب

خلاصه  خداوند تبارك به پيامبر وحي فرمود كه از جعفر بن ابي‌طالب به خاطر 4 خصلت صداقت، پاكدامني، عدم شرب خمر و يكتاپرستي قدرداني مي‌كنم.

حكايت    خداوند به پيامبر(ص) وحي كرد من از جعفر بن ابي طالب(ع) براي چهار صفت قدرداني مي كنم. پيغمبر(ص) جعفر را خواست و موضوع را به ايشان خبر داد. جعفر عرض كرد: اگر خداوند به شما وحي نمي كرد، من نيز بيان نميكردم.يا رسول الله(ص)، من هرگز شراب ننوشيدم؛ زيرا مي دانستم كه اگر بنوشم، عقلم نابود ميشود. هرگز دروغ نگفتم؛ زيرا دروغ، خلاف مروت و ضد كمال انساني است. هرگز زنا نكرده ام؛ زيرا ترسيدم با ناموسم نيز همان عمل انجام بشود. هرگز بت نپرستيدم؛ زيرا مي دانستم بتپرستي سودي ندارد. رسول خدا(ص) دست مباركش را بر شانه او زد و فرمود: سزاوار است خداوند به تو دو بال ببخشد تا در بهشت پرواز كني.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 22، ص 275. جعفر بن ابي طالب برادر علي(ع)، در جنگ موته دستهايش قلم شد و به شهادت رسيد و خداوند در عوض دستها، دو بال به او مرحمت كرد تا در بهشت پرواز كند.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    28 و 29

 

 

118- سفارشات پيامبر به ابو ايوب انصاري

 

عنوان     سفارشات پيامبر به ابو ايوب انصاري

خلاصه  ابو ايوب انصاري از پيامبر خواست او را نصيحت كند و پيامبر پنج سفارش موجز و تاثيرگذار به او فرمود.

حكايت    ابوايوب حضور پيغمبر(ص) رسيد و عرض كرد: اي فرستاده خدا(ص)، به من وصيتي فرما كه كوتاه باشد تا آن را به ياد سپرده، عمل كنم.پيغمبر(ص) فرمود: پنج چيز را به تو سفارش ميكنم: 1. از آنچه در دست مردم است نااميد باش، چه اينكه، به راستي آن مانند بي نيازي است. 2. از طمع بپرهيز؛ زيرا طمع، فقر حاضر است. 3. نمازت را چنان بخوان كه گويا آخرين نماز توست و زنده نخواهي ماند تا نماز ديگري را بخواني. 4. بپرهيز از انجام كاري كه پس از آن به ناچار از آن پوزش بخواهي. 5. براي برادرت، همان چيزي را دوست بدار كه براي خودت دوست داري.   (1) 

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 76، ص 168.

منبع       داستان هاي بحار الانوار

نويسنده   محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        3

صفحه    26

 

 

      119- استمرار بر نماز و سجده‌هاي طولاني؛ شرط همراهي با پيامبر در بهشت

  

   

      عنوان           استمرار بر نماز و سجده‌هاي طولاني؛ شرط همراهي با پيامبر در بهشت

      خلاصه        پيامبر به پيرمردي كه درخواست همراهي با ايشان را در بهشت كرده بود، خواست كه با استمرار بر نماز و سجده‌هاي طولاني اين امر را ميسر كند.

      حكايت          ربيعة بن كعب مي گويد: روزي پيغمبر(ص) به من فرمود:ربيعه، هفت سال مرا خدمت كردي، آيا از من پاداش نمي‌خواهي؟من عرض كردم: يا رسول الله(ص)، اجازه بدهيد تا در اين باره بينديشم.فرداي آن روز خدمت رسول خدا(ص) رفتم.فرمود: ربيعه، حاجت خود را بخواه.عرض كردم:از خدا بخواه مرا همراه شما داخل بهشت كند. فرمود: اين درخواست را چه كسي به تو آموخت؟عرض كردم:هيچ كس به من ياد نداد، ولي فكر كردم اگر مال دنيا بخواهم نابود شدني است و اگر عمر طولاني و فرزند بخواهم سرانجام آن مرگ است.در اين هنگام پيغمبر(ص) ساعتي سرش را پايين انداخت، سپس فرمود: اين كار را انجام مي دهم، ولي تو هم مرا با سجده‌هاي بسيار كمك كن و بيشتر نماز بخوان. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 69، ص 407

      منبع داستان هاي بحار الانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  3

      صفحه          21 و 21

 

 

 

 

      120- زندگي انسان در دنيا؛ همچون توقف مسافري در استراحتگاه

    

      عنوان           زندگي انسان در دنيا؛ همچون توقف مسافري در استراحتگاه

      خلاصه        پيامبر اكرم(ص) بسيار ساده مي‌زيست و خود را همچون مسافري مي‌پنداشت كه در دنيا اندك توقفي دارد.

      حكايت          ابن مسعود يكي از داشمندان و اصحاب رسول اكرم بود. روزي وارد اتاق پيغمبر(ص) شد، در حالي كه حضرت روي حصير خوابيده‌ بود.

      همين كه پيامبر از خواب بيدار شد، ابن مسعود ملاحظه كرد اثر چوب‌هاي خشك و زبر حصير روي بدن اتاق خواب شما وسايل آسايش تهيه كنيم؟

      حضرت فرمود:

      ابن مسعود، وسايل آسايش اين دنيا برايم مهم نيست؛ زيرا من همانند مسافري هستم كه پس از استراحت اندك در سايه درختي، به سوي مقصد اصلي حركت كند.(1)

      پاورقي         1. بحار: 16، ص 383 و ج 73، ص 68 و ج 16، ص 263 و 256 و 282 و ج 73، ص 123 و 126 و ج 79، ص 322.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          21

 

 

 

 

 

 

 

      121- دعاي پيامبر و حضرت علي(ع) در حقِ نجات دهنده جان يك مسلمان

    

    

    

      عنوان           دعاي پيامبر و حضرت علي(ع) در حقِ نجات دهنده جان يك مسلمان

      خلاصه        يكي از غلامان معتصم عباسي كه جان مسلمان بي‌گناهي را نجات داده بود به واسطه دعاي وي، مشمول دعاي خير پيامبراكرم و حضرت علي(ع) گرديد.

      حكايت          موسي بن بغي از غلامان ترك معتصم (خليفه عباسي) بود.  در ميدان جنگ هاي بزرگ مي جنگيد و هميشه سالم از صحنه جنگ بيرون مي آمد. او هيچ گاه براي حفظ بدن خود لباس جنگي نمي پوشيد. بعضي او را بر اين كار سرزنش مي كردند.از او پرسيدند: چرا بدون زره مي‌جنگي؟ در پاسخ گفت: شبي پيغمبر گرامي اسلام(ص) را با شماري از يارانش در خواب ديدم، به من فرمود: درباره يكي از افراد امت من نيكي كردي، او براي تو دعا كرد و دعايش مستجاب شد. گفتم: كدام مرد؟ فرمود: همان كه او را از درندگان نجات دادي. عرض كردم: از خدا بخواه عمرم طولاني شود. پيامبر دست به سوي آسمان بلند كرد و گفت: خدايا،‌ عمرش را طولاني كن و اجل او را به تأخير انداز. در آن حال چيزي به زبانم آمد، عرض كردم: نود و پنج سال؟ فرمود: آري، نود و پنج سال. مردي كه در كنارش بود، گفت: از آفات نيز محفوظ باشد. پيامبر فرمود: آري، از آفات نيز محفوظ باشد. من از آن شخص پرسيدم: شما كيستيد؟ فرمود: من علي بن ابي‌طالبم. از خواب بيدار شدم، در همان حال با خود مي گفتم: علي بن ابي‌طالب. بغي بر خلاف افراد مقتدر آن زمان، با اولاد علي(ع) مهربان بود. از او پرسيدند: آن مردي كه از درندگان نجاتش دادي، چه كسي بود؟ در پاسخ گفت: مردي را پيش معتصم آوردند كه نسبت بدعت در دين و خلاف عمل به او داده بودند. شب هنگام بين او و معتصم سخناني رد و بدل شد و معتصم به من دستور داد آن مرد را ميان درندگان بيندازم. او را به سوي حيوانات درنده مي بردم و در دل بر او خشمناك بودم، ولي در بين راه شنيدم كه مي گويد: خدايا، تو مي داني جز براي تو سخن نگفتم و تنها در راه ياري به دين و يگانگي تو گام برداشتم. نظرم تنها نزديكي به تو بود و براي پيروي از فرمان تو و پايداري حق، در برابر كسي كه مخالفت تو را مي كرد، ايستادگي كردم. خدايا،اكنون مرا تسليم آنان مي كني؟‌از سخنان وي لرزه بر اندامم افتاد، دلم به حالش سوخت، ازوضع او ناراحت شدم. با اينكه چيزي به محل درندگان نمانده بود، از بين راه او را برگرداندم، به خانه خود برده و پنهانش كردم. پيش معتصم رفتم، پرسيد: چه كردي، ميان درندگان انداختي؟‌گفتم: آري. پرسيد: در بين راه چه مي گفت؟ گفتم: من ترك زبانم، عربي را درست نمي فهمم. او عربي سخن مي گفت، متوجه نشدم چه مي گويد. سحرگاه در راه باز كردم، به او گفتم: اكنون درها را گشودم. تو را آزاد كردم، ولي بدان من خود را فداي تو كردم و از مرگ نجاتت دادم. بكوش تا معتصم زنده است، خود را آشكار نكني و خود را به كسي نشان ندهي. او هم پذيرفت. سپس پرسيدم: چه كرده بودي، جريان گرفتاري‌ات چه بود؟‌گفت: يك نفر از صاحب منصبان خليفه در شهر ما از مقام خود سوء استفاده كرده، آشكارا فساد مي‌كرد. به ناموس مردم تجاوز مي‌كرد، حقوق بيچارگان را پايمال مي‌ساخت و دستور‌هاي دين را رعايت نمي‌كرد. كم كم گروهي را از عقيده مذهبي خارج مي كرد و افراد مانند خودش را مي افزود. در اين انديشه بودم كه چنين فرد آلوده‌اي بايد از جامعه ما برداشته شود، ولي كسي را نيافتم از من پشتيباني كند تا هر چه زودتر كار او را بسازم. بالاخره يك شب خودم تنها حمله كرده، او را كشتم؛ زيرا كارهاي او زشت بود و از نظر دين اسلام همين كيفر را داشت. جزايش فقط مرگ بود . پس از كشتن او، مرا دستگير كرده، به اينجا آوردند. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ‌ج 50، ص 218.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          198 ـ 201

 

122- دستور امام محمد باقر(ع) به جابر جعفي فاضل براي تظاهر به ديوانگي براي حفظ جانش

عنوان     دستور امام محمد باقر(ع) به جابر جعفي فاضل براي تظاهر به ديوانگي براي حفظ جانش

خلاصه  جابر بن يزيد جعفي كه مردي فاضل و راوي حديث بود، با اشاره امام محمدباقر(ع) خود را به ديوانگي زد تا جانش را نجات دهد.

حكايت    نعمان بن بشير مي گويد: من با جابر بن يزيد جعفي، از شيعيان مخلص امام محمد باقر(ع) هم‌سفر بودم. در مدينه محضر امام باقر(ع) شرف‌ياب شد. با آن حضرت ديدار كرد و خوشحال برگشت. از مدينه به سوي كوفه حركت كرديم. روز جمعه بود. در يكي از منزلگاه ها، نماز ظهر را خوانديم. همين كه خواستيم حركت كنيم، مردي بلند قد گندمگون پيدا شد و نامه اي در دست داشت كه امام باقر(ع) به جابر نوشته بود و مهر گلي بر آن زده بود كه هنوز تر بود. جابر، نامه را گرفت و بوسيد و بر ديدگانش گذاشت و پرسيد: چه وقت ازمحضر سرورم امام باقر(ع) مرخص شدي؟ پاسخ داد:هم اكنون از امام جدا شدم. جابر پرسيد: پيش از نماز ظهر يا پس از نماز؟ گفت: پس از نماز. جابر چون نامه را خواند، بسيار غمگين شد و ديگر او را خوشحال نديديم. شب هنگام وارد كوفه شديم و چون صبح شد، به ديدار جابر رفتم. ديدم از خانه بيرون آمده، چند عدد استخوان، مانند گلوبند بر گردن آويخته و بر يك ني سوار شده و فرياد مي زند: «منصور بن جمهر» اميري است بدون مأمور و استانداري است بركنار شده. از اين گونه سخن‌ها مي‌گفت. جابر نگاهي به من كرد و من هم نگاهي به او كردم، ولي با من سخني نگفت و من نيز حرفي نزدم، ولي به حال او گريستم. جمعيت بسياري اطراف او را گرفته بودند. جابر با‌ آن حال وارد ميدان كوفه شد و در آنجا با كودكان به بازي پرداخت. مردم مي گفتند: جابر ديوانه شده است. چند روز بيشتر نگذشته بود كه نامه اي از هشام بن عبدالملك (خليفه اموي) رسيد كه به استاندار كوفه دستور داده بود جابر را پيدا كرده، گردن او را بزند و سرش را به خليفه بفرستد. استاندار كوفه از حاضران مجلس پرسيد: جابر كيست؟ گفتند: مردي دانشمند ، فاضل و راوي حديث بود، ولي افسوس اكنون ديوانه است و بر ني سوار شده و در ميدان كوفه با كودكان بازي مي كند. استاندار كوفه خود به ميدان كوفه آمد، ديد جابر سوار بر ني شده، با كودكان بازي مي كند. گفت: ـ‌ خدا را شكر كه مرا از كشتن چنين انساني نگه داشت و دستم را به خون وي آلوده نساخت. طولي نكشيد منصور همان گونه كه جابر (با جمله اي امير است بدون مأمور) خبر داده بود از مقام استانداري بر كنار شد. (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 27، ص 23؛ ج 46، ص 282 با اندكي تفاوت.

منبع       داستان‌هاي بحارالانوار

نويسنده   محمود ناصري

مترجم/مصحح      محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        4

صفحه    186 و 188

 

 

      123- پيش‌گويي حضرت علي(ع) در مورد شهادت رشيد هجري و به وقوع پيوستن اين مسئله

    

      عنوان           پيش‌گويي حضرت علي(ع) در مورد شهادت رشيد هجري و به وقوع پيوستن اين مسئله

      خلاصه        رشيد هجري كه از اصحاب با وفاي امام علي(ع) بود، مطابق پيش‌بيني حضرت، توسط عبيدالله بن زياد به شهادت رسيد

      حكايت          دختر رشيد هجري‌ (صحابه خاص اميرالمؤمنين(ع)) مي گويد: پدرم مي گفت:اميرالمؤمنين(ع) به من فرمود: اي رشيد، چگونه صبر و تحمل خواهي كرد، آن‌گاه كه پسر زن بدكاره، تو را دستگير كرده و دست ها و پاها و زبان تو را ببرد؟ عرض كردم: يا اميرالمؤمنين(ع) آيا عاقبت اين كار رفتن به بهشت و رسيدن به رحمت الهي خواهد بود؟ فرمود: آري، تو در دنيا و آخرت با من هستي. دختر رشيد مي گويد: چند روز بيشتر نگذشته بود كه مأمور عبيدالله بن زياد از پي پدرم آمد. پدرم به نزد فرزند زياد رفت و ابن زياد او را مجبور كرد از اميرالمؤمنين(ع) تبري جويد. پدرم نپذيرفت. سپس گفت: علي(ع) به تو خبر داده است چگونه مي ميري؟ پدرم گفت: دوستم اميرالمؤمنين(ع) فرموده است: تو مرا به برائت از او دعوت مي كني و من نخواهم پذيرفت و تو دست ها و پاها و زبان مرا قطع خواهي كرد. ابن زياد گفت: به خدا سوگند دروغ او را آشكار خواهم كرد. آن‌گاه دستور داد دست ها و پاهايش را بريدند و زبانش را رها كردند، سپس او را به سوي خانه حركت دادند. گفتم: پدر جان، از قطع دست ها و پاهايت خيلي ناراحتي؟ گفت: نه، دخترم، فقط اندكي احساس درد مي كنم. هنگامي كه پدرم را از قصر بيرون آوردند مردم دورش را گرفتند گفت: كاغذ و قلم بياوريد تا از حوادث آينده و رويدادهايي كه تا روز قيامت واقع خواهد شد شما را خبر دهم. آنها را از سرورم اميرمؤمنان(ع) شنيده ام. بخشي از حوادث آينده را بازگو كرد. ابن زياد از اين جريان آگاهي يافت، كسي را فرستاد زبان او را بريدند. رشيد در همان شب به رحمت خداوند پيوست. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 42، ص 122؛ ج 75 ، ص 433.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          178 و 179

 

 

 

      124- علم پيامبر به بي‌ايماني و بد فرجامي يك سرباز به ظاهر دين‌دار

    

      عنوان           علم پيامبر به بي‌ايماني و بد فرجامي يك سرباز به ظاهر دين‌دار

      خلاصه        پيامبر همواره از بي‌ايماني و عاقبت شوم يكي از لشگريان خود كه ظاهري ديندار داشت خبر مي‌داد، سرانجام اين مسئله هنگام مرگ وي بر همگان آشكار شد.

      حكايت          در مدينه مردي به نام قزمان بود.  هر گاه سخني از او به ميان مي آمد و از كارهاي نيكش صحبت مي شد، پيغمبر(ص) مي فرمود: او اهل آتش جهنم است. هنگامي كه جنگ احد پيش آمد، قزمان درميدان نبرد، با شهامت جنگيد و به تنهايي تعدادي از كفار را كشت. سرانجام زخم هاي سنگين برداشت،همراهان او را به خانه هاي بني ظفر بردند. بعضي خدمت رسول خدا (ص) آمدند وماجراي قزمان را گفتند. حضرت فرمود: خداوند هر آن چه را اراده كرد، انجام مي دهد. شماري از مسلمانان در كنار بستر او بودند و به او مي گفتند: بهشت بر تو مژده باد؛ زيرا امروز در راه خدا سخت كوش و فداكار بودي و خويشتن را به خطر انداختي. قزمان در پاسخ گفت: مژده بهشت براي چيست؟ به خدا سوگند، فداكاري و جنگم تنها براي قبيله و خانواده‌ام بود، اگر موضوع قبيله و فاميل نبود، هرگز به جنگ حاضر نمي شدم. وقتي زخم هاي بدن، او را به شدت رنج داد، تيري از تيردان بيرون كشيد و با آن، رگي از بدن خود را بريد؛ بدين وسيله خودكشي كرده به زندگي خود پايان داد(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 6 ، صص 32 و 33.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          176 و 177

 

 

 

      125- نامه امام حسن عسكري(ع)‌ به علي بن حسين بن بابويه قمي و توصيه وي به انتظار فرج

     

      عنوان           نامه امام حسن عسكري(ع)‌ به علي بن حسين بن بابويه قمي و توصيه وي به انتظار فرج

      خلاصه        امام حسن عسكري(ع) طي نامه اي به علي بن حسين بن بابويه قمي، وي را به انتظار فرج توصيه كرده و بشارت مي‌دهد كه سرانجام نيكو از آنِ پرهيزكاران است.

      حكايت          امام حسن عسكري(ع) نامه اي به يكي از بزرگان فقهاي شيعه به نام علي بن حسين بن بابويه قمي نوشته اند كه فرازي از آن چنين است: اي علي، پيوسته شكيبا و منتظر فرج باش. همانا پيامبر اكرم(ص) فرموده: بهترين اعمال امت، من انتظار فرج است. همواره شيعيان ما در اندوه خواهند بود، تا فرزندم (امام قائم(ع)) ظهور كند. همان كسي كه پيغمبر بشارت ظهور او را چنين داد: زمين را پر از عدل و داد كند، همچنان كه پر از ستم شده است. اي بزرگمرد و مورد اعتماد من، اي ابوالحسن، بردبار باش. به شيعيان بگو شكيبا باشند. در حقيقت زمين از آن خداست و به هر كس بخواهد، مي‌دهد. سرانجام نيكو براي پرهيزگاران است و سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو و بر همه شيعيانم و درود او بر محمد(ص) و آلش باد. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 50 ، ص 317 . نامه آن حضرت در كتاب‌هاي ديگر بيش از اين مقدار نقل شده است.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          144

 

 

      126- تجليل پيامبر از فاطمه بنت اسد و شركت ايشان در مراسم دفن وي

      عنوان           تجليل پيامبر از فاطمه بنت اسد و شركت ايشان در مراسم دفن وي

      خلاصه        پيامبر اكرم(ص) در مراسم دفن فاطمه بنت اسد حاضر شد و از ايشان تجليل و تقدير كرد.

      حكايت          هنگامي كه مادر اميرالمؤمنين از دنيا رفت، حضرت علي(ع) در حالي كه اشك از چشمان مباركش جاري بود، محضر رسول خدا(ص) رسيد. پيامبر پرسيدند: چرا اشك مي‌ريزي؟ خداوند چشمانت نگرياند. علي(ع): مادرم از دنيا رفت.

      پيامبر(ص): او مادر من هم بود و سپس گريه كرد. پيراهن و عباي خود به علي(ع) داد و فرمود: با اينها او را كفن كنيد و به من اطلاع دهيد. پس از فراغ از غسل و كفن، حضرت را در جريان كار گذاشتند. آنگاه به محل دفن حركت دادند. رسول خدا(ص) جنازه را تشييع كرد قدم‌ها را با آرامي برمي‌داشت و آرام بر زمين مي‌گذاشت. در مناز وي هفتاد تكبير گفت. سپس داخل قبر شد و با دست مباركش لحد قبر را درست كرد كمي در قبر دراز كشيد و برخاست خطاب به فاطمه فرمود: فاطمه جواب داد:لبيك يا رسول الله(ص) فرمود: آنچه را خدا وعده داده بود درست دريافتي؟ پاسخ داد: بلي خداوند شما را بهترين پاداش مرحمت كند.

      حضرت تلقينش را گفت و از قبر بيرون آمد. خاك بر قبر ريختند. مردم كه خواستند برگردند ديدند و شنيدند رسول خدا(ص) فرمود: پسرت پسرت

      پس از پايان مراسم تدفين پرسيدند: يا رسول الله(ص) شما را ديديم كارهايي كردي كه قبلاً هيچ كس چنين كاري نكرده بودي؟ لباس‌هاي خود را به او كفن كردي با پاي برهنه و قدم‌هاي آرام او را تشييع نمودي، با هفتاد تكبير برايش نماز گزاردي، در قبر وي خوابيدي و لحد را با دست خود درست كردي و فرمودي: پسرت، پسرت. پيامبر فرمود: همه اينها داراي حكمت است. اينكه لباس خود را به او كفن كردم، به خاطر اين بود كه روزي از قيامت صبحت كردم و گفتم: مردم آن‌روز برهنه محشور مي‌شوند فاطمه خيلي ناراحت شد و گفت: واي از اين رسوايي، من لباسم را كفن او كردم و از خداوند خواستم كفن او نپوسد و با همان كفن وارد محشر گردد.

      اينكه با پاي برهنه و آرام او تشييع كردم به خاطر ازدحام فرشتگان بود كه براي تشييع فاطمه آمده بودند. اينكه در نماز هفتاد تكبير گفتم براي اين بود كه فرشتگان در هفتاد صف بر نماز فاطمه ايستاده بودند. و اينكه در قبرش خوابيدم بدين جهت بود كه روزي به او گفتم: هنگامي كه ميت را در قبر گذاشتند قبر بر او فشار مي‌دهد و دو فرشته (نكير و منكر) از او سؤالاتي مي‌كنند. فاطمه ترسيد و گفت: واي از ضعف و ناتواني، آه، به خدا پناه مي‌برم از چنين روزي، ن در قبرش خوابيدم تا فشار قبر از او برداشته شود. و اينكه گفتم: پسرت، پسرت چون آن دو فرشته وارد قبر شدند از فاطمه پرسيدند پروردگارت كيست، گفت: پروردگارم الله است. پرسيدند: پيغمبرت كيست؟ پاسخ داد محمد(ص) پيغمبر من است. پرسيدند امامت كيست؟ فاطمه حيا كرد از اينكه بگويد فرزندم علي است. لذا من گفتم: پسرت، پسرت، علي بن ابي‌طالب(ع) است و خداوند نيز از او پذيرفت.(1)

      پاورقي         بحارالانوار: ج 6، ص 232 و 241 و ج 35، ص 81.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          165 ـ 167

 

 

127- توجه دادن نيازمند به نعمتهاي خدا، قبل از كمك به نيازمند

عنوان     توجه دادن نيازمند به نعمتهاي خدا، قبل از كمك به نيازمند

خلاصه  امام هادي_) به كسي كه براي دريافت كمك مالي خدمت ايشان رسيده بود ابتدا نعمت‌هاي بي‌شمار خداوند را يادآوري كرده و بعد به وي كمك كرد.

حكايت    ابوهاشم مي گويد: يك زمان در زندگي در تنگناي شديد قرار گرفتم. به حضور امام هادي(ع) رفتم، اجازه ورود داد. همين كه در محضرش نشستم، فرمود: اي ابو هاشم، كدام يك از نعمت‌ها را كه خداوند به تو داده مي‌تواني شكرانه اش را به جاي آوري؟ من سكوت كرده و نمي‌دانستم چه بگويم. آن حضرت آغاز سخن كرد و فرمود: خداوند ايمانت را به تو مرحمت كرد و به خاطر آن بدنت را بر آتش جهنم حرام كرد، تو را سلامتي داد و بدين وسيله تو را بر عبادت و بندگي ياري فرمود.  به تو قناعت بخشيد كه با اين صفت آبرويت را حفظ كرد. آن‌گاه فرمود: اي ابوهاشم، من در آغاز، اين نعمت ها را به ياد تو آوردم؛ زيرا مي دانستم براي تنگ‌دستي، از آن كسي كه اين همه نعمت را به تو عنايت كرده به من شكايت مي‌كني. اينك دستور دادم صد دينار (طلا) به تو بدهند، آن را بگير و به زندگي ات سامان بده. سپاس نعمت هاي خدا را به جا آور.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 50 ، ص 129.

منبع       داستان‌هاي بحارالانوار

نويسنده   محمود ناصري

مترجم/مصحح      محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        4

صفحه    139

 

 

128- دشمني متوكل با امام هادي(ع)، و دورانديشي حضرت

 

عنوان     دشمني متوكل با امام هادي(ع)، و دورانديشي حضرت

خلاصه  مأموران متوكل به خاطر توطئه و سخن‌چيني فردي به خانه امام هادي(ع) هجوم برند ولي جز يك شمشير و دو كيسه پول كه مادر متوكل نذر ايشان كرده بود چيزي نيافتند.

حكايت    شخصي به نام بطحايي پيش متوكل عباسي از امام هادي(ع) سخن چيني كرد كه اسلحه و پول و نيرو فراهم آورده وقصد قيام دارد. متوكل به سعيد حاجب دستور داد شبانه به خانه امام هجوم ببرد و هرچه پول و اسلحه يافت، ضبط كرده و بياورد. سعيد مي گويد: شبانه به خانه آن حضرت رفتم. نردباني نيز همراه خود بردم و با آن خود را بالاي پشت بام رساندم. سپس از پلكان پايين آمدم. هوا تاريك بود و در اين انديشه بودم كه چگونه وارد اتاق شوم. ناگهان از داخل اتاق امام هادي(ع) صدا زد فرمود: سعيد، همان جا بمان، تا برايت شمع بياورند. فوري شمع آوردند، داخل اتاق شدم. ديدم امام لباسي از پشم به تن دارد و شب كلاهي بر سر گذاشته است. جانماز را روي حصير گسترده و مشغول مناجات است. به من فرمود: اين اتاق‌ها در اختيار شماست، مي تواني همه را بگردي. وارد اتاق ها شدم، همه را بازرسي كردم، ولي چيزي در آنها نيافتم. تنها كيسه اي كه به مهر مادر متوكل مهر خورده بود، پيدا كردم و كيسه اي مهر شده ديگر نيز با آن بود. هر دو را برداشتم. آن گاه امام فرمود: زير اين جانماز را نيز نگاه كن. جانماز را بلند كردم. شمشيري كه داخل غلاف بود، ديدم، آن را نيز برداشته، همه را نزد متوكل بردم. هنگامي كه چشم متوكل به مهر مادرش روي كيسه افتاد، مادرش را خواست و جريان كيسه را از او پرسيد. مادرش گفت: آن گاه كه بيمار بودي، نذر كردم هر گاه بهتر شدي، ده هزار دينار از مال خودم به ابوالحسن (امام هادي(ع)) بدهم. پس از بهبودي شما آن را در همين كيسه گذاشته به او فرستادم كه ابوالحسن حتي باز هم نكرده است. متوكل كيسه دومي را باز كرد. در آن چهار صدهزار دينار بود. آن گاه به من دستور داد يك كيسه ديگر روي كيسه زر مادرش گذاشته، هر دو كيسه را با آن شمشير به ابوالحسن بازگردانم. سعيد مي گويد: من كيسه ها و شمشير را به خدمت امام بازگرداندم. از حضرت خجالت مي كشيدم، از اين رو عرض كردم: سرورم، بر من گران بود بدون اجازه شما وارد خانه شوم، ولي مأمور بودم و توان سرپيچي از فرمان امير نداشتم. امام(ع) فرمود: «و سيعلم الذن ظلموا ايّ منقلب ينقلبون؛ به زودي ستمگران خواهند فهميد به كجا برگشت مي‌نمايند.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 5، ص 199.

منبع       داستان‌هاي بحارالانوار

نويسنده   محمود ناصري

مترجم/مصحح      محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        4

صفحه    137 و 138

 

 

 

      129- تقدير و دعاي خير امام جواد(ع) براي علي بن مهزيار اهوازي

            عنوان     تقدير و دعاي خير امام جواد(ع) براي علي بن مهزيار اهوازي

      خلاصه        امام جواد(ع) طي نامه‌اي از خدمات علي بن مهزيار اهوازي تشكر كرده و براي او دعاي خير مي‌كند.

      حكايت          يكي از شخصيت هاي مورد علاقه و مورد وثوق امام جواد(ع)، علي بن مهزيار اهوازي است. حسن بن شمون مي گويد:  نامه‌اي را كه امام جواد(ع) با دست‌خط خود به علي بن مهزيار نوشته بود خواندم: خداوند بهترين پاداش را به تو عنايت كند. منزلت را در بهشت قرار دهد، تو را در دنيا و آخرت خوار نكند و با ما محشور گرداند. اي علي، تو را در خيرخواهي، مسلماني، فرمان‌برداري از خداوند، احترام به ديگران و انجام وظايف ديني آزمايش كرده و پسنديدم. اگر بگويم مانند تو را نديده ام، حتما راست گفته ام. خداوند جايگاه تو را در بهشت برين قرار دهد. اي علي، در سرما و گرما و در شب و روز، خدمت تو براي ما پنهان نيست. از خداوند مي خواهم روز رستاخيز تو را آن چنان مشمول رحمت خود قرار دهد كه مورد غبطه ديگران باشي. خداوند دعا را مستجاب مي كند. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 50 ، ص 105.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          134

 

 

 

      130- تقدير امام جواد(ع) از زكريا ابن آدم و وصي او     

      عنوان           تقدير امام جواد(ع) از زكريا ابن آدم و وصي او

      خلاصه        امام تجواد(ع) از زكريا ابن آدم و وصي پس از او تقدير كرده و آنان را طي نامه‌اي مورد لطف خود قرار مي‌دهد.

      حكايت          محمد بن اسحاق و حسن بن محمد مي گويند: ما پس از وفات زكريا بن آدم به حج حركت مي‌رفتيم. در بين راه نامه امام جواد(ع)به ما رسيد. در آن نوشته بود: به ياد قضاي خداوند درباره زكريا ابن آدم افتادم. پروردگار، او را از روز تولد تا روز مرگ و همچنين روز رستاخيز كه زنده مي شود، مورد رحمت و عنايت خويش قرار دهد. او در دوران زندگي عارفانه زيست وانسان حق شناس و حق گو بود، در اين راه رنج ها كشيد و شكيبايي كرد. پيوسته به وظيفه خويش عمل مي كرد، كارهايي كه مورد رضاي خداوند و پيامبر (ص) بود، انجام مي داد. او پاك و بي آلايش از دنيا رفت. خداوند، پاداش نيت و تلاش وي را عنايت كند. وصي او نيز مورد توجه ماست، او را بهتر مي شناسيم و نظر ما نسبت به او بر نمي گردد. منظور حسن بن محمد بن عمران است. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 50 ، ص 104.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          133

 

131- توصيه امام جواد(ع) به مدارا با پدر بي‌ايمان

عنوان     توصيه امام جواد(ع) به مدارا با پدر بي‌ايمان

خلاصه  امام جواد(ع) به يكي از شيعيان خود كه از پدرش به واسطه دشمني با اهل‌بيت(ع) و عقيده فاسدش گله مي‌كرد توصيه كرد كه با وي مدارا و خوش‌رفتاري كند و همين رفتار او سبب شيعه شدن پدرش گرديد.

حكايت    بكر بن صالح مي گويد: داماد من به امام جواد(ع) نامه اي نوشت و در آن اظهار داشت: پدرم دشمن اهل بيت(ع) است و عقيده فاسد دارد، با من بدرفتاري كرده و خيلي آزار مي‌دهد. سرورم، نخست از شما مي‌خواهم براي من دعا كني و سپس نظر خود در اين باره به من بگويي؟ آيا عليه اوافشاگري كنم و عقيده فاسد و رفتار زشت او را براي ديگران بيان كنم يا با او مدارا كرده و خوش رفتار باشم. امام جواد(ع) در پاسخ نوشت: مضمون نامه تو و آنچه درباره پدر خود نوشته بودي فهميدم. البته به خواست خداوند، من از دعاي خير تو غفلت نمي كنم. ولي اين را نيز بدان، مدارا و خوش رفتاري براي تو، بهتر از افشاگري و پرده دري است و به دنبال هر سختي، آساني است. شكيبا باش كه عاقبت نيكو براي پرهيزگاران است. خداوند تو را در دوستي اهل بيت(ع) ثابت قدم بدارد، ما و شما در پناه خداوند هستيم و پروردگار نيز پناهندگان خود را نگهداري مي كند. بكر مي گويد: پس از آن، خداوند قلب پدر دامادم را چنان دگرگون ساخت كه دوست‌دار اهل بيت(ع) شد و به پسرش هم محبت كرد. (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 50، ص 55.

منبع       داستان‌هاي بحارالانوار

نويسنده   محمود ناصري

مترجم/مصحح      محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        4

صفحه    131 و 132

 

 

 

      132- حفظ حرمت شخص نيازمند توسط امام رضا(ع)

    

      عنوان           حفظ حرمت شخص نيازمند توسط امام رضا(ع)

      خلاصه        امام رضا(ع) براي آنكه شخص سائل و نيازمند احساس شرمندگي نكند از پشت در و به گونه‌اي كه همديگر را نبينند به او كمك كرد.

      حكايت          يسع بن حمزه مي گويد: در محضر امام رضا(ع) بودم. صحبت مي‌كرديم. شمار فراواني نيز آنجا بودند كه از مسائل حلال و حرام مي پرسيدند. در اين هنگام مردي وارد شد و گفت: فرزند رسول خدا(ص)، من از دوست‌داران شما و اجدادتان هستم، خرجي راهم به پايان رسيده، اگر صلاح بدانيد مبلغي به من مرحمت كنيد تا به وطن خود برسم و در آنجا از طرف شما به همان اندازه صدقه مي‏دهم. من در وطن خويش ثروتمندم، اكنون در سفر نيازمندم. امام برخاست. به اتاق ديگر رفت و دويست دينار آورد. در را كمي باز كرد، خود پشت در ايستاد و دستش را بيرون آورد. آن شخص را صدا زد و فرمود: اين دويست دينار را بگير، براي مخارج راهت استفاده كن و از آن تبرك بجوي. لازم نيست به اندازه آن از طرف من صدقه دهي. برو كه مرا نبيني و من نيز تو را نبينم. آن مرد دينارها را گرفت و رفت. حضرت به اتاق اول آمد. به حضرت عرض كردند: شما خيلي به او لطف كرديد و مورد عنايت قرار داديد، چرا خود را پشت در پنهان كرديد كه هنگام گرفتن دينارها، شما را نبيند؟ امام فرمود: براي اينكه شرمندگي نياز و سؤال را درچهره او نبينم... (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 49، ص 101.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          127 و 128

 

 

      133- عقايد مورد قبول از ديدگاه ائمه(ع)، و توصيه‌هاي امام صادق(ع) به شيعيان

    

      عنوان           عقايد مورد قبول از ديدگاه ائمه(ع)، و توصيه‌هاي امام صادق(ع) به شيعيان

      خلاصه        امام صادق(ع) به يكي از شيعيان خود كه عقايدش را براي ايشان ذكر كرده بود، توصيه‌هاي مهم و سازنده‌اي كرد.

      حكايت          عمرو بن حريث مي گويد:  خدمت امام صادق(ع) رسيدم، حضرت در خانه برادرش بود. گفتم: فدايت شوم، آيا ديني كه پيرو آن هستم براي شما بيان نكنم؟ (تا بدانم دينم درست است يا نه؟) فرمود: بيان كن. گفتم: دين من بدين قرار است؛ 1. شهادت مي دهم خدايي جز خداي يگانه نيست. 2. محمد(ص) بنده و فرستاده اوست. 3.روز قيامت در پيش است و شكي در وقوع آن نيست و خداوند مردگان را زنده خواهد كرد. 4. امامت علي(ع) پس از پيامبر(ص) و امامت حسن، حسين ، زين العابدين و محمد باقر(عليهم‌السلام) و امامت شما پس از ايشان و اينكه شما امامان من هستيد. بر همين روش زندگي كنم و بميرم و بر اين اساس خدا را پرستش كنم. امام فرمود: اي عمرو، به خدا سوگند دين من و دين پدرانم همين است. پرهيزگار باش و زبانت را جز از سخن خير نگهدار. نگو من به اراده خودم هدايت شده‌ام،بلكه خداوند تو را هدايت كرده است. بنابراين خدا را براي نعمت‌هايي كه به تو داده، سپاس‌گزار باش. از كساني مباش كه تا وقتي دوستش حاضر است، سرزنشش كرده و چون غايب شود، پشت سرش غيبت كند. مردم را بر دوش خود سوار مكن و بر خويشتن مسلط مساز. كارهايي را كه از عهده تو بر نمي آيد، به آنها وعده نده؛ زيرا اگر مردم را بر خود مسلط كرده و بردوشت سوار كني، ممكن است استخوان شانه‌ات بشكند و درمانده شده، از زندگي بيفتي. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 69، ص 5.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          116 و 117

 

 

      134- توصيه امام باقر(ع) در مورد صله رحم به منصور دوانيقي و فرزندش

     

      عنوان           توصيه امام باقر(ع) در مورد صله رحم به منصور دوانيقي و فرزندش

      خلاصه        منصور دوانيقي از امام صادق(ع) خواست تا حديثي در مورد صله رحم كه گوياي پيش‌گيري صله رحم از مرگ ناگهاني بود را براي فرزندش مهدي عباسي روايت كند.

      حكايت          روزي منصور دوانيقي، خليفه عباسي، كسي را سراغ امام صادق(ع) فرستاد. هنگامي كه حضرت نزد وي آمد، او را در كنار خود نشانيد. سپس چند بار صدا زد محمد (1) را پيش من بياوريد، مهدي را  نزد من بياوريد و مرتب تكرار مي‌كرد. به منصور گفتند: هم اكنون مي‌آيد، وقتي مهدي آمد، منصور رو به امام كرد، گفت: آن حديثي را كه درباره صله رحم نقل كردي دوباره بگو تا فرزندم مهدي نيز بشنود. امام فرمود: آري، پدرم از پدرش و او از جدش اميرالمؤمنين(ع) و اميرالمؤمنين از رسول خدا(ص) روايت كرد كه آن حضرت فرمود: كسي كه قطع رحم كند، خداوند براي قطع رحم، عمر سي ساله او را سه ساله مي‌كند. سپس اين آيه را خواند: يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب (1) خداوند هر چيز را بخواهد محو و هر چه بخواهد و ثابت مي‌كند و ام‌الكتاب (لوح محفوظ) نزد اوست. (2)منصور گفت: اين حديث نيكو است، ولي منظورم اين حديث نيست. امام(ع) فرمود: آري، پدرم از پدرش، از جدش، ازاميرالمؤمنين(ع) از رسول خدا(ص) نقل كرد كه فرمود: صله رحم، خانه‌ها را آباد مي‌كند و عمرها را فزوني مي‌بخشد، گرچه به جاي آورندگان مردمان خوبي نباشند.  منصور گفت: اين هم حديث خوبي است ولي منظورم اين حديث نيز نيست. امام(ع) فرمود: صله رحم، حساب روز قيامت را آسان مي كند و از مرگ بد و ناگهاني حفظ مي‌كند. منصور گفت: آري، منظورم همين حديث بود. (3)

      پاورقي         1.محمد پسر منصور است كه لقبش مهدي است. 2. يَمْحُو اللّهُ مَا يَشَاء وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ. (رعد: آيه 39). 3. بحارالانوار، ج 47، ص 163؛ ج 74، ص 93.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          107 و 108

 

 

135- حسابرسي زيبا رويان خطاكار و مصيبت‌ ديدگان گناهكار در قيامت

عنوان     حسابرسي زيبا رويان خطاكار و مصيبت‌ ديدگان گناهكار در قيامت

خلاصه  مرد و زن صاحب جمال و فرد مصيبت ديده به گناه افتاده را در قيامت و هنگام حسابرسي اعمال يوسف(ع)، مريم(س) و ايوب(ع) مقايسه كرده و راه عذر را بر آنان مي‌بندند.

حكايت    امام صادق(ع) مي‌فرمايد: زن زيبايي را روز قيامت در دادگاه عدل الهي حاضر مي‌كنند كه براي جمال خود به گناه افتاده است. مي‌پرسند: چرا گناه كردي؟ در پاسخ مي‌گويد: خدايا، چون مرا زيبا آفريدي به اين جهت به گناه آلوده شدم. خداوند دستور مي‌دهد مريم(س) را بياورند. به آن زن گفته مي‌شود : تو زيبا‌تر بودي يا مريم(س)؟ در حالي كه او را زيبا آفريديم، ولي او به خاطر زيبايي خود نيرنگ نخورد. آن‌گاه مرد صاحب جمالي را در دادگاه حاضر مي‌كنند كه براي زيبايي خود به گناه آلوده شده است. مرد مي گويد: پروردگارا، مرا زيبا آفريدي، زنان به سوي من تمايل پيدا كرده، مرا فريفتند و گرفتار گناه گشتم. در اين هنگام يوسف(ع) را مي‌آورند و به او مي‌گويند: تو زيباتر بودي يا يوسف(ع)؟ ما به او زيبايي داديم، ولي نيرنگ زنان را نخورد. سپس صاحب بلايي را مي‌آورند كه براي بلاها و گرفتاري‌هايش گناه كرده است. او هم مي‌گويد: خداوندا، بلاها و مصيبت‌ها را بر من سخت كردي، از اين رو به گناه افتادم. در اين هنگام ايوب(ع) را مي‌آورند و به آن شخص مي‌گويند: بلاي تو سخت‌تر بود يا بلاي ايوب؟در صورتي كه ما او را به بلاي سخت‌ مبتلا كرديم، ولي او گناه نكرد. (1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 7، ص 285؛ ج 12، ص 341.

منبع       داستان‌هاي بحارالانوار

نويسنده   محمود ناصري

مترجم/مصحح      محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        4

صفحه    97 و 98

 

 

      136- آداب تشييع جنازه و پاداش شركت در آن

     

      عنوان           آداب تشييع جنازه و پاداش شركت در آن

      خلاصه        امام باقر(ع) با شركت در تشييع جنازه فردي، آداب آن و پاداش شركت در آن را براي يكي از شيعيان تشريح كرد.

      حكايت          زراره، صحابه مورد اعتماد امام باقر(ع) مي‌گويد: حضرت امام باقر(ع) براي تشييع جنازه مردي از قريش رفت، من نيز در خدمت امام بودم. زني با صداي بلند مي‌گريست. عطا (قاضي القضات وقت) كه در تشييع جنازه حاضر بود، به زن گفت: ساكت باش وگرنه برمي‌گرديم. آن زن ساكت نشد و عطا برگشت، رفت و جنازه را تشييع نكرد. من عرض كردم: يابن رسول الله(ص) عطا برگشت. حضرت فرمود: ما به دنبال جنازه مي‌رويم و با ديگران كاري نداريم؛ اگر كار باطلي با حق آميخته شود و حق را براي باطل ترك كنيم، حق مسلمان را ادا نكرده ايم. (يعني اگرچه گريه زن با صداي بلند كار باطلي بود و تشييع جنازه يك امر حق است، نبايد به خاطر گريه زن، تشييع جنازه را ترك كرد.) سپس امام بر جنازه نماز خواند. صاحب عزا پيش آمد و سپاس‌گزاري كرد و گفت: خداوند شما را رحمت كند، شما نمي‌توانيد پياده راه برويد، برگرديد. حضرت مايل نشد برگردد. عرض كردم: آقا، صاحب عزا به شما اجازه برگشتن داد، من نيز مطلبي دارم، مي‌خواهم از شما بپرسم. فرمود: ما با اجازه او نيامده بوديم تا با اجازه او برگرديم. اين پاداشي است كه در جست‌وجوي آن بوديم. انسان هر اندازه از پي جنازه برود، پاداشش بيشتر است. (1)

      پاورقي         1.بحارالانوار، ج 46، ص 300.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          92 و 93

 

      137- كرامت امام باقر(ع) در شفاي فرد نابينا، و بيان ايشان در مورد اجر نابينا بودن

     

      عنوان           كرامت امام باقر(ع) در شفاي فرد نابينا، و بيان ايشان در مورد اجر نابينا بودن

      خلاصه        امام باقر(ع) شخص نابينايي را كه از ايشان در مورد وارث علم نبوت بودنشان سؤال كره بود، به اذن خدا بينا كرده و در اين مورد مطمئن ساخت.

      حكايت          ابوبصير از ارادتمندان خاص امام باقر(ع) بود. وي از هر دو چشم نابينا بود. مي‌گويد:  به امام باقر(ع)عرض كردم: شما فرزندان پيامبر خدا(ص) هستيد؟ فرمود: آري، پيامبر خدا، وارث همه پيامبران بود. ابوبصير: آيا هر چه آنها مي دانستند،پيغمبر هم مي‌دانست؟ امام(ع): ‌آري. ابوبصير:  آيا شما مي‌توانيد مرده را زنده كرده و كور و بيمار مبتلا به پيسي را شفا دهيد و از آنچه مردم مي‌خورند و در خانه‌هايشان ذخيره مي‌كنند خبر دهيد؟امام(ع): آري، با اجازه خداوند. در اين هنگام حضرت به من فرمود: نزديك بيا. نزديك رفتم، به محض اينكه دست مباركش را بر صورت و چشمم كشيد، بيابان،‌ كوه، آسمان و زمين را به خوبي ديدم. سپس فرمود: آيا دوست داري همين گونه بينا باشي تا مانند ساير مردم در قيامت به حساب و كتاب الهي كشيده شوي و يا مانند اول كور باشي و به آساني وارد بهشت گردي؟ عرض كردم: مايلم به حال اول برگردم. آن‌گاه امام(ع) دست مباركش را بر چشمم كشيد، دوباره نابينا شدم. (1)

      پاورقي         1.بحارالانوار، ج 46، صص 237 و 249 با اندكي تفاوت.

      شخصيت      1

      راوي           0

      راوي           0

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            داراثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          85 و 86

 

 

 

      138- كلام امام سجاد(ع) در مود طولاني‌ترين روز عمر و سه مصيبت هر روزه آدمي

    

      عنوان           كلام امام سجاد(ع) در مود طولاني‌ترين روز عمر و سه مصيبت هر روزه آدمي

      خلاصه        امام سجاد(ع) طولاني‌ترين روز تولد وي دانست و سه مصيبت كه انسان هر روزه با آن دست به گريبان است را بيان فرمود.

      حكايت          شخصي محضر امام زين‌العابدين(ع) رسيد و از وضع زندگي خود شكايت كرد. امام(ع) فرمود: بيچاره فرزند آدم هر روز گرفتار سه مصيبت است كه از هيچ كدام از آنها عبرت نمي‌گيرد، اگر عبرت بگيرد، دنيا و مشكلات آن برايش آسان مي‌شود. مصيبت اول اينكه، هر روز از عمرش كاسته مي‌شود. اگر زيان در اموال وي پيش بيايد، غمگين مي‌گردد،‌ با اينكه سرمايه ممكن است باز گردد، ولي عمر قابل بازگشت نيست. دوم: هر روز، روزي خود را مي خورد، اگر حلال باشد، بايد حساب آن را پس بدهد و اگر حرام باشد، بايد بر آن كيفر ببيند. سوم مهم‌تر از اين است. گفته شد، آن چيست؟ امام فرمود: هر روز كه به پايان مي‌رسد، يك گام به آخرت نزديك شده، ولي نمي‌داند به سوي بهشت مي‌رود و يا به سوي جهنم. آن‌گاه فرمود: طولاني‌ترين روز عمر انسان، روزي است كه از مادر متولد مي‌شود. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 78، ص 160.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          81 و 82

 

 

 

      139- هشدار امام سجاد(ع) در مورد قيامت به مردم بيهوده‌گر و القك

      عنوان           هشدار امام سجاد(ع) در مورد قيامت به مردم بيهوده‌گر و القك

      خلاصه        امام سجاد(ع) با يادآوري روز قيامت براي فردي كه مدام در حال مسخره كردن و خنداندن مردم بود، وي را از رفتار زشتش برحذر داشت.

      حكايت          در مدينه مرد دلقكي بود كه با رفتار خود مردم را مي‌خندانيد، ولي خودش مي گفت: من تاكنون نتوانسته‌ام اين مرد (علي بن حسين(ع)) را بخندانم. روزي امام به همراه دو غلامش رد مي‌شد، عباي آن حضرت را از دوش مباركش برداشت و فرار كرد. امام به رفتار زشت او اهميت نداد. غلامان عبا را از آن مرد گرفته و بر دوش حضرت انداختند. امام پرسيد: اين شخص كيست؟ گفتند: دلقكي است كه مردم را با كارهايش مي خنداند. حضرت فرمود: به او بگوييد: «ان لله يوما يخسر فيه المبطلون؛ خدا را روزي است كه در آن روز، بيهوده گران به زيان خود پي مي‌برند». (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 46، ص 68.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            داراثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          80

 

     140- امام حسين(ع) و مرد تهي‌دست

     

      عنوان           امام حسين(ع) و مرد تهي‌دست

      خلاصه        نيازمندي نزد امام حسين(ع) آمد و از ايشان كمك خواست. امام حسين(ع) نيز چهار هزار دينار به وي داد.

      حكايت          عرب بياباني نيازمند وارد مدينه شد و پرسيد: بخشنده‌ترين شخص در اين شهر كيست؟ همه امام حسين(ع) را نشان دادند. عرب، امام حسين(ع) رادر مسجد در حال نماز ديد و با خواندن قطعه شعر ، نياز خود را مطرح كرد. مضمون قطعه شعري كه وي خواند چنين است: تا حال هر كه به تو اميد بسته، نااميد برنگشته است، هر كس حلقه در تو را حركت داده، دست خالي از آن در بازنگشته است. تو بخشنده و مورد اعتمادي و پدرت كشنده مردمان فاسق بود. شما خانواده اگر از اول نبوديد، ما گرفتار آتش دوزخ بوديم. او اشعارش را مي‌خواند و امام در حال نماز بود.چون از نماز فارغ شد و به خانه برگشت،به غلامش قنبر فرمود: از اموال حجاز چيزي باقي مانده است؟ غلام عرض كرد: آري، چهار هزار دينار موجود است. فرمود: پول‌ها را بياور، كسي آمده كه از ما به آن سزاوار تر است. سپس عبايش را از دوش برداشت و پول‌ها را در ميان آن ريخت. سپس عبا را پيچيد، تا مبادا عرب را شرمنده ببيند. دستش را ازشكاف در بيرون آورد و به او داد و اين اشعار را سرود: اين دينارها را بگير و بدان كه من از تو پوزش مي‌خواهم و من بر تو دل‌سوز و مهربانم. اگر امروز حق خود را در اختيار داشتم، بيشتر ازاين كمك مي‌كردم، ولي روزگار با دگرگوني‌اش،بر ما ستم كرده و اكنون دست ما خالي و تنگ است. امام(ع) با اين اشعار از او عذرخواهي كرد. عرب پول‌ها را گرفت و از روي شوق گريه كرد. امام پرسيد: چرا گريستي، شايد احسان ما را كم شمردي؟ گفت: گريه‌ام براي اين است كه چگونه اين دست‌هاي بخشنده را خاك در برمي‌گيرد و  در زير خاك مي‌ماند. (1)

      پاورقي         1.بحارالانوار، ج 44، ص 190.

      شخصيت      1

      راوي           0

      راوي           0

 

141- عدم استشمام بوي بهشت توسط افراد عاق والدين و قاطع صله رحم

عنوان     عدم استشمام بوي بهشت توسط افراد عاق والدين و قاطع صله رحم

خلاصه  امام صادق(ع) فرمود: بوي خوش بهشت به مشام دو دسته نمي‌رسد؛ عاق والدين و قاطع صله رحم.

حكايت    يكي از خدمت‌گزاران امام صادق(ع) به نام سالمه مي‌گويد: حضرت وقت احتضار(از شدت اثر سمي كه به او داده بودند) بي‌هوش بود، هنگامي كه به هوش آمد، فرمود: به حسن افطس كه از اقوام حضرت بود) هفتاد دينار بدهيد و به فلاني اين مقدار و به ديگري فلان مقدار.

عرض كردم: به كسي اين همه پول مي‌دهيد كه شمشير كشيد و قصد كشتن شما را داشت؟

در پاسخ فرمود: آيا مايل نيستي من از كساني باشم كه خداوند درباره آنها مي‌فرمايد:

آري اي سالمه خداوند بهشت را آفريد و بويش را خوب و مطبوع قرار داد و بوي دل‌انگيز بهشت از مسافت دو هزار سال به مشام مي‌رسد و همين بوي خوش به مشام دو دسته نمي‌رسد: عاق والدين و قاطع صله ارحام(1).«و الذّين يصلون ما امر الله به ان يوطل و يخسون ربهم و يخافون سوء الحساب»(2) آنان كه پيوندهايي كه خداوند به آن امر كرده است برقرار مي‌كنند و از پروردگارشان مي‌ترسند و از بدي حساب (روز قيامت) بيم دارند.

پاورقي   1. بحارالانوار: ج 74، ص 96. 2. رعد: آيه 21

منبع       داستان‌هاي بحارالانوار

نويسنده   محمود ناصري

مترجم/مصحح      محمود ناصري

ناشر      دارالثقلين

محل چاپ           قم

سال چاپ            1378

جلد        4

صفحه    118

 

 

 

      142- شرايط قبولي دعا و آثار انفاق؛ در كلام امام صادق(ع)

     

      عنوان           شرايط قبولي دعا و آثار انفاق؛ در كلام امام صادق(ع)

      خلاصه        امام باقر(ع) ضمن تفسير دو آيه از قرآن، شرايط دعا و علل عدم استجابت برخي دعاها و نيز آثار انفاق را بيان فرمود.

      حكايت          شخصي محضر امام صادق رسيد عرض كرد: دو آيه در قرآن است من هرچه دقت مي‌كنم محتواي آن را نمي‌فهمم.

      امام پرسيد: كدام آيه؟ او در جواب گفت: آيه اول اين است كه خداوند مي‌فرمايد: «ادعوني استجب لكم؛ مرا بخوانيد تا دعاي شما را مستجاب كنم» من خدا را مي‌خوانم، اما دعايم مستجاب نمي‌شود! حضرت فرمود: آيا گمان مي‌كني خداوند خلاف وعده كرده؟ گفت نه. فرمود: پس علت چيست؟ گفت: نمي‌دانم. فرمود: اكنون من آگاهات مي‌كنم، هركس خدا را بندگي كند، به دستورات او عمل نمايد، آنگاه دعا كند و شرايط دعا را رعايت كند، خداوند دعاي او را اجابت خواهد كرد. پرسيد: شرايط دعا چيست؟ امام فرمود: نخست حمد خدا را بجاي مي‌آوري و نعمت‌هاي او را يادآور مي‌شوي و بعد شكر مي‌كني، سپس درود بر پيامبر مي‌فرستي، آنگاه گناهانت را به خاطر مي‌آوري و اقرار مي‌كني، از آن‌ها به خدا پناه مي‌بري و توبه مي‌مايي، اين است شرايط قبولي دعا. پس از آن فرمود: آيه ديگر كدام است؟ عرض كرد: اين آيه كه مي‌فرمايد: «ما اننفقتم من شيء فهو يخلفه و هو خيرالرازقين؛ هرچه را انفاق كنيد خداوند عوضش را مي‌دهد او بهترين روزي رسان است. من در راه خدا انفاق مي‌كنم ولي چيزي جاي آن را پر نمي‌كند!

      حضرت پرسيد: آيا فكر مي‌كني خدا ار وعده خود تخلف كرده؟ در جواب گفت: نه. امام فرمود: پس علت چيست؟ گفت نمي‌دانم. امام فرمود: اگر كسي از شما مال حلالي به دست آورد و در راه حلال انفاق كند هيچ درهمي را انفاق نمي‌كند مگر اين‌كه خداوند عوض را به او مي دهد.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار: ج 96، ص 147.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          110 ـ 112

 

      143- تكلم فضه، كنيز حضرت فاطمه(س) با استفاده از آيات قرآن

     

      عنوان           تكلم فضه، كنيز حضرت فاطمه(س) با استفاده از آيات قرآن

      خلاصه        فضه كنيز فاطمه زهرا(س) براي اداي مطالبش از آيات قرآن استفاده كرد.

      حكايت          فضبه كنيز فاطمه زهرا(س) بو و در محضر آن بانوي گرامي پرورش يافت. مدت‌ها مطالب خود را با آياتي قرآني ادا مي‌نمود. ابوالقاسم قُشيري از شخصي نقل مي‌كند:

      از كارواني كه عازم مكه بود، فاصله داشتم، بانويي را در بيابان ديدم متحير و نگران است. به نزد او رفتم هرچه از او پرسيدم با آيه‌اي از قرآن جوابم را داد.

      پرسيدم : تو كيستي؟

      گفت: «وقل سلام فسوف تعلمون» (اول سلام بگو آنگاه بپرس.)

      بر او سلام كردم و گفتم: در اينجا چه مي‌كني؟

      گفت: «و من يهدي الله فماله من مضل» (فهميدم راه را گم كرده است.)

      پرسيدم: از جن هستي يا از انس؟

      جواب داد «يا بني آدم خذوا زينتكم» (يعني از آدميان هستم.)

      گفتم: از كجا مي‌آيي؟

      پاسخ داد: «ياندون من مكان بعيد» (فهميدم كه از راه دور مي‌آيد.)

      گفتم: كجا مي‌روي؟

      گفت: «لله علي الناس حج‌ البيت» (دانستم كه قصد مكه را دارد.)

      گفتم: چند روز است از كاروان جدا شده‌اي؟

      گفت: «ولقد خلقنا السموات في ستته ايام» (فهميدم كه شش روز است.)

      گفتم: آيا به غذا ميل داري؟

      گفت: «و ما جعلنا جسدا لا ياكلون الطعام» (دانستم كه ميل به غذا دارد به او غذا دادم.)

      گفتم: عجله كن و تند بيا.

      گفت: «لا يكلّف الله نفساً الا وسعها» (فهميدم خسته است.)

      گفتم: حالا كه نمي‌تواني راه بروي بيا با من سوار شتر شو.

      گفت: «لو كان فيهما الهه الا الله لفسدتا» (يعني سوار شدن مرد و زن نامحرم بر يك مركب موجب فساد است. به ناچار من پياده شدم و او را سوار كردم.)

      گفت: «سبحان الذي سخر لنا هذا» (در مقابل اين نعمت خدا را شكر نمود.)

      چون به كاروان رسيديم، گفتم:

      آيا كسي از بستگان شما در كاروان هست؟

      گفت" «يا داود انا جعلناك خليفه و ما محمد الا رسول الله. يا يحيي خدا الكتاب. يا موسي اني انا الله.»(فهميدم چهار نفر از كساي وي در كاروان هستند و اسم‌هايشان داود، موسي، يحي، و محمد مي‌باشد. آنها را صدا كردم. در اين وقت چهار نفر با شتاب به سوي وي دويدند.)

      پرسيدم: اينها با تو چه نسبتي دارند؟

      گفت: «المال و البنون زينه الحيوه الدنيا» (دانستم كه چهار نفر فرزندان وي هستند.)

      هنگامي كه آنان نزد مادرشان رسيدند، گفت:

      «يا ابتي استجاره ان خير من استجارت لقوي امين» (متوجه شدم كه به پسرانش مي‌گويد: به من مزدي بدهند آنان نيز مقداري پول به من دادند.)

      سپس گفت: «والله يضاعف لمن يشاء» فهميدم مي‌گويد مزدم را زيادتر بدهند، از اين رو مزدم را اضافه كردند.)

      از آنان پرسيدم: اين زن كيست؟

      پاسخ دادند: اين زن، مادر ما فضّه، كنيز حضرت فاطمه زهراست كه مدت بيست است كه به جز قرآن سخن نمي‌گويد.(1)

      پاورقي         1. بحار: ج 43، ص 87، آيات به ترتيب: زخرف 89، زمر 38، اعراف 29، فصلت 44، آل‌عمران 91 ق 37، انبيا 8، بقره 286، انبيا 22، زخرف، 12، ص 25، آل‌عمران 128، مريم 13، طه 11 و 13، كهف 44، قصص 26، بقره، 263، حجر 43 و 44.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          60 ـ 62

      144- گفتار امام علي(ع) در مورد علل عدم استجابت دعا و هفت مصيبت بزرگ انسان

     

      عنوان           گفتار امام علي(ع) در مورد علل عدم استجابت دعا و هفت مصيبت بزرگ انسان

      خلاصه        امام علي(ع) هشت علت به استجابت نرسيدن دعا و هفت مصيبت بزرگ آدمي كه بايد از آنها به خدا پناه ببريم را براي مردم بيان فرمود.

      حكايت          اميرالمؤمنين علي(ع) روز جمعه در كوفه سخنراني باشكوهي كرد. در پايان سخنراني فرمود: اي مردم، هفت مصيبت بزرگ است كه بايد از آنها به خدا پناه ببريم: 1. دانشمندي كه بلغزد 2. عابدي كه از عبادت خسته گردد. 3. مؤمني كه تهي‌دست شود. ؛. اميني كه خيانت كند. 5. توانگري كه به فقر درافتد. 6. عزيزي كه خوار گردد 7. نيازمندي كه بيمار شود. در اين وقت مردي برخواست،‌عرض كرد: يا اميرالمؤمنين(ع)، خداوند در قرآن مي فرمايد: «مرا بخوانيد، دعا كنيد،‌ تا دعايتان را مستجاب كنم» (1) ولي دعاي ما مستجاب نمي شود؟ حضرت فرمود: علتش آن است كه دل هاي شما در هشت مورد:1. اينكه خدا را شناختيد، ولي حقش را آن گونه كه بر شما واجب بود، به جا نياورديد، از اين رو آن شناخت به درد شما نخورد. 2. به پيغمبر خدا(ص) ايمان آورديد، ولي با دستورهاي او مخالفت كرديد و شريعت او را از بين برديد، پس نتيجه ايمان شما چه شد؟ 3.  قرآن را خوانديد، ولي به آن عمل نكرديد و گفتيد: قرآن را به گوش دل مي پذيريم، ولي با آن به مخالفت برخواستيد. 4. گفتيد ما از آتش جهنم مي ترسيم، در همان حال با گناهان به سوي جهنم مي رويد. 5. گفتيد به بهشت علاقه منديم، ولي در همه حالت‌ها كارهايي انجام مي دهيد كه شما را از بهشت دور مي سازد، پس شوق شما نسبت به بهشت كجاست؟ 6. نعمت خدا را خورديد، ولي سپاس‌گزاري نكرديد. 7. خداوند شما را به دشمني با شيطان دستور داد و فرمود: «شيطان دشمن شماست، پس او را دشمن بداريد».(2) به زبان با او دشمني كرديد، ولي در عمل به دوستي با او برخاستيد. 8. عيب هاي مردم را در برابر ديدگانتان قرار داديد و از عيب‌هاي خود بي خبر مانديد (ناديده گرفتيد)؛ در نتيجه كسي را سرزنش مي كنيد كه خود به سرزنش، سزاوار تريد. با اين وضع چه دعايي از شما مستجاب مي شود؟ در صورتي كه شما درهاي دعا و راه هاي آن را بسته ايد. از خدا بترسيد و كارهايتان را اصلاح كنيد. امر به معروف و نهي از منكر كنند تا خداوند دعاهايتان را مستجاب كند. (3)

      پاورقي         1. اُدْعُونِي اَسْتَجِبْ لَكُم. 2. إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا. 3. بحارالانوار، ج 3، ص 277.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          47 ـ 49

 

 

      145- هشدار امام علي(ع) به شريح قاضي درخصوص پرهيز از دنياطلبي

     

      عنوان           هشدار امام علي(ع) به شريح قاضي درخصوص پرهيز از دنياطلبي

      خلاصه        حضرت علي(ع) به شريح قاضي در خصوص ناپايداري دنيا و ضرورت پرهيز از دنياطلبي هشدار داد.

      حكايت          شريح قاضي مي گويد: خانه اي را به هشتاد دينار خريدم٬ به نام خود قباله كردم و گواهاني بر آن گرفتم. خبرش به اميرالمؤمنين(ع) رسيد. مرا خواست و فرمود: اي شريح٬ شنيده ام خانه اي به هشتاد دينار خريده اي و بر آن قباله نوشته و چند نفر گواه گرفته‌اي؟ گفتم: آري٬ درست است. امام(ع) نگاه خشمگينانه‌اي به من كرد و فرمود: شريح، از خدا بترس، به زودي كسي به سوي تو خواهد آمد كه نه به قباله ات نگاه مي كند و نه به امضاي آن گواهان اهميت مي‌دهد. تو را از آن خانه سرگردان٬ خارج مي كند و در گودال قبر مي گذارد. اي شريح٬ خوب تأمل كن٬ مبادا اين خانه را از مال ديگران خريده باشي و بهاي آن را از مال حرام پرداخته باشي؟ در اين صورت در دنيا و آخرت، خويشتن را بدبخت كرده‌اي. سپس فرمود: اي شريح٬ آگاه باش٬ اگر هنگام خريد خانه نزد من آمده بودي، براي تو قباله اي مي نوشتم كه به خريد اين خانه حتي به يك درهم نيز تمايل نداشتي. من اين چنان قباله مي نوشتم: اين خانه اي است كه بنده ذليل٬ از شخص مرده اي كه آماده كوچ به آخرت است٬ خريداري كرده كه در سراي فريب (دنيا) در محله فاني شوندگان و در كوچه هلاك شدگان قرار دارد. خانه داراي چهار حد است: حد اول، به پيش‌آمدهاي ناگوار (آفات و بلاها) منتهي مي شود.حد دوم، به مصيبت ها (مرگ عزيزان و...) متصل است. حد سوم، به هوس هاي نفساني و آرزوهاي تباه كننده اتصال دارد. حد چهارم، شيطان گمراه كننده است و درب اين خانه از حد چهارم باز مي گردد. اين خانه شخص فريفته آرزوها، از كسي كه پس از مدت كوتاهي مي ميرد٬ به بهاي خارج شدن از عزت قناعت و داخل شدن در پستي دنيا پرستي، خريداري شده است و... (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 33 ٬ ص 458؛ ج 41 ٬ ص 155 ؛ ج 77 ٬ ص 279.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          44

 

    * صفحه اصلی

    * ورود

    * عضویت

    * همراه شما

    * جستجو

 

 

 

      146- گفتار پيامبر اكرم(ص) در مورد علايم آخرالزمان

     

      عنوان           گفتار پيامبر اكرم(ص) در مورد علايم آخرالزمان

      خلاصه        پيامبر اكرم(ص) علايم آخرالزمان را براي اصحاب و به ويژه مسلمان

      حكايت          ابن عباس مي‌گويد: ما با پيامبر اكرم(ص) در حجة الوداع بوديم. رسول خدا(ص) حلقه در خانه كعبه را گرفت و رو به ما كرد و فرمود: آيا حاضريد شما را از نشانه‌هاي آخر الزمان با خبر سازم؟ سلمان(ره) كه در آن روز از همه به پيامبر نزديك‌تر بود٬ عرض كرد: آري٬ يا رسول الله(ص). پيامبر فرمود: از نشانه‌هاي آخر الزمان، ضايع كردن نماز٬ پيروي از شهوت‌ها٬ تمايل به هواپرستي٬ گرامي داشتن ثروتمندان و فروختن دين به دنياست. در آن وقت، قلب مؤمن در درونش آب مي‌شود، مانند آب شدن نمك در آب. از اين همه زشتي ها كه مي بيند و قدرت جلوگيري از آن را ندارد. سلمان پرسيد: آيا چنين چيزي واقع خواهد شد؟ حضرت فرمود: آري٬ سوگند به خداوند اي سلمان٬ در آن گاه، زمام‌داران ستمگر٬ وزيراني فاسق٬ كارشناسان ستمگر و امنايي خائن بر مردم حكومت كنند. سلمان پرسيد: آيا چنين امري اتفاق خواهد افتاد؟ پيامبر فرمود: آري٬ سوگند به خدا اي سلمان٬ در آن وقت زشتي ها، زيبا و زيبايي‌ها زشت مي‌شود. امانت به خيانت كار سپرده مي شود و امانت‌دار خيانت مي كند. دروغ‌گو تصديق مي شود و راست‌گو تكذيب. سلمان(ره) پرسيد: آيا اين امر واقع خواهد شد؟ پيامبر فرمود: آري٬ سوگند به خداوند در آن وقت حكومت به دست زنان و مشورت با بردگان خواهد بود، كودكان بر منبر مي نشينند٬ دروغ خوشايند و زرنگي٬ زكات زيان و بيت المال٬ غنيمت شمرده مي‌شود. فرزندان در حق پدر و مادر جفا كرده و به دوستانشان نيكي مي‌كنند و ستاره دنباله دار طلوع مي كند. سلمان پرسيد: آيا چنين امري واقع خواهد شد يا رسول الله(ص)؟ پيامبر فرمود: آري٬ اي سلمان٬ در آن زمان زنان در تجارت با شوهران خود شريك مي شوند٬ باران رحمت كم٬ جوان‌مردان بخيل٬ تهي دستان كوچك و بازارها به هم نزديك مي گردد. همه از خدا شكايت مي كنند، يكي مي گويد سودي نبردم و ديگري مي گويد چيزي نفروختم. سلمان پرسيد: اين امر واقع خواهد شد؟ حضرت فرمود: آري٬ در آن گاه گروهي به حكومت مي رسند٬ اگر مردم حرف بزنند، آنها را مي كشند و اگر سكوت كنند، اموالشان را غارت و حقشان را پايمال مي كنند. خونشان را مي ريزند و دل ها را پر از كينه و وحشت مي كنند و ... .در آن زمان اشيا و قوانين را از شرق و غرب مي آورند و امت من رنگارنگ مي شوند. نه بر كوچك رحم كرده و نه بر بزرگ احترام مي گذارند و نه گناهكاري را مي بخشند. اندام شان مانند آدميان و دل‌هايشان همچون شياطين است. مردان، خود را مانند زنان مي كنند و زنان، خود را شبيه مردان٬ لعنت خدا بر آنها باد. در آن زمان مسجد‌ها را زينت مي كنند٬ قرآن ها را آرايش مي دهند و مناره هاي مساجد را بلند مي‌كنند. صف‌هاي نمازگزاران طولاني، ولي دل‌هايشان به يكديگر كينه توز و زبان هايشان مختلف است. مردان و پسران٬ خود را با طلا زينت مي كنند و لباس هاي حرير و ديباج مي پوشند. پوست پلنگ را براي اظهار بزرگي مي پوشند. ربا در بين مردم شايع مي شود و معاملات با غيبت و رشوه انجام مي گيرد٬ دين را مي گذارند و دنيا را بر مي دارند. طلاق بسيار شده و حدود اجرا نمي گردد. زنان خواننده و آلات نوازندگي آشكار مي گردد و اشرار امت به دنبال آنها مي روند. ثروتمندان براي تفريح٬ طبقه متوسط براي تجارت و تهي‌دستان براي ريا و خودنمايي به حج مي روند. عده اي قرآن را براي غير خدا و عده اي براي خوانندگي ياد مي گيرند و گروهي نيز دانش را براي غير خدا مي آموزند. زنازاده فراوان مي شود و براي دنيا با يكديگر دشمني مي كنند.  پرده هاي حرمت پاره مي گردد٬ گناه زياد مي شود٬ بدان بر خوبان مسلط مي شوند٬ دروغ فراوان٬ لجاجت شايع و تهي‌دستي فزوني مي يابد. با انواع لباس ها به يكديگر فخر مي فروشند٬ قمار و آلات موسيقي را تعريف مي كنند و امر به معروف را و نهي از منكر را زشت مي شمرند.  مؤمن واقعي در آن زمان خوار است٬ قاريان قرآن و عبادت كنندگان پيوسته از يكديگر بدگويي مي‌كنند و در ملكوت آسمان ها آنان را افراد پليد مي‌دانند. ثروتمندان از فقر مي ترسند و بر نيازمندان رحم نمي كنند. انسان‌هاي ناشايست در باره جامعه سخن مي گويند كه حقيقت ندارند٬ سخن‌هايشان تنها شعار است. در آن زمان صداي همراه با لرزش از زمين بر مي خيزد كه همه مي شوند٬ گنج هاي طلا و نقره بيرون مي ريزند٬ ولي براي انسان ديگر سودي نخواهند داشت و دنيا به پايان مي رسد و... (1)

 

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 6 ٬ ص 306.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          30

 

 

      147- زهد و ساده‌زيستي امام علي(ع)

     

      عنوان           زهد و ساده‌زيستي امام علي(ع)

      خلاصه        حضرت علي(ع) بسيار ساده مي‌زيست و ضمن پرهيز از استفاده از بيت‌المال به ناپايداري دنيا و جاودانگي آخرت اشاره مي‌فرمود.

      حكايت          سويد بن غفله مي‌گويد:

      پس از آن‌كه براي خلافت اميرالمومنين(ع) از مردم بيعت گرفته شد، روزي خدمت حضرت رسيدم، ديدم روي حصير كوچكي نشسته است و در آن خانه جز آن حصير چيز ديگري نيست.

      عرض كردم: يا اميرالمؤمينين(ع) بيت‌المال در اختيار شماست، در اين خانه جز حصير چيز ديگري از لوازم نمي‌بينم؟

      فرمود: پسر غفله آدم عاقل در خانه‌اي كه بايد از آنجا نقل مكان كند، اسباب و وسايل جمع نمي‌كند، ما منزل امن و راحتي در پيش داريم كه بهترين اسباب خود را به آنجا مي‌فرستيم و به زودي به سوي آن منزل كوچ خواهيم كرد.(1)

      پاورقي         1. بحار: ج 70، ص 321.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          39

 

      148- گفتار پيامبر در مورد راههاي ورود به بهشت

     

      عنوان           گفتار پيامبر در مورد راههاي ورود به بهشت

      خلاصه        پيامبر اكرم(ص) راههاي ورود به بهشت را تشريح فرمودند.

      حكايت          شخصي محضر پيامبر اسلام(ص) مشرف شد. حضرت به او فرمود: آيا مي خواهي تو را به كاري راهنمايي كنم كه به وسيله آن داخل بهشت شوي؟ مرد پاسخ داد: آري٬ مي خواهم يا رسول الله(ص). حضرت فرمود: از آنچه خداوند به تو داده است، انفاق كن و به ديگران بده. مرد: اگر خود نيازمند تر از ديگران باشم٬ چه كنم؟ پيامبر: ستم ديده را ياري كن. مرد: اگر خودم ناتوان تر از او باشم، چه كنم؟ پيامبر:  ناداني را راهنمايي كن. مرد:  اگر خودم نادان تر از او باشم٬ چه كنم؟ پيامبر: در اين صورت زبانت را جز در موارد خير نگهدار. سپس رسول خدا(ص) فرمود: آيا خوشحال نمي شوي كه يكي از اين ويژگي‌ها را داشته باشي و تو را به بهشت وارد كنند.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 71 ٬ ص 296.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          26

 

 

      149- دروغ كوچك در نامه اعمال

    

      عنوان           دروغ كوچك در نامه اعمال

      خلاصه        پيامبر خدا يكي از اسراي جنگي را به خاطر متخلق بودن وي به برخي صفات حميده آزاد كرد و وي نيز به همين دليل مسلمان شد.

      حكايت          گروهي از اسيران كافر را به حضور پيامبر اسلام(ص) آوردند. پيامبر تنها يك نفر را مورد عفو قرار داد و آزاد كرد. مرد با تعجب پرسيد: براي چه تنها مرا آزاد كردي؟

      فرمود: جبرئيل امين، به من خبر داد كه در وجود تو پنج خصلت خوب وجود دارد كه خدا و پيامبرش آنها را دوست دارند.

      1ـ نسبت به ناموس خودت غيرت زيادي داري.

      2ـ از صفت سخاوت، بذل و بخشش برخورداري.

      3ـ خوش اخلاق هستي.

      4ـ همواره راستگو بوده، هرگز دروغ نمي‌گويي.

      5ـ مرد شجاع و دليري هستي.

      مرد اسير كه سخنان پيامبر را با حالات دروني خود مطابق يافت به حقانيت اسلام پي برد، مسلمان شد و تا آخرين لحظه در عقيده پاك خود باقي ماند.(1)

      پاورقي         1ـ بحار: 18، ص 108 و ج 69، ص 383 و ج 71، ص 384.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          24

      150- وضوي كامل و انجام نمازهاي پنج‌گانه، سب بخشش گناهان

     

      عنوان           وضوي كامل و انجام نمازهاي پنج‌گانه، سب بخشش گناهان

      خلاصه        پيامبر اكرم(ص) خطاب به سلمان فارسي فرمود، زماني كه مسلمان وضويش را به خوبي گرفت و نمازهاي پنج‌گانه‌اش را خواند گناهانش همانند برگ درختان فرو مي‌ريزد.

      حكايت          ابوعثمان مي گويد: من با سلمان فارسي(ره) زير درختي نشسته بودم٬ او شاخه خشكي را گرفت و تكان داد، همه برگ هايش فرو ريخت. آن گاه به من گفت: نمي پرسي چرا چنين كردم؟ گفتم: چرا اين كار را كردي؟ در پاسخ گفت: يك وقت زير درختي در محضر پيامبر(ص) نشسته بودم٬ حضرت شاخه خشك درخت را گرفت و تكان داد، همه برگ هايش فرو ريخت. سپس فرمود: سلمان، نپرسيدي چرا اين كار را انجام دادم؟ عرض كردم: منظور شما از اين كار چه بود؟ فرمود: وقتي مسلمان وضويش را به خوبي گرفت، سپس نمازهاي پنج‌گانه را به جا آورد٬ گناهان او فرو مي ريزد٬ همچنان كه برگ هاي اين درخت فرو ريخت. (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 82 ٬ ص 319.

      منبع داستان‌هاي بحارالانوار

      نويسنده         محمود ناصري

      مترجم/مصحح            محمود ناصري

      ناشر            دارالثقلين

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1378

      جلد  4

      صفحه          19

 

 

 

      151- بخل، دليل ملقب شدن منصور عباسي به صفت دوانيقي

     

      عنوان           بخل، دليل ملقب شدن منصور عباسي به صفت دوانيقي

      خلاصه        منصور دستور داد به اهل كوفه پنج درهم عطا كنند، ولي براي اينكه دشمنان به آنجا حمله نكنند، چهل درهم به آنان بدهند تا خندق بكنند و اين به معناي عطاي كم او در برابر جفاي بسيارش بود.

      حكايت          منصور دوانيقي (دومين خليفه عباسي) بسيار مال دوست و بخيل بود. گويند: چون بر مسند خلافت نشست٬ وارد كوفه شد و فرمان داد كه آمار بگيرند و تعداد افراد از كوچك و بزرگ مردم كوفه را مشخص كنند كه مي خواهد به آنها مال و ثروت عطا كند. آمار مردم كوفه را تعيين كردند و آن را به منصور گزارش دادند. منصور دستور داد به هر يك نفر از مردم كوفه، پنج درهم نقره بدهند. اين دستور اجرا گرديد. سپس منصور گفت: شهر شما در صحرا قرار گرفته و خندق و قلعه در اطرافش نيست، و اگر دشمن ناگهان به شما حمله كند، به قتل و غارت مي پردازد و شما غافلگير خواهيد شد. آن گاه منصور براي انجام اين طرح دستور داد به هر نفر چهل درهم دهند تا مردم در اطراف كوفه و بصره٬ خندق و حصار بسازند. از اين رو به او گفتند:  عطايش اندك و جفايش بسيار است و به همين علت او را به عنوان منصور دوانقي خواندند. (1)

      پاورقي         1.دوانق جمع دانق به معني دانگ است كه يك ششم درهم است؛ زيرا پول‌ها را به صورت دانگ تقسيم مي‌كرد.

      منبع داستان هاي جوامع الحكايات

      نويسنده         محمد عوفي

      مترجم/مصحح            محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            شكوري

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      بهار 1381

      نوبت چاپ     سوم

      صفحه          72

 

 

      152- گرفتاري بهرام گور در گوري باتلاقي

     

      عنوان           گرفتاري بهرام گور در گوري باتلاقي

      خلاصه        بهرام گور كه ثروت و قدرت بازوي بسياري داشت در باتلاقي گرفتار شد و هيچ‌يك از امكانات و توانايي‌هايش به كارش نيامد و جان داد.

      حكايت          يكي از شاهان بزرگ ساساني يزدگرد اول بود. او داراي فرزنداني شد٬ ولي همه آنها مردند و او بسيار رنجيده خاطر گرديد. تا اينكه داراي پسري خوش قامت و زيبا شد كه نشانه هاي شكوه و بزرگي از چهره اش ديده مي شد. نام او را بهرام گذاشت. يزدگرد از ترس آنكه مبادا او نيز بميرد، وي را به نُعمان بن مُنذِر امير حيره (كه شهري خوش آب و هوا در نزديك كوفه بود) سپرد. دستور داد او را به آن شهر ببرد و پرورش دهد. نعمان٬ بهرام را به شهر حيره برد. دايه هاي مهربان و سرپرستان نرم خو را بر او گماشت تا با كمال دقت و دل‌سوزي از بهرام سرپرستي كنند. نعمان براي بهرام سه دايه برگزيد. يكي عرب، يكي فارس و يكي ترك. تا فصاحت (شيوايي بيان) عرب، جوانمردي عجم و شجاعت ترك را به وسيله شيري كه به بهرام مي خورانند به او منتقل كنند و در همان كودكي به طور طبيعي به سه زبان فارسي٬ عربي و تركي آشنا شده و سخن گويد. براي تربيت بهرام دو قصر بسيار عالي به نام هاي سدير و خَوَرنَق ساخت كه در ميان عرب٬ با شكوه تر از اين دو قصر وجود نداشت. بهرام در چنين جايگاه ارجمندي با همه امكانات بزرگ شد. از نظر روحي به گونه اي گرديد كه در شجاعت ضرب المثل شد. در تيراندازي مانند نداشت. هرگاه تير در كمان مي گذاشت، هدف او قلب دشمنان بود. نعمان اسبي چالاك داشت كه در راهواري و تندروي از باد صبا پيشي مي گرفت. آن اسب را در اختيار بهرام قرار داد و ثروت و املاك خود را پيشكش او كرد و گفت: هر چه مي خواهي دريغ نكن و براي خود بردار. بهرام سپاس‌گزاري كرد و به اندازه اي كه اسباب عيش و نوش و رفاه او را فراهم سازد، براي خود برداشت و گفت: همين مقدار كافي است. به اين ترتيب روزگار را با خوش‌گذراني و شادكامي مي گذرانيد. روزي با نعمان به شكار رفت. در صحرا شيري را ديدند كه به گور خري حمله كرده و با او گلاويز شده است. شير مي خواست گور را در هم بشكند. بهرام تيري به سوي شير افكند. قدرت تير به اندازه‌اي محكم و سخت بود كه تير به پشت شير اصابت كرد و از شكم گور بيرون آمد. هر دو سخت بر زمين كوبيده شدند و مردند. نعمان وقتي بازوي قدرتمند بهرام را ديد، صدها آفرين به او گفت و اظهار داشت: اگر من اين منظره را با چشم خود نمي ديدم و براي من آن را حكايت مي كردند٬ هرگز باور نمي كردم كه كسي داراي چنين بازوان توان‌مندي باشد و مهارت تيراندازي او تا اين اندازه بالا باشد. بهرام گور با آن همه عزت و ناز و امكانات بزرگ شد و پس از پدر٬ بر تخت پادشاهي تكيه زد. با چيره دستي عجيبي شهرها و كشورها را فتح كرد و زير پرچم ايران آورد. تا آنجا كه ارمنستان در روزگار پادشاهي او به طور كامل به ايران پيوست. به خاطر شوق بسياري كه وي به شكار گور خر داشت٬ از‌اين‌رو او را بهرام گور مي خواندند، روزي به قصد شكار گورخر به دشت و بيابان رفت٬ ولي به باتلاقي فرو رفت و با آن همه چيره دستي و توان٬ نتوانست از ميان آن باتلاق بيرون آيد و در گوري باتلاقي جان داد. اين حادثه عبرت انگيز در سال 438 ميلادي رخ داد. (1) عمر خيام (2) به همين مطلب اشاره كرده مي گويد:

      آن قصر كه جمشيد در او جام گرفت  آهـو بـچه كـرد و روبه آرام گرفت

      بهرام كه گور مي گرفتي همه عمر ديدي كه چگونه گور، بهرام گرفت

      پاورقي         1. دائرة المعارف يا فرهنگ دانش و هنر، ص 737. 2. دانشمند و شاعر معروف٬ درگذشته به سال 517 هـ. ق.

      منبع داستان هاي جوامع الحكايات

      نويسنده         محمد عوفي

      مترجم/مصحح            محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            شكوري

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      بهار 1381

      نوبت چاپ     سوم

      صفحه          70 ـ 72

 

153- مجازات دختر «پادشاه ساطرُِن» به جرم خيانت به پدر، توسط شاپور

عنوان     مجازات دختر «پادشاه ساطرُِن» به جرم خيانت به پدر، توسط شاپور

خلاصه  دختر پادشاه ساطرن كه شيفته شاپور شده بود، به پدرش خيانت كرد و باعث پيروزي دشمن شد، ولي عاقبت شاپور او را به دليل خيانت به محبت هاي بي شمار پدرش، مجازات كرد.

حكايت    شاپور يكي از شاهان ايران بود. به كشور روم رفت تا در مجلس صلح با قيصر روم شركت كند. قرار داد صلح را امضا كرد٬ سپس با همراهان به كشور ايران باز گشت.در مسير راه بين دجله و فرات٬ شهري به نام حَضَر وجود داشت. حكمران آن شهر به نام ساطرُن بود كه با لقب ضيزن خوانده مي شد. او و مردم شهرش از اطاعت شاپور سرپيچي مي كردند و با دشمنان رابطه داشتند. در فرصت‌هاي گوناگون به كشور ايران آسيب مي رساندند و موجب مزاحمت براي پادشاه مي شدند. شاپور لشكري مجهز براي فتح شهر حضر فرستاد. آن شهر قلعه محكم و استواري داشت. نگهبانان سطرن دروازه هاي آن شهر را محكم بستند. لشكر شاپور هر چه كوشيدند، نتوانستند آن شهر را فتح كنند. روزي شاپور براي شكار به صحرا تاخت. در مسير راه به لشكر خود سركشي كرد و از نزديك وضع لشكرش را بررسي كرد. در آن وقت كه شاپور سوار بر اسب٬ به سوي لشكرش مي تاخت٬ چشم دختر ساطرن كه بسيار زيبا و فرزانه بود، از درون برج قلعه به جمال شاپور افتاد. چابكي٬ زبردستي و شهسواري او را ديد. پرسيد: او كيست؟ گفتند: او شاپور فرمانرواي لشگر ايران است. دختر ساطرن فريفته شاپور شد. تا اندازه‌اي كه كاسه عشقش لبريز گرديد. نامه اي براي شاپور نوشت و آن را به تيري بست و به پيش روي شاپور انداخت. شاپور نامه را برداشت. ديد دختر ساطرن در اين نامه چنين نوشته است: شاپور عزيز٬ اگر شاهنشاه ايران با من عهد كند پس از فتح شهر، مرا همسر خود كند و به عشق سرشارم پاسخ مثبت دهد٬ من راه مخفي قلعه شهر را نشان مي دهم. به شما كمك مي كنم تا لشكرتان به راحتي از آن راه وارد شهر شده و شهر را فتح كنند. شاپور بي درنگ پاسخ او را به نيكي نوشت و به او قول داد پس از فتح شهر او را به همسري خود درآورد. سپس نامه را به تيري بست و به داخل برج انداخت. دختر ساطرن نامه را برداشت و خواند. دريافت كه نزديك است به آرزويش برسد. عشقش به شاپور صد چندان شد. به وسيله نامه ديگر راه مخفي قلعه را به شاپور نشان داد. هنگام غروب نيز نگهبانان آن راه مخفي را با فرستادن غذاهاي رنگارنگ و شراب غافل ساخت. شاپور با چند سوار به سوي آنجا شتافت. از آن راه وارد قلعه شد و به سوي قصر ساطرن حركت كرد. آن اندازه نگهبانان سرمست و غافل شده بودند كه از ورود آنان آگاه نشدند؛ در نتيجه شاپور و همراهان وارد كاخ ساطرن شدند٬ ساطرن را غافلگير كرده و سر از بدنش جدا ساختند. سر او را بر چوبي گذاشتند و به بالاي قصر بردند. آنجا فرياد زدند: بنگريد كه سر بريده ساطرن بر روي دار قرار گرفته، بنابراين تسليم شويد. مردم آن شهر ترسيدند و تسليم شدند. به اين ترتيب شهر حضر فتح گرديد. مأموران٬ دختر زيباي ساطرن را نزد شاپور آوردند. به دستور شاپور قصر را آراستند و آن دختر را روانه آن قصر كردند. شاپور عقد همسري او را براي خود خواند. مدتي با او زندگي كرد، تا اينكه شاپور شبي پشت خود را به خون رنگين ديد.. به بررسي علت آن پرداخت. فهميد كه برگ درخت مورد كه اندكي زبر است در بستر بوده و با پوست اندام نازك و لطيف دختر ساطرن تماس پيدا كرده و بدن او را خراشيده؛ در نتيجه به خون او رنگين شده و به وسيله آن برگ، خون به بدن شاپور سرايت كرده است. شاپور از لطافت و ظرافت اندام دختر ساطرن شگفت زده شد و به او گفت: غذاي تو چه بوده كه اندامت اين گونه لطيف شده است؟ او پاسخ داد:پدرم مرا دوست داشت٬ غذايي آميخته از زرده تخم مرغ، مغز بره، روغن صاف و عسل ناب به من مي‌داد و اندام مرا با چنين غذاهاي لطيفي پرورانيد كه اين گونه ظريف شده است. شاپور ساعتي در انديشه فرو رفت. سپس به او گفت: تو با چنين پدري وفا نكردي و براي هوس و عشق و ارضاي شهوت خود، دشمن را به ريختن خون پدرت راهنمايي كردي٬ بنابراين كمال خامي و ناداني است كه كسي به وفاي تو دل ببندد و به زندگي با تو اعتماد كند. آن‌گاه شاپور دستور داد كره اسب سركشي را آوردند و موي آن دختر را به دم آن كره اسب چموش بستند. آن كره اسب را در ميان خارستان راندند٬ به گونه‌اي كه خارهاي آن خارستان از خون آن دختر خيانت‌كار رنگين شد. به اين ترتيب در چنگال مرگ قرار گرفت و به مكافات كردار ناجوان‌مردانه‌اش رسيد.

منبع       داستان هاي جوامع الحكايات

نويسنده   محمد عوفي

مترجم/مصحح      محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      شكوري

محل چاپ           قم

سال چاپ            بهار 1381

نوبت چاپ           سوم

صفحه    68 ـ 70

 

 

 

 

 

      154- جان فشاني آرش كمانگير براي وطن

    

      عنوان           جان فشاني آرش كمانگير براي وطن

      خلاصه        حكومت هاي ايران و توران پس از سال ها درگيري٬ تصميم به صلح گرفتند و قرار شد كه ايرانيان با انداختن تير، مرز خود را تعيين كنند و اين كار را آرش تيرانداز با مهارت عجيبي انجام داد.

      حكايت          افراسياب شاه توران بود. مردم ايران پس از مرگ فريدون، بدون شاه شده بودند و هرج و مرج همه جا را فراگرفته بود. افراسياب با لشكري به سرزمين ايران تجاوز كرد. مردم ايران براي جلوگيري از تجاوز، لشكري بزرگ آماده كردند و به جنگ افراسياب رفتند. قحطي پديدار شده بود و انسان ها و حيوانات بر اثر آن مي مردند. لشكر ايران دريافت كه بدون پادشاه نمي تواند به جنگ افراسياب برود. از لشكرگاه بازگشتند و با تهماسب كه از فرزندان فريدون بود بيعت كردند. او را بر تخت پادشاهي  نشاندند. تهماسب براي افراسياب چنين پيام داد: بر اثر اين فتنه ها و خودخواهي ها و فساد در زمين، بركت از جهان رفته است. اگر مي خواهي راه درست را بپيمايي٬ بايد جانب مصلحت را بگيريم و شمشيرها را غلاف كنيم. بايد با هم صلح كنيم٬ تا بلكه بلاها و فتنه ها از بين رود... افراسياب كه خود نيز بلازده بود از اين پيام صلح استقبال كرد. از ري به طبرستان آمد و در آنجا با طهماسب ديدار كرد. هر دو برنامه صلح را طرح كرده و نوشتند. در اين برنامه بنا بر اين شد كه ايرانيان با انداختن يك تير٬ مرز كشور خود را تعيين كنند. ايرانيان تصميم گرفتند تير و كمان را به دست آرش بدهند. آرش با اينكه پير شده بود٬ در تيراندازي مهارت و نيروي عجيب و سحرانگيزي داشت. او از چوب٬ تيري تو خالي ساخت و از پر عقابي كه در كوه پرورش يافته بود، براي پرتاب تير كمك گرفت. آن گاه بر سر كوه طبرستان (مازندران) رفت و آن را در حضور افراسياب از بالاي كوه طبرستان انداخت. آن تير تا منطقه بادغيس (ناحيه‌اي از منطقه هرات) رفت و هنگام ظهر در آن جا افتاد. بعد از ظهر بي آنكه دست انساني به آن رسد٬ بر اثر باد از جاي برخاست و در هوا همچنان مي رفت تا اينكه هنگام غروب در سرزمين گورين (جيحون) بر زمين افتاد. گروهي از افراد مورد اطمينان تير را از آنجا آوردند و نزد افراسياب گواهي دادند كه تير تا سرزمين گورين رفته است. افراسياب ناگزير توافق كرد و همان‌جا به عنوان مرز بين توران و ايران تعيين گرديد. از آن پس تهماسب به پادشاهي خود در ايران زمين ادامه داد و تا هفت سال از مردم ماليات نگرفت. از آن هنگام بارندگي و بركت و نعمت فراوان شد و همه جا آباد گرديد٬ ولي هنگام آباداني٬ پادشاهي تهماسب چندان طول نكشيد و او پس از پنج سال حكومت از دنيا رفت.

      منبع داستان هاي جوامع الحكايات

      نويسنده         محمد عوفي

      مترجم/مصحح            محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            شكوري

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      بهار 1381

      نوبت چاپ     سوم

      صفحه          66 و 67

 

 

 

      155- برقراري عقد اخوت ميان پيامبر و حضرت علي(ع)

     

      عنوان           برقراري عقد اخوت ميان پيامبر و حضرت علي(ع)

      خلاصه        پيامبر اكرم(ص) براي تحكيم روابط، بين مؤمنان عقد برادري بست و به حكم خدا، خود برادر حضرت علي(ع) گرديد.

      حكايت          اوايل هجرت پيامبر اسلام(ص) به مدينه بود.(1) آن حضرت تصميم گرفت براي تقويت رشته هاي اتحاد بين مسلمانان، عقد برادري ببندد. ايشان در اين باره تناسب ساختار وجودي افراد را در نظر گرفت. مثلاً بين عمر و ابوبكر٬ سلمان و ابوذر و... عقد برادري خواند. به همين ترتيب اين عقد در بين ساير اصحاب اجرا شد... اميرمؤمنان علي(ع) در گوشه مسجد نشسته بود و هنوز پيامبر(ص) بين او و كسي عقد برادري نخوانده بود، از اين رو  اندوهگين بود. بر اثر اندوه خواست از مسجد بيرون رود. پيامبر(ص) صدا زد: علي٬ كجا مي روي؟ چرا اندوهگين هستي؟ علي(ع) عرض كرد: از اين رو ناراحت هستم كه بين تمام اصحاب عقد برادري خواندي ٬ ولي مرا از ياد بردي٬ ترسيدم شايد لغزشي از من ديده اي كه مرا ناديده گرفته اي. پيامبر(ص) فرمود: تو را از اين رو تأخير انداختم تا بين تو و خودم عقد اخوت ببندم٬ چنان‌كه جبرئيل(ع) اين موضوع را از سوي خداوند به من ابلاغ كرد. آن گاه بين خود و علي(ع) عقد برادري بست.

      پاورقي         1. پس از گذشت پنجاه روز يا هشتاد روز از آغاز هجرت.

      منبع داستان هاي جوامع الحكايات

      نويسنده         محمد عوفي

      مترجم/مصحح            محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            شكوري

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      بهار 1381

      نوبت چاپ     سوم

      صفحه          51

 

 

156- تدبير محمد امين (ص) در جريان نصب حجرالاسود

عنوان     تدبير محمد امين (ص) در جريان نصب حجرالاسود

خلاصه  قبايل مكه هنگام نوسازي كعبه در نصب حجر الاسود اختلاف شديدي پيدا كردند كه اين اختلاف، با تدبير پيامبر اكرم(ص) برطرف شد و همگان به درست كرداري پيامبر(ص) پي بردند.

حكايت    ارتفاع ديوار هاي خانه كعبه كمتر از قامت يك انسان بود.همچنين سقف هم نداشت. مردم مكه مي خواستند آن را بازسازي و نوسازي كرده و براي آن سقف بزنند. نوسازي اين بناي مقدس بستگي به تخريب كلي و سپس ساختن آن داشت٬ ولي چون اين خانه از قديم در نزد همه از قداست و احترام بالايي برخوردار بود٬ از خراب كردن آن مي ترسيدند. آنها با خود مي گفتند: اگر ديوارهاي آن را خراب كنيم، گرفتار بلاي بزرگي خواهيم شد. در همين روزها كه سخن از نوسازي خانه كعبه در ميان بود٬ يك كشتي تجارتي كه بار به بندر جده مي آورد٬ در هم شكست. صاحب كشتي تخته هاي آن كشتي را به مردم مكه فروخت. آنها آن تخته ها را به مكه آوردند. استاد نجاري كه از اهالي مصر بود٬ و در سقف‌پوشي با چوب مهارت كامل داشت نيز در آن روزها به مكه آمده بود، بزرگان مردم مكه ديدند همه وسايل كار آماده است٬ از فرصت استفاده كرده و تصميم گرفتند نوسازي را شروع كنند. وقتي براي ويران كردن ديوار كعبه بر بالاي آن رفتند، ناگاه مار سياه بزرگي را در آنجا ديدند كه به آنها حمله كرد. آنها هر كدام به طرفي فرار كردند. تا مار آنجا بود٬ كسي جرئت خراب كردن ديوار كعبه را نداشت. تا اينكه خداوند پرنده بزرگي (همانند عقاب) فرستاد. پرنده فرود آمد، مار را به چنگال و منقار گرفت و با خود برد. به اين ترتيب اين مشكل در راه نوسازي كعبه برطرف شد. قبايل عرب (كه ظاهرا چهار قبيله بزرگ بودند) كار بازسازي كعبه را بين خود تقسيم كردند تا هركدام عهده دار نوسازي بخشي از آن گردد. پس از اين برنامه ريزي٬ وقتي خواستند ديوارهاي كعبه را خراب كنند٬ جرئت آن را نداشتند؛ زيرا مي ترسيدند دچار بلاي بزرگي شوند. وليد بن مغيرة (كه از بزرگان زيرك و مورد احترام عرب بود) گفت: من ويران كردن ديوار را آغاز مي كنم٬ اگر بلايي نازل شود، بر من وارد مي شود و به شما آسيب نمي رسد، اگر جان سالم به در بردم، ديگر هراسي نيست. آن گاه طبق برنامه تقسيم كار٬ هر كس كار خود را انجام دهد. وليد پيش از شروع كار٬ به درگاه خدا متوجه شد و گفت: خداوندا٬ مي‌داني كه اين خرابي، براي آباد كردن است و هدف ما در اين ويراني٬ جز خير و صلاح و نوسازي نيست. آن‌گاه به خراب كردن كناره ركن ها (چهار پايه ساختمان كعبه) يكي پس از ديگري پرداخت. مردم ترس داشتند و در انتظار بودند كه آيا آن شب بلا بر او نازل مي شود يا نه؟ آن شب صبح شد و به وليد بلايي نرسيد. آنها جرئت پيدا كرده و وارد كار شدند. ديوار كعبه را كه از قطعه هاي سنگ تشكيل مي شد٬ خراب كردند. سنگ هاي بزرگ در آن به كار رفته بود كه برداشتن و شكستن آنها بسيار دشوار بود. كم كم همه ديوار به صورت كلي برداشته شد٬ ولي اساس و زير بناي كار چون محكم و استوار بود، به همان حال باقي ماند. ديوار جديد را بر روي همان اساس و زير بنا ساختند و كار ساختمان به پايان رسيد. تنها يك كار مهم باقي مانده بود و آن اينكه حجر الاسود٬ را بياورند و در ركن يماني (يكي از ستون ها) نصب كنند. در اين باره ميان بزرگان قريش اختلاف نظر شديدي به وجود آمد. از اين رو هر يك از چهار طايفه٬ مي خواست اين افتخار نصيب آنها شود و مردم بگويند حجر الاسود را فلان طايفه نصب كردند. شدت اختلاف بالا گرفت، به گونه اي كه دست به شمشير شدند . نزديك بود آتش جنگ شعله ور گردد و خون هاي بسياري ريخته شود. در اين لحظه خطرناك كه پنج روز از بروز اختلاف گذشته بود، سران قبايل در مسجد گرد هم نشستند تا در اين باره مشورت كنند. امية بن مغيره كه از همه بزرگ تر بود به حاضران گفت: اي جماعت قريش٬ اگر انصاف دهيد من اين نزاع شما را برطرف مي سازم. اميه گفت: صلاح آن است كه هر كس صبح به عنوان نخستين نفر از در اين مسجد كه اكنون با نام «باب السّلام» خوانده مي‌شود وارد شد، قضاوت را بر عهده او نهيد، هرچه او قضاوت كرد، آن را بپذيريد.

همه حاضران از اين پيشنهاد استقبال كردند، و آن را پذيرفتند. منتظر ماندند تا صبح شد. ناگاه ديدند محمد امين(ص) به عنوان نخستين نفر از همان در وارد شد. تا او را ديدند، فرياد زدند: اين همان محمد امين است٬ به قضاوت او راضي شديم. نزد او آمدند و پس از بيان ماجرا، تقاضاي داوري كردند. آن حضرت فرمود: گليمي بياوريد. گليم آوردند. ايشان با دست مبارك خود حجر الاسود را برداشت و بر روي آن گليم نهاد. از هر چهار طايفه نماينده‌اي خواست. نمايندگان آنها جلو آمدند و به دستور حضرت محمد(ص) هر كدام يك گوشه گليم را گرفتند. آنها سنگ را بلند كرده و كنار ركن يماني آوردند و در جايگاه خود نهادند و سپس گليم را از زير سنگ بيرون كشيدند (طبق بعضي از روايات حضرت محمد(ص) آن سنگ را با دست مبارك برداشت و در جايگاه خود نصب كرد). به اين ترتيب، بزرگ‌ترين نزاع با ساده ترين روش توسط پيامبر(ص) برطرف شد و به آرامش و خوشي تبديل گرديد. (1)

پاورقي   1. اين داستان به طور مشروح‌تر در كتاب سيره ابن هشام، ج 1 ٬ صص 204 ـ 208 و كتاب كحل البصر محدث قمي، ص 124 آمده است.

منبع       داستان هاي جوامع الحكايات

نويسنده   محمد عوفي

مترجم/مصحح      محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      شكوري

محل چاپ           قم

سال چاپ            بهار 1381

نوبت چاپ           سوم

صفحه    47 ـ 51

 

 

 

 

      157- تعبير خواب حضرت خديجه(س) و ازدواجش با حضرت محمد(ص)

     

      عنوان           تعبير خواب حضرت خديجه(س) و ازدواجش با حضرت محمد(ص)

      خلاصه        هنگامي كه خديجه(س) آوازه امانت داري محمد(ص) را شنيد، او را به عنوان مدير كاروان تجاري خويش به شام فرستاد و پس ازبازگشت پيامبر(ص)، شيفته اخلاق آن حضرت گرديده، با او ازدواج كرد.

      حكايت          حضرت خديجه (س) دختر خُوَيلد از بانوان پاك٬ بزرگ٬ ثروتمند و باشخصيت قريش و مكه بود.

      روايت شده: حضرت خديجه(س) در خواب ديد كه ماه از آسمان در كنار او به زمين افتاد و هفت پاره گرديد. او نزد عمويش «وَرَقَة بن نَوْفِل» (كه از علماي مسيحي بود) آمد و گفت: چنين خوابي ديده ام٬ آن را تعبير كن. ورقه گفت: تعبير اين خواب آن است كه پيامبر آخر الزمان به مقام پيامبري برانگيخته مي شود و تو همسر او مي شوي. تو به سعادت همسري او نائل مي‌گردي و از آن حضرت داراي هفت فرزند مي‌شوي. حضرت خديجه(س) پس از اين خواب همواره در انتظار اين سعادت بزرگ بود٬ تا اينكه كاروان تجارتي خديجه(س) آماده حركت به سوي شام شد.

      خديجه(س) غلامي به نام «مَيسَره» داشت كه مدير كاروان تجارتي خديجه بود. پيوسته سفرهاي تجارتي را فراهم مي‌كرد و به خريد و فروش كالاها مي پرداخت.

      خديجه(س) درباره اين كاروان٬ نياز به يك آزاد مرد پيدا كرد تا او را به عنوان دستيار ميسره به شام بفرستد. گروهي به خديجه(س) گفتند: شايسته ترين فرد براي اين كار محمد(ص) است كه به راست‌گويي و امانت داري مشهور است.

      خديجه(س) آن حضرت را توسط عمويش ابوطالب خواست و با اشتياق و التماس از ابوطالب اجازه گرفت. سرانجام ابوطالب٬ برادرزاده اش حضرت محمد(ص) را آماده ساخت. حضرت محمد(ص) همراه ميسره به سوي شام حركت كرد. ميسره در مسير راه از حضرت محمد(ص) چيزهاي شگفت انگيزي مانند سايه افكندن پاره ابر بر بالاي سر او و مانند آنها را ديد. همچنان به راه ادامه دادند تا به شام رسيدند. در آنجا كاروان را در كنار صومعه اي براي رفع خستگي نگه داشتند. در آن صومعه راهبي به نام «نسطور» به عبادت مشغول بود. در كنار آن صومعه درختي بود. حضرت محمد(ص) در سايه آن درخت استراحت فرمود. نسطور كه پيش از اين همواره ميسره را ديده بود و مي‌شناخت از او پرسيد: اين كيست كه در سايه آن درخت آرميده است؟ در آنجا جز پيغمبر خدا كسي استراحت نمي كند. ميسره گفت: او رييس زاده عرب و از بزرگ زادگان قريش است. آن‌گاه اندكي از ويژگي‌هاي او بيان كرد. نسطور به ميسره مژده داد او از پيامبران آخر الزمان است. دين او قوي شود و پرچم شريعت او برافراشته گردد.  كاروان به مركز شام رسيد. همه تاجران كالاهاي خود را فروختند٬ ولي حضرت محمد(ص) به ميسره فرمود: تو مدتي صبر كن و كالاهايت را نفروش.

 

      ميسره ناگزير سخن حضرت محمد(ص) را پذيرفت. همه تاجران كالاهاي خود را فروخته بودند و آماده بازگشت به مكه بودند. ميسره نگران بود٬ ولي صبر كرد. چندان طول نكشيد كه كارواني از سوي مغرب رسيد. با كمال خشنودي كالاهاي تجارتي كاروان خديجه(س) را به چند برابر قيمت خريدند و كالاهاي خود را ارزان‌تر از ياران ديگر به كاروان خديجه(س) فروختند. به اين ترتيب سود بسياري به دست آمد. هنگامي كه كاروان نزديك مكه رسيد٬ مطابق معمول در چنين مواردي، شتري را مي آراستند. يكي از برجستگان معروف كاروان بر آن سوار مي شد و زودتر خود را به مكه مي رسانيد و مژده ورود كاروان را به مردم مكه مي داد. مردم نيز به او مژدگاني مي دادند. ميسره شتر چابك و زيبايي را برگزيد و از حضرت محمد(ص) خواست بر آن سوار شده، زودتر به مكه رفته و مژده ورود كاروان را به مردم ابلاغ كند. هر آنچه مژدگاني دادند، نصيب آن حضرت گردد. پيامبر(ص)به مكه رسيد و ورود كاروان را به مردم خبر داد. هر كسي مژدگاني به آن حضرت داد. تا اينكه كاروان به مكه رسيد. ميسره آنچه را كه از ويژگي‌ها و كرامت‌هاي حضرت محمد(ص) و گفتار نسطور راهب ديده و شنيده بود، براي حضرت خديجه(س) كرد. خديجه(س) خوابي را كه پيش از اين ديده بود به ياد آورد؛ در نتيجه شيفته حضرت محمد(ص) گرديد. همين موجب ازدواج او با آن حضرت گرديد و خديجه(س) پس از انتظار طولاني به سعادت بزرگ نائل آمد. از آن حضرت داراي هفت فرزند سه پسر و چهار دختر شد. آن سه پسر به نام هاي قاسم٬ طيب و طاهر پيش از پيامبري آن حضرت از دنيا رفتند؛ ولي دخترانش به نام هاي: رقيه٬ زينب٬ ام كلثوم و فاطمه(س) به سعادت پذيرش اسلام رسيدند. پس از هجرت پيامبر(ص) به مدينه٬ آنها نيز به مدينه هجرت كردند.(1)

      پاورقي         1.در روايات شيعه براي حضرت خديجه(س) شش فرزند ذكر شده كه عبارتند از: قاسم، عبدالله(كه به او طيب وطاهر مي گفتند)، زينب، رقيه، ام كلثوم و فاطمه (س).

      منبع داستان هاي جوامع الحكايات

      نويسنده         محمد عوفي

      مترجم/مصحح            محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            شكوري

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      بهار 1381

      نوبت چاپ     سوم

      صفحه          44 ـ 47

 

 

 

      158- نذر قرباني عبدالمطلب براي عبدالله پدر پيامبر اكرم (ص)

     

      عنوان           نذر قرباني عبدالمطلب براي عبدالله پدر پيامبر اكرم (ص)

      خلاصه        عبدالطلب براي چاره جويي به خاطر نذري كه كرده بود، و بنابرآن بايد پسر دهم خود (عبدالله)را ذبح مي كرد، بين عبدالله و صد شتر قرعه زد تا هنگامي كه شترها به صد نفر رسيد، قرعه به نام آن ها خورد و جان عبدالله حفظ شد.

      حكايت          عبدالمطلب جد پيامبر اسلام(ص) هنگامي كه تصميم گرفت چاه زمزم را بازسازي كند٬ تنها يك پسر به نام حارث داشت. جماعت قريش با او دشمني مي كردند و در برابر تصميم او در مورد نوسازي چاه زمزم، كارشكني مي‌كردند. عبدالمطلب احساس كرد بر اثر نداشتن پسران زياد از پشتوانه نيرومندي محروم است تا با كمك آنها به بازسازي چاه و انجام كارهاي مثبت همت كند٬ بنابراين چنين نذر كرد: اگر خداوند ده پسر به او دهد و همه آنها به حد بلوغ و قوت رسيده و مايه قوت قلب و سربلندي او شوند، يكي از آنها را در راه خدا قرباني كند. خداوند ده پسر به عبدالمطلب داد. همه آنها به حد بلوغ رسيدند. كوچك ترين آنها عبدالله، پدر بزرگوار سرور جهان پيامبر اسلام(ص) بود. وقتي عبدالمطلب به وجود اين ده پسر احساس قوت كرد٬ همه آنها را خواست. به آنها گفت: من نذر كرده ام يكي از شما را در راه خدا قرباني كنم٬ اينك مي‌خواهم به نذرم وفا كنم، نظر شما چيست؟ همه آنها گفتند ما آماده و تسليم تو هستيم. پسران گفتند: چگونه يكي از ما را انتخاب مي كني. عبدالمطلب گفت: از راه قرعه. عبدالمطلب ده چوبه به عنوان وسايل قرعه را آماده كرد. نام هر يك از آنها را بر يكي از آنها نوشت. كنار در خانه كعبه آمد و برنامه قرعه كشي را انجام داد. قرعه به نام عبدالله در آمد. عبدالمطلب در ميان پسرانش عبدالله را از همه بيشتر دوست داشت و عبدالله بر اثر نور محمدي(ص) كه از چهره اش مي درخشيد٬ محبوب دل ها و مطلوب همه جان ها شده بود. همه او را دوست داشتند. عبدالمطلب كارد تيز به دست گرفت و با زبان نياز مي گفت: قدم بر جان همي بايد نهادن                    در اين راه و دلم آن دل ندارد.

      دست عبدالله را گرفت و او را به محله اساف و نائله كه جايگاه قرباني بود، آورد. آماده قربان كردن او شد. در اين هنگام قريش و شخصيت هاي عرب از قبايل گوناگون نزد عبدالمطلب آمده و با التماس از او مي خواستند از اين كار بگذرد٬ ولي عبدالمطلب مي گفت: با خداي خود نذر كرده ام. آنها با تعبيراتي در شأن عبدالله٬  مانند گل چمن٬ نوراني٬ شخصيت والامقام و... نسبت به عبدالله ابراز احساسات مي كردند و از قرباني شدن او نگران بودند. در اين ميان عباس برادر عبدالله آمد و عبدالله را به شدت از ميان دست و پاي پدر كشيد، به گونه اي كه صورت عبدالله مجروح گشت و اثر آن تا پايان عمر در چهره‌اش ديده مي شد؛ از سوي ديگر، قريش پافشاري مي كردند كه ما چنين كاري را روا نمي داريم. مي گفتند اگر اين سنت جاري شود، نسل بشر در خطر قرار مي گيرد.

      همه گفتند در سرزمين حجاز ، كاهن زبردست٬ راستگوي و بي مانندي وجود دارد كه حلّال مشكلات است و نام او سجاح است. بايد نزد او رفت تا در اين باره داوري كند. هر چه او گفت، همان شود. عبدالمطلب اين پيشنهاد را پذيرفت و با خويشان و بزرگان قريش به سوي مدينه سفر كرد. نزد سجاح (يا قطبه) رسيد و ماجرا را بيان كرد . او يك شب مهلت خواست. فرداي آن شب به عبدالمطلب و همراهان گفت: ديه يك انسان نزد شما چه قدر است؟ عبدالمطلب پاسخ داد: ده شتر. او گفت: عبدالله را با ده شتر قرعه بزنيد، اگر نام عبدالله آمد٬ با ده شتر ديگر قرعه بزنيد٬ باز اگر نام عبدالله در آمد به همين ترتيب ده شتر ده شتر بيفزاييد تا قرعه به نام شتران در آيد. آن گاه آن شتران را به جاي عبدالله قربان كنيد و با اين راه، وظيفه نذر را انجام داده باشيد. عبدالمطلب از اين پيشنهاد خوشحال شد. كنار كعبه آمد و در حضور خويشان و آشنايان بين عبدالله و ده شتر قرعه زد. قرعه به نام عبدالله در آمد. ده شتر ديگر افزود و قرعه زد باز به نام عبدالله در آمد. به همين ترتيب ده شتر ده شتر افزود و قرعه زد. سرانجام وقتي شتران به صد شتر رسيدند٬ عبدالمطلب بين شتران و صد شتر قرعه زد. قرعه به نام صد شتر در آمد. قريش گفتند: اكنون خداوند از تو راضي شد و فداي پسر تو (صد شتر) پذيرفته شد. عبدالمطلب بسيار شادمان گرديد و بسيار سپاس الهي را به جا آورد. آن‌گاه دست عبدالله را گرفت و  او را به محل پيمان وهب مخزومي آورد. در آنجا دستور داد صد شتر آوردند و همه  آنها را قرباني كردند و گوشت و پوست آنها را بين نيازمندان تقسيم كردند. پس از اين ماجرا٬ ديه انسان به عنوان صد شتر سنت گرديد و پيامبر اسلام(ص) آن را در اسلام پذيرفت. در اينجا بود كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اَنَابْنُ الذَّبِيحَيْنِ؛ من پسر دو قرباني هستم.» يكي اسماعيل (جد بيست و نهم پيامبر) كه ابراهيم(ع) او را به قربانگاه برد و خداوند گوسفندي را به جاي او فرستاد. ديگري عبدالله بود كه صد شتر فداي او گرديد. به اين ترتيب حادثه جنجالي نذر عبدالمطلب با تدبير خردمندانه و خداپسندانه برطرف گرديد و عظمت و محبوبيت عبدالله، پدر بزرگوار پيامبر(ص) نزد همگان به نمايش گذاشته شد. خداوند چنين خواست كه صد شتر قربان گردند و فداي او شوند تا وجود ذي‌وجود او سالم بماند.

      منبع داستان هاي جوامع الحكايات

      نويسنده         محمد عوفي

      مترجم/مصحح            محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            شكوري

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      بهار 1381

      نوبت چاپ     سوم

      صفحه          38 ـ 41

 

 

159- پيشگويي تولد پيامبر اكرم(ص) توسط حاكم يمن

     

      عنوان           پيشگويي تولد پيامبر اكرم(ص) توسط حاكم يمن

      خلاصه        حاكم يمن به عبدالمطلب سفارش كرد كه از كودكي كه به زودي در قبيله‌اش متولد مي‌شود ـ يعني حضرت محمد(ص) ـ به خوبي محافظت كند؛ چراكه او به مقام پيامبري خواهد رسيد.

      حكايت          پيش از طلوع خورشيد اسلام٬در مورد پيامبري حضرت محمد(ص) بشارت ها و پيش‌گويي‌هايي از جانب پيامبران٬ علماي يهود و دانشمندان مسيحي و كاهنان عرب مي شد. آنها از ظهور اسلام نويد مي دادند. يكي از آنها كه اين پيش‌گويي را كرد، سيف بن ذي يَزَن حاكم يمن بود. هنگامي كه قبيله حِميَر به فرمانروايي او زمام حكومت يمن را به دست گرفت٬ عبدالمطلب جد پيامبر اسلام(ص)٬ همراه گروهي از بزرگان قريش و عرب براي عرض تبريك نزد او رفتند. هنگامي كه عبدالمطلب و همراهان مي خواستند (از يمن به حبشه) باز گردند٬ سيف٬ عبدالمطلب را به طور محرمانه خواست و به او چنين گفت: رازي نزد من در مورد تو است كه آن را تنها به تو مي گويم. امانتي نزد تو قرار مي گيرد؛ در حفظ آن مراقبت كن. در ميان شما پيامبري برانگيخته شود كه يتيم است و در كودكي پدر و مادرش را از دست داده و تحت سرپرستي پدربزرگ و عمويش بزرگ مي شود. من اين موضوع را از كتاب پوشيده و دانش مخزون و پنهان به دست آورده ام... . در اين هنگام كه سيف بن ذي يزن پيش‌گويي مي‌كرد٬ پيامبر(ص) به دنيا آمده بود. عبدالمطلب و ديگران شگفتي هايي از او ديده بودند. پدرش از دنيا رفته بود و تحت سرپرستي جدش عبدالمطلب به سر مي برد. عبدالمطلب خواست موضوع را آشكار نكند٬ ولي از نهايت شادي نتوانست خود را نگهدارد و جريان تولد او را به سيف بن ذي يزن خبر داد. سيف به عبدالمطلب تبريك گفت و عرض كرد: در مورد نگهداري آن پسر كاملاً مراقب باش تا مبادا از سوي يهوديان، كه دشمن او هستند، آسيبي به او برسد. من آرزومندم هم اكنون دعوت او را آشكار كنم و پرده از اسرار بردارم، ولي نگران آن هستم دشمنان بيدار شوند و براي آسيب رساني به او نيرنگ ها بزنند. عمرم نيز آن اندازه ادامه نيابد كه از او دفاع كنم. بنابراين راه درست آن است كه چون امر او٬ كار خدايي است٬ او را به خدا بسپاريم. آن گاه سيف با احترام و تجليل٬ اموال بسياري در اختيار عبدالمطلب قرار داد و عبدالمطلب و همراهان از حضور او بيرون آمده و به مكه بازگشتند. همراهان به عبدالمطلب تبريك گفتند. عبدالطلب به آنها گفت: آنچه را كه از احترام ها و خلعت ها و تبريك مي بينيد، نسبت به آنچه در آينده در مورد محمد(ص) خواهيد ديد٬ اندك است. به اميد آنكه ببينيد كه كارها چگونه انجام مي‌شود. عبدالمطلب همواره به قريشيان مي گفت: هيچ يك از شما درباره هداياي بسيار پادشاه يمن به من حسرت نبرد؛ زيرا اين هديه‌ها نابودشدني است. بلكه درباره آنچه باقي و ماندگار و مايه شرف و افتخار ابدي من است به مقام من حسرت ببرد. آنها مي پرسيدند: آن چيست؟ مي‌گفت: به زودي از آن آگاه خواهيد شد.

      منبع داستان هاي جوامع الحكايات

      نويسنده         محمد عوفي

      مترجم/مصحح            محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            شكوري

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      بهار 1381

      نوبت چاپ     سوم

      صفحه          36 ـ 38

 

 

160- خوار كردن ستمگران؛ فلسفه آفرينش مگس

عنوان     خوار كردن ستمگران؛ فلسفه آفرينش مگس

خلاصه  دانشمند مسلمان، فلسفه آفرينش مگس را خوار كردن متكبران دانست.

حكايت    يكي از بزرگان در نزد پادشاهي نشسته بود. پادشاه بر اثر خستگي چرت مي زد. همين كه او چرت مي زد مگسي مي آمد و بر صورت او مي نشست. پادشاه عصباني مي شد و براي راندن آن مگس سيلي محكمي بر صورت خود مي زد. پادشاه رو به آن بزرگ مرد كرد و گفت: خداوند براي چه مگس را آفريده است؟ دانشمند در پاسخ گفت: براي اينكه به آنان كه ادعاي جباري و خودخواهي دارند، بفهماند كه حتي در برابر يك مگس ناتوان هستند.(1)

پاورقي   1. در روايات شيعي اين مطلب به امام صادق(ع) نسبت داده شده، آنگاه كه در نزد منصور دوانيقي (دومين طاغوت عباسي) نشسته بود، مگسي روي بدن منصور نشست و او را گزيد، منصور آن را رد كرد، بار ديگر همان مگس بازگشت و منصور را گزيد، منصور كه عصباني شده بود از امام صادق(ع) پرسيد: «چرا خداوند مگس را آفريده است؟» امام صادق(ع) بي‌درنگ در پاسخ فرمود: «لِيَذِلَّ بِهِ الْجَبّارِينَ؛ براي اينكه افراد جبّار و متكبر را خوار كند.» (علل الشرايع، ص 496؛ بحارالانوار، ج 47، ص 166) اين يك نمونه از برخورد شديد امام صادق(ع) در برابر طاغوت عصرش بود به اين ترتيب كه او را جبار خواند و از كيفر خداوند هشدار داد. (بازنويس)

منبع       داستان هاي جوامع الحكايات

نويسنده   محمد عوفي

مترجم/مصحح      محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      شكوري

محل چاپ           قم

سال چاپ            بهار 1381

نوبت چاپ           سوم

صفحه    27

 

 

 

      161- آرامش خاطر امام حسين(ع) در كربلا و تعبير ايشان از مرگ به‌عنوان پلي كه مؤمنان را به سوي بهشت و از زنداني به قصري منتقل مي‌كند

     

      عنوان           آرامش خاطر امام حسين(ع) در كربلا و تعبير ايشان از مرگ به‌عنوان پلي كه مؤمنان را به سوي بهشت و از زنداني به قصري منتقل مي‌كند

      خلاصه        امام حسين(ع) و برخي اصحاب خاص ايشان در روز عاشورا بدون هيچ ترسي از مرگ مبارزه مي‌كردند، حضرت در اين رابطه به اصحاب خود فرمود: مرگ همانند پلي است كه مؤمنان را از زنداني به سوي قصري منتقل مي‌كند.

      حكايت          امام سجاد(ع) فرمود: هنگامي‌كه در روز عاشورا شرايط بر امام حسين(ع) بسيار سخت شد، عده‌اي از اصحاب آن حضرت، ديدند كه حالات امام با حالات آنها فرق دارد، حال آنها چنين بود كه هرچه بيشتر در محاصره دشمن قرار مي‌گرفتند، ناراحت مي‌شدند و دل‌ها به تپش مي‌افتاد، ولي حال امام حسين(ع) و بعضي از خواصّ اصحاب آن حضرت چنين بود، كه رنگ چهره آنها برافروخته‌تر مي‌شد و اعضايشان آرام‌تر مي‌گرديد، در اين حال بعضي به يكديگر مي‌گفتند: ببينيد، گويي اين مرد (امام حسين) اصلاً باكي از مرگ ندارد.

      امام حسين(ع) به آنها رو كرد و فرمود: اي فرزندان عزيز و بزرگوار من، قدري آرام بگيريد، صبر و تحمل كنيد؛ زيرا مرگ، پلي است كه شما را از گرفتاري‌ها و سختي‌ها به سوي بهشت‌هاي وسيع و نعمت‌هاي جاودان عبور مي‌دهد. «فَاَيُّكُمْ يَكْرَهُ اَنْ يَنْتَقِلَ مِنْ سِجْنٍ إِلي قَصْرٍ؟؛ كدام‌يك از شما دوست نداريد كه از زنداني به سوي قصري انتقال يابيد.» آري مرگ براي دشمنان شمنا، قطعاً چنان است كه از قصري به سوي زندان انتقال يابند، پدرم نقل كرد كه رسول اكرم(ص) فرمود: «اِنَّ الدُّنْيا سِجْنُ المُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْكافِرِ، وَاَلْمَوْتُ جِسْرُ هؤُلاءِ إِلي جَنانِهِمْ، وَجِسْرُ هؤْلاءِ إِلي جَحِيمِهِمْ؛ همانا دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است، و مرگ پلي است كه اينها (مؤمنين) را به سوي بهشت، و آنها (كافران) را به سوي دوزخ مي‌كشاند».

      سپس فرمود: «ما كَذِبْتُ وَلا كُذِبْتُ؛ من دروغ نمي‌گويم، و به من دروغ گفته نشده است». (نه من دروغ مي‌گويم و نه پدرم به من دروغ گفته)(1)

      پاورقي         1. شيخ صدوق، معاني الاخبار، ص 288.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  5

      صفحه          113

 

 

 

      162- اهميت اعتقاد به امامت و ولايت ائمه(ع) و ملاك قبولي اعمال، در گفتار امام صادق(ع)

     

      عنوان           اهميت اعتقاد به امامت و ولايت ائمه(ع) و ملاك قبولي اعمال، در گفتار امام صادق(ع)

      خلاصه        مردي از عبادت همسايه‌اش نزد امام صادق(ع) تعريف كرد٬ ولي حضرت ملاك ارزش اعمال را٬ اعتقاد به ولايت ائمه بر شمرد.

      حكايت          ميسر بن عبدالعزيز (يكي از شيعيان و مؤمنين راستين) مي گويد: حضور امام صادق(ع) رفتم و عرض كردم: در همسايگي ما مردي زندگي مي كند كه من شب براي نماز بيدار نمي شوم، مگر از صداي او. گاهي مشغول قرائت قرآن است و آيات قرآن را مكرر مي خواند و زار زار گريه مي‌كند و گاهي مناجات و دعا مي كند. از حال او جست‌وجو كردم٬ گفتند: او شخصي است كه از همه گناهان پرهيز مي كند (خلاصه يك چنين همسايه مؤمن و پاكي دارم). امام صادق(ع) فرمود: آيا آنچه را تواعتقاد داري (يعني پذيرش ولايت و رهبري ما) او اعتقاد دارد؟ گفتم: تحقيق نكرده‌ام٬ خدا بهتر مي داند. موسم حج فرا رسيد. پس از رفتن به مكه٬ از احوال آن همسايه جويا شدم٬ دريافتم اعتقاد به امامت ائمه اطهار(ع) ندارد. به حج رفتم و در مكه به حضور امام صادق(ع) رسيدم. پس از احوال پرسي٬ دوباره از همسايه خودم تعريف كردم و گفتم: همواره به خواندن آيات قرآن و دعا و مناجات اشتغال دارد و... . امام صادق(ع) فرمود: اي ميسر، احترام كدام سرزمين از سرزمين هاي ديگر بيشتر است؟ گفتم: خدا ، پيامبر(ص) و فرزندان او آگاه ترند. فرمود: بهترين زمين ها بين ركن و مقام (بين حجر الاسود و مقام ابراهيم(ع) در كنار كعبه) است كه گلشني از گلشن‌هاي بهشت است. همچنين ميان قبر رسول خدا(ص) و منبر آن حضرت كه گلستاني از گلستان هاي بهشت است. سوگند به خدا، اگر كسي عمر بسيار كند و بين ركن و مقام و قبر و منبر رسول خدا(ص)، هزار سال به عبادت خدا سرگرم شود، سپس او را مظلوم و بي گناه در بسترش مانند گوسفند زاغ چشم سر ببرند و خدا را با آن حال ديدار كند٬ ولي اعتقادي به ولايت ما نداشته باشد، بر خداوند روا باشد كه او را به رو در آتش دوزخ بيفكند. (1)

      پاورقي         1. شيخ صدوق (مترجم)، عقاب الاعمال، ص 470.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          290

 

 

 

      163- رازداري، لازمه دانستن اسرار الهي، از ديدگاه شيخ ابوسعيد ابوالخير

     

      عنوان           رازداري، لازمه دانستن اسرار الهي، از ديدگاه شيخ ابوسعيد ابوالخير

      خلاصه        ابوسعيد در پاسخ كسي كه اسرار حق را از او درخواست كرده بود، ظرفي در بسته به او داد، تا او را بيازمايد و چون او در ظرف را باز كرده بود، ابوسعيد به او فهماند كه تو نمي‌تواني اسرار حق را نگهداري كني.

      حكايت          روزي شخصي نزد شيخ ابوسعيد آمد و گفت: اي شيخ٬ نزد تو آمده ام تا به من از اسرار حق چيزي بياموزي. شيخ به او گفت: باز گرد و فردا بيا تا راز حق را به تو بياموزم. او رفت و فردا نزد شيخ آمد. شيخ ٬ موشي را در ميان ظرف كوچكي كه در آن جواهر مي گذارند نهاد و سر آنها را محكم بست. هنگامي كه آن شخص آمد٬ شيخ جعبه را به او داد و گفت: اين جعبه را ببر٬ ولي بكوش كه مبادا سر آن را باز كني. او جعبه را با خود برد٬ ولي سرانجام آتش هوس او شعله ور شد كه در ميان اين ظرف چيست و چه رازي وجود دارد؟ وسوسه هواي نفس موجب شد سر آن را باز كند٬ ناگاه موشي از آن بيرون جست و رفت. او نزد شيخ آمد و گفت: من از تو سر خدا خواستم، تو موشي به من دادي؟ شيخ گفت: اي درويش٬ ما موشي در ظرفي به تو داديم٬ تو نتوانستي آن را پنهان كني٬ چگونه سر الهي را به تو دهيم كه آن را نگاه داري؟(1)                  هر كه را اسرار حق آموختند               قفل كردند و دهانش دوختند 

      پاورقي         1. اسرار التوحيد في مقامات شيخ ابوسعيد.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          282

 

164- كشته شدن ابوجهل به دست دو كودك

عنوان     كشته شدن ابوجهل به دست دو كودك

خلاصه  در جنگ بدر، دو كودك در پي انتقام از ابوجهل كه به پيامبر اكرم(ص) دشنام داده بود، او را كشتند.

حكايت    سال دوم هجري بود. جنگ بدر بين مسلمانان و مشركان در سرزمين بدر شروع شد. ابوجهل از سران و دشمنان سرسخت پيامبر(ص) در ميدان جنگ حضور داشت و با تاخت و تاز٬ مشركان را بر ضد مسلمين مي شورانيد. دو كودك كه هر دو معاذ نام داشتند (معاذ بن عمر و معاذ بن عفراء) ابوجهل را كشتند. عبدالرحمان بن عوف مي گويد: در جنگ بدر در صف مسلمانان به سمت راست و چپ مي نگريستم، ناگاه ديدم بين دو كودك كم سن و سال كه از دودمان انصار بودند قرار گرفته ام، با اينكه آرزو داشتم در چنين موقعيت خطيري بين افراد قوي باشم و دشمن به خاطر آنها به سوي من نيايد. در اين هنگام يكي از آن دو كودك به من گفت: اي عمو٬ آيا ابوجهل را مي شناسي٬ به ما نشان بده. گفتم: آري مي شناسم٬ اي برادرزاده، به ابوجهل چه كاري داري؟ گفت: به من خبر رسيده او به رسول خدا(ص) ناسزا گفته است. سوگند به خداوندي كه جانم در دست قدرت اوست، اگر ابوجهل را بشناسم، از او جدا نگردم تا يكي از ما كشته گرديم. سپس كودك ديگر نيز همين سخن را به من گفت. از نترسي اين دو كودك شگفت زده شدم. خيلي طول نكشيد. ناگهان ابوجهل را ديدم كه در ميدان تاخت و تاز مي كند. او را به آن دو كودك نشان دادم و گفتم: ابوجهل اين است. آنها در ميان رزمندگان مانند برق به سوي ابوجهل شتافتند و با شمشيري كه در دست داشتند به او حمله برده و او را كشتند. سپس به حضور رسول خدا(ص) بازگشتند و خبر كشته شدن ابوجهل را به آن حضرت دادند. پيامبر(ص) به آنها فرمود: كدام يك از شما او را كشتيد؟ هر يك از آن دو گفتند: من كشتم. پيامبر(ص) فرمود: آيا شمشيرهاي خود را از خون پاك كرده ايد؟ گفتند: نه. پيامبر(ص) به شمشير آنها نگاه كرد٬ ديد هر دو به خون رنگين است به آنها فرمود: هر دوي شما او را كشتيد.(1)

پاورقي   1. المنتقي في مولود المصطفي، ص 113؛ بحارالانوار، ج 19، صص 327 و 328.

منبع       داستان دوستان

نويسنده   محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      بوستان كتاب

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           ششم

جلد        پنجم

صفحه    277

 

 

      165- توجه دادن كودك به ياد خدا از كودكي؛ موجب تعالي روح و شناخت عميق وي از خداوند در بزرگسالي

     

      عنوان           توجه دادن كودك به ياد خدا از كودكي؛ موجب تعالي روح و شناخت عميق وي از خداوند در بزرگسالي

      خلاصه        داييِ عارف بزرگ، سهل شوشتري، ياد خدا را در كودكي به وي توصيه مي كند و همين مطلب موجب مي شود او در بزرگسالي در سلك عرفا در آيد.

      حكايت          سهل شوشتري از عرفاي بزرگ است كه در سال 283 هـ. ق و در سن 80 سالگي از دنيا رفت. مي گويد: من سه ساله بودم كه نيمه هاي شب ديدم دايي ام محمد بن سوار از بستر خواب برخاسته و مشغول نماز شب است. يك بار به من گفت: پسرم٬ خداوندي كه تو را آفريده ياد نمي كني؟ گفتم: چگونه او را يادم كنم؟ گفت: شب هنگامي كه به بستر براي خواب مي آرامي، سه بار از دل، نه از زبان بگو: خدا با من است و من را مي نگرد و من در محضر او هستم. چند شب همين گفتار را از دل گفتم. سپس به من گفت: اين جمله ها را هر شب هفت بار بگو. من چنين كردم. شيريني اين ذكر در دلم جاي گرفت. پس از يك سال به من گفت: آنچه گفتم در همه عمر تا آن گاه كه تو را در گور نهند، از جان و دل بگو. اين ذكر و راه٬ دست تو را در دو جهان بگيرد و نجات بخشد. به اين ترتيب، نور ايمان به توحيد در دوران كودكي در دلم راه يافت و بر سراسر قلبم چيره شد.(1)

      پاورقي         1. ابوحامد غزالي، كيمياي سعادت.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          257

 

 

      166- عمل به آنچه ائمه(ع) فرموده‌اند و ترك آنچه از آن نهي كرده‌اند؛ لازمه شيعي حقيقي بودن از ديدگاه حضرت زهرا(س)

     

      عنوان           عمل به آنچه ائمه(ع) فرموده‌اند و ترك آنچه از آن نهي كرده‌اند؛ لازمه شيعي حقيقي بودن از ديدگاه حضرت زهرا(س)

      خلاصه        مردي به واسطه همسرش، ويژگي‌هاي شيعه را از حضرت زهرا(س) پرسيد.

      حكايت          مردي به همسرش گفت: خدمت حضرت زهرا(س) برو و از قول من به آن حضرت بگو: من از شيعيان شما هستم٬ آيا شما قبول داريد كه من از شيعيان شما هستم؟ همسر او به حضور فاطمه(س) آمد و پيام شوهرش را ابلاغ كرد. فاطمه(س) به او فرمود: به شوهرت بگو: «اِنْ كُنْتَ تَعْمَلُ بِما اَمَرْناكَ وَتَنْتَهِي عَمّا زَجَرْناكَ فَاَنْتَ مِنْ شِيعَتِنا وَإِلّا فَلا؛ اگر تو آنچه را ما امر كرده ايم، انجام دهي و از آن چه نهي كرده، به جا نياوري، از شيعيان ما هستي و گرنه از شيعيان ما نيستي.» همسر نزد شوهرش آمد و سخنان حضرت زهرا(س) را به او ابلاغ كرد. شوهر او از اين پاسخ٬ ناراحت گرديد و آه و ناله اش بلند شد. مي گفت: واي بر من٬ كيست كه به گناه آلوده نباشد. بنابراين اگر من از گناه پاك نگردم، شيعه نيستم. وقتي شيعه نبودم، جاودانه در دوزخ خواهم بود. واي بر من، چه خاكي بر سرم كنم؟... همسر او هنگامي كه او را آن گونه آشفته و نگران ديد، حضور حضرت زهرا(س) آمده و جريان را به عرض او رسانيد. حضرت زهرا(س) به او فرمود: به شوهرت بگو چنين نيست كه تو تصور مي كني٬ شيعيان ما از افراد نيك اهل بهشت هستند٬ ولي اگر گناهكار باشند، بر اثر بلاها و گرفتاري هايي كه به آنها رو مي آورد و صدماتي كه در صحراي محشر، در روز قيامت و يا در طبقه اعلاي دوزخ مي بينند، گناهانشان ريخته مي شود. آنها از گناهان پاك مي گردند و سپس ما آنان را نجات مي دهيم و به سوي بهشت مي بريم.(1)

      پاورقي         1. عوالم العلوم بحراني، ص 620.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          247

 

 

      167- صبر و استقامت والاي سيد حسين امامي، از اعضاي سازمان فدائيان اسلام ، در برابر دژخيمان رژيم شاه

     

      عنوان           صبر و استقامت والاي سيد حسين امامي، از اعضاي سازمان فدائيان اسلام ، در برابر دژخيمان رژيم شاه

      خلاصه        سيد حسين امامي يكي از اعضاي سازمان فدائيان اسلام بود. وي پس از ترور «عبدالحسين هژير» تا پاي اعدام استقامت و ايستادگي كرد و نه‌تنها نام دوستان و رؤساي خود را به مأموران حكومت نگفت، بلكه با شجاعت بسيار از عمل به وظيفه شرعي خود سخن گفت.

      حكايت          نواب صفوي كه در 27 دي سال 1334 شمسي به شهادت رسيد٬ براي اعدام انقلابي مزدوران استعمارگر سازماني به نام سازمان فداييان اسلام تشكيل داد. اعضاي مركزي اين سازمان عبارت بودند از: سيد حسين امامي٬ خليل طهماسبي، سيد عبدالحسين واحدي٬ محمد مهدي عبد خدايي و مظفر ذوالقدر. يكي از مزدوران استعمارگر انگليس، عبدالحسين هژير بود. وي در سال 1327 چند ماه نخست وزير محمد رضا شاه شد٬ ولي نخست وزيري او به علت مخالفت مردم دوامي نياورد. پس از آن به دستور شاه وزير دربار شد و در همين سمت به دستور فداييان اسلام به وسيله سيد حسين امامي اعدام انقلابي گرديد. سيد حسين امامي دستگير و زنداني شد. ارتشبد حسين فردوست از طرف شاه مأمور شد تا خصوصي با سيد حسين امامي مذاكره كند و از او بپرسد چه كسي به او چنين دستوري را داده است؟ ارتشبد فردوست در خاطرات خود چنين مي نويسد: من همان موقع به زندان دژبان رفتم٬ رئيس دژبان مرا به سلول ضارب (سيد حسين امامي) برد و در گوش من گفت: چون ممكن است به شما حمله كند٬ ما چند نفر پشت در مي ايستيم. من وارد سلول شدم، ديدم مردي است قوي هيكل و سالم. نشسته بود و تسبيح مي انداخت و دعا مي خواند. تا مرا ديد به نماز ايستاد. نمي دانم چه نمازي بود كه بسيار طولاني شد. حدود سه ربع ساعت در گوشه اتاق روي صندلي نشستم و او اصلا متوجه من نبود. مرتب راز و نياز مي كرد و به محض اينكه نمازش تمام شد٬ نماز ديگر را شروع مي كرد. ديدم با اين وضع نمي شود. زماني كه نمازش به پايان رسيد، اشاره كردم و گفتم اين كارها را كنار بگذار٬ من عجله دارم. پذيرفت و روي تخت چوبي نشست. به ديوار تكيه زد و پايش را بالا گذارد و به ذكر پرداخت. پرسيد: چه مي خواهي؟ گفتم: مرا مي شناسي؟ گفت: مي شناسم، تو فردوست دوست شاه هستي. پرسيدم: چه كسي به شما دستور داد هژير را ترور كني؟ اگر حقيقت را بگويي آزاد مي شوي و اگر اين قول را نمي پذيري، خودم ضامن شما مي شوم و مي آيم اينجا كنار شما مي نشينم تا شما را آزاد كنند. پاسخ داد: البته محمد رضا مي تواند اين كار را بكند٬ ولي من صريحا مي گويم: وظيفه شرعي خود را انجام دادم. از كسي درخواستي ندارم و خوشحالم كه وظيفه ام را انجام دادم. مجازاتم هر چه باشد كه اعدام است، مي پذيرم. پس از گفت وگوي ديگر گفتم: حالا شب است و دير وقت، ممكن است شما خسته باشيد٬ اگر اجازه دهيد فردا دوباره مي آيم. پاسخ داد: آمدن شما اشكالي ندارد، ولي وقتتان را تلف نكنيد٬ شما اگر ده ساعت هم بنشينيد، پاسخ من همين است. مجددا برخاست و به نماز ايستاد. من برخاستم و بيرون آمدم و جريان را به محمد رضا گزارش دادم. صبح روز بعد دوباره به زندان رفتم، ديدم سيد حسين امامي مشغول دعا و نماز است و حالش هم خوب است. دوباره مطلب را تكرار كردم. پاسخ داد: اگر صد بار هم بيايي٬ پاسخ من همان است. وظيفه ديني من حكم مي كرد هژير را بكشم و هيچ درخواستي هم ندارم. نااميدانه از زندان خارج شدم و جريان را به محمد رضا گزارش كردم. سرانجام در ساعت 2 پس از نيمه شب، سيد حسين امامي را يك گردان دژبان به ميدان سپه بردند و به دار زدند.(1)

      پاورقي         1. اقتباس و تلخيص از خاطرات ارتشبد فردوست، ج 1، صص 158و159.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          243

 

 

 

 

      168- احاطه حضرت علي(ع) بر علم رياضيات

     

      عنوان           احاطه حضرت علي(ع) بر علم رياضيات

      خلاصه        فردي از حضرت علي(ع) عددي را خواست كه به 2 تا 10 قابل قسمت باشد و ايشان به وي عدد 2520 را معرفي فرمودند.

      حكايت          شخصي خدمت امام علي(ع) آمد و پرسيد: عددي را به من بگو كه قابل تقسيم بر 2و3و4و5و6و7و8و9و10 باشد، بي آنكه باقي بياورد. امام علي(ع) بي درنگ به او فرمود: روزهاي هفته را بر روزهاي يك سال خود ضرب كن كه حاصل ضرب آن قابل تقسيم بر همه اين اعداد بدون باقي مانده است. سؤال كننده : هفت را در 360 (روزهاي سال) ضرب كرد. حاصل ضرب آن 2520 شد. اين عدد را بر 2و3و4و5و6و7و8و9و10 تقسيم كرد٬ ديد بر همه اين اعداد قابل تقسيم است بدون آنكه باقي بياورد.(1)

      پاورقي         1. شرح نهايه، به نقل از: ترجمه كشكول شيخ بهايي، ص 255.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          215

 

      169- حتمي بودن كيفر ظالمان

     

      عنوان           حتمي بودن كيفر ظالمان

      خلاصه        فردي با ديدن دو كبك بريان شده، به قتل بي‌گناهي اعتراف مي‌كند و همان اعتراف موجب قصاص او مي‌شود.

      حكايت          فردي كه قلدر و بي رحم بود٬ مهمان شاهزاده اي شد و كنار سفره او نشست. از قضا دو كبك بريان شده در ميان سفره نهاده بودند. همين كه چشم وي به كبك ها افتاد٬ خنديد. شاهزاده از علت خنده او پرسيد. او گفت: در آغاز جواني روزي سر راه تاجري را گرفتم. وقتي خواستم او را بكشم، رو به دو كبكي كرد كه بر سر كوه نشسته بودند و گفت: اي كبك ها٬ گواه باشيد اين مرد قاتل من است. اكنون اين دو كبك بريان شده در ميان سفره ديدم٬ حماقت آن تاجر به يادم آمد. (كه اكنون نيز كشته شده اند و خوارك من هستند و ديگر نيستند كه شاهد قتل او باشند). شاهزاده كه فردي غيور بود٬ به قاتل گفت: اتفاقاً كبك ها گواهي خود را دادند. سپس دستور داد گردن او را زدند و او به اين ترتيب به كيفر جنايتش رسيد.(1)

      پاورقي         1. حياة الحيوان دِميَري، زير نام قَبَج (كبك).

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          214

 

 

 

      170- علم بيكران ائمه(ع) و رسيدگي‌ آن حضرات به مشكلات مردم

     

      عنوان           علم بيكران ائمه(ع) و رسيدگي‌ آن حضرات به مشكلات مردم

      خلاصه        فردي كه از بيماري دهان رنج مي برد، خدمت حضرت رضا(ع) رسيد و با توصيه ايشان بهبودي يافت.

      حكايت          در عصر امام رضا(ع)، كارواني از خراسان به سوي كرمان رهسپار گرديد. در مسير راه دزدان به كاروان حمله كرده و كاروانيان را غارت كردند. آنها يكي از افراد كاروان را دستگير كرده و به او گفتند: تو اموال بسياري داري٬ بايد اموال خود را به ما بدهي. وي هر چه التماس كرد، او را رها نكردند٬ بلكه شب و روز او را شكنجه مي دادند تا او ثروت خود را در اختيار دزدان بگذارد. دزدان او را در ميان سرماي شديد بيابان پربرف نگه مي داشتند. دهانش را پر از برف مي كردند، به همين دليل دهان و زبانش آسيب سختي ديد، آن گونه كه نمي توانست سخن بگويد. سرانجام دل يكي از زنان دزدها به حال او سوخت. واسطه شد و دزدها او را آزاد كردند. مرد از دست دزدها گريخت و با دهاني زخمي و زباني آسيب ديده خود را با خراسان رساند.در آنجا از مردم شنيد امام رضا(ع) وارد سرزمين خراسان شده و اكنون در نيشابور است. در همان روزها در خواب ديد شخصي به او گفت: امام رضا(ع) به نيشابور آمده٬ نزد او برو و از او بخواه كه بيماري دهان و زبانت را درمان كند. پس در عالم خواب به حضور حضرت رضا(ع) رفت و جريان را گفت. امام به او فرمود: مقداري آويشن را با زيره و نمك مخلوط كن و سپس آن معجون را دو تا سه بار زير دهانت بگذار كه درمان يابد. وي از خواب بيدار شد٬ ولي به خواب خود اهميت نداد. با خود مي گفت: نمي توان به آنچه در خواب ديد، اعتماد كرد. سرانجام تصميم گرفت به نيشابور رفته و با امام رضا(ع) ديدار كند. به سوي نيشابور رفته و جوياي حال امام شد. گفتند: آن حضرت به كاروان سراي سعد رفته. مرد براي ديدار امام به آنجا رفت و به زيارت امام توفيق يافت. سپس جريان خود را بيان كرده و از آن بزرگوار خواست تا در مورد درمان دهان و زبانش چاره انديشي كند. امام به او فرمود: مگر من در خواب روش درمان بيماري دهان و زبانت را به تو نياموختم؟ او گفت: اي امام بزرگوار، اگر لطف بفرمايي بار ديگر آن روش را به من بياموز. امام فرمود: مقداري آويشن و زيره را با نمك بياميز و آن را دو يا سه بار بر دهانت بگذار، به زودي خوب مي شوي. او نقل كرده است: اين روش را انجام دادم و همان گونه كه امام فرموده بود٬ خوب شدم.(1)

      پاورقي         1. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 211.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          212

 

 

 

      171- عاقبت‌انديشي و تفكر در نتيجه امور؛ نشانه زيركي و موجب نجات افراد

     

      عنوان           عاقبت‌انديشي و تفكر در نتيجه امور؛ نشانه زيركي و موجب نجات افراد

      خلاصه        حكيمي به فردي آرايشگر پندي داد و او با عمل به آن پند، جان پادشاه را نجات داد.

      حكايت          در زمان هاي قديم، آرايشگر معروفي بود كه سر و صورت شاه را اصلاح مي كرد. روزي به بازار رفت. ديد پيرمردي در مغازه ساده اي نشسته و قلم و كاغذي كنار دستش است٬ ولي چيز ديگري در مغازه نيست. تعجب كرد. اين پيرمرد عمامه به سر چه مي فروشد. نزد او رفت و گفت: اي آقا٬ شما چه مي فروشيد؟ پيرمرد: من حكيم هستم و پند مي فروشم. سلماني: پند چيست؟ آن را به من بفروش. حكيم: پند فروختن من رايگان نيست٬ بلكه صد اشرفي مزد آن است. آرايشگر پس از آنكه اين دست و آن دست كرد سرانجام راضي شد كه صد اشرفي به او بدهد. حكيم صد اشرفي را گرفت و اين پند را روي كاغذ نوشت و به سلماني داد: زرنگ ترين انسان ها كسي است كه كاري را انجام ندهد، مگر اينكه نتيجه آن را (از بد و خوب) تشخيص دهد (عاقبت انديش باشد). پند را گرفت و چون برايش گران تمام شده بود٬ بسيار به آن ارزش مي داد. آن را تكرار مي كرد و در هر جا كه مناسب بود، مي نوشت. حتي در صفحه سنگ مخصوص خود كه  تيغ خود را با آن سنگ تيز مي كرد جمله را نوشت. در همين روزها با دسيسه مرموزي٬ نخست وزير زمان نزد او آمد و گفت: من از خارج آمده ام و يك تيغ طلايي تيز و خوبي براي تو هديه آورده ام؛ زيرا شما سر و صورت شاه را اصلاح مي كنيد. خوبست از اين پس با اين تيغ سر و صورت او را صلاح كنيد. (دسيسه نخست وزير اين بود كه آن تيغ را زهر آگين كرده بود و مي خواست آن زهر را وارد خون شاه كرده و او را بكشد). آرايشگر خوشحال شد و هنگام اصلاح سر و صورت شاه، تيغ اهدايي نخست وزير را به دست گرفت. در همين حال چشمش به جمله پند حكيم افتاد كه در صفحه سنگ تيزكن تيغش نوشته بود. با خود گفت: ما هيچ گاه به اين پند عمل نكرديم٬ خوب است يك بار به آن عمل كنيم. آن پند مي گويد: پيش از هر كاري نتيجه آن را بسنج. من كه با اين تيغ هنوز كسي را اصلاح نكرده ام٬ پس نتيجه آن را نمي دانم. بنابراين بايد از اصلاح سر و صورت شاه دست نگهدارم. همين سردرگمي، شاه را در فكر فرو برد و جريان را از او پرسيد. او داستان پند حكيم و تيغ نخست وزير را بيان كرد. شاه فهميد كه نخست وزير مي خواسته او را به وسيله آن تيغ مسموم كند. مجلسي از رجال كشور تشكيل داد و نخست وزير را در آن مجلس آورد. به آرايشگر فرمان داد سر و صورت افرادي كه گمان بد به آنها مي برد و سپس سر و صورت نخست وزير را اصلاح كند. آرايشگر فرمان شاه را اجرا كرد. طولي نكشيد همه آنها از جمله نخست وزير مسموم شدند. آرايشگر به جايزه و افتخار بزرگي دست يافت و دريافت كه آن پند حكيم بيش از صد اشرفي ارزش داشته و پول او به هدر نرفته است.       پند حكيم عين صواب است و محض خير              فرخنده بخت آنكه به سمع رضا شنيد. 

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 104، ص 37.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          207

 

 

172- جان باختن بينواي دل سوخته كنار قبر علي(ع)

عنوان     جان باختن بينواي دل سوخته كنار قبر علي(ع)

خلاصه  حضرت علي(ع) به پيرمردي نابينا در خرابه‌اي رسيدگي مي‌نمود. پس از شهادت آن حضرت، پيرمرد كه متوجه شهادت آن حضرت شد، از غصه دق كرد.

حكايت    هنگامي كه امام حسن(ع)، امام حسين(ع) و همراهان از دفن جنازه پدرشان به سوي كوفه باز مي گشتند٬ كنار ويرانه اي پيرمرد بينوا و نابينايي را ديدند كه بسيار پريشان بود. خشتي زير سر نهاده بود و گريه مي كرد. از او پرسيدند: تو كيسي و چرا نالان و پريشان هستي؟ گفت: من غريبي بينوا هستم٬ در اينجا مونس و غم خواري ندارم. يك سال است در اين شهر هستم. هر روز مرد مهرباني  نزد من مي آمد و احوال مرا مي پرسيد. به من غذا مي رسانيد و مونس من بود٬ ولي اكنون سه روز او نزد من نيامده و از حال من جويا نشده است. گفتند: آيا نام او را مي داني؟ گفت: نه. گفتند آيا از او نپرسيدي نامش چيست؟ گفت: پرسيدم٬ ولي فرمود: تو با نام من چه كار داري، من براي خدا از تو سرپرستي مي كنم. گفتند: اي بينوا او چه شكلي بود؟ گفت: من نابينايم٬ نمي دانم. گفتند: آيا هيچ نشاني از گفتار و كردار او داري؟ گفت: پيوسته زبان او به ذكر خدا مشغول بود. وقتي او تسبيح و لا اله الا الله مي گفت٬ زمين و زمان و در و ديوار با او هم نوا مي شدند. وقتي كنار من مي نشست، مي فرمود: درمانده اي با درمانده اي نشسته و غريبي هم نشين غريبي شده است. حسن(ع) و حسين(ع) (و محمد حنفيه و عبدالله بن جعفر) آن مهربان ناشناخته را شناختند. به روي هم نگريستند و گفتند: اي پيرمرد٬ اين نشانه ها كه برشمردي، نشانه هاي باباي ما اميرمؤمنان علي(ع) است. بينوا گفت: پس او چه شده كه در اين سه روز است نزد من نيامده؟ گفتند: اي پيرمرد، شخص بدبختي ضربتي بر او زد و او به دار باقي شتافت؛ ما هم اكنون از كنار قبر او مي آييم. بينوا وقتي ازجريان آگاه شد، خروش و ناله جان سوزش بلند گرديد، خود را بر زمين مي زد و خاك را به روي خود مي پاشيد و مي گفت: مرا چه لياقت كه اميرمؤمنان(ع) از من سرپرستي كند؟ چرا او را كشتند؟ حسن(ع) و حسين(ع) هر چه او را دلداري مي دادند، ولي آرام نمي گرفت.           

نمي دانم چه كار افتاد ما را * كه آن دلدار مـا را زار بـگـذاشـت

در اين ويرانه اين پير حزين راز * غريب و عاجز و بي يار بگذاشت

آن پير مرد بي نوا به دامن حسن(ع) و حسين(ع) چسبيد و گفت: شما را به جدتان سوگند، شما را به روح پدر عالي قدرتان٬ مرا كنار قبر او ببريد. امام حسن(ع) دست راست او را و امام حسين(ع) دست چپ او را گرفت و او را كنار مرقد مطهر علي(ع) آوردند. خود را به روي قبر افكند و در حالي كه اشك مي ريخت، مي گفت: خدايا من توان دوري از اين پدر مهربان را ندارم٬ تو را به حق صاحب اين قبر، جانم را بستان. دعاي او مستجاب شد و همان دم جان سپرد.            ذره اي بود به خورشيد رسيد                قطره اي بود و به دريا پيوست. امام حسن(ع) و امام حسين(ع) از اين حادثه جان سوز گريستند. جنازه او را غسل دادند و كفن كردند. نماز بر جنازه او خواندند و او را نزديك همان روضه پاك به خاك سپردند.(1)

پاورقي   1. روضة الشهدا، ص 172 و 173.

منبع       داستان دوستان

نويسنده   محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      بوستان كتاب

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           ششم

جلد        پنجم

صفحه    203

 

 

      173- رضايت از تقدير و حمل بر خير كردن؛ موجب نجات

     

      عنوان           رضايت از تقدير و حمل بر خير كردن؛ موجب نجات

      خلاصه        مردي از بني‌اسرائيل در برابر هلاكت حيوانات خود صبر پيشه كرد و سرانجام معلوم شد كه هلاكت آنها باعث نجات آنها شده است.

      حكايت          در ميان بني اسرائيل خانواده اي چادر نشين در بيابان زندگي مي كردند (و زندگي آنها با دامداري و با كمال سادگي و صحرانشيني مي گذشت). آنها يك خروس٬ يك الاغ و يك سگ داشتند. خروس٬ آنها را براي نماز بيدار مي كرد. با الاغ وسايل خود را حمل مي كردند و به وسيله آن براي خود از راه دور آب مي آوردند. سگ نيز در آن بيابان٬ به ويژه در شب، نگهبان آنها از درندگان بود. اتفاقاً روباهي آمد و خروس آنها را خورد. آن خانواده ناراحت شدند٬ ولي مرد آنها كه شخصي صالح بود، مي گفت: خير است ان شاء الله. پس از چند روزي٬ سگ آنها مرد٬ باز ناراحت شدند٬ ولي مرد خانواده گفت: خير است ان شاء الله. طولي نكشيد گرگي به الاغ آنها حمله كرد و آن را دريد. باز مرد آن خانواده گفت: خير است ان شاء الله. در همين روزها روزي صبح از خواب بيدار شدند، ديدند همه چادر نشين هاي اطراف مورد دستبرد دشمن واقع شده و همه اموال آنها به غارت رفته است. خود آنها نيز به عنوان برده به اسارت دشمن در آمدند و در آن بيابان، تنها آنها سالم باقي مانده بودند. مرد صالح گفت: راز اينكه ما باقي مانده ايم اين بود كه چادر نشين هاي ديگر داراي سگ و خروس و الاغ بودند و به خاطر سر و صداي آنها شناخته شدند و به اسارت دشمن در آمدند. ولي ما چون سگ و خروس و الاغ نداشتيم، شناخته نشديم. پس خير ما در هلاكت سگ و خروس و الاغمان بوده است كه سالم مانده ايم. (1)

      پاورقي         1. المحجة البيضاء، ج 8، ص 92.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          189

 

 

174- نهي شديد شيعيان، از كمك به ظالمان، توسط امام صادق(ع)

عنوان     نهي شديد شيعيان، از كمك به ظالمان، توسط امام صادق(ع)

خلاصه  امام جعفر صادق(ع) يكي از اصحاب خود را كه به ستمگران كمك كرده بود، توبيخ كرد.

حكايت    عذافِر از شاگردان و مريدان امام صادق(ع) بود. به امام خبر رسيد عذافر مدتي براي ربيع و ابو ايوب (دو نفر از ستمگران) كارگري كرده و به آنها كمك كرده است. امام  او را خواست و فرمود: اي عذافر٬ چنين خبري به من رسيده است٬ آيا تو در اين انديشه نيستي كه در روز قيامت به عنوان أَعوانُ الظَلَمه (كمك كننده ستمگران) مورد خطاب خداوند گردي؛ در اين صورت چه حالي خواهي داشت و چه مي كني؟ عذافر از اندرز و تهديد شديد امام نگران شد. آن چنان ناراحت شد كه مشت بر خود مي كوبيد و سكوت غم باري او را فرا گرفته بود. امام صادق(ع) وقتي آن حالت را از او ديد، به او فرمود: اي عذافر، من تو را از آن چيز  ترساندم كه خدا مرا به آن ترسانيده است. (يعني موضوع را جدي بگير٬ من آن را پيش خود نگفته ام٬ بلكه فرمان خداست). فرزند عذافر مي گويد: پدرم پس از چند روز٬ از شدت ناراحتي و اندوه كه چرا با ستمگران همكاري كرده است، از دنيا رفت.(1)

پاورقي   1. اقتباس از وسايل الشيعه، ج 12، ص 128.

منبع       داستان دوستان

نويسنده   محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      بوستان كتاب

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           ششم

جلد        پنجم

صفحه    188

 

 

 

 

175- بدخلقي عابدان، موجب جهنمي شدن آنان

عنوان     بدخلقي عابدان، موجب جهنمي شدن آنان

خلاصه  پيامبر اكرم(ص) زن عابدي را كه همسايگانش را آزار مي داد، از اهل آتش دانست.

حكايت    در عصر رسول خدا(ص) بانوي مسلماني زندگي مي كرد كه همواره روزه مي گرفت و به نماز اهميت بسياري مي داد. حتي شب را با عبادت و مناجات به سر مي برد٬ ولي بد اخلاق بود و با زبان خود همسايگانش را مي آزرد. شخصي خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض كرد: فلان بانو همواره روزه مي گيرد و شب زنده داري مي كند. با اين حال بد اخلاق است و با نيش زبانش همسايگان را مي آزارد. رسول اكرم(ص) فرمود: در چنين زني خيري نيست و او اهل دوزخ است.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 71، ص 394.

منبع       داستان دوستان

نويسنده   محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      بوستان كتاب

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           ششم

جلد        پنجم

صفحه    174

 

 

      176- تواضع و بزرگواري امام خميني نسبت به نوجوان پانزده سال

 

      عنوان           تواضع و بزرگواري امام خميني نسبت به نوجوان پانزده ساله

      خلاصه        امام خميني(ره) در حمام، سر جوان 15 ساله اي را در پاسخ به محبت او شست.

      حكايت          فرزند آيت الله اشرفي اصفهاني (چهارمين شهيد محراب) نقل مي كرد: حدود چهل سال پيش كه 14-15 ساله بودم، روزي در قم به حمام رفتم. هنگام ورود به گرمابه، وارد خزينه شدم و بيرون آمدم. ديدم يكي از آقايان سر خود را صابون زده و روي چشمانش نيز از كف صابون پوشيده است و با دست دنبال آب مي گردد. بلافاصله ظرفي را كه نزديكم بود برداشته، از خزينه پر از آب كردم و دو بارروي سر وي ريختم. آن مرد نوراني٬ نگاه تشكر آميزي به من انداخت و پرسيد: آيا شما هم سر خود را شسته ايد؟ عرض كردم: خير٬ تازه به حمام آمده ام. سرانجام به گوشه اي رفته و سر و صورت خود را صابون زدم. پيش از آنكه آب به سرم بريزم ناگاه دو ظرف آب روي سرم ريخته. شد چشم باز كردم، ديدم آن مرد بزرگ به تلافي خدمت من با كمال بزرگواري محبت كرده است. سپس به خانه آمدم و موضوع را به پدرم گفتم٬ ولي چون او را نمي شناختم، نتوانستم معرفي كنم. پس از مدتي يكي از روزهاي عيد مذهبي كه با پدرم به خانه علما مي رفتيم، ناگاه چشمم به همان مرد نوراني كه در حمام ديده بودم افتاد. او را به پدرم نشان دادم٬ پدرم فرمود: عجب٬ ايشان حاج آقا روح الله خميني است. (1)

      پاورقي         1. مجله حضور، شماره 1، خرداد 70، ص 67.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          166

 

 

 

      177- كم‌خوري و زود دست از غذا كشيدن؛ از عوامل زيبايي چهره

     

      عنوان           كم‌خوري و زود دست از غذا كشيدن؛ از عوامل زيبايي چهره

      خلاصه        زني كه صورتش چروك برداشته و زيبايي‌اش را از دست داده بود و همين مسئله باعث اختلاف او و همسرش شده بود. با توصيه حضرت عيسي(ع) درباره كم‌خوري، زيبايي‌اش را بازيافت.

      حكايت          رسول اكرم(ص) فرمود: روزي برادرم حضرت عيسي(ع) در سياحت خود به شهري رسيد. در آنجا ديد زن و شوهري با هم نزاع مي كنند. نزد آنها رفت و فرمود: دعواي شما براي چيست؟ شوهر گفت: اين خانم همسر من است. بانوي شايسته اي است و هيچ گناهي ندارد٬ ولي من دوست دارم از من جدا گردد. عيسي(ع) فرمود: به هر حال به من بگو با اينكه او بانويي شايسته است راز آن چيست كه مي خواهي از تو جدا گردد. شوهر گفت: رازش اين است كه او با اينكه پير نشده، صورتش چروك برداشته و زيبايي خود را از دست داده است. عيسي(ع) به زن فرمود: آيا مي خواهي زيبايي چهره خود را بازيابي؟ زن گفت: آري٬ البته. عيسي(ع) فرمود: هنگامي كه غذا خوردي، سير نشده از غذا دست بكش؛ زيرا هنگامي كه غذا در شكم انباشته شد و بيشتر از اندازه گرديد، موجب از بين رفتن زيبايي صورت مي گردد. آن زن٬ سخن عيسي(ع) را گوش داد. از آن پس كم خوري را رعايت كرد و زيبايي صورتش را بازيافت.(1)

      پاورقي         1. علل الشرايع، ص 169.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          153

 

 

 

      178- ضرورت حيله‌گري با دشمن در مواقع گرفتاري

     

      عنوان           ضرورت حيله‌گري با دشمن در مواقع گرفتاري

      خلاصه        ماهي گرفتار آمده در منقار پرنده، با حيله اي ماهرانه فرار كرد.

      حكايت          زَغَن پرنده صحرايي است كه از كلاغ كوچك تر است. يك زغن چند روز در صحرايي گرسنه ماند و هر چه كوشيد غذايي براي خود نيافت. تا اينكه براي يافتن غذا كنار جويباري كه در آن صحرا بود، آمد.  مانند شكارچي ها در كمين نشست تا شكاري به دست آورد . در اين ميان يك ماهي كوچك در ميان آب جوي از كنار او گذشت٬ زغن بر جست و او را به منقار گرفت. ماهي با زبان گريه و زاري گفت: من پيكر كوچكي دارم٬ خوردن من تو را سير نمي كند٬ اگر از من بگذري من جبران مي كنم. به تو قول مي دهم هر روز دو ماهي فربه را در همين محل از كنار چشم تو عبور دهم تا يكايك آنها را بگيري و نوش جان كني. اگر به راستي گفتارم اطمينان نداري٬ مرا سوگند شديد ده تا آنچه را گفتم، انجام دهم. زغن گفت: بگو به خدا. تا اين جمله را گفت، منقارش باز شد، ماهي از منقار باز شده او گريخت و خود را به آب انداخت.

      پاورقي        

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          148

 

 

      179- گوشمالي دادن كودكان آزار رساننده به پيامبر توسط حضرت علي(ع) در سنين نوجواني؛ علت ملقب شدن ايشان به «قُضَم»

     

      عنوان           گوشمالي دادن كودكان آزار رساننده به پيامبر توسط حضرت علي(ع) در سنين نوجواني؛ علت ملقب شدن ايشان به «قُضَم»

      خلاصه        حضرت علي(ع) در دوران نوجواني، از پيامبر اكرم(ص) دفاع مي‌نمود و كودكاني را كه به پيامبر آزار مي‌رساندند را گوشمالي مي‌داد. لذا به ايشان لقب قُضَم داده شد.

      حكايت          جنگ احد بود. طلحة بن ابي طلحه قهرمان و پرچمدار تنومند دشمن به ميدان تاخت. امام علي(ع) به ميدان و رفت و درگيري شديدي پديد آمد. سرانجام طلحه به دست علي(ع) كشته شد. هنگامي كه طلحه با علي(ع) روبرو شد فرياد زد: يا قُضَم. شخصي از امام صادق(ع) پرسيد: چرا دشمن علي(ع) را با اين لقب خواند؟ امام صادق(ع) فرمود: در آغاز بعثت در مكه، مشركان به پيامبر(ص) آزار مي رساندند، ولي تا ابوطالب پدر علي(ع) همراه پيامبر(ص) بود جرئت جسارت به پيامبر(ص) را نداشتند. تا اينكه مشركان شماري از كودكان را واداشتند تا به سوي پيامبر(ص) سنگ پراني كنند. هنگامي كه پيامبر(ص) از خانه بيرون مي‌آمد٬ كودكان سنگ و خاك به سوي پيامبر(ص) پرت مي كردند. پيامبر(ص) از اين جريان رنج آور به علي(ع) (كه در آن زمان حدود سيزده سال داشت) شكايت كرد. علي(ع) عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت اي رسول خدا(ص)٬ هر گاه از خانه بيرون رفتي، مرا نيز با خود بيرون ببر. پيامبر(ص) همراه علي(ع) از خانه بيرون آمد. كودكان مشركان طبق معمول به سوي پيامبر(ص) سنگ پراني كردند. علي(ع) به سوي آنها حمله مي كرد و هر گاه به آنها مي رسيد گوش و بيني و لپ آنها را مي گرفت و فشار مي داد. كودكان بر اثر درد شديد گريه مي كردند و به خانه خود باز مي گشتند. پدرانشان مي پرسيدند: چرا گريه مي كنيد؟ در پاسخ مي گفتند: «قَضَمنا عَليٌ، قَضَمنا عَليٌّ؛ علي ما را گوشمالي داد». از اين رو علي(ع) را به عنوان قضم ياد كردند (يعني گوشمالي دهنده و در هم كوبنده).(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 20، ص 52.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          146

 

      180- علاقه و اصرار امام حسين(ع) بر نام‌گذاري فرزندانش به نام علي

     

      عنوان           علاقه و اصرار امام حسين(ع) بر نام‌گذاري فرزندانش به نام علي

      خلاصه        امام حسين(ع) در برابر اعتراض مروان بر نام‌گذاري فرزندانش به اسم علي فرمود: اگر خدا صد پسر به من بدهد، دوست دارم نام همه آنها را علي بگذارم.

      حكايت          مروان بن حكم در روزگار خلافت معاويه فرماندار مدينه بود و با قدرت و گستاخي تمام بر ضد علي(ع) و آل او تبليغ مي كرد. روزي امام سجاد(ع) را ديد و گفت: نام تو چيست؟ امام سجاد (ع) فرمود: نام من علي است. مروان پرسيد: نام برادرت چيست؟ امام سجاد(ع) فرمود: نام او نيز علي است. مروان گفت: اوه٬ علي٬ علي٬ چه خبر است؟ مثل اينكه پدرت تصميم گرفته نام همه پسرانش را علي بگذارد. امام سجاد(ع) مي فرمايد: به حضور پدرم امام حسين(ع) آمده و گفتار مروان را به آن حضرت عرض كردم. امام حسين(ع) فرمود: حتي اگر داراي صد پسر گردم٬ دوست دارم نام همه آنها را بدون استثنا علي بگذارم.(1)

      پاورقي         1. معالي السّبطين، ج 1، ص 206.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          143

 

 

181- كشته شدن عايشه به دستور معاويه

عنوان     كشته شدن عايشه به دستور معاويه

خلاصه  معاويه كه از اعتراض‌هاي عايشه به ستوه آمده بود، با طرح نقشه اي او را كشت.

حكايت    عايشه دختر ابوبكر از همسران پيامبر(ص) بود. معاويه در سال 57 هـ. ق به حجاز مسافرت كرد تا از مردم براي ولايت عهدي پسرش يزيد بيعت بگيرد. عايشه پيام تهديد آميزي براي معاويه فرستاد كه مضمون آن اين بود: تو برادرم محمد بن ابوبكر را كشتي و اكنون براي يزيد بيعت مي گيري٬ اين روش مورد پذيرش نخواهد بود... . عمروعاص به معاويه گفت: اگر عايشه را خاموش نكني، ممكن است با تحريك او٬ مردم بر ضد تو شورش كنند. معاويه براي خاموش كردن عايشه نخست ابوهريره و شرحبيل را با هداياي بسيار نزد عايشه فرستاد  تا با او صلح كند و پست و مقام بالايي به عبدالرحمان برادر عايشه بدهد. اين امور نمي توانست عايشه را خاموش كند. اين بار معاويه تصميم گرفت با روش مرموز و مخفيانه اي عايشه را بكشد. دستور داد چاهي را كندند و ته آن را پر از آهك كردند، سپس فرش گران بهايي روي آن چاه گسترد و يك كرسي چهارپايه مانند صندلي روي آن فرش نهاد. هنگام نماز عشا، عايشه را خواست و به عايشه گفت مي خواهد چندين هزار درهم به او بدهد. عايشه با غلام هندي خود از خانه بيرون آمد و سوار بر خر مصري شد. معاويه به او احترام بسياري گذاشت و اشاره كرد كه عايشه بر روي آن چهارپايه بنشيند. همين كه عايشه بر روي آن چهار پايه نشست، چهارپايه فرو ريخت و او به درون چاه افتاد. آن گاه معاويه براي اينكه اين كار كاملا پنهاني باشد دستور داد غلام و خر را كشتند و در ميان همان چاه افكندند. خاك بر آن چاه ريخته و آن را پر كردند. از آن پس عايشه ناپديد شد و بين مردم اختلاف گرديد. بعضي گفتند: عايشه به مكه رفته است و بعضي گفتند به يمن رفته است. امام حسين(ع) كه از جريان آگاهي داشت، اموال عايشه را به وارثان او داد.(1)

پاورقي   1. منتخب التواريخ، ص 304؛ كامل بهايي، باب 27، فصل 16.

منبع       داستان دوستان

نويسنده   محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      بوستان كتاب

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           ششم

جلد        پنجم

صفحه    141

 

 

      182- تلاش اميركبير در حفظ عزت ايران در برابر ساير كشورها

     

      عنوان           تلاش اميركبير در حفظ عزت ايران در برابر ساير كشورها

      خلاصه        اميركبير كه همواره سعي داشت عزت و غرور ايران را در برابر كشورهاي سلطه‌جو و استعمارگر حفظ كند، با سفير كشور روسيه كه به جاي نامه نوشتن به وزارت خارجه، با اميركبير مكاتبه كرده بود، قاطعانه و شجاعانه برخورد كرده و او را به احترام و رعايت قوانين كشور ملزم مي‌كند.

      حكايت          در روزگار ناصر الدين شاه قاجار گرچه سراسر سلطنت به يك دستگاه طاغوتي و استبدادي مبدل شده بود٬ ولي گاهي جرقه اي در غروب پيدا مي شد. ميرزا محمد تقي خان امير كبير كه يك مسلمان غيور و پرهيزگار بود در اين دستگاه راه يافت. وي در اوايل سلطنت ناصرالدين شاه، صدر اعظم (نخست وزيري) شد و با خواهر ناصر الدين شاه به نام عزت الدوله ازدواج كرد. اصلاحات بزرگي به دست اين وزير شايسته شروع شد. براي اينكه در راستاي استقلال اقتصادي و سياسي ايران گام بر مي داشت، دشمنان بسياري از داخل و خارج پيدا كرد. كشورهاي استعماري مانند انگلستان و روسيه تزاري آن روز دشمن سرسخت او شدند. كار به جايي رسيد كه درباريان ناصرالدين يشاه را واداشتند وي را عزل كند. او در 20 محرم سال 1268 هـ. ق از مقام نخست وزيري و در 25 محرم همان سال از ساير مشاغل عزل و به كاشان تبعيد گرديد.

      پ در 19 دي 1230 شمسي در 64 سالگي به دست حاجي علي خان مراغه اي٬ (اعتماد السلطنه فراش باشي) در حمام باغ فين به قتل رسيد. نقل است سفير روس (يعني روسيه تزاري كه در آن روزگار سلطه عجيبي بر جهان داشت) مدت يك ماه نامه هاي گوناگوني در موضوع‌هاي مختلف براي امير كبير نوشت٬  ولي پاسخ آنها را دريافت نكرد٬ از اين رو بسيار خشمگين بود. تا اينكه از امير كبير اجازه ملاقات گرفت. امير به او گفت: من هر روز چند ساعت در محل كارم آماده پذيرايي هستم٬ هرگاه  مايل هستيد، بياييد. سفير روس از اينكه امير به او وقت خصوصي نداده٬ عصباني تر شد. سرانجام با امير ديدار كرد. وقتي وارد اتاق امير شد ديد امير نشسته و مشغول نوشتن است. دستور داد براي جناب سفير صندلي بياورند (با توجه به اينكه تا آن روز در مجالس ايرانيان صندلي رسم نبود). سفير به انتظار صندلي ايستاد و امير كبير نشسته بود. خشم سراپاي سفير روس را فرا گرفته بود. تا اينكه صندلي آوردند و سفير نشست. پس از تعارف‌هاي معمولي به امير اعتراض كرد: چرا صدر اعظم پاسخ نامه هاي سفارت را نمي دهد و از اين راه باعث تيره شدن روابط دو كشور مي شود؟ امير اين پاسخ قاطع را به او داد: از يك سياست مدار آگاه متعجبم كه مرا باعث تيرگي روابط معرفي مي كند و به من نسبت چنين ناروايي مي دهد. سفير گفت: پس چرا پاسخ نامه هاي سفارت داده نمي شود، مسئول آن كيست؟ اميركبير گفت: شخص سفير بايد از رسوم و قوانين مكاتبات رسمي آگاه باشد، كشور ما وزارت خارجه دارد٬ شما بايد در همه كارها به وزارت خارجه رجوع كنيد... سفير از اين پاسخ محكم و استوار شرمنده و محكوم شد. آن گاه امير صندوق نامه ها را خواست. شانزده نامه اي كه سفير در آن يك ماه به او نوشته بود و هنوز سر آنها بسته بود، بيرون آورد و به وزير امور خارجه داد و گفت: اينها را پاسخ بدهيد.(1) به اين ترتيب امير كبير عزت اسلامي و ايراني خود را برابر سفير روسيه حفظ كرد و نظم و قانون كشور را به هوس هاي سفير نفروخت.

      پاورقي         1. اقتباس از كتاب امير كبير يا قهرمان مبارزه با استعمار .

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          138

 

 

      183- شجاعت امام خميني در برخورد با مخالفان روحانيت در دوران رضاخان

     

      عنوان           شجاعت امام خميني در برخورد با مخالفان روحانيت در دوران رضاخان

      خلاصه        امام خميني(ره) در دوران جواني و در اوج خفقان رضاخاني، با فردي عربده‌كش و لاابالي به شدت برخورد كرد و او را از فيضيه بيرون كرد.

      حكايت          يكي از اساتيد نقل مي كرد: دوران جواني امام خميني(ره) بود. ايشان به قم براي تحصيل و تدريس آمده بود و هنوز به مقام مرجعيت نرسيده بود. روزي يك نفر قلدر به مدرسه فيضيه آمد و شروع به عربده كشي كرد. وي به طلبه هاي مدرسه فيضيه نيز توهين كرد، با توجه به اينكه زمان رضا خان بود و افراد ضد روحاني از سوي رضاخان حمايت مي شدند. در اين هنگام طلبه ها خود را از گزند آن شخص عربده كش كنار مي كشيدند. ديدم امام خميني(ره) نزد او رفت و نهيبي بر سر او زد. كشيده محكمي به صورت او زد، به گونه اي كه برق از چشمان او پريد. شرمنده شد و با كمال خجالت سر به پايين انداخت و از مدرسه بيرون رفت. 

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          135

 

 

184- ذمّ احتكار و لعن محتكر توسط ائمه(ع)

عنوان     ذمّ احتكار و لعن محتكر توسط ائمه(ع)

خلاصه  در سال قحطي، پيامبر اكرم (ص) شخصي كه گندم و جو داشت را مجبور به عرضه محصول خود كرد.

حكايت    در روزگار رسول خدا(ص) يك سال قحطي و خشك‌سالي سراسر حجاز را فرا گرفت. گندم و جو كمياب شد. جمعي از مسلمين به حضور رسول خدا(ص) آمده و عرض كردند: اي رسول خدا(ص)، غذا ناياب شده و گندم و جو وجود ندارد٬ تنها در نزد فلان كس مقداري از گندم و جو يافت مي شود. رسول خدا(ص) جمعيت را جمع كرد و براي آنها سخنراني كرد. در اين ميان به همان كسي كه گفته شده بود داراي مقداري جو و گندم است، فرمود: فلاني٬ مسلمانان مي گويند غذا ناياب شده٬ جز مقداري كه در نزد تو وجود دارد. آن طعام را از محل پنهان خود بيرون بياور و بفروش و آن را نزد خود نگه ندار. امام صادق(ع) هم فرمود است: احتكار هنگام فراواني نعمت به مقدار چهل روز است و به هنگام سختي و كمبود٬ سه روز است؛ زيادتر از آن اگر كسي احتكار كند، ملعون است.(1)

پاورقي   1. فروع كافي، ج 5، صص 164و 165.

منبع       داستان دوستان

نويسنده   محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      بوستان كتاب

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           ششم

جلد        پنجم

صفحه    131

 

 

 

      185- ايمان و صبر زنان در صدر اسلام

     

      عنوان           ايمان و صبر زنان در صدر اسلام

      خلاصه        پيامبر اكرم(ص) خبر شهادت همسر، برادر و دايي زني را به او داد و زن صبوري پيشه كرد.

      حكايت          در جنگ احد بسياري از رزمندگان اسلام از جمله حضرت حمزه(ع) به شهادت رسيدند. همچنين شايع شد شخص پيامبر(ص) نيز شهيد شده است. پس از جنگ زن هاي مدينه به سوي احد حركت كردند و به پيشواز پيامبر(ص) شتافتند. همه به جاي شهيدان خود از پيامبر(ص) سراغ مي گرفتند. در اين ميان٬ زينب خواهر عبدالله بن جحش٬ به پيامبر(ص) رسيد. پيامبر(ص) به او فرمود: بردبار و استوار باش. او گفت: براي چه؟ پيامبر(ص) فرمود: در مورد شهادت برادرت عبدالله. زينب گفت: شهادت براي او گوارا و مبارك باد. باز پيامبر(ص) فرمود: صبر كن. عرض كرد: براي چه؟ فرمود: در مورد شهادت دائي تو حمزه(ع). زينب گفت: همه از خداييم و به سوي او باز مي گرديم. مقام شهادت بر او مبارك باد. سپس پيامبر(ص) فرمود: شكيبا و استوار باش. عرض كرد: براي چه؟ فرمود: در مورد شهادت شوهرت مُصعَب بن عُمير زينب تا اين جمله را شنيد٬ صدا به گريه بلند كرد و بسيار ناله كرد. پيامبر(ص) به او فرمود: مقام شوهر نزد زن به درجه اي است كه هيچ كس در نزد  او به آن درجه نيست.  زينب در پاسخ كساني كه مي گفتند: چرا در مورد شوهرت اين گونه گريه مي كني٬ گفت: گريه ام براي شوهرم نيست؛ زيرا او به فيض شهادت در ركاب پيامبر(ص) رسيده، بلكه گريه ام براي يتيمان او است كه اگر سراغ پدر بگيرند چه پاسخي به آنها بدهم؟ (1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 20، ص 64.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          128

 

      186- ايمان، صبر و يقينِ صفيه، خواهر حمزه سيدالشهدا، در مصيبت شهادت برادر

     

      عنوان           ايمان، صبر و يقينِ صفيه، خواهر حمزه سيدالشهدا، در مصيبت شهادت برادر

      خلاصه        پيامبر(ص) از حضور صفيه خواهر حمزه بر بالين جسد مثله شده حمزه(ع) جلوگيري كرد٬ ولي وقتي صبر او را ديد او را رها كرد.

      حكايت          پس از آنكه حضرت حمزه(ع) عموي پيامبر اسلام(ص) در جنگ احد به شهادت رسيد٬ دشمن بدن او را مثله كرد؛ يعني مقداري از گوش و بيني و سرانگشتان او را بريد و شكمش را دريد و جگرش را بيرون آورد... . پيامبر(ص) كنار جنازه پاره پاره حمزه بود٬ ناگاه از دور ديد صفيه خواهر حمزه(ع) مي آيد. پيامبر(ص) به پسر او زبير بن عوام فرمود: برو از آمدن صفيه به اينجا جلوگيري كن. زبير نزد مادرش رفت و پيام رسول خدا(ص) را به او رسانيد و از او خواست باز گردد. صفيه گفت: چرا مرا بر مي گردانيد٬ درست است كه به من خبر رسيده برادرم را مثله كرده اند و براي همين مي خواهيد من پيكر برادرم را نبينم. اين حادثه در راه خدا ناچيز و اندك است٬ از آنچه رخ داده خشنود هستيم. آن را به حساب خدا مي گذاريم و صبر مي كنيم. وقتي پيامبر(ص) روحيه او را چنين ديد به زبير فرمود: بگذار بيايد.(1)

      پاورقي         1. المحلقات الذّهبيّه، ج 1، ص 37؛ طبقات ابن سعد، ج 3، ص 7.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          127

 

      187- اجتماع خوف و رجا در وجود‌ آدمي، نشانه ايمان

     

      عنوان           اجتماع خوف و رجا در وجود‌ آدمي، نشانه ايمان

      خلاصه        پيامبر اكرم(ص) از يكي از اصحاب عيادت فرمود و او را در حال خوف و رجا ديد و ستود.

      حكايت          يكي از مسلمين بيمار شده بستري گرديد. پيامبر(ص) جوياي حال او شد. گفتند: او بيمار و بستري است. آن حضرت به عيادت  او رفت. وقتي به بالين او آمد، ديد در حال جان دادن است. پرسيد: تو را چگونه مي يابم، در چه حال هستي؟ بيمار گفت: در حالي هستم كه اميد به رحمت خدا دارم و از گناهانم مي ترسم. پيامبر(ص) فرمود: اجتماع دو صفت خوف و رجاء (ترس و اميد) در دل مؤمن در اين هنگام (مرگ) نشانه آن است كه خداوند او را به اميدش مي رساند و از آنچه ترس دارد ايمن مي دارد.(1)

      پاورقي         1. امالي شيخ صدوق، ص 89.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          126

 

 

      188- آثار گناه و نارضايتي مادر در احتضار فرزند

 

      عنوان           آثار گناه و نارضايتي مادر در احتضار فرزند

      خلاصه        پيامبر، مادر جواني را كه در حالت احتضار افتاده و به سختي جان مي داد، از وي راضي كرد و دعايي به وي آموخت كه به آساني جان داد.

      حكايت          به رسول خدا(ص) خبر رسيد جواني از مسلمين در حال جان كندن است. حضرت بي درنگ كنار بستر او آمد و او را تلقين كرد و فرمود: بگو: لآ اله الا الله. زبان او گرفت و نتوانست اين جمله را بگويد. اين موضوع چند بار تكرار شد. پيامبر(ص) به حاضران فرمود: آيا اين جوان مادر دارد؟ يكي از بانوان كه در آنجا بود گفت: آري، من مادرش هستم٬ پيامبر(ص) فرمود: آيا تو از پسرت ناراضي هستي. مادر گفت: آري، حدود شش سال است با او سخن نگفته ام. پيامبر(ص) به او فرمود: آيا اكنون از پسرت راضي مي شوي؟ مادرگفت: خداوند به رضاي تو اي رسول خدا(ص)٬ از او راضي گردد. آن گاه رسول خدا(ص) به جوان فرمود: بگو لا اله الا الله. جوان با كمال صراحت اين جمله را گفت: پيامبر(ص) فرمود: چه مي بيني؟ جوان گفت: مرد سياه چهره زشت رويي را مي نگرم كه لباس چركين برتن دارد و بوي متعفن از او به مشام مي رسد. بالاي سر من آمده تا محل عبور نفسم را در حلقم بگيرد و مرا خفه كند. پيامبر(ص) فرمود: بگو: «اي خداوندي كه عمل اندك را مي پذيري و از گناه بسيار مي گذري٬ از من عمل نيك اندك را بپذير و گناه بسيارم را ببخش٬ همانا تو آمرزنده مهربان هستي.»(1) جوان اين دعا را خواند. پيامبر(ص) فرمود: ببين چه مي بيني؟ جوان گفت: مي بينم آن شخص بد بو و سياه چهره رفت و مردي زيبا، خوش سيما، خوش بو و خوش لباس به بالين من آمده است. پيامبر(ص) فرمود: اين دعا (يا من يقبل اليسير...) را تكرار كن. جوان آن را تكرار كرد. آن گاه پيامبر(ص) فرمود: چه مي بيني؟ جوان گفت: آن جوان خوش سيما را مي نگرم كه از من پرستاري مي كند٬ اين را گفت و از دنيا رفت.(2)

      پاورقي         1. يا مَن البسير و يعفو عَنِ الكثير، إقبل مِنكّي اليسير و اعفُ عنيّ الكثير انك انت الغفور الرحيم. 2. امالي شيخ طوسي، ج 1، ص 62.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          120

 

 

      189- احترام و تواضع آيت‌الله بروجردي در برابر نام امام زمان(ع)

     

      عنوان           احترام و تواضع آيت‌الله بروجردي در برابر نام امام زمان(ع)

      خلاصه        شخصي نام امام زمان را در كنار نام آيت الله بروجردي قرار داد. آيت الله بروجردي از اين عمل بسيار ناراحت شد.

      حكايت          يكي از نزديكان آيت الله بروجردي(ره) مي گفت: در منزل اندروني آقاي بروجردي در محضر آن بزرگوار بودم در منزل بيروني، مجلسي بود. در آن مجلس٬ شخصي با صداي بلند گفت: براي سلامتي امام زمان(عج) و آيت الله بروجردي صلوات. در همان حال ايشان در حياط قدم مي زد. با شتاب و ناراحتي به طرف در بيروني آمد و با عصا محكم به در زد٬ به گونه اي كه آقاياني كه در بيروني بودند ترسيدند نكند جرياني اتفاق افتاده باشد... چندين نفر به سمت در اندروني رفتند كه ببينند چه خبر است؟ آيت الله بروجردي فرمود: اين چه كسي بود كه نام مرا در كنار نام مبارك امام زمان(ع) آورد. اين مرد را بيرون كنيد و ديگر به اينجا راهش ندهيد.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          108

 

 

      190- نجات حضرت يونس(ع) و بازگشت او به سوي قوم خود

     

      عنوان           نجات حضرت يونس(ع) و بازگشت او به سوي قوم خود

      خلاصه        حضرت يونس(ع) پس از رهايي از شكم ماهي، مدتي را در جزيره‌اي به سر برد و بعد به سوي قوم خود بازگشت و به هدايت آنان پرداخت.

      حكايت          حضرت يونس(ع) وقتي درون شكم نهنگ قرار گرفت، در همان جا دل به خدا بست و توبه كرد. خداوند به نهنگ فرمان داد يونس را به ساحل ببرد. يونس بسيار ضعيف شده بود. از شكم ماهي بزرگ (نهنگ) بيرون آمد٬ ولي توان حركت نداشت. لطف الهي به سراغ او آمد. خداوند در همان ساحل دريا بوته كدويي رويانيد. يونس در سايه آن گياه آرميد و همواره ذكر خدا مي گفت. كم كم سلامتي خود را بازيافت. در اين هنگام خداوند كرمي را فرستاد و ريشه آن درخت كدو را خورد و آن درخت خشك شد. پس از خشك شدن درخت٬ يونس اظهار ناراحتي و رنج كرد. خداوند به او وحي كرد: اي يونس، دل تو در مورد عذاب صدهزار نفر و بيشتر نسوخت، ولي براي رنج يك ساعت توان خود را از دست دادي. يونس متوجه كوتاهي خود شد، عرض كرد: پروردگارا٬ از تو بخشش مي خواهم. يونس به سوي نينوا حركت كرد. وقتي نزديك نينوا رسيد٬ خجالت كشيد. وارد نينوا شود. چوپاني را ديد. نزد او رفت و به او گفت: برو نزد مردم نينوا و به آنها خبر بده يونس به سوي شما مي آيد. مردم به پيشواز حضرت يونس(ع) آمدند و آن حضرت را با احترام وارد نينوا كردند. به او ايمان آوردند و در راه ايمان به خوبي ماندند و سال ها با رهبري و راهنمايي هاي حضرت يونس(ع) به زندگي خود ادامه دادند. شخصي از امام باقر(ع) پرسيد: غيبت يونس(ع) از قوم خود٬ چقدر طول كشيد؟ امام باقر(ع) در پاسخ فرمود: چهار هفته (28 روز) هفته اول يونس از نينوا بيرون آمد تا كنار دريا حركت كرد. هفته دوم در شكم ماهي بود. هفته سوم در سايه درخت (كدو) در ساحل دريا بود و هفته چهارم به سوي قوم خود حركت كرد تا به نينوا رسيد؛ در نتيجه مجموع رفت و برگشت يونس 28 روز طول كشيد.(1)

      پاورقي         1. تفسير برهان، ج 2، ص 200-202؛ تفسير عياشي، ص 664 به بعد.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          89

 

      191- كيفر يونس به خاطر ترك اولي و بخشش او به واسطه استمرار بر ذكر يونسيه

     

      عنوان           كيفر يونس به خاطر ترك اولي و بخشش او به واسطه استمرار بر ذكر يونسيه

      خلاصه        حضرت يونس به دنبال نفرين قوم خود به دريا رفت كه در آنجا پس از افتادن در آب، ماهي بزرگي او را بلعيد. يونس كه از كرده خود پشيمان شده بود، با استمرار بر ذكر يونسيه به درگاه خداوند استغاثه كرد تا از دريا نجات يافت.

      حكايت          يكي از پيامبران الهي٬ حضرت يونس(ع) بود. وي در شهر نينوا (كه در سرزمين عراق نزديك موصل يا در اطراف كوفه نزديك كربلا واقع شده بود) به پيامبري رسيد٬ تا مردم آنجا را كه بيش از صد هزار نفر بودند به سوي خدا دعوت كند. او 33 سال به تبليغ و ارشاد مردم پرداخت٬ ولي آنها ايمان نياوردند و تنها دو نفر٬ يكي عابد به نام مليخا و ديگري عالم به نام روبيل به او ايمان آوردند. يونس تصميم گرفت آنها را نفرين كند. به او وحي شد در فلان زمان عذاب الهي فرا مي رسد. هنگامي كه موعد عذاب نزديك شد، يونس(ع) روبيل را آگاه ساخت. روبيل هر چه خواست آن حضرت را منصرف كند تا وي از نفرين صرف نظر كند٬ نتوانست. روبيل به ميان مردم رفت و به مردم اطلاع داد در فلان زمان عذاب الهي نازل خواهد شد و نزول عذاب قطعي است. سخن روبيل بر آنها اثر كرد و مردم توبه كردند. خداوند نزول عذاب قطعي را از آنها دور ساخت. كمي پس از ساعت موعود عذاب٬ يونس به ميان قوم باز گشت تا هلاكت مردم را ببيند، ولي با كمال شگفتي ديد اوضاع و احوال شهر بسيار عادي است و كشاورزان مشغول كار هستند. از افراد قوم كه يونس را نشناخته بود به او گفت: عذابي كه قرار بود بر ما نازل شود بر كوهي نازل شد. ما به دنبال يونس هستيم تا به او ايمان آوريم. يونس در حالي كه خشمگين بود از ميان آنها بيرون رفت و به ساحل دريا رسيد. در آنجا يك كشتي پر از جمعيت و بار را ديد و از آنها خواهش كرد كه او را نيز همراه خود ببرند. اگر يونس در ميان قوم خود تا آخرين لحظات پيش از نزول عذاب باقي مي ماند و تحمل مي كرد بهتر بود٬ ولي ترك اولي كرد. از ميان قوم خود بيرون آمد و سوار بر كشتي از آن سرزمين دور شد. ناگاه ماهي بزرگي سر راه كشتي را گرفت. دهان باز كرد و گويي غذايي مي خواست. سرنشينان مجبور شدند از راه قرعه شخصي را تعيين كرده و از كشتي به دريا بيندازند. سه بار قرعه زدند، به نام يونس آمد. يونس را به دريا افكندند و ماهي او را بلعيد. يونس در درون تاريكي هاي درون دريا و داخل شكم ماهي قرار گرفت، ولي به ياد خدا بود. مكرر مي گفت: اي خدا٬ معبودي جز تو نيست٬ تو از هر عيب و نقصي منزه هستي و من از ستمگران هستم.(1) سرانجام خداوند دعاي او را مستجاب كرد و توبه او را پذيرفت و به ماهي فرمان داد يونس را كنار دريا آورده و او را به بيرون اندازد و او فرمان خدا را اجرا كرد.(2)

      پاورقي         1. لآ إِلهَ إِلاّ اَنتَ سُبحانَكَ إِنّي كُنتُ مِن الظالِمينَ. (انبياء: 87) 2. تفسير برهان، ج 4، ص 35-37؛ بحارالانوار، ج 14، ص 379 به بعد.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          86

 

 

 

192- سخاوتمندي عبدالله بن جعفر بن ابي‌طالب

عنوان     سخاوتمندي عبدالله بن جعفر بن ابي‌طالب

خلاصه  عبدالله بن جعفر كه خود بسيار سخاوتمند بود، غلام سخاوتمندي كه غذاي خود را به سگ مي‌داد را ديد. او را خريده و آزاد نمود و احسان بسيار كرد.

حكايت    عبدالله بن جعفر برادر زاده علي(ع) و شوهر حضرت زينب(س) بسيار با سخاوت بود. روزي وارد نخلستاني شد، ديد غلام سياهي در آنجا كار مي كند. هنگام غذا براي غلام غذا آوردند. در اين هنگام سگي پيش غلام آمد. آن كارگر يكي از نان ها را نزد سگ گذارد و او خورد. سپس نان ديگر را نزد سگ گذارد و به اين ترتيب آنچه از غذا آورده بودند همه را جلو سگ نهاد و سگ همه را خورد. عبدالله به غلام گفت: غذاي تو همين بود. او گفت: آري. عبدالله گفت: براي خود چيزي نگذاشتي و همه را به سگ دادي٬ پس چگونه گرسنگي خود را رفع مي كني؟ غلام گفت: با همين حال گرسنگي روز را به پايان مي رسانم. عبدالله گفت: اين غلام از من سخاوتمند تر است٬ غيرت و جوان مرديش نسبت به آن غلام سياه به جوش آمد، آن نخلستان را با همه وسايل از صاحبش خريداري كرد؛ سپس غلام را نيز از صاحبش خريد و آزاد كرد. همچنين آن نخلستان را با آنچه در آن بود به غلام بخشيد.(1)

پاورقي   1. المحجة البيضاء، ج 6، ص 80.

منبع       داستان دوستان

نويسنده   محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      بوستان كتاب

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           ششم

جلد        پنجم

صفحه    83

 

 

      193-ويژگي‌ها و صفات ظاهري شيعيان در گفتار اميرالمؤمنين(ع)

     

      عنوان           ويژگي‌ها و صفات ظاهري شيعيان در گفتار اميرالمؤمنين(ع)

      خلاصه        حضرت علي(ع) سيماي شيعيان را براي ياران خود شرح مي‌دهد.

      حكايت          شبي مهتابي بود. امام علي(ع) از مسجد كوفه بيرون آمد و به سوي صحرا حركت كرد. گروهي از مسلمين به دنبال آن حضرت حركت كردند. امام ايستاد و به آنها رو كرد و فرمود: شما كيستيد؟ گفتند: ما از شيعيان شما هستيم اي اميرمؤمنان. حضرت با دقت به چهره آنها نگريست و سپس فرمود: چگونه است كه سيماي شيعه را در چهره شما نمي نگرم؟ آنها پرسيدند: سيماي شيعه چگونه است؟ فرمود: آنها زرد چهرگان بر اثر بيداري شب٬ خراب چشمان به خاطر گريه خميده پشت براي قيام٬ تهي شكم بر اثر روزه و خشكيده لب بر اثر دعا هستند. همچنين گرد فروتنان بر آنها نشسته است.(1)

      پاورقي         1. ارشاد مفيد، ص 114.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          79

      194- تصحيح شعر غلط شاعر در مورد شفاعت، توسط حضرت علي(ع) در خواب

     

      عنوان           تصحيح شعر غلط شاعر در مورد شفاعت، توسط حضرت علي(ع) در خواب

      خلاصه        شاعري با اين تصور كه علي(ع) شفيع او خواهد بود در شعرش عنوان مي‌كند كه در اين صورت هر گناهي مي‌تواند انجام دهد، اما حضرت علي(ع) در خواب، اشتباه او را به او گوشزد مي‌كند.

      حكايت          يكي از علما نقل مي كرد: شاعري به نام حاجب در مسأله شفاعت گرفتار اشتباه هاي مردم شده و اين شعر را در مورد شفاعت سرود:     

      حاجب اگر معامله حشر با علي است * من ضامنم تو هر چه بخواهي گناه كن

      شب در خواب٬ اميرمؤمنان علي(ع) را ديد كه خشمگين بود. به او فرمود: شعر خوبي نگفتي. حاجب گفت: چگونه شعر بگويم. امام علي(ع) شعر او را اين گونه تصحيح كرد:    

      حاجب اگر معامله حشر با علي است * شرم از رخ علي كن و كمتر گناه كن

      آري بايد شيوه كار شفاعت شونده و شفاعت كننده٬ تناسب داشته باشد و بين شفيع و مشفوع، پيوند معنوي برقرار گردد تا مشمول شفاعت شود.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          77

 

   

      195- شجاعت و دلاورمردي حضرت عباس(ع) در مصاف با دشمنان امام حسين(ع)

     

      عنوان           شجاعت و دلاورمردي حضرت عباس(ع) در مصاف با دشمنان امام حسين(ع)

      خلاصه        زهير بن قين در روز عاشورا هنگام عزيمت حضرت عباس(ع) به ميدان جنگ گفت: پدرت هنگام ازدواج با ام البنين به برادرش عقيل گفت: از خانواده شجاعي براي من خواستگاري كن كه پسري شجاع به دنيا آورد تا ياور پسرم حسين(ع) شود. با شنيدن اين داستان حضرت عباس(ع) به ميدان رفت و بسياري از لشكر دشمن را به هلاكت رساند.

      حكايت          زُهَيرِ بن قَين يكي از ياران امام حسين(ع) در كربلا بود. روز عاشورا حضرت عباس(ع) عازم ميدان بود. زهير نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: اي پسر اميرالمؤمنين(ع) مي خواهم حديثي را به ياد تو بياورم. عباس(ع) فرمود: حديث خود را بگو كه وقت تنگ است. زهير گفت: اي ابوالفضل٬ هنگامي كه پدرت خواست با مادرت ام البنين ازدواج كند٬ به برادرش عقيل كه نسب شناس بود فرمود: براي من از بانويي كه از دودمان شجاع باشد خواستگاري كن٬ تا خداوند فرزند شجاعي از او به من بدهد تا بازو و ياور فداكار فرزندم حسين(ع) گردد. اي عباس پدرت تو را براي امروز خواست. بنابراين در حفظ حرم امام حسين(ع) كوتاهي نكن. عباس(ع) با شنيدن اين گفتار آن چنان پر احساس شد كه با شدت پا در ركاب اسب نهاد، به گونه‌اي كه ركاب قطع گرديد. فرمود: اي زهير٬ در چنين روزي مي خواهي مرا تشجيع كني و نيرو ببخشي. سوگند به خدا، جانبازي خود را آن چنان به تو نشان دهم كه هرگز مانند آن را نديده باشي. عباس(ع) پس از اين سخن به ميدان دشمن تاخت. آن چنان به دشمن حمله كرد كه گويي شمشيرش آتشي است كه در نيزار افتاده است تا اينكه صد نفر از قهرمانان دشمن را كشت. در اين هنگام يكي از سرشناسان دشمن به نام مارد بن صديف تغلبي كه به شجاعت معروف بود آمد كه كلاهخود محكم بر سر داشت و دو زره كه حلقه هايش تنگ بود پوشيده بود. سوار بر اسب به ميدان عباس(ع) آمد؛ در حالي كه نيزه بلندي در دست داشت و نعره او بر سراسر ميدان پيچيده بود. خود را نزديك عباس رسانيد و گفت: اي جوان٬ به خودت رحم كن٬  شمشيرت را غلاف كن و تسليم شو؛ زيرا سلامتي براي تو بهتر از پشيماني است. حضرت عباس(ع) پاسخي به اين مضمون به مارد داد: اي دشمن خدا و رسول(ص)، من آماده نبرد و بلا هستم و با توكل به خداي بزرگ صبر مي كنم؛ زيرا من با رسول خدا(ص) پيوند دارم و برگي از درخت نبوت هستم٬ كسي كه در چنين دودماني باشد هرگز تسليم طاغوت نمي شود، زير پرچم حاكم ستمگر در نمي آيد و از ضربات شمشير نمي هراسد. من پسر علي(ع) هستم، از نبرد با هم آوران عاجز نيستم... . سپس رجز خواند و آمادگي خود را برابر مارد آشكار كرد. در اين هنگام مارد نيزه بلند خود را به سوي حضرت عباس حواله كرد. عباس(ع) نيزه را گرفت و آن چنان كشيد كه نزديك بود مارد از پشت اسب به زمين بيفتد. او ناگزير نيزه را رها كرد و دست به شمشير برد. حضرت عباس(ع) نيزه مارد را تكان داد و فرياد زد: اي دشمن خدا٬ از درگاه خداوند مي خواهم تو را با نيزه خودت به قعر جهنم بفرستم. آن گاه عباس(ع) آن نيزه را در كمر اسب مارد فرود آورد. اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمين انداخت و از اين حادثه خجلت زده شد. در لشگر دشمن اضطراب و ولوله افتاد. شمر بر سر لشگر خود فرياد زد : واي بر شما، صاحب خود را پيش از آنكه كشته شود در يابيد. يكي از جوانان بي باك دشمن سوار بر اسب موسوم به طاويه شد و خود را به مارد رسانيد. مارد فرياد زد: اي جوان٬ در آوردن اسب طاويه پيش از فرود در هاويه جهنم شتاب كن. جوان همين كه نزديك شد عباس(ع) نيزه را بر سينه او كوفت و او را كشت و خود بر اسب طاويه سوار گرديد. در اين هنگام تعداد زيادي از دشمن براي نجات مارد از دست عباس(ع) به ميدان روانه شدند. از آمدن آنها ذره اي ترس بر دل عباس نيفتاد. همان دم نيزه را بر گلوي مارد فرود آورد كه مارد بر زمين افتاد و گوش تا گوش او بريده شد و به هلاكت رسيد. سپس آن حضرت بر دشمن حمله كرد. هشتاد نفر از آنان را كشت و بقيه فرار كردند. امام صادق(ع) در وصف شجاعت عباس(ع) مي گويد: گواهي مي دهم كه تو سستي و ناتواني نكردي و نهايت تلاش را در برابر دشمن به كار بستي.(1)

      پاورقي         1. اقتباس از: محمد باقر بيرجندي، كبريت الاحمر، ص 387.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          74

 

 

 

      196- فضيلت پاداش ذكر تسبيح خالصانه يك عابد بر مُلك سليمان نبي(ع)

     

      عنوان           فضيلت پاداش ذكر تسبيح خالصانه يك عابد بر مُلك سليمان نبي(ع)

      خلاصه        روزي حضرت سليمان(ع) با جاه و مقام، از جايي عبور مي‌كرد، عابدي به او گفت: خداوند امكانات عظيمي به تو داده است؟ حضرت سليمان پاسخ داد: ثواب يك ذكر باقي خواهد ماند، ولي سلطنت سليمان نابودشدني است.

      حكايت          روزي حضرت سليمان(ع) با شكوه پادشاهي از جايي عبور مي كرد، در حالي كه پرندگان بر سرش سايه افكنده بودند و جن و انس در اطرافش با كمال ادب و احترام عبور مي كردند. در مسير راه عابدي را ديد در گوشه اي مشغول عبادت خدا است. آن عابد هنگامي كه موكب پر شكوه سليمان را ديد به پيش آمد و گفت: اي پسر داود(ع)٬ به راستي خداوند سلطنت و بزرگي در اختيارت نهاده است. حضرت سليمان كه هرگز به جاه و مقام دل نبسته بود و مقامات ظاهري او را مغرور نكرده بود به عابد چنين فرمود: ثواب يك تسبيح خالص در نامه عمل مؤمن از همه آنچه خداوند به سليمان داده بيشتر است؛ زيرا ثواب آن ذكر در نامه عمل او باقي مي ماند، ولي سلطنت سليمان از بين رفتني است.(1) 

      پاورقي         1. المحجة البيضاء، ج 5، ص 355.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          73

 

 

 

      197- عذاب دنيوي و اخروي قاتلان امام حسين(ع)، و فرجام شخصي كه بر پيكر امام حسين(ع) اسب تاخته بود

     

      عنوان           عذاب دنيوي و اخروي قاتلان امام حسين(ع)، و فرجام شخصي كه بر پيكر امام حسين(ع) اسب تاخته بود

      خلاصه        يكي از دشمنان امام حسين(ع) به مهماني يكي از شيعيان رفت و سخن هاي پيامبر(ص) در مورد كيفر قاتل امام حسين(ع) را تكذيب كرد، ولي طولي نكشيد به عذاب الهي دچار شد.

      حكايت          يكي از سران سپاه دشمن در كربلا اَخنس بن زيد٬ بود. او شخصي مغرور، درنده خو و بي رحم بود. از درنده خويي او همين بس كه رييس آن ده نفري بود كه سوار بر اسب ها شده و بر جنازه مقدس امام حسين(ع) تاختند و استخوان سينه و پشت آن حضرت را در هم شكستند. اين نامرد روزگار از دست انتقام مختار و.. در امان ماند تا سنش به 90 سال رسيد. تا اينكه شبي به عنوان ناشناس مهمان يكي از مسلمين و ارادتمندان اهل بيت نبوت(ع) به نام سُدَي شد. اينك داستان او را از زبان سدي بشنويد: شبي مردي بر من وارد شد. مقدمش را گرامي داشتم. دوست داشتم شب را با دوستي انس بگيرم و به پايان رسانم. او اخنس بن زيد بود، ولي من او را نمي شناختم. با او از هر دري سخن گفتيم تا اينكه قصه جان گداز كربلا به ميان آمد. آهي دردناك از دل بركشيدم او گفت: چه شد٬ چرا ناراحت شدي؟ گفتم: به ياد مصيبت هايي افتادم كه هر مصيبتي نزد آن آسان است.  گفت: آيا در كربلا حاضر بودي؟ گفتم: خدا را شكر كه حاضر نبودم. گفت: اين سپاس تو براي چيست؟ گفتم: براي اينكه در ريختن خون حسين(ع) شريك نبودم٬ مگر نشنيده اي كه پيامبر(ص) فرمود: هر كس در ريختن خون حسين(ع) شركت كند او را به عنوان قاتل حسين(ع) بازخواست كنند و در قيامت ترازوي اعمالش سبك است. مگر نشنيده اي كه پيامبر(ص) فرمود: كسي كه پسرم حسين(ع) را بكشد در جهنم او را در ميان صندوق پر از آتش جاي مي دهند؟ مگر نشنيده اي... اخنس گفت: اين حرف ها را تصديق نكن٬ دروغ است. گفتم: چگونه تصديق نكنم با اينكه پيامبر(ص) فرمود: نه دروغ گفته ام و نه به من دروغ گفته شده. اخنس گفت: مي گويند: پيامبر(ص) فرموده: قاتل حسين(ع) عمر طولاني نمي كند٬ ولي سوگند به جان تو من بيش از نود سال دارم٬ مگر مرا نمي شناسي؟ گفتم: نه. گفت: من اخنس بن زيد هستم كه به فرمان عمربن سعد اسب بر بدن حسين(ع) راندم و استخوان هاي او را شكستم. سدي مي گويد: ناراحت شدم و دلم از شدت اندوه آتش گرفت. با خود مي گفتم بايد او را به هلاكت برسانم. در اين انديشه بودم كه فتيله چراغ ناموزون شد. برخاستم آن را درست كنم٬ اخنس گفت: بنشين من آن را درست مي كنم. او به طول عمر و سلامتي وجود خود بسيار مغرور بود. برخاست تا فتيله را درست كند آتش فتيله به دست او رسيد و دستش را سوزانيد. هر چه دستش را به خاك ماليد شعله اش خاموش نشد و كم كم بازويش را فرا گرفت. عاجزانه به من گفت: مرا درياب٬ سوختم. گر چه با او دشمن بودم آب آوردم و بر دست او ريختم٬ ولي فايده نداشت و همچنان بر شعله آن مي افزود. برخاست و خود را به نهر آب افكند٬ ولي آن چنان شعله ور در آتش بود كه وقتي درون آب مي رفت٬ شعله  آتش از بالا سر او زبانه مي كشيد. سوگند به خدا آن آتش فرو ننشست تا اخنس را مانند زغال سوزانيد. من به منظره بيچارگي او نگاه مي كردم: سوگند به خداوند يكتا٬ شعله آتش خاموش نشد. تا اينكه به صورت زغال در آمد و روي آب قرار گرفت.(1)

      پاورقي         1. بحارالانوار، ج 45، ص 321-322.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          69

 

 

      198- توجه ويژه امام خميني(ره) به مردم و توصيه ايشان به مسئولان در اين مورد

      

      عنوان           توجه ويژه امام خميني(ره) به مردم و توصيه ايشان به مسئولان در اين مورد

      خلاصه        امام خميني(ره) همواره به مسئولان سفارش مي‌كردند كه رعايت حال مردم، به‌ويژه مستضعفان را نموده و آنان را تكريم كنند.

      حكايت          نخست وزير سابق جمهوري اسلامي ايران نقل مي كرد: هيئت دولت هر وقت خدمت امام خميني(ره) مي رسيد٬ تأكيد مي فرمود: كاري نكنيد كه نتوانيد براي مردم توضيح دهيد. روزي به محضر امام رفتيم. درباره فداكاري مردم٬ سخن به ميان آمد. امام(ره) فرمود: اين مردم خيلي از ما جلو هستند. يكي از برادران گفت: اگر ما بگوييم دنباله رو مردم هستيم درست است٬ ولي در مورد شما كه چنين نيست. امام با شنيدن اين مطلب٬ كمي ناراحت شده و فرمود: خير٬ اين مردم از همه ما جلوتر هستند. امام در سخني در تاريخ 4/3/1358 در مورد مستضعفان خطاب به شخصيت ها فرمود: اگر شما كساني را كه زير دستتان هستند ضعيف شمرديد و به آنها خداي ناخواسته تعدي كرديد شما هم مستكبر مي شويد و زير دست ها مستضعف.(1)

      پاورقي         1. مجله حضور، شماره 1، خرداد 70، ص 37.

      منبع داستان دوستان

      نويسنده         محمد محمدي اشتهاردي

      ناشر            بوستان كتاب

      محل چاپ     قم

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     ششم

      جلد  پنجم

      صفحه          66

 

 

199- شرط استجابت دعا و موانع آن در گفتار امام صادق(ع)

عنوان     شرط استجابت دعا و موانع آن در گفتار امام صادق(ع)

خلاصه  شخصي سه سال حاجتي را از خدا مي‌خواست اما استجابت نمي‌شد، تا آنكه به او گفته شد با زبان هرزه و دل ناپاك و نيت نادرست نبايد دعا كرد.

حكايت    امام صادق(ع) فرمود: مردي از بني اسرائيل سه سال دعا كرد خدا به او پسري عنايت كند٬ ولي دعايش مستجب نشد. وقتي دريافت خداوند دعايش را مستجاب نمي كند گفت: خدايا آيا من از تو دورم كه صدايم را نمي شنوي و يا تو نزديك هستي، ولي پاسخ مرا نمي دهي؟ شخصي در خواب نزدش آمد و به او گفت: تو سه سال است خداي متعال را مي خواني، ولي با زباني هرزه، دلي سركش و ناپاك و نيتي نادرست. بنابراين هرزه گويي را ترك كن و دل و نيت خود را پاك گردان تا دعايت مستجاب گردد. او چنين كرد و سپس دعا كرد. خداوند دعايش را مستجاب كرد و پسري به او داد.(1)

پاورقي   1. اصول كافي، ج 2، ص 324.

منبع       داستان دوستان

نويسنده   محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      بوستان كتاب

محل چاپ           قم

سال چاپ            1381

نوبت چاپ           ششم

جلد        پنجم

 

 

200- مرگ و ناپايداري دنيا؛ از معايب زندگي دنيايي

عنوان     مرگ و ناپايداري دنيا؛ از معايب زندگي دنيايي

خلاصه  روزي پادشاه بني‌اسرائيل دستور داد تا شهري بي عيب بسازند ، پس از مدت ها مردي آمد و دو عيب بزرگ براي آن بيان كرد و از او خواست با نيكوكاري شهري در بهشت بنا كند كه جاوداني باشد.

حكايت    امام باقر(ع) فرمود: يكي از شاهان بني اسرائيل گفت: شهري مي سازم كه هيچ گونه عيبي نداشته باشد و هيچ كس نتواند در آن عيبي بيابد. فرمان داد معمارها، بناها و كارگرها مشغول شدند و آن شهر با همه امكانات ساخته شد. پس از آنكه ساختن شهر به پايان رسيد٬ مردم از آن شهر ديدن كردند و همه آنها گفتند شهري بي مانند و بي عيب است. در اين ميان مردي نزد شاه آمد و گفت: اگر به من امان بدهي و تأمين جاني داشته باشم عيب اين شهر را به تو مي گويم. شاه گفت: به تو امان دادم. آن مرد گفت: اين شهر دو عيب دارد: اول اينكه صاحبش مي ميرد و دوم اين كه شهر سرانجام پس از تو خراب مي شود. شاه فكري كرد و گفت: چه عيبي بالاتر از اين دو عيب. سپس به آن مرد گفت: به نظر تو چه كنم؟ آن مرد گفت: شهري بساز كه باقي بماند و ويران نشود و تو نيز در آن هميشه جوان باشي و پيري به سراغت نيايد (و آن شهر بهشت است). شاه جريان را به همسرش گفت. همسرش فكري كرد و گفت: در ميان همه  افراد كشور٬ تنها آن مرد راست گفته است.(1)

پاورقي   1. بحارالانوار، ج 14، ص 487.

منبع       داستان دوستان

نويسنده   محمد محمدي اشتهاردي

ناشر      بوستان كتاب

محل چاپ           قم