به نام خدا

 

 

ضرب المثلها :

 

1- سفارش به استقامت و پايداري در ناملايمات

عنوان      سفارش به استقامت و پايداري در ناملايمات

ضرب المثل «سد سكندر باش»

زمينه پيدايش به روايت افسانه‌پردازان، اسكندر، در راه بازگشت از ظلمات و كنار چشمه آب حيوان، به شهري سرسبز و آراسته رسيد كه در پاي كوهي بلند واقع شده بود. بزرگان شهر در اين هنگام به خدمت او شتافتند و از خراب‌كاري قومي به نام يأجوج و مأجوج شكايت كردند و گفتند كه اين جانوران، اندامي پر مو و دنداني مانند دندان گراز دارند. گوش‌هاي آنها به قدري پهن است كه در موقع استراحت يكي را بستر و ديگري را روانداز مي‌كنند! در فصل بهار، گروه گروه از كوهسار فرو مي‌آيند و خواب و آسايش ما را بر هم مي‌زنند. اسكندر وقتي شرح اين ماجرا را شنيد، بي‌نهايت متأثر شد. با گروهي از دانشمندان به گذرگاه يأجوج و مأجوج رفت و محل تنگه را كه گذرگاه اقوام وحشي بود، از نزديك بررسي كرد. سپس فرمان داد سنگ، گچ، آهن، مس، روي، گوگرد، نفت و قير را به وسيله حرارت آتش با يكديگر درآميختند و ميان دو ديوار تنگه را با اين مواد به كلي پر كردند و بدين وسيله ساكنان جنوبي سد براي هميشه از تعرض و آسيب قوم يأجوج و مأجوج مصون ماندند!(1) به گفته نظامي: بدان گونه سدّي ز پولاد بست * كه تا رستخيزش نباشد شكست چو طالع نمود آن بلند اختري * كه شد ساخته سد اسكندري

پيامها زماني است كه بخواهند كسي را در مقابل دشمن يا حوادث به شوق و شجاعت وادار كنند.

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ اگر از خار بترسي دستت به گُل نمي‌رسد.(2) ـ گر خرمن گُل خواهي، از خار مترس اي دل.(3) (خواجوي كرماني) ـ آن را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است؟(4) (سعدي) ـ راست باش و ز مير(*) و شاه مترس.(5) (اوحدي) ـ بي‌گناهان، دلير مي‌باشند.(6) 

اشعار هم مضمون راست باش و مدار از كس، بيم.(7) (سنايي) تو پاك باش و مدار اي برادر از كس باك.(8) (سعدي) 

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «الشّجاعَةُ نُضرَةٌ حاضرةٌ و فَضيلةٌ ظاهِرَةٌ؛ شجاعت، ياوري آماده و فضيلتي آشكار است.»(9) امام علي(ع): «كُنْ فِي الشَّدائِدِ صَبُوراً، و فَيِ الزَّلازِلَ وَقَوراً؛ در سختي‌ها بسيار شكيبا، و در زلزله‌ها و مصائبي كه باعث اضطراب شود بسيار باوقار باش».(10)

لغات مير: امير.

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 2، تلخيص از صص 619 ـ 621. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 127. 3. همان، ص 822. 4. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 55. 5. همان، ج 2، ص 858. 6. دوازده هزار مثل فارسي، ص 292. 7. امثال و حكم، ج 2، ص 822. 8. همان،‌ ج 1، ص 559. 9. سيد اصغر ناظم‌زاده، جلوه‌هاي حكمت، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چ 3، 1377، ص 311. 10. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ج 1، ح 7147، ص 687.

 

 

 

 

2- واقعي جلوه‌دادن امور خالي واقعيّت

عنوان      واقعي جلوه‌دادن امور خالي واقعيّت

ضرب المثل «قُمْپز در كردن»

زمينه پيدايش «قپوز» در زمان امپراطوري عثماني توپي سر يُر بوده است كه آنها در جنگ‌هاي با ايران از آن استفاده مي‌كردند. اين توپ اثر تخريبي نداشته؛ زيرا در آن گلوله به كار نمي‌رفته است، بلكه مقدار زيادي باروت در آن مي‌ريختند و پارچه‌هاي كهنه و غير قابل استفاده را در آن، جاي مي‌دادند و مي‌كوبيدند تا كاملاً محكم شود. سپس اين توپ‌ها را در مناطق كوهستاني كه موجب انعكاس و تقويت صدا مي‌شد به طرف دشمن آتش مي‌كردند. اين توپ چنان صداي هولناكي داشت كه تمام كوهستان را به لرزه درمي‌آورد و تا مدتي صحنه جنگ را تحت الشعاع قرار مي‌داد، ولي كاري صورت نمي‌داد؛ زيرا گلوله نداشت. در جنگ‌هاي اوليه بين ايران و عثماني، صداي هولناك آن در روحيه سربازان ايراني اثر مي‌گذاشت و از پيشروي آنان تا حد مؤثري جلوگيري مي‌كرد، ولي بعدها كه ايرانيان به توخالي بودن آن پي بردند، هرگاه صداي گوش‌خراش آن را مي‌شنيدند به يكديگر مي‌گفتند: «نترسيد، قپوز در مي‌كنند»، يعني تو خالي است و گلوله ندارد. كلمه «قپوز» به مرور زمان تحريف شد و به صورت «قمپز» تغيير شكل داد و به صورت ضرب المثل درآمد.(1)

پيامها در مورد شخصي به كار مي‌رود كه مدام دوست دارد از خودش تعريف كند و به بعضي از اعمال خود، جنبه شاهكار و پهلواني بدهد. با اين گمان كه اگر حرف‌هاي گنده بزند و كارهاي مهمي را برخلاف حقيقت به خود نسبت دهد، حقيقت مطلب هميشه پنهان مي‌ماند، در حالي كه چنين نيست و قيافه حقيقي اين گونه افراد مغرور به زودي آشكار مي‌شود.(2)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ تعريف خود كردن، پنبه جاويدن(*) است.(3) ـ خودپسند، پسند خلق نيست.(4) ـ از خود به هر چه كني راضي مشو تا مردمت دشمن نگيرند.(5)‌ (مرزبان بن رستم) ـ زمين بلند، آب نمي‌خورد.(6) ـ نتوان كرد ظرف پر را پر.(7) (سنايي) ـ خودپسندي جان من، برهان ناداني بود.(8) (مثل هندي) ـ كُلَه پرْ باد، بَرْ باد مي‌رود.(9)

اشعار هم مضمون ز دعوي پري، زان تهي مي‌روي * ‌تهي آي تا پر معاني روي(10) (سعدي) مستي غرور، سخت زشت است * غم نيست كه مست‌باده باشيم(11) (عطار) بزرگان نكردند در خود نگاه * خدابيني از خويشتن‌بين مخواه(12) (سعدي) آفتي نيست بَتَر(*)، راهروان را از عُجب * پر طاووس بود آفت جان طاووس(13) (عطار) سوداي او چو داري از خود رهيد بايد * خودخواه را نگنجد در دل هواي ديدار(14) (حاج سيد نصر الله تقوي) با خلق خدا سخن به شيريني كن * اظهار نياز و عجز و مسكيني كن(15) تا بر سر ديده جا دَهنْدَت مردم * چون مردم ديده، ترك خودبيني كن(16) (امامي خلخالي)

ريشه هاي قرآني حديثي امام هادي(ع): «مَنْ رَضِيَ عَنْ نَفْسِهِ كَثُرَ السّاخِطونَ عَلَيْهِ؛ هر كه از خود راضي باشد، ناراضيان از وي فزوني خواهند گرفت.»(17) امام صادق(ع): «مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَكَ؛ هر كه گرفتار خودپسندي شود، نابود مي‌شود.»(18) امام علي(ع): «أقْبَحُ الصِّدقِ ثناءُ الرَّجُلِ نَفسَهُ؛ زشت‌ترين راست، خودستايي آدمي است».(19) 

لغات جاويدن: جويدن. فرهنگ معين، ذيل واژه جاويدن. بَتَر: بدتر. عُجب: خودپسندي. 

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 2، صص 771 و 772. 2. همان، ص 771. 3. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 754. 4. همان، ج 1، ص 127. 5. همان. 6. احمد شاملو، كوچه، تهران، انتشارات مازيار، 1357 ـ 1377، ج 1، ص 81. 7. امثال و حكم دهخدا، ج 4، ص 1801. 8. همان، ج 2، ص 754. 9. داستان‌نامه بهمنياري، ص 506. 10. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 902. 11. همان، ج 4، ص 1709. 12. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 476. 13. همان، ص 476. 14. همان، ص 301. 15. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 754. 16. همان، ج 1، ص 113. 17. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 72، ص 316. 18. همان، ص 309. 19. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ح 2942.

 

 

 

3- بانفاق و فريب ديگران به هدف رسيدن

عنوان      بانفاق و فريب ديگران به هدف رسيدن

ضرب المثل «آب زير كاه»

زمينه پيدايش آب زير كاه، از ابتكارات قبيله‌ها و جامعه‌هايي بوده است كه به علت ناتواني، جز از طريق حيله، جرئت مبارزه با دشمن را نداشته‌اند و براي آنكه بتوانند حريف خود را مغلوب كنند، در مسير حركت او باتلاقي حفر مي‌كردند و در آن‌ آب مي‌ريختند و روي آب را با كاه و گل به گونه‌اي مي‌پوشانيدند كه هيچ عابري تصور نمي‌كرد در بخشي از آن مسير و گذرگاه، آبي زير كاه‌ها وجود داشته باشد.(1)

پيامها غالباً در مورد اشخاصي به كار مي‌رود كه زندگي و حشر و نشر اجتماعي خود را بر پايه فريب و نيرنگ بنا مي‌نهند و با صورت حق‌به جانب، ولي سيرتي زشت و ناپاك درصدد انجام دادن خواسته‌هاي شوم خود بر مي‌آيند.(2)

ضرب المثل هاي هم مضمون اگر خلق را بفريبي، خالق را نتواني فريفت.(3)

اشعار هم مضمون شنيدم ز دانا، من از ديرباز * سرانجام، رسوا شود مكرساز.(4) (اديب پيشاوري) نگردد هرگز كس بر فريب و حيلت سود * مگر كليله و دمنه نخوانده‌اي ده‌بار.(5) (ابوحنيفه اسكافي) 

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «مَنْ مَكَرَ بِالنّاسِ رَدَّ اللهُ سُبْحانَهُ مَكْرَهُ في عُنُقِهِ؛ هر كه به مردم نيرنگ زند، خداوند سبحان، نيرنگ او را گريبان‌گير خودش مي‌كند.»(6) امام علي(ع): «الْمَكْرُ شيمَةُ الْمَرَدَةِ؛ نيرنگ زدن، خصلت سركشان است.»(7) امام صادق(ع): «اِنْ كانَ العَرْضُ عَلَي اللهِ حَقّاً فَالْمَكْرُ لِهاذا؟!؛ اگر به راستي اعمال به پيشگاه خدا عرضه مي‌شود، ديگر نيرنگ چرا؟!».(8) امام علي(ع): «الخَديعَة شُومٌ؛ خدعه و نيرنگ كردن، شوم و ناپسند است».(9)

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 1، ص 11. 2. همان. 3. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 208. 4. همان، ج 2، ص 959. 5. همان، ج 4، ص 1826. 6. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ح 8832. 7. همان، ح 623. 8. شيخ صدوق، خصال، ص 450. 9. سيد اصغر ناظم زاده، جلوه‌هاي حكمت، صص 202 و 203.

 

 

 

 

4- احسان كردن و بخشيدن اموال بي‌ارزش يا كم‌ارزش

عنوان      احسان كردن و بخشيدن اموال بي‌ارزش يا كم‌ارزش

ضرب المثل «روغن ريخته را نذر امامزاده كرده».

زمينه پيدايش در زمان هاي گذشته شخص ثروت‌مند خسيسي در يك آبادي زندگي مي‌كرد. ديگر اهالي با اينكه وضع مالي خوبي نداشتند در كارهاي خير، مانند ساختن مسجد، حمام، امام‌زاده و ...، شركت و هر كدام مبالغي خرج مي‌كردند. يك بار، تمام اهالي براي ساختن يك امام‌زاده، پيش‌قدم شدند. از پول اهالي، ساختمانِ امام‌زاده به نصف رسيده بود، اما چون ديگر قدرت مالي آنها كفاف نمي‌داد نتوانستند كار را تمام كنند. متولي امام‌زاده به سراغ مرد پول‌دار رفت و تقاضاي كمك كرد. او هم قول داد كه سهميه خود را بپردازد. متولي هم بنّا و عمله‌اي پيدا كرد و اين مژده را به اهل محل داد. مردم مي‌گفتند: «خدا كند، بلكه اين امام‌زاده ساخته بشه و نيمه كاره نمونه.» در يكي از روزها كه متولي، بنا و كارگران در امام‌زاده به انتظار ايستاده بودند، مرد خسيس با چند تا از قاطرهايش كه پوست روغن حمل مي‌كردند، مي‌خواست به مسافرت و تجارت برود. اتفاقاً گذارش از مقابل امام‌زاده افتاد. ناگهان يكي از قاطرهايش بر زمين افتاد و يكي از مشك‌هاي روغن پاره شد. آن مرد فوراً زرنگي كرد، مشك را جمع كرد، ولي كمي از روغن آن به زمين ريخت، تا حدي كه مي‌توانست روغن را جمع كرد و توي مشك ريخت. مقداري از آن كه ديگر نمي‌شد جمع كرد روي خاك ماند. پيش خودش گفت: «اين روغن حيفه اينجا بماند.» اين طرف و آن طرف را نگاه كرد كه ناگهان ديد متولي‌هاي امام‌زاده و چند نفر عمله مقابل در امام‌زاده ايستاده‌اند. كلاهش را به دست گرفت و تكان داد و خطاب به يكي از متولي‌ها كه «آهاي بيا، بيا.» متولي بيچاره كه چشمش به او افتاد، به بنا و كارگران گفت: «شما دست به كار شويد كه ارباب پول آورده است.» دوان دوان پيش مرد خسيس آمد. سلامي كرد و گفت: «خدا عمر و عزت ارباب را زياد كند، گفتم بناها دست به كار شوند.» مرد خسيس با خونسردي گفت: «ببين آنجا الاغم به زمين خورده است و يكي از مشك‌هاي روغن پاره شده، مقداري روغن ريخته است برو آنها را جمع كن و خرج امام‌زاده كن. اين هم سهميه من براي امام‌زاده.» متولي نگاهي كرد، ديد روي خاك فقط كمي چرب است. بدون اينكه جوابي بدهد برگشت. بقيه پرسيدند: «پس پول چطور شد؟» متولي گفت: «اي بابا، از خيرش بگذريد. طرف، روغن ريخته را نذر امام‌زاده كرده».(1)

پيامها چيزي غير قابل استفاده يا كم‌ارزش را به ديگري بخشيدن يا قول بخشش آن را دادن.(2) و به چيزي كم‌بها و بي‌ارزش بر كسي منت گذاشتن.(3) 

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ بخل بخيل و طينت شيطان، برابر است.(4) ـ سيم(*) بخيل وقتي از خاك به در آيد كه او خود به خاك رفته باشد.(5) (سعدي) ـ كريم را صد دينار خرج مي‌شود و بخيل را هزار.(6) ـ مال خودش از گلويش پايين نمي‌رود.(7) ـ تنها خور، تنها مير است.(8) ـ سخي و بخيل سر سال برابر مي‌شوند.(9)

اشعار هم مضمون مخور تنها، گرت خود آب جوي است * كه تنها خور، چو دريا تلخ‌روي است(10) (نظامي) هر كه از بُخل در دلش زنگ است * همه دينارهاي او سنگ است(11) (مكتبي) احوال گنج قارون، كايّام داد بر باد * بر غنچه باز گوييد، تا زر نگه ندارد(12) (حافظ) بخيلي مكن هيچ، اگر مردمي * همانا كه كم باشي از آدمي(13) (فردوسي) 

ريشه هاي قرآني حديثي رسول الله(ص): «البخيلُ بَعيدٌ مِن اللهِ، بعيدٌ مِنَ النّاسِ، قَريبٌ مِن النارُّ؛ بخيل از خدا و مردم به دور و به آتش نزديك.»(14) پيامبر(ص): «أبْخَلُ النّاسِ مَن بَخِلَ بما افتَرَض اللهُ عَليهِ؛ بخيل‌ترين مردم كسي است كه در پرداخت آنچه خدا بر او واجب گردانيده است بخل ورزد.»(15) امام علي(ع): «كَثرةُ العِلَلِ آيةُ البُخلِ؛ بهانه‌تراشي، نشانه بخل است.»(16) امام علي(ع): «أَقْبَحُ البُخْلِ مَنْعُ الأموالِ مِنْ مُسْتَحِّقها؛ زشت‌ترين بخيلي، جلوگيري مال‌هاست از مستحقشان كه نگذارد به اهلش برسد».(17)

لغات سيم: پول. لغت‌نامه دهخدا، ج 9، ذيل واژه سيم.

پاورقي 1. تمثيل و مثل، ج 2، صص 121 و 122 با اندكي تلخيص. 2. جعفر شهري، قند و نمك، ص 345. 3. امثال و حكم، ج 1، ص 343. 4. داستان‌نامه بهمنياري، ص 158. 5. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1002. 6. همان، ج 3، ص 1201. 7. داستان‌نامه بهمنياري، ص 549. 8. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 347. 9. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 957. 10. دوازده هزار مثل فارسي، ص 348. 11. امثال و حكم دهخدا، ج 4، ص 1945. 12. فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، ص 948. 13. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 397. 14. محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 1، ص 444. 15. همان، ص 446. 16. همان، ص 448. 17. تميمي آمدي، غرر الحكم و دررالكلم، ج 1، ص 145.

 

 

 

5- از خود بي‌خود شدن به هنگام خشم

عنوان      از خود بي‌خود شدن به هنگام خشم

ضرب المثل «از كوره در رفت».

زمينه پيدايش كوره آهنگري ـ كه در قديم با زغال‌سنگ و زغال چوب و در عصر حاضر با برق، نفت و گاز روشن مي‌شود ـ براي جدا كردن آهن از سنگ و گداختن آهن به كار مي‌رود. در كوره، آهن را آن اندازه حرارت مي‌دهند كه به صورت مذاب درآيد. از آهن مذاب براي ساختن ابزار زندگي استفاده مي‌كنند. براي گداختن آهن، درجه حرارت كوره‌ آهنگري را به تدريج بالا مي‌برند تا آهن سرد به تدريج حرارت بگيرد و گداخته و مذاب گردد؛ زيرا آهن‌ها بعضاً اين خاصيت را دارند كه چنانچه يك باره در معرض حرارت شديد قرار گيرند، سخت گداخته مي‌شوند و با صداهاي مهيبي منفجر و از كوره در مي‌روند، يعني به خارج پرتاب مي‌شوند. افراد عصبي‌مزاج نيز اگر در مقابل حوادث غير مترقبه قرار گيرند، آتش خشم و غضبشان چنان زبانه مي‌كشد كه شبيه همان آهن گداخته از كوره اعتدال خارج مي‌شوند و اعمالي غير منتظره از آنها سرمي‌زند كه پس از فروكش كردن آتش خشم و غضب از عمل خود پشيمان مي‌شوند و اظهار ندامت مي‌كنند. از همين رو اصطلاح مثلي «از كوره در رفتن» در مورد افراد تندخويي كه توانايي كنترل اعصاب خود را ندارند معناي مجازي پيدا كرده است.(1)

پيامها در مورد افرادي به كار مي‌رود كه خشمگين شوند و حالتي غير ارادي و دور از عقل و منطق به آنها دست دهد.(2)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ عاقبت خشم، پشيماني است.(3) ـ سر آدم خشمگين از عقل خالي است.(4) ـ چون خشم زند شعله، بسوزد تر و خشك.(5) 

اشعار هم مضمون چو خشم آري، مشو چون آتش تيز * كز آتش، بخردان را هست پرهيز(6) (فردوسي) خشم و شهوت، مرد را اَحول(*) كند * ز استقامت، روح را مُبَدل كند(7) (مولوي) مرد بايد كو(*) به خشم سخت خود، قادر شود.(8) (منوچهري) به تلخي، چو زهر است خشم از گزند *‌ وليكن چو خورديش، نوش است و قند(9) (اسدي) 

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «اَلْحِدّةُ ضَرْبٌ مِنَ الْجُنُونِ لِأَنَّ صاحِبَها يَنْدَمُ، فَإن لَمْ يَنْدَمْ فَجُنُونُه مُسْتَحْكَمٌ؛ خشم، نوعي ديوانگي است؛ زيرا آدم خشمگين، پشيمان مي‌شود و اگر پشيمان نشود، ديوانگي‌اش پايدار است.»(10) امام صادق(ع): «مَنْ لَمْ يَمْلِكْ غَضَبُهُ لَمْ يَمْلكْ عَقْلَهُ؛ هر كه بر خشم خويش مسلط نباشد، اختيار عقلش را هم نخواهد داشت».(11)

لغات اَحْوَلْ: چپ چشم، دوبين. كو: كه او. 

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 1، ص 54. 2. همان، ص 53. 3. امثال و حكم، ج 2، ص 1085. 4. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 628. 5. همان، ص 736. 6. امثال و حكم، ج 2، ص 640. 7. همان، ص 740. 8. همان، ج 3، ص 1513. 9. همان، ج 1، ص 384. 10. نهج‌البلاغه، حكمت 255. 11. شيخ كليني، كافي، ج 2، ص 305.

 

 

 

 

6- لزوم تقدّم همسايه و ديگران بر خود در احسان و نيكي

عنوان      لزوم تقدّم همسايه و ديگران بر خود در احسان و نيكي

ضرب المثل «الجار ثُمَّ الدار».

زمينه پيدايش در اسلام درباره احترام به همسايه، تأكيد فراواني شده است. روايت شده است كه يكي از شب‌ها كه حضرت زهرا(س) مانند هميشه با خدا راز و نياز مي‌كرد، امام حسن(ع) كه در آن هنگام خردسال بود، حالات و گفتار مادر را در حال عبادت نظاره مي‌كرد، تا ببيند مادر چه مي‌گويد. فاطمه زهرا(س) در بين هر دو ركعت نماز، دست‌ها را به سوي آسمان بلند مي‌كرد و براي همه مؤمنان و مستمندان عالم دعا مي‌نمود و به ويژه از همسايگان و آشنايان نام مي‌برد، ولي نامي از خود، همسر و فرزندانش به ميان نمي‌آورد. ديدن آن صحنه جالب و روحاني، خواب را از ديدگان امام حسن مجتبي(ع) ربود تا مراقب حال مادر باشد كه چه وقت براي همسر و فرزندانش نيز دعا مي‌كند. انتظار به پايان رسيد و آن شب، صبح شد و بامدادان شنيد كه مادرش خيلي كوتاه، نامي از خويشان و خانواده برد و براي آنان دعا كرد. زماني كه ايشان از راز و نياز، فارغ شد، امام حسن(ع) با شگفتي كودكانه عرض كرد: «مادر جان، من ديشب تا صبح نخوابيدم و از درون بستر خود، كارهاي شما را تماشا مي‌كردم. مي‌خواهم بدانم سبب چه بود كه آن همه درباره ديگران، به ويژه همسايگان دعاي خير كرديد، ولي براي خانواده خودمان،‌ فقط در پايان مناجات، آن هم بسيار كم دعا فرموديد؟»(1) حضرت، فرزند دلبندش را در آغوش گرفت و با تبسمي حاكي از خشنودي فرمود:«يا بُنَّي، اَلْجارُ ثم الدارُ؛ پسرم، اول همسايه، آن‌گاه خانه و اهل خانه».(2)

پيامها زماني كه بخواهيم برتري و حق تقدم همسايه را بر بستگان و خويشان بيان كنيم.(3)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ آن دنيا اول از همسايه مي‌پرسند.(4) ـ دو تا در را كه پهلوي هم مي‌گذارند براي اين است كه به درد هم برسند.(5) ـ همسايه به آدم از قوم و خويش نزديك‌تر است.(6) ـ همسايه ما سايه ماست.(7) ـ همسايه را گوشت، ما را آبگوشت.(8) 

اشعار هم مضمون توانگران كه به جنب سراي درويشند * ضرورت است كه گاهي از او بينديشند(9) (سعدي) حقّ همسايگان بزرگ شمار * باطلي گر كنند، ياد ميار(10) (اوحدي) 

ريشه هاي قرآني حديثي «وَ اعْبُدُواْ اللّهَ وَلاَ تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْئًا وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَ بِذِي الْقُرْبَى وَ الْيَتَامَى وَ الْمَسَاكِينِ وَ الْجَارِ ذِي الْقُرْبَى وَ الْجَارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالجَنبِ؛ خداي را بپرستيد و هيچ چيز شريك او مسازيد و با پدر و مادر و خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و همسايه خويش و همسايه بيگانه و يار مصاحب نيكي كنيد.» (نساء: 36) امام علي(ع): «أَحسِن جِوارَ مَن جَاوَرَكَ تَكُنْ مُسلماً؛ با همسايه‌ات خوب همسايگي كن كه مسلمان خواهي بود.»(11) امام علي(ع): «مِن المُروَّةِ تَعَهُّدُ الجِيران؛ پاي‌بندي به امور همسايگان از مردانگي است.»(12) امام علي(ع): فَتَعَصَبُوا لِخلالِ الحَمدِ: مِن الحِفظِ لِلجِوارِ، و الفواءِ بِالذِّمام؛ در حفظ خصلت‌هاي ارزش‌مند، مانند حفظ حقوق همسايگان و وفا به پيمان‌ها تعصب به خرج دهيد.»(13) امام سجاد(ع): «اما حق همسايه‌ات اين است كه در غياب او آبرويش را حفظ كني و در حضورش او را احترام نهي. اگر به او ستمي شد ياري‌اش رساني. دنبال عيب‌هايش نباشي. اگر بدي از او ديدي بِپوشاني. اگر بداني كه كه پند و اندرز تو را مي‌پذيرد او را در خفا نصيحت كني. در سختي‌ها رهايش نكني. از لغزشش درگذري. گناهش را ببخشي و با او به خوبي و بزرگواري معاشرت كني».(14)

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، صص 72 و 73. 2. ميرزا حسين نوري، مستدرك الوسايل، ج 8، ص 429. 3. همان، ص 72. 4. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 52. 5. امثال و حكم، ج 2، ص 831. 6. دوازده هزار مثل فارسي، ص 1033. 7. همان. 8. دوازده هزار مثل فارسي، ص 1033. 9. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 555. 10. همان، ج 2، ص 698. 11. جلوه‌هاي حكمت، ص134. 12. همان. 13. همان، ص 133. 14. محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 2، ص 921.

 

 

 

7- امكان نجات از گرفتاري‌ها در فرصت‌هاي ناچيز

عنوان      امكان نجات از گرفتاري‌ها در فرصت‌هاي ناچيز

ضرب المثل «از اين ستون به آن ستون، فرج است».

زمينه پيدايش در زمان‌هاي گذشته، جوان بي‌گناهي به اعدام محكوم شد. جوان را به ستوني بستند تا او را اعدام كنند. طبق معمول، به او پيشنهاد كردند كه در لحظات پاياني عمر خود، اگر تقاضايي دارد، بگويد. محكوم بي‌گناه كه راه نجات را بسته ديد، نگاهي به دور و بر انداخت و گفت: «اگر براي شما مانعي ندارد، مرا به‌ آن ستون مقابل ببنديد.» كارگزاران سياست كه تاكنون تقاضايي به اين شكل نشنيده بودند، از درخواست او تعجب كردند و پرسيدند: «انتقال از ستوني به ستون ديگر، جز آنكه اجراي حكم را چند دقيقه به تأخير اندازد، چه نفعي براي تو دارد؟» محكوم بي‌گناه با اميدواري سر بلند كرد و گفت: «دنيا را چه ديدي؟ ستون به ستون فرج است!» كارگزاران سياست براي انجام آخرين خواسته‌اش دست به كار شدند كه ناگهان فريادي از دور به گوش رسيد كه «دست نگه داريد، دست نگه داريد، قاتل دستگير شد.» و به اين ترتيب، جوان بي‌گناه از مرگ حتمي نجات يافت.(1)

پيامها اگر براي شخصي ناراحتي پيش آيد، ديگران براي تسكين او مي‌گويند «اي مرد، خدا را چه ديدي از اين ستون به آن ستون، فرج است.» و با اين جمله، شخص گرفتار را اميدوار مي‌كنند.(2)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ آدم به اميد، زنده است.(3) ـ هر خزان را ز پي، البته بهاري باشد.(4) (محمود ميرزا قاجار) ـ زمستان بگذرد، سرما سرآيد.(5) ـ هيچ قفلي نيست در بازار امكان، بي كليد.(6) (صائب) ـ خدا را چه ديدي؟(7) ـ دنيا به اميد بر پاست.(8) ـ خدا بزرگ است.(9)

اشعار هم مضمون در نوميدي بسي اميد است * پايان شب سيه سپيد است(10) (نظامي) از پس ظلمت بسي خورشيدهاست * بعد نوميدي بسي اميدهاست(11) (مولوي) به هنگام سختي مشو نااميد * كز ابر سيه بارد آب سپيد(12) (نظامي) شنيده‌اي كه كلاهي چو بر هوا فكني * هزار چرخ خورد تا رسد دوباره به سر(13) (قاآني) پس از هر غمي نوبت شادي است * گرفتار را رخ در آزادي است(14) (اديب پيشاوري) 

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «لِكُلِّ هَمٍّ فَرَجُ؛ هر غم و اندوهي را فرجي است.»(15) امام علي(ع): «كُلّْ راجٍ طالِبٌ؛ هر اميدواري، جوينده است.»(16) «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا؛ پس با دشواري آساني است، آري با دشواري آساني است». (انشراح: 5 و 6) 

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 2، ص 616. 2. احمد وكيليان، تمثيل و مثل، انتشارات سروش، چ 3، 1375، ج 2، ص 45. 3. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 22. 4. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 922. 5. همان، ص 604. 6. امثال و حكم دهخدا، ج 4، ص 2108. 7. دوازده هزار مثل فارسي، ص 442. 8. امثال و حكم، ج 2، ص 828. 9. همان، ص 717. 10. همان، ص 797. 11. همان، ج 1، ص 447. 12. همان، ص 481؛ دوازده هزار مثل فارسي، ص 77. 13. دوازده هزار مثل فارسي، ص 655. 14. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 505. 15. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ح 7265. 16. امالي مفيد، ص 207.

 

 

 

 

8- لزوم دقّت در سخن براي در امان ماندن از عواقب آن

عنوان      لزوم دقّت در سخن براي در امان ماندن از عواقب آن

ضرب المثل «زبان سرخ، سرم را به دار نبري!»

زمينه پيدايش شخص بدزباني ترمه* مي‌بافت و مرتب مي‌گفت: «اي زبان، سرم را به دار نبري!» دزدي در كمين بود تا ترمه او را بدزد، اما از گفته آن مرد تعجب كرد و پيش خود گفت: «از سر ترمه مي‌گذرم و منتظر مي‌مانم ببينم مقصود ترمه‌باف از اين سخن چيست.» سرانجام كار ترمه تمام شد و ترمه‌باف آن را برداشت و براي پادشاه برد. دزد هم دنبال او تا قصر پادشاه رفت. در بين راه آن مرد مرتب، آن جمله را تكرار مي‌كرد. وقتي ترمه باف به حضور شاه رسيد، ترمه را تقديم كرد. شاه از او تعريف و تمجيد كرد و گفت: «استاد،‌ اين ترمه براي چه خوب است؟» مرد بدزبان گفت: «خوب است تو بميري روي تابوتت بكشند.» حاكم از اين نفوس بد، رنجيد و امر كرد آن مرد را به دار كشند. در اين هنگام دزد پيش‌ آمد و تعظيمي كرد و گفت: «قربان، من دزدم؛ در كمين بودم اين ترمه را بدزدم. شنيدم اين مرد مدام به زبانش التماس مي‌كرد و مي‌گفت: (زبان سرخ، سرم را به دار نبري!) به اين دليل او قلباً آدم بدخواهي نيست، بلكه زبانش بد است». پادشاه، شفاعت دزد را قبول كرد و مرد بدزبان را بخشيد و دزد را هم به كاري گماشت.(1)

پيامها درباره كسي مي‌گويند كه نتواند زبان خود را مهار كند و با يك كلام ناشايست شرّي به پا كند.(2)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ زبان سرخ، سر سبز مي‌دهد بر باد.(3) ـ فتنه‌ها در عالم از تيغ زبان پيدا شود.(4) (واعظ) ـ لب كه بي جا باز شد، در دام افتد آدمي.(5) (طايي شميراني) ـ ديگ را آتش به جوش مي‌آورد، آدم را حرف.(6) ـ خوش‌زبان باش، در امان باش.(7)

اشعار هم مضمون مرد خاموش، در امان خداست * آدمي از زبان خود به بلاست(8) (ناصر خسرو) زبان، سر را عدوي(*) خانه‌زاد است * زبان، بسيار سر بر باد داده است(9) (وحشي بافقي) هست تيغ زبان ز تيغ بَتَر(*) * كاين خورد بر تن، آن خورد به جگر(10) (مكتبي) آنچه زخم زبان كند با من * زخم شمشير جان‌ستان نكند!(11) ناگفته بسي به بود از گفته رسوا.(12) (ناصر خسرو) عالمي را يك سخن ويران كند.(13) (مولوي)

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «رُبَّ كَلامٍ كَالْحُسام؛ بسا سخني كه چون شمير برّان است.»(14) امام علي(ع): «ضَرْبُ اللِّسانِ اَشَدُّ مِنْ ضَرْبِ السِّنانِ؛ ضربه زبان از ضربه سر نيزه شديدتر است.»(15) رسول خدا(ص): «بَلاءُ الاِنْسانِ مِنَ الِّلسانِ؛‌بلاي آدمي از زبان اوست».(16) 

لغات ترمه (تَ / تُ مِ): پارچه پشمي كه قسمتي از شال است و داراي رنگ‌هاي متعدد و گل‌بوته است. دهخدا، ج 5، ذيل واژه ترمه. عدو: دشمن. بَتَر: بدتر. 

پاورقي 1. تمثيل و مثل، ج 2، ص 125. 2. همان. 3. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 893. 4. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 741. 5. فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، ص 1014. 6. دوازده هزار مثل فارسي، ص 555. 7. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 761. 8. همان، ج 1، ص 26. 9. همان، ج 2، ص 892. 10. همان، ج 4، ص 1979. 11. همان، ج 1، ص 51. 12. همان، ج 4، ص 1785. 13. همان، ج 2، ص 1088. 14. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ح 5273. 15. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 71، ص 286. 16. همان.

 

 

 

 

9- بازگشت ثمره نيكي به انسان

عنوان      بازگشت ثمره نيكي به انسان

ضرب المثل «تو نيكي مي‌كن و در دجله انداز».

زمينه پيدايش متوكل، خليفه ستم‌كار عباسي به جواني به نام «فتح» علاقه‌مند شد، به گونه‌اي كه تمام فنون زمان را به او آموخت تا اينكه نوبت به شناگري رسيد. از قضا، روزي كه «فتح» در دجله شنا مي‌كرد ناگهان موج سهمگيني برخاست و جوان را در كام خود فرو برد. غواصان به دجله ريختند و رودخانه را زير و رو كردند، ولي اثري از جوان نيافتند. پس از مدتي كوتاه، شخصي نزد خليفه آمد و پيدا شدن گم‌‌شده را بشارت داد. وقتي جوان را آوردند، واقعه را از او پرسيد. فتح با خوشحالي پاسخ داد: «هنگامي كه موج نا به‌هنگام، مرا برداشت، مدتي زير آب غوطه خوردم و از سويي به سوي ديگر رانده شدم. در اين موقع، موج عظيمي برخاست و مرا به ساحل پرتاب كرد. وقتي چشم باز كردم خودم را در حفره‌اي از حفره‌هاي ديوار دجله يافتم. ساعت‌ها گذشت. ناگهان چشمم به طبق ناني افتاد كه از جلوي من بر روي دجله مي‌گذرد، دست دراز كردم نان را برداشتم و رفع گرسنگي كردم. هفت روز به اين ترتيب گذشت. در روز هفتم مردي به قصد ماهي‌گيري به آن منطقه آمد و چون مرا در آن حفره يافت با تور ماهي‌گيري خود بالا كشيد. در ضمن بر روي قطعات نان كه همه روزه در ساعت معيني بر روي دجله مي‌آمد عبارت «محمد بن الحسين الاسكاف» ديده مي‌شد كه بايد تحقيق كرد اين شخص كيست و مقصودش از اين عمل چيست». متوكل دستور داد به جست‌وجوي آن مرد بروند. پس از تفحص فراوان، بالاخره «محمد اسكاف» را در بغداد يافتند. اما او در جواب گفت: «مرا با خليفه كاري نيست. اگر اوامري باشد در اجراي فرمان آماده‌ام.» متوكل با شنيدن اين خبر به خانه «محمد اسكاف» رفت و جريان نان‌ها را جويا شد. او در جواب گفت: «برنامه زندگي من از آغاز تشكيل خانواده اين است كه روزانه، مقداري نان براي اطعام فقرا كنار مي‌گذارم. اكنون چند روزي است كه كسي به سراغ نان نمي‌آيد. از آنجا كه نان صدقه را بايد انفاق كرد؛ در اين چند روز قطعات نان را چند ساعتي پس از صرف ناهار و عدم مراجعه مستمندان، به دجله مي‌انداختم تا لااقل ماهي‌هاي دجله بي‌نصيب نمانند.» خليفه وي را مورد توجه قرار داد. ضمناً در لفافه به او گفت: «تو نيكي را به دجله مي‌اندازي بي‌خبر از آنكه خداي سبحان آن را در خشكي به تو باز مي‌گرداند».(1)

پيامها زماني كه شخصي بدون هيچ گونه چشمداشتي به ديگران نيكي، احسان و انفاق كند.

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ چون نيكي كني، نيكي آيد برت.(2) (فردوسي) ـ نيكي، راه به خانه صاحب خود برد.(3) ـ نيكي گم نشود.(4) ـ آن كس كه نكو كرد و بدي ديد، كدام است؟(5) ـ يار شو خلق را و ياري بين.(6) (اوحدي) 

اشعار هم مضمون به گيتي جز از دست نيكي مبر * كه آيد يكي روز، نيكي به بر(7) (اسدي) ببخش مال و مترس از كمي،‌ كه هر چه دهي * جزاي آن به يكي، ده ز دادگر يابي(8) (سلمان ساوجي) نيكويي، بر دهد به نيكوكار * بازگردد بدي به بدكردار (9) (حمدالله مستوفي) 

ريشه هاي قرآني حديثي امام حسين(ع): «مَنْ أحْسَنَ أحْسَنَ اللهُ اِلَيْهِ؛ هر كه نيكي كند،‌ خدا هم به او نيكي خواهد كرد.»(10) امام علي(ع): «أحْسِنْ يُحْسَنْ اِليكَ؛ نيكي كن تا به تو نيكي شود».(11) 

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 1، صص 309 و 310. 2. امثال و حكم، ج 2، ص 670. 3. همان، ج 4، ص 1876. 4. همان. 5. همان، ج 1، ص 62. 6. همان، ج 4، ص 2029. 7. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 455. 8. همان، ج 4، ص 1740. 9. همان، ص 1876. 10. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 78، ص 122. 11. همان، ج 77، ص 385.

 

 

 

10- لزوم حفظ اميد در گرفتاري‌ها و خودداري از نااميدي

عنوان      لزوم حفظ اميد در گرفتاري‌ها و خودداري از نااميدي

ضرب المثل «سنگي كه به هوا مي‌رود تا برگردد هزار چرخ مي‌خورد».(1)

زمينه پيدايش متوكل عباسي از خلفاي خون‌ريزي بود كه با خاندان بني‌هاشم و آل علي(ع) دشمن بود. او نه تنها به ريختن خون شيعيان قناعت نمي‌كرد، بلكه به پيروان ديگر اديان هم توهين مي‌كرد. وي افراد بي‌گناه را با علل غيرموجه به زندان مي‌انداخت؛ به گونه‌اي كه در زمان خلافت او همه آزادمردان در زندان بودند. چون مدتي به اين منوال گذشت، خليفه از نگه‌داري زندانيان بي‌گناه، خسته شد و دستور داد همه را گردن بزنند. كارگزاران دست به كار شدند و آنها را يكي پس از ديگري از دم تيغ گذراندند. در ميان زندانيان، جوان خوش سيمايي بود كه جواني‌اش، دل فرمانده كشتار را به رقت آورد. از او پرسيد: «گناهت چيست؟» گفت: «نمي‌دانم». فرمانده گفت: «چون قدرت و جرئت سرپيچي از اجراي فرمان خليفه را ندارم و نمي‌توانم از كشتن تو دست بكشم، حال اگر از من چيزي بخواهي، با كمال ميل اطاعت مي‌كنم». جوان گفت: «مدتي است كه چيزي نخورده‌ام، لقمه ناني به من برسان تا رفع گرسنگي كنم.» غذايي آوردند و جوان با نهايت خونسردي و بدون توجه به صحنه كشتار، شروع به خوردن كرد. فرمانده از حال جوان متعجب شد و گفت: «اي جوان! متوجه نمي‌شوم! چنان به خوردن مشغول هستي كه گويي در خانه نشسته‌اي و هيچ حادثه شومي در انتظار تو نيست.» جوان كه دست راستش در كاسه غذا بود، با دست چپ سنگي از زمين برداشت و گفت: «نگاه كن، تا اين سنگ به هوا برود و برگردد، هزار چرخ مي‌خورد.» سپس سنگ را به بالا انداخت و لقمه غذا را در دهان گذاشت. از عجايب روزگار، هنوز سنگ به زمين نرسيده بود كه از دور، گرد و خاكي برخاست و سواري رسيد و فرياد زد: «دست نگه‌ داريد، دست نگه‌ داريد، متوكل را كشتند.» بدين ترتيب، آن جوان و بقيه بي‌گناهان از كشته شدن نجات پيدا كردند و عبارت مورد نظر ضرب‌‌المثل شد.(2)

پيامها زماني كه كسي در جريان زندگي دچار مشكل شده باشد و هيچ راه علاجي براي رفع آن نداشته باشد، در اين شرايط براي تقويت اعتماد به نفس در او، مي‌گويند: «نااميد نشو. كسي از آينده خبر ندارد؛ شايد مصلحت كار تو در اين است. سنگي كه به هوا مي‌رود، تا برگردد هزار چرخ مي‌خورد».(3)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ از اين ستون به آن ستون فرج است.(4) ـ آدم به اميد، زنده است.(5) ـ خدا از سلطان محمود، بزرگ‌تر است.(6) ـ نااميد، شيطان است.(7) ـ از پي هر شبي بود روزي.(8) (مكتبي) ـ هر خزان را ز پي، البته بهاري باشد.(9) ـ بعد نوميدي، بسي اميدهاست.(10) (مولوي) 

اشعار هم مضمون مشكلي نيست كه آسان نشود * مرد بايد كه هراسان نشود(11) پس از تيرگي روشني گيرد آب * برآيد پس از تيره‌شب آفتاب(12) (اسدي) پس از دشواري، آساني است ناچار * وليكن آدمي را صبر بايد(13) (سعدي) بگذرد اين روزگار تلخ‌تر از زهر * بار دگر روزگار چون شكر آيد(14) (حافظ) شهر ما فردا پر از شِكّر شود * شكّر ارزان است، ارزان‌تر شود(15) (مولوي) زمستان را بود فرجام، نوروز * چنان چون تيره شب را عاقبت روز(16) (اسعد گرگاني)

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «مَا اشْتَدَّ ضيقٌ اِلاّ قَرَّبَ اِلاّ قَرَّبَ اللهُ فَرََجَهُ؛ هيچ سختي و مشكلي شدت نگرفت؛ مگر آنكه خدا گشايش آن را نزديك ساخت.»(17) امام علي(ع): «لِكُلِّ ضَيْقٍ خَرَجٌ؛ هر تنگي و مشقتي را گشايشي است.»(18) امام علي(ع): «لِكُلِّ هَمٍّ فَرَجٌ؛ هر غم و اندوهي را فرجي است.»(19) «لَعَلَّ اللهُ يَحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ اَمْراً؛ شايد كه خدا بعد از آن امري را پديد آورد.» (طلاق: 1) «اِنَّ مَعَ العُسْرِ يُسْراً؛ با هر سختي، آساني است». (انشراح: 6) 

پاورقي 1. در بعضي نسخ‌ به جاي سنگ، سيب آمده است. 2. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 2، تلخيص از صص 644 ـ 646. 3. همان، ص 644. 4. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 103. 5. همان، ص 22 6. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، چ 1، 1382، ص 402. 7. داستان‌نامه بهمنياري، ص 579. 8. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 111. 9. دوازده هزار مثل فارسي، ص 922. 10. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 447. 11. همان، ج 4، ص 1714. 12. همان، ج 1، ص 112. 13. همان، ص 504. 14. همان، ص 452. 15. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1041. 16. همان، ص 916. 17. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ح 9566. 18. همان، ح 7266. 19. همان، ح 7265.

 

 

 

11- عاقبت‌نگري نشانه انسان‌هاي عاقل

عنوان      عاقبت‌نگري نشانه انسان‌هاي عاقل

ضرب المثل «چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني».

زمينه پيدايش زماني كه يوسف بر اثر حسادت برادران خود در چاه افتاد. مالك بن دعر كه با كاروانش از آنجا مي‌گذشت او را نجات داد و به عزيز مصر فروخت. عزيز، نيز او را به خانه برد و به همسر خود، زليخا گفت: «او را گرامي بدار. شايد روزي از او بهره بگيريم و وي را به فرزندي بپذيريم.» زليخا كه فرزندي نداشت، به پرورش و تربيت او پرداخت تا به حد كمال رسيد، ولي زيبايي او دل و جان زليخا را برد. زليخا براي تحريك يوسف به حيله‌اي متوسل شد، ولي يوسف تقوا پيشه نمود. او از سر صفاي ايمان گفت: «مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ؛ به خدا پناه مي‌برم كه بهترين پناهگاه من است و ستم‌كاران را رستگاري نمي‌دهد». (يوسف: 23) وقتي زليخا راه كام‌جويي را بسته ديد به تهمت و افترا متوسل شد و عزيز مصر را وادار كرد تا يوسف را به زندان بيندازد، اما يوسف، زندان را در مقابل خوف و خشيت الهي، هيچ انگاشت و در زندان نيز به هدايت زندانيان و تشويق آنها به قبول توحيد پرداخت. مدت‌ها گذشت و زليخا همچنان انتظار مي‌كشيد، ولي يوسف از اينكه‌ از حيله زليخا رهايي يافته بود، خدا را شكر مي‌كرد. سرانجام، زليخا از اينكه يوسف را به زندان انداخته بود، پشيمان شد؛ زيرا تا قبل از زنداني شدن يوسف، مي‌توانست با ديدار او مرهمي بر زخم دل خود گذارد، ولي وقتي كه يوسف به سياه‌چال افتاد آن ديدار مختصر نيز از ميان رفت و زليخا را در غم فراق او بي‌تاب و نالان ساخت و نشاط جواني و زيبايي‌اش به زشتي گراييد. اگر چه زليخا پس از رهايي يوسف از زندان و مرگ همسرش، مشمول بخشش و عنايت الهي شد و با بازگشت به دوران جواني به وصال محبوب رسيد، ولي بعدها حسرت و ندامت اوليه ـ كه ناشي از عدم تعقل و دورانديشي بود ـ به صورت ضرب‌المثل درآمد.(1) 

پيامها غالباً در مورد افرادي به كار مي‌رود كه قبل از انجام امور، جوانب گوناگون آن را در نظر نمي‌گيرند و عمل و رفتار آنها براساس تعقل و دورانديشي نيست و سرانجام دچار پشيماني و حسرت مي‌شوند.(2)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ اول، عمق آب را بپرس، بعد تويش شنا كن.(3) ـ پشيماني در دام چه سود.(4) ـ خُرد شوي، گر نشوي خرده‌بين.(5) (نظامي) ـ ظاهر و باطن نگه كن، اول و آخر ببين.(6) (عراقي) ـ عاقل آن است كه انديشه كند پايان را.(7) (سعدي) ـ آن وقت كه جيك جيك مستانت بود، ياد زمستانت نبود؟(8) ـ اول جاي پايت را محكم كن، بعد قَدَم بردار.(9) ـ چرا آدم زير ديوار خرابه بخوابد كه خواب آشفته ببيند.(10)

اشعار هم مضمون علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد.(11)(سعدي) هر كه اول بنگرد پايان كار * اندر آخر او نگردد شرمسار(12) (مولوي) ز ابتداي كار آخر را ببين * تا نباشي تو پشيمان يوم دين(13) (مولوي) تا نكني جاي قدم استوار * پاي منه در طلب هيچ كار(14) (نظامي) به آغاز، اگر كار خود ننگري * به فرجام، ناچار كيفر بري(15) (فردوسي) چشم آخربين تواند ديد راست.(16) (مولوي) از پي هر گريه آخر خنده‌ست *‌ مرد آخربين، مبارك بنده‌ايست(17) (مولوي)

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «مَنْ تَوَرَّطَ فِي الْاُمُورِ غَيْرَ ناظِرٍ فِي العواقِبِ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِمَدْرَجاتِ النَّوائِبِ؛ هر كه دست به كاري زند بدون آنكه در عواقب آن بينديشد، خود را در مهلكه گرفتاري‌ها اندازد.»(18) امام علي(ع): «مَنْ نَظَرَ فِي الْعَواقِبِ سَلِمَ مِنَ النَّوائِبِ؛ هر كه عاقبت‌انديش باشد از گرفتاري‌ها در امان ماند».(19)

لغات آخربين: دورانديش، عاقبت‌نگر.

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 1، تلخيص از صص 348 ـ 350. 2. همان، ص 347. 3. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 165. 4. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 510. 5. داستان‌نامه بهمنياري، ص 294. 6. دوازده هزار مثل فارسي، ص 707. 7. همان، ص 712. 8. همان، ص 62. 9. همان، ص 164. 10. همان، ص 379. 11. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1108. 12. دوازده هزار مثل فارسي، ص 1007. 13. همان، ص 586. 14. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 539. 15. همان، ج 1، ص 374. 16. همان، ج 2، ص 612. 17. همان، ج 3، ص 1511. 18. ابن كراجكي، كنزالفوائد، ج 1، ص 280. 19. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ح 8039.

 

 

 

12- ناپايداري گنج بي‌رنج

عنوان      ناپايداري گنج بي‌رنج

ضرب المثل «بادآورده را باد مي‌برد».

زمينه پيدايش خسرو پرويز، يكي از پادشاهان مشهور ساساني بود كه لشكركشي‌ها و خوش‌گذراني‌هاي بيش از حدّ او و درباريانش، كشور ايران را از اوج شكوه به انقراض كشانيد. او عاشق ثروت و تجمل بود. هنگامي كه ايرانيان، شهر اسكندريه در كشور مصر را محاصره كردند، فوكاس، قيصر روم كه صاحب مال و ثروت فراوان بود از ترس دستبرد مخالفان، اموال فراوان خود را در هزار كشتي به سوي كارتاژ فرستاد. اين اموال گران‌بها، شامل زر، گوهر و مرواريد و ... بود. از قضا، باد كشتي‌ها را به سوي اردوي ايرانيان برد و خسرو پرويز اين گنج را گنج بادآورده ناميده و گفت: «من به اين گنج، سزاوارترم كه باد، آن را به سوي من آورده است.» نقل شده است كه اموال زيادي از خزانه خسرو پرويز به سرقت رفت كه همه از اين گنج باد آورده بود، و به همين مناسبت ظريفان از باب طنز و عبرت گفتند: «باد آورده را باد مي‌برد.» و از آن تاريخ، اين عبارت به صورت ضرب‌المثل درآمد.(1)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ مال حرام، بركت ندارد.(2) ـ دزديده بُوَد آنچه نماند، به خداوند!(3) ـ هر چه به يلّلي آمد، به تلّلي مي‌رود.(4) 

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «مَنْ يَكتَسبْ مالاً مِنْ غَيْرِ حِلّهِ يَصْرِفْهُ في غَيْرِ حَقِّهِ؛ هر كه مالي را از راه نامشروع به دست آورد، آن را نا به جا خرج خواهد كرد.»(5) امام صادق(ع): «مَنْ جَمَعَ مالاً مِنْ مَهاوِشْ اَذْهَبَهُ اللهُ في نَهابِرَ؛ هر كه از راه حرام مال را گرد آورد،‌ خدا آن مال را نابود مي‌سازد».(6)

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 1، تلخيص از صص 140 و 141. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 863. 3. داستان‌نامه بهمنياري، ص 328. 4. امثال و حكم دهخدا، ج 4، ص 1919. 5. ميرزا حسين نوري، مستدرك الوسائل، ج 13، ص 69. 6. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 47، ص 84.

 

 

 

 

13- لزوم سخن‌سنجي قبل از جاري كردن آن به زبان

عنوان      لزوم سخن‌سنجي قبل از جاري كردن آن به زبان

ضرب المثل «گلو هفت بند دارد».

زمينه پيدايش حكيمي در وقت سخن گفتن، كلمات را شمرده و با تأنّي ادا مي‌كرد كه شنونده را ناراحت مي‌كرد. شخصي، علت اين كار را از او پرسيد. گفت: «از بيخ گلو تا لب، هفت بند است و انسان عاقل بايد سخن خود را در سر هر يك از بندها نگاه دارد و راجع به آن تأمل و تفكر كند تا وقتي كه از دهان خارج مي‌شود، پخته، سنجيده و بي‌عيب و نقص باشد.(1)

پيامها زماني كه شخصي بخواهد پيرامون مسئله‌اي يا موضوعي صحبت كند، ابتدا بايد در مورد درستي يا نادرستي، پخته يا ناپخته بودن آن تأمل و انديشه كند، سپس آن را بر زبان آورد تا دچار لغزش در گفتار نگردد.

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ حرف را بايد هفت بار در دهان چرخاند.(2) ـ هر آن كس كو بي‌انديشه سخن گويد، خطا باشد.(3) (فرخي) ـ شترگلو باش(*)(4) ـ انديشه كردن كه چه گويم، بهْ از پشيماني خوردن كه چرا گفتم.(5) (سعدي) 

اشعار هم مضمون از انديشه، بامغز گردد سخن.(6) (فردوسي) اول، انديشه وانگهي گفتار.(7) (سعدي) دور و بر خود نگاه كن وقت سخن * يك مرتبه بي‌گدار بر آب مزن(8) مزن بي‌تأمّل به گفتار دم * نيكو گو، اگر دير گويي چه غم(9) (سعدي) 

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «فَكِّرْثُمَّ تَكلَّمْ تَسْلَمْ مِنَ الزَّلَلِ؛ فكر كن بعد سخن بگو تا از لغزش‌ها در امان باشي.»(10) امام علي(ع): «لِسانُ الْعاقِلِ وَراءَ قَلْبِهِ، وَ قَلْبُ الاَحْمَقِ وَراءَ لِسانِِهِ؛ زبان خردمند در پس دل اوست و دل بي‌خرد در پس زبان او.»(11) عاقل پس از فكر حرف مي‌زند و احمق، بدون انديشه لب به سخن مي‌گشايد. 

لغات چون گلوي شتر بلند است، حرف تا از دهان بيرون آيد زمان مي‌برد.

پاورقي 1. داستان‌هاي امثال، ص 740. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 413. 3. امثال و حكم دهخدا، ج 4، ص 1903. 4. همان، ج 2، ص 1019. 5. امثال و حكم، ج 1، ص 300. 6. همان، ص 102. 7. همان، ص 314. 8. فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، ص 618. 9. امثال و حكم، ج 3، ص 1536. 10. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ج 4، ص 424. 11. نهج‌البلاغه، حكمت 4.

 

 

 

14- در صبر بي‌نظير بودن

عنوان      در صبر بي‌نظير بودن

ضرب المثل «صبر ايوب»

زمينه پيدايش قصه صبر ايوب اين است كه: شيطان رجيم و فرشتگان، حضرت ايوب را به دليل زهد و ايمان فراوانش، بهترين بنده خدا مي‌دانستند و اذعان مي‌كردند كه نعمت و ثروت بسيار او باعث شده است كه ميزان كرم و عبادتش به اين حد برسد. خداوند فرمود: «من اين نعمت‌ها را مي‌گيرم تا شما ببينيد كه ايوب در بلا و منت، همان طور بندگي مي‌كند كه در حال نعمت و فراخي.» ابتدا با فرستادن سيلِ مهيبي، همه گوسفندان او را به هلاكت رساند. يك هفته بعد بر اثر نازل شدن صاعقه گاوهاي او سوختند. مدتي بعد خانه و همه هستي‌اش سوخت. هفته بعد ديوار مكتب‌خانه فرو ريخت و چهار پسر و سه دخترش در زير آوار جان دادند. روز ديگر در محراب عبادت، درد در بدن احساس كرد و هشت ماه در بستر خوابيد، ولي همچنان به شكر و عبادت ادامه داد و صبوري پيشه كرد. پس از مدتي ايوب، همراه همسرش زينا محل سكونت را ترك كرد و در بيابان‌ها سرگردان شد. همسرش هر روز به آبادي‌هاي مجاور مي‌رفت تا غذاي اندكي تهيه كند. روزي نزد زن ثروتمندي رفت و از او كمك خواست. زن گفت: اگر گيسوانت را به من بدهي، به تو چيزي مي‌دهم. زينا گيسوانش را بريد و در مقابل چيزي گرفت. در اين موقع شيطان به صورت مردي دل‌سوز و خيرخواه نزد ايوب رفت و گفت: همسرت از طريق عفاف، منحرف گشت و به اين سبب گيسوانش را بريدند. ايوب به او اعتنايي نكرد شيطان كه در گمراهي او موفق نشد، نزد زينا رفت و با برشمردن خوشي‌ها و نعمت‌هاي گذشته، اندوه و نااميدي‌اش را دوچندان كرد. زينا هم نزد ايوب رفت و گفت: تا كي خدايت به رنج و زحمت مي‌دارد و بايد به مصيبت مبتلا باشي. ايوب گفت: من از خدا شرم دارم، پيش از آنكه روزگار رنج و بلا با دوران نعمت و آسايش برابر شود، رفع گرفتاري خود را از او بخواهم. ايمان تو سست شده است. زينا رفت و ايوب خود را تنها و بي‌پرستار ديد؛ در اين هنگام دست به سوي آسمان، بلند كرد و گفت: «پروردگارا! تا بلا بر تن بود، صبر كردم. اكنون به دل و جانم رسيد. بر من رحم كن.» خداوند نيز به پاداش صبر ايوب، دعاي او را مستجاب كرد. (انبيا: 84) سلامتي زن و فرزندان و دو برابر مال و ثروتش را به او بازگرداند و هفتاد سال ديگر با عزت زندگي كرد.(1)

پيامها زماني كه شخصي، دچار رنج و بلايي جانكاه باشد، در اين صورت از باب اميدواري، هم‌دردي و تسكين خاطر، او را به صبري، مانند صبر ايوب دعوت مي‌كنند.

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ گر صبر كني، ز غوره حلوا سازي.(2) ـ صبر، گشاينده هر مشكل است.(3) ـ يوسف از صبر به يعقوب رسيد.(4) ـ صبر تلخ است وليكن، بر(*) شيرين دارد.(5) (سعدي) ـ يك صبر كن و هزار افسوس مخور.(6) ـ گرفتار را چاره، صبر است و بس.(7)

اشعار هم مضمون صبر و ظفر، هر دو دوستان قديمند * بر اثر صبر، نوبت ظفر آيد(8) (حافظ) به صبر، اندر صدف باران شود دُرّ‌(*) * به صبر، از لعل و گوهر كان شود پر(9) (جامي) صد هزاران كيميا حق آفريد * كيميايي همچو صبر‌ آدم نديد(10) (مولوي) به صبر، از بند گردد مرد رسته(*) * كه صبر آمد كليد بند بسته(11) انگور نو‌آورده، ترش طعم بود * روزي دو سه صبر كن كه شيرين گردد(12) (سعدي) اي صبر! بگفتي كه چو غم پيش‌ آيد * خوش باش كه كار تو ز من بگشايد(13) (بيلقاني)

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «اِذَا ابْتُليتَ فَاصْبِرْ؛ چون به بلايي گرفتار شدي، صبوري كن.»(14) امام علي(ع): «اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ الدَّرْكِ وَ النُّجْحُ عْقْبي مَنْ صَبَرَ؛ صبر، كليد رسيدن است و كاميابي، سرانجام كسي است كه صبر كند».(15) 

لغات دُرّ: مرواريد. رسته: رها. بَرْ: بار درخت، ميوه، سود، نفع، فايده. فرهنگ معين، ذيل واژه بَرْ 

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 2، تلخيص از صص 697 ـ 702. 2. امثال و حكم دهخدا، ج 3، ص 1297. 3. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 688. 4. فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، ص 1147. 5. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1051. 6. همان، ج 4، ص 2047. 7. دوازده هزار مثل فارسي، ص 825. 8. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1052. 9. فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، ص 732. 10. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1057. 11. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 273. 12. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 309. 13. فرهنگ نامه امثال و حكم ايراني، ص 834. 14. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ج 3، ص 114. 15. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 78، ص 45.

 

 

 

 

15- عاقبت غفلت و ساده‌لوحي

عنوان       عاقبت غفلت و ساده‌لوحي

ضرب المثل «صداش، صبح به گوشت مي‌رسه».

زمينه پيدايش در زمان قديم، دزدي به خانه شخصي رفت و با سوهان، مشغول بريدن قفل در خانه شد. صاحب‌خانه رسيد و از دزد پرسيد: «عمو جان، اين موقع شب در اينجا چه كار مي‌كني؟» دزد با آرامش، جواب داد: «از شما چه پنهان كه دلم گرفته و دارم كمانچه مي‌زنم.» صاحب‌خانه خام پرسيد: «اي بابا، اين، چه جور كمانچه‌اي است كه صدا ندارد؟» دزد جواب داد: «اين، يك جور كمانچه‌اي است كه فردا صبح، صداش به گوشت مي‌رسه.» صاحب‌خانه، حرف دزد را قبول كرد و خوابيد. دزد با خيال راحت، قفل در را باز كرد و هر چه در اتاق بود برداشت و رفت. وقتي كه صبح، صاحب‌خانه، بيدار شد، مشاهده كرد كه دزد، همه چيز را برده است. با ناله و فرياد، مردم را دور خود جمع كرد و متوجه شد كه ديشب، دزد چه مي‌گفت.(1)

پيامها هرگاه شخصي، غافل باشد و از عواقب اعمالي كه انجام مي‌دهد آگاه نباشد و به هشدار ديگران توجهي نكند، به او مي‌گويند: «صداش صبح به گوشت مي‌رسه».(2)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ غافل منشين، نه وقت بازي است.(3) (نظامي) ـ غافل نشود عاقل، عاقل نشود غافل.(4) ـ خفتگان را آب بَرَد.(5) ـ يك دم غفلت، دو صد ندامت دارد.(6) (صابر همداني) ـ غافل، بي بَصَر است و جاهل، بي‌خبر.(7) 

اشعار هم مضمون يك لحظه، غافل گشتم و صد سال، راهم دور شد.(8) جهان را به غفلت سپردن، خطاست.(9) (اديب پيشاوري) 

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «مَنْ طالَتْ غَفْلَتُهُ تَعَجَّلَتْ هَلَكَتُهُ؛ هر كه غفلتش به درازا كشد، هلاكتش شتاب گيرد.»(10) امام علي(ع): «اِحْذَرُو الغَفَلَة: فإنّها مِنْ فَسادِ الحِسِّ؛ از غفلت بپرهيزيد كه آن ناشي از تباهي حس و دريافت است».(11) 

پاورقي 1. احمد وكيليان، تمثيل و مثل، ج 2، ص 143. 2. همان. 3. فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، ص 790. 4. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1123. 5. همان، ص 742. 6. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 1070. 7. همان، ص 732. 8. امثال و حكم دهخدا، ج 4، ص 2050. 9. همان، ج 2، ص 599. 10. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ح 8318. 11. محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، ج 9، ص 4370.

 

 

 

 

16- تقصير و كوتاهي و حيا بي‌جا موجب محروميت انسان

عنوان      تقصير و كوتاهي و حيا بي‌جا موجب محروميت انسان

ضرب المثل «گر گدا، كاهل بود، تقصير صاحب‌خانه چيست؟»

زمينه پيدايش سفره مرد كريمي هميشه به روي مردم، گشوده بود. شخص محتاجي به خانه او رفت و درخواستي هم نكرد. صاحب‌خانه، به او نگاه كرد و پرسيد: «چه مي‌خواهي؟» آن مرد گفت: «مي‌خواهم كنار سفره‌ات غذا بخورم، كسي به من توجه ندارد.» مرد كريم النفس با اوقات تلخي به خدمتكار سخت‌گيري كرد. خدمتكار گفت: «من چه گناهي دارم؟ گر گدا، كاهل بود، تقصير صاحب‌خانه چيست؟»(1)

پيامها اين مثل را موقعي گويند كه يك نفر از شخصي حاجتي داشته باشد و به زبان نياورد و حجب و حيا به خرج دهد.(2)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ آدم كم‌رو، گرسنه از سر سفره بلند مي‌شود.(3) ـ آدم كم‌رو، هميشه كلاهش پس معركه است.(4) 

اشعار هم مضمون آن كه بود شرم و حيا رهبرش * خلق ربايند كلاه از سرش(5) (ايرج ميرزا) اين همه محجوب شدن، بي‌خود است * حُجب ز اندازه فزون‌تر، بد است(6) (جلال الممالك) كام دل نتوان گرفتن از جهان، بي‌روي سخت * آتش آوردن برون از سنگ، كار آهن است(7) (صائب) 

ريشه هاي قرآني حديثي حضرت علي(ع): «قُرِنَتِ الْهَيْبَةُ بِالْخَيْبَةِ و الحَياءُ بِالْحِرْمانِ؛ ترس با يأس همراه است و كم‌رويي با محروميت.»(8) امام علي(ع): اَلْحَياءُ يَمْنَعُ الرِّزْقَ؛ كم‌رويي، مانع از روزي مي‌گردد».(9)  

پاورقي 1. احمد وكيليان، تمثيل و مثل، ج 2، ص 168. 2. همان. 3. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 24. 4. همان. 5. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 64. 6. همان، ج 2، ص 690. 7. همان، ج 1، ص 244. 8. نهج‌البلاغه، حكمت 21. 9. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ح 274.

 

 

 

17- لزوم كار بهمراه توكل و غافل نشدن از كار به بهانه توكّل

عنوان      لزوم كار بهمراه توكل و غافل نشدن از كار به بهانه توكّل

ضرب المثل «با توكل زانوي اشتر ببند.»

زمينه پيدايش در واقع، اين عبارت ترجمه رسايي از سخنان پيغمبر اسلام(ص) با غلام خود است كه شرح آن چنين است: روزي شتر رسول اكرم(ص) گم شد. پس از جست‌و‌جوي بسيار آن را به حضور پيغمبر آوردند. حضرت به غلام خود فرمود: «مگر در موقع خواباندن شتر، زانوانش را نبسته بودي؟» غلام گفت: «كسي كه توكل به قادر متعال داشته باشد، احتياجي ندارد كه زانوان شتر را ببندد.» حضرت فرمود: «عقل و توكل»، يعني «اول زانوي شتر را ببند، سپس توكل كن»؛ زيرا قبول مشيت الهي به چيزي تعلق مي‌گيرد كه با كسب و كار و سعي و مجاهدت همراه باشد. نه جبرگراي صرف باش كه كاري نكني و همه چيز را از خدا بخواهي، نه مختار مطلق كه كسب و كار و حركت را بدون توكل و ياري جستن از خدا،‌ منشأ خير و بركت بداني.(1)

پيامها به افرادي كه قدرت خلاقه افراد را هيچ مي‌دانند، درس زندگي مي‌آموزد كه نه كار بي‌توكل، مصلحت است و نه توكل و تسليمي كه تلاش به تعالي و كمال در آن نباشد. توكل و تسليم بايد توأم با سعي و فعاليت باشد تا ميوه شيرين به بار دهد.(2)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ با توكل از سبب، غافل مشو.(3) (مولوي) ـ توكل كن كه يابي رستگاري.(4) ـ در سايه‌اي گريز كه وي را زوال نيست.(5) ـ كار خود بگذار با پروردگار.(6) ـ تكيه بر جبار كن تا برسي بر مراد.(7) 

اشعار هم مضمون صرفِ بيكاري مگردان روزگار خويش را * پرده رويِ توكل ساز كار خويش را(8) (صائب) تكيه بر تقوا و دانش در طريقت، كافري است *‌ راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش(9) (حافظ) بكن كار و كرده به يزدان سپار(10) (فردوسي) گر توكل مي‌كني در كار كن * كسب كن، پس تكيه بر جبار كن(11) (مولوي) كه(*) را پشت‌گرمي ز يزدان بود * هميشه دل و بخت خندان بود(12) (فردوسي)

ريشه هاي قرآني حديثي «وَ عَلَي اللهِ فَلْيَتَوَكَّلِ المُؤْمنونَ؛ مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند.» (آل عمران: 60) رسول خدا(ص) به مردي كه مي‌گفت، شترم را رها مي‌كنم و و توكل مي‌كنم، فرمود: «قَيِّدها و تَوكَّلْ؛‌ شترت را ببند و بر خداي توكل كن».(13) 

لغات كه: كسي كه.

پاورقي 1. مهدي پرتوي آملي، ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، انتشارات سنايي، ج 1، ص 130؛ حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، انتشارات مازيار، چ 1، 1384، ص 210. 2. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 1، ص 130. 3. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 347، انتشارات امير كبير،‌ تهران، چ 10، 1377. 4. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي، چ 1، 1380، ص 354. 5. همان، ص 507. 6. همان، ص 767. 7. همان، ص 344. 8. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 185. 9. همان، ج 2، ص 862. 10. همان، ج 1، ص 451. 11. همان، ج 3، ص 1203. 12. همان، ص 1251. 13. متقي هندي، كنزل العمال، ح 5698.

 

 

 

 

18- اعتدال در ديدار و رفت و آمد

عنوان      اعتدال در ديدار و رفت و آمد

ضرب المثل «سنگين برو، سنگين بيا».

زمينه پيدايش دختري بود بعد از آنكه به خانه بخت رفت، هر روز به خانه پدر و مادرش مي‌رفت. مادر هم براي اينكه دختر تازه عروسش بيشتر به خانه و زندگي خودش برسد، يك روز با كنايه و اشاره و با زباني كه دختر ناراحت نشود به او گفت: «سنگين بيا، سنگين برو.» دختر كه منظور مادر را نفهميده بود روز بعد وقتي خواست به خانه مادرش برود،‌ چند سنگ ريزه به گوشه روسري‌اش بست. وقتي كه مادر ديد دخترش متوجه منظور او نشده است، گفت: «دخترم، شيرين بيا، شيرين برو، سحر بيا غروب برو.» روز بعد دختر، يك ظرف شيره هم با خودش برد. مادر كه ديد دختر، منظورش را نمي‌فهمد گفت: «دختر جانم، كم بيا و كم برو.»(1) 

پيامها وقتي يك نفر زياد به خانه اين و آن برود و مَثَل «سنگين بيا، سنگين رو» را برايش به كار مي‌برند. 

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ دوري و دوستي.(2) ـ اگر مي‌خواهي عزيز شوي، يا دور شو يا كور شو.(3) 

اشعار هم مضمون چو پيش مردمان بسيار گردي * اگر چه بس عزيزي، خوار گردي(4) خواهي كه عزيز باشي و خوار نشي *‌ زنهار به كوي دوست بسيار نشي(5) ز بسيار آمدن، عزت بكاهد * چو كم بينند، خاطر بيش خواهد(6) (سعدي) به هر چمن كه رسيدي، گلي بچين و برو * كنار گل منشين آن‌قدر كه خوار شوي(7) به ديدار مردم شدن، عيب نيست * وليكن نه چندان كه گويند بس(8) (سعدي) زان عزيز است آفتاب كه او * گاه پيدا و گاه ناپيداست(9) (مسعود سعد)

ريشه هاي قرآني حديثي رسول خدا(ص) : «زُرْغِبّاً تَزْدَدٍ حُبّاً؛ يك روز در ميان ديدار كن تا بر محبت بيفزايي.»(10) امام علي(ع): «كَثْرَةُ الزِّيارَةِ تُورِثُ الْمَلالَةَ؛ ديدار بسيار، خستگي و ملال مي‌آورد».(11) 

پاورقي 1. تمثيل و مثل، ج 2، ص 135. 2. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 835. 3. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 148. 4. همان، ص 390. 5. همان، ص 472. 6. همان، ص 867. 7. داستان‌نامه بهمنياري، ص 507. 8. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 408. 9. همان، ج 2، ص 889. 10. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 74، ص 355. 11. همان، ج 77، ص 239.

 

 

 

 

 

19- اوج تنبلي و تن‌پروري

عنوان      اوج تنبلي و تن‌پروري

ضرب المثل «يا الله، آقا‌ آب خواهد!»

زمينه پيدايش مي‌گويند غلامي، خيلي تنبل بود و هر وقت تشنه مي‌شد دعا مي‌كرد: «الهي آقا بخواهد!» تا شايد به اين طريق مجبور شود از جا بلند شود و خود نيز جرعه‌اي آب بنوشد.(1)

پيامها غالباً در مورد انسان‌هاي تنبل و راحت‌طلب به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ كوشش بيهوده، به از خفتگي.(2) (مولوي) ـ كاهلي بدتر از كافري است.(3) ـ بيگاري به كه بيكاري.(4) ـ به تنبل گفتند: «برو به سايه» گفت: «سايه خودش مي‌آيه»!(5) ـ به تنبل گفتند: «مگس‌هايت را بزن.»‌ گفت: «به زحمتش نمي‌ارزد»!(6) ـ بخور و بخواب، كار من است، خدا نگه‌دار من است.(7)

اشعار هم مضمون برو شير درنده باش اي دَغَل * مينداز خود را چو روباه شل(8) (سعدي) تن آساني و كاهلي دور كن * بكوش و ز رنج تنت سور كن ... كه اندر جهان سودِ بي‌رنج نيست * كسي را كه كاهل بود گنج نيست(9) (سعدي) 

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «اِيّاكُمْ وَ الْكَسَلَ؛ از تنبلي بپرهيزيد».(10) امام باقر(ع): «اِنّي لاَبْغِضُ الرَّجُلَ ـ اَوْ اُبْغِضُ لِلَّرجُلِ ـ أنْ يَكُونَ كَسْلاناً عَنْ اَمْرِ دُنياهُ، وَ مَنْ كَسِلَ عَنْ اَمْر دنياهُ فَهُوَ عَنْ اَمْر آخِرتِهِ اَكْسَلُ؛ من نفرت دارم از مرد ـ يا براي مرد ـ كه در كار دنيايش تنبل باشد. هر كه در كار دنيايش تنبل باشد، در كار آخرتش تنبل‌تر است».(11) 

پاورقي 1. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 152. 2. امثال و حكم دهخدا، ج 3، ص 1247. 3. دوازده هزار مثل فارسي، ص 777. 4. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 490. 5. دوازده هزار مثل فارسي، ص 263. 6. همان. 7. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 396. 8. همان، ص 429. 9. همان، ص 551. 10. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 73، ص 159. 11. شيخ كليني، كافي، ج 5، ص 85.

 

 

 

 

20- كسب كردن از راه ضرر زدن به مردم

عنوان      كسب كردن از راه ضرر زدن به مردم

ضرب المثل «استخوان، لاي زخم مي‌گذارد».

زمينه پيدايش شخصي بر روي زمين افتاد، ساعدش شكست. به جراح طمّاعي مراجعه كرد. جرّاح، استخوان‌هاي شكسته او را ترميم كرد و زخم را بخيه زد و به او دستور داد كه هر روز براي شست‌و‌شوي زخم به مطب او مراجعه كند. مجروح، همه روز مي‌رفت و هر دفعه، جرّاح براي شست‌و‌شوي جراحت ساعد او مبلغي حق الزحمه مي‌گرفت تا اينكه روزي بر حسب اتفاق، جرّاح را به بالين مجروح ديگري بردند و پسر جراح زخم مجروح را باز و معاينه كرد. از ظواهر آثار متوجه شد كه در درون زخم، خرده استخواني وجود دارد. فوراً زخم را شكاف داد و آن را بيرون كشيد و زخم او را دوباره بخيه زد و شست و بست. در نتيجه، او را از مراجعه به مطب پدر بي‌نياز ساخت. جراح وارد شد. همين كه شرح آن را گفت، جراح پسر را مورد سرزنش قرار داد و گفت: «اي نادان، تصور كردي من از وجود آن خرده استخوان بي‌خبر بودم؟ من خود، آن را لاي زخمش گذاشته بودم تا اينكه مدتي از جانب او كه مردي توانگر و تواناست استفاده كنم».(1)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ گرگ، هميشه گرسنه است.(2) ـ طمع را سر ببُر گر مرد مردي.(3) ـ طمع از مال مردمان بردار.(4) ـ آدم طمّاع، هفت كيسه دارد؛ هر هفت تا هم خالي!(5) ـ آزمند، هميشه نيازمند است.(6) ـ حريص را نكند نعمت دو عالم، سير.(7) ـ حريص، دايم در غم است، هر چه دارد، پندارد كم است.(8) ـ حريص، با جهاني گرسنه است و قانع به ناني سير.(9)

اشعار هم مضمون هر آن سر كه او آز(*) را افسر است * به خاك اندر است ار(*) ز مه برتر است بُوي بنده آز(*) تا زنده‌اي *‌ پس آزاد هرگز نه‌اي بنده‌اي(10) (اوحدي) عزت، ز قناعت است و خواري، ز طمع * با عزت خود بساز و خواري مَطَلَب(11) هر كه را با طمع سر و كار است *‌ گر عزيز جهان بُوَد خوار است(12) (مكتبي) روده تنگ به يك نان جوين پر گردد *‌ نعمت روي زمين پر نكند ديده تنگ(13) (سعدي) نگر تا نگردد به گرد تو آز * ‌كه آز آورد خشم و بيم و نياز(14) (فردوسي) 

ريشه هاي قرآني حديثي رسول خدا(ص): «اِيّاكَ وَ الطَّمَعَ؛ از طمع بپرهيز.»(15) امام هادي(ع): «اَلطَّمَعُ سَجِيَّةٌ سَيِّئَةٌ؛ طمع، خصلت زشتي است.»(16) امام كاظم(ع): «اِنَّ الطَّمَعَ مِفْتاحُ الذُّلِّ و...؛ طمع، كليد خواري و ذلت است و ... .»(17) رسول خدا(ص): «اَلَْحَريصُ مَحْرومٌ؛ آدم حريص، هميشه محروم است».(18)

لغات آز: طمع. ار: اگر. 

پاورقي 1. داستان‌هاي امثال، ص 111. 2. امثال و حكم دهخدا، ج 3، ص 1305. 3. داستان‌نامه بهمنياري، ص 444. 4. همان. 5. فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، ص 45. 6. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 31. 7. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 416. 8 . همان. 9. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 693. 10. همان، ج 4، ص 1902. 11. همان، ج 2، ص 1099. 12. همان، ج 4، ص 1958. 13. همان، ص 876. 14. همان، ص 1830. 15. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 73، ص 168. 16. الدرة الباهرة،‌ ص 42. 17. بحارالانوار، ج 78، ص 315. 18. مصباح الشريعه، ص 187.

 

 

 

21- سربالا جواب دادن به هنگام دليل و برهان نداشتن

عنوان      سربالا جواب دادن به هنگام دليل و برهان نداشتن

ضرب المثل «از‌ آسمان افتاد».

زمينه پيدايش ريشه ضرب‌المثل، مربوط به عصر قاجاريه است. حاجي سيد محمد باقر شفتي، فقيه شيعيان در عصر فتحعلي شاه و محمد شاه قاجار، در اصفهان سكونت داشت. مطالعه زندگي ايشان از زمان طلبگي تا زمان مرجعيت و چگونگي ثروتمند شدن او خواندني و آموزنده است. سيد شفتي در رسيدگي به شكايت‌ها بسيار دقيق بود؛ به گونه‌اي كه بعضي از قضاوت‌هايش بيش از يك سال طول‌ مي‌كشيد تا بر اساس آن داوري كند. در اينجا به ذكر يك نمونه از آن مرافعه‌ها بسنده مي‌شود. نقل شده است كه زني، پيش (سيد شفتي) آمد و گفت: كدخداي فلان روستا، ملك فرزندان مرا غصب كرده است. كدخدا را حاضر كردند. او منكر شد و چهارده حكم از چهارده قاضي اصفهان نشان داد كه در همه مجالس رسيدگي به دادخواست، ادعاي آن زن، را ردّ كرده بودند. سيد، احكام را ملاحظه كرد و آن نوشته‌ها را پيش روي خود گذاشت و به او گفت: كدخدا مرد درستي است و سخن به قاعده مي‌گويد! زن شروع به آه و ناله كرد. سيد به بررسي ديگر شكايت‌ها مشغول شد و ناگهان پرسيد: اي كدخدا، مگر تو اين ملك را خريده‌اي؟ گفت: نه، مگر در مالكيت، خريدن لازم است؟ سيد گفت: نه. دوباره مشغول قضاوت شد. در آن ميان گفت: آيا اين ملك از باب صلح يا وصيت به شما رسيده است؟ گفت: نه، مگر در مالكيت، اين گونه انتقال شرط است؟ سيد فرمود: نه. در اثناي رسيدگي‌ها، از يك يك گفتار و نقل قول‌هايي كه در باب مسايل شرعي بود، نام برد و آن شخص، همه را نفي كرد. سيد گفت: پس، به چه سبب، اين ملك به تو انتقال يافته است؟ گفت: سببي نمي‌خواهد. از آسمان، سوراخي پديد آمد و به گردن من افتاد. سيد فرمود: چرا از‌ آسمان براي من، ملك نمي‌آيد؟! برو هر چه زودتر ملك فرزندان اين زن را رد كن. تو غاصبي(*)! سپس سيد، چهارده حكم را پاره كرد و به خواهش آن زن، حكمي به كدخداي روستاي خود نوشت كه: «آن ملك را از اين شخص بگير و تسليم آن زن كن...». (1)

پيامها بيشتر در مورد افرادي كه به قدرت و زورمندي خود مي‌بالند، به كار مي‌رود. براي مثال، شخص ظالمي با تكيه بر نفوذ و قدرت خود، مالي را به زور تصرف مي‌كند و مال غصبي را برنمي‌گرداند. عبارتي كه معرف اخلاق و منش اين شخص مي‌باشد، اين جمله است كه: «مثل اينكه آقا از آسمان افتاده!»(2)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ ستم، نامه عزل شاهان بود. (3)(فردوسي) ـ ظلم و شاهي چراغ و باد بود.(4) (اوحدي) ـ ولايت ز بيداد ويران شود.(5) (نظامي) ـ دادگري، شرط جهانداري است.(6) ـ مملكت از عدل شود پايدار.(7) (نظامي) 

اشعار هم مضمون ستم در مذهب دولت روا نيست * كه دولت با ستم‌كار آشنا نيست(8) شاهي كه بر رعيت خود مي‌كند ستم * مستي بود كه مي‌خورد از ران خود كباب(9) (صائب) عادلي، سايه خدا باشي * ور نه چون سايه، بي‌بقا باشي(10) (اوحدي) از داد خدا بترس و بيداد مكن.(11) (ازرقي) نه زور به كس بگو، نه از كس بشنو.(12) (شيخ الرئيس افسر) گرت از دست برآيد، دهني شيرين كن * مردي آن نيست كه مشتي بزني بر دهني(13) (سعدي) مقهور شود لشگر سلطان ستمگر.(14) (معزّي)

ريشه هاي قرآني حديثي رسول خدا(ص): «اِنَّ اَعْجَلَ الشَّرِّّّ عُقُوبَةً البَغْيُ؛ زورگويي، زودتر از كيفر هر كار زشت ديگري، دامن‌گير انسان مي‌شود.»(15) امام علي(ع): «لَيْسَ شَيءٌ اَدْعي اِلي تَغْيير نعمة اللهِ و تَعْجيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ اقامَةٍ عَلي ظُلْم؛ براي نابودي نعمت خدا و شتاب بخشيدن در خشم و انتقام او، هيچ چيز كارگرتر از ستمگري نيست».(16) «وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُواْ؛ ما، امت‌هاي پيش از شما را، هنگامي كه ستم كردند، هلاك ساختيم». (يونس: 13)

لغات غاصب: ستم‌كار، زورگو.

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 1، صص 36 و 37. 2. همان، ص 36. 3. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 946. 4. همان، ص 1081. 5. داستان‌نامه بهمنياري، ص 598. 6. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ‌ص 769. 7. داستان‌نامه بهمنياري، ص 568. 8. همان، ص 387. 9. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1012. 10. همان، ص 1082. 11. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 92. 12. همان، ص 956. 13. امثال و حكم دهخدا، ج 3، ص 1279. 14. همان، ج 4، ص 1721. 15. شيخ كليني، اصول كافي، ج 2، ص 327. 16. نهج‌البلاغه، نامه 53

 

 

 

22- تشويق به قناعت برداشته خود و ترك منّت‌پذيري از غير

عنوان      تشويق به قناعت برداشته خود و ترك منّت‌پذيري از غير

ضرب المثل «هر كه نان از عمل خويش خورد * منت حاتم طايي نبرد»

زمينه پيدايش به حاتم طايي گفتند: «از تو بزرگ‌همت‌تر در جهان ديده‌اي يا شنيده‌اي؟»‌ گفت: «بلي!‌ يك روز، چهل شتر براي امراي(*) عرب قرباني كرده بودم. پس براي حاجتي بيرون رفتم. خاركني را ديدم، پُشته(*) فراهم كرده است. به او گفتم به مهماني حاتم نمي‌آيي؟ گفت: «هر كه نان از عمل خويش خورد * منّت حاتم طايي نبرد.» من او را به همت و جوان مردي از خود برتر ديدم.(1)

پيامها در مورد افرادي استفاده مي‌شود كه به دليل مناعت طبع، دست نياز به سوي ديگران دراز نمي‌كنند و به داشته‌هاي خود، قناعت مي‌كنند.

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ آدم بايد با بال خودش پرواز كند.(2) ـ آدم بايد دست به زانوي خودش بگيرد و بگويد، يا علي!(3) ـ بار خود بر كس منه، بر خويش نه.(4) ـ بخور نان خود، بر سر خوان(*) خويش.(5) (نظامي) ـ مثل شتر، بار خودت را بردار.(6) ـ هر كه به اميد همسايه نشست، گرسنه مي‌خوابد.(7) ـ در، به پاشنه خود مي‌گردد.(8) ـ خوش آن چاهي كه آب از خود برآرد.(9) ـ پهلواني نتوان كرد به زور دگران.(10) (عماد فقيه)

اشعار هم مضمون به دست، آهن تفته(*) كردن خمير * بِهْ از دست بر سينه پيش امير(11) (سعدي) چو باد، از خرمن دونان(*) ربودن خوشه‌اي تا چند * ز همّت، توشه‌اي بردار و خود تخمي بكار آخر(12) (حافظ) سركه از دسترنج خويش و تره * بهتر از نان دهخدا و بره(13) (سعدي) مرا ز نان جو خويش، چهره كاهي بِهْ * كه از شراب حريفان سِفله(*)، گلناري(14) (اميري رازي) نان خود، از بازوي مردم مخواه * گر كه تو را بازوي زور آزماست(15) (پروين اعتصامي) 

ريشه هاي قرآني حديثي پيامبر(ص): «مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ اَلْقي كَلَّهُ عَلَي النّاسِ؛ ملعون است، ملعون است كسي كه سَرْبار ديگران باشد.»(16) پيامبر(ص): «مَنْ اَكَلَ مِنْ كَدِّ يَدِهِ نَظَرَ اللهُ اِلَيْهِ بِالرَّحْمَةِ ثُمَّ لا يُعَذِّبُهُ اَبَداً؛ هر كه از دسترنج خود بخورد، خدا به وي نگاه محبت‌آميز خواهد افكند و آن گاه هرگز او را عذاب نخواهد كرد.»(17) امام صادق(ع): «لا تَكُونُوا كَلّاً عَلَي النّاسِ؛ سَرْبار ديگران نباشيد.»(18)

لغات پُشته: هيزم. اُمرا: پادشاهان. خوان: سفره. دونان: افراد پست و كوچك. تفته: داغ. سفله: پست.

پاورقي 1. گلستان سعدي، باب سوم، حكايت 14. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 261. 3. همان، ص 15. 4. همان، ص 196. 5. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 396. 6. داستان‌نامه بهمنياري، ص 553. 7. دوازده هزار مثل فارسي، ص 1009. 8. همان، ص 496. 9. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 759. 10. دوازده هزار مثل فارسي، ص 313. 11. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 403. 12. فرهنگ نامه امثال و حكم ايراني، ص 449. 13. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 967. 14. همان، ج 3، ص 1509. 15. همان، ج 4، ص 1790. 16. جامع الاحاديث، ح 31260. 17. همان، ح 31737. 18. مجلسي، بحارالانوار، ج 78، ص 381.

 

 

 

23- پيروزي از راه نفاق و حيله‌گري

عنوان      پيروزي از راه نفاق و حيله‌گري

ضرب المثل «از پشت، خنجر زد».

زمينه پيدايش هنگامي كه ذونواس، پادشاه يمن را كشت و به قدرت رسيد، امت مسيح را شكنجه كرد. او ظلم را به حدي رساند كه پادشاه حبشه ـ كه مسيحي بود ـ درصدد رويارويي برآمد و يكي از سرداران نامي خود به نام ارياط را با هفتاد هزار سپاه به كشور يمن اعزام كرد. در جنگ بين اين دو، ذونواس شكست خورد و ارياط، زمام امور يمن را در دست گرفت. مدت زيادي از امارت ارياط نگذشته بود كه يكي از سرداران سپاه او، موسوم به ابرهه ـ كه نسبت به وي حسادت مي‌كرد ـ لشكري فراهم‌ آورد و عازم صنعا، پايتخت ‌شد. از آنجا كه ارياط، مردي شجاع بود و ابرهه، توان مقابله با او را نداشت، به غلام خود، غنوده، دستور داد كه در ميدان كارزار او را به جنگ مشغول دارد تا وي از پشت به او حمله كند و او را بكشد. زماني كه ابرهه و ارياط مقابل يكديگر قرار گرفتند، ارياط چنان با شمشير بر فرق ابرهه كوبيد كه نزديك ابروي وي شكاف عظيمي برداشت. در همين هنگام، غنوده از پشت به ارياط خنجر زد و او را به قتل رسانيد. سرانجام، ابرهه زمامدار شد اما بعدها در واقعه عام الفيل و حمله به مكه شكست خورد و بر اساس آيات قرآن: «از جانب خداوند، پرندگاني از سوي دريا فرا رسيدند و با سنگريز‌ه‌هايي كه به منقار داشتند، به لشكريان ابرهه هجوم بردند و آنها را هلاك كردند.» غنوده نيز به سرنوشت شومي دچار و به وضع فجيعي كشته شد.(1)

پيامها غالباً در مورد افراد منافق و دورو به كار مي‌رود.(2)

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ درون مُردار و بيرون، مشك و كافور.(3) (سعدي) ـ ظاهر و باطن يكي باش.(4) ـ آن نماي كه آني.(5) (خواجه عبدالله انصاري) 

اشعار هم مضمون يك دل و يك جهت و يك رو باش * از دورويان جهان يك سو باش(6) (جامي) اي بسا ريش سفيد و دل چو قير * اي بسا ريش سياه و دل مُنير(*)(7) (مولوي) قالب تو رومي و زنگي است * رو كه نه اين شيوه يكرنگي است(8) (جامي) نكوهيده باشند در هر زمان * به هر قوم دَرْ مردمِ دو زبان(9) (اديب پيشاوري) به مارماهي ماني، نه اين تمام و نه آن *‌ منافقي چه كني؟ مار باش يا ماهي(10) (سنايي)

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «ما اَقْبَحَ بِالْاِنْسانِ باطِناً عَليلاً و ظاهِراً جميلاً؛ چه زشت است كه آدمي، باطني بيمار و ظاهري زيبا داشته باشد.»(11) امام كاظم(ع): «بِئسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ يَكُونُ ذا وَجْهَيْنِ وَ‌ ذا لِسانَيْنِ؛‌ بد بنده‌اي است آن كه دو چهره و دو زبانه باشد».(12) 

لغات مُنير: نوراني، روشن.

پاورقي 1. ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 1، صص 41 و 42. 2. همان، ص 41. 3. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 515. 4. احمد بهمنيار، داستان‌نامه بهمنياري، ص 448، انتشارات دانشگاه تهران، چ 3، 1361. 5. دوازده هزار مثل فارسي، ص 61. 6. امثال و حكم دهخدا، ج 4، ص 2034. 7. دوازده هزار مثل فارسي، ص 168. 8. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1154. 9. امثال و حكم، ج 4، ص 1828. 10. همان، ج 1، ص 462. 11. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ح 9661. 12. ابن شعبه حراني، تحف العقول، ص 395.

 

 

 

24- تشويق به قناعت و بي‌نيازي كردن از چيزي

عنوان      تشويق به قناعت و بي‌نيازي كردن از چيزي

ضرب المثل «من به نخوردن صبر مي‌كنم.»

زمينه پيدايش قصابي به مشتري گفت: «گوشت خوب آورده‌ام.» مشتري اظهار بي‌پولي كرد. قصاب گفت: «صبر مي‌كنم.» مشتري گفت: «من به نخوردن گوشت صبر مي‌كنم».(1)

پيامها اين ضرب‌المثل براي زماني است كه بخواهيم خود يا كسي را به بي‌نيازي از ديگران تشويق كنيم.

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ بهتر است آدم به جاي وعده دادن به قصّاب و بقّال، به شكم خود وعده دهد.(2) ـ به كشكينه(*) و پشمينه(*) خود بساز.(3) ـ مادر كه نيست، به زن پدر بايد ساخت.(4) ـ قانع بنشين و هر چه داري بپسند.(5) (عنصري) ـ لب، هر چه نوشيد، تن هر چه پوشيد.(6) ـ نفس را وعده دادن به طعام، آسان‌تر كه بقال را به درم.(7) (سعدي) 

اشعار هم مضمون ـ به كم خوردن كسي را تب نگيرد.(8) (نظامي) ـ چون بالش زر نيست، بسازيم به خشتي.(9) (حافظ) ـ قناعت كن، بدان يك نان كه داري.(10) (نظامي) ـ نان جوين خويش، بهْ از گندم كسان.(11) (صائب) 

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «اِذا حُرِمْتَ فَاقْنَعْ؛ وقتي نداري، قناعت كن.»(12) امام صادق(ع): «اِقْنَعْ بِما قَسَّمَهُ اللهُ لَكَ؛ به آن چه خدا قسمت تو كرده است قناعت كن.»(13) 

لغات كشكينه: نان تريت شده در آب كشك. پشمينه: جامه بافته شده از پشم. 

پاورقي 1. داستان‌هاي امثال، ص 798. 2. فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، ص 820. 3. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 276. 4. امثال و حكم دهخدا، ج 3، ص 1382. 5. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1154. 6. همان، ص 848. 7. همان، ج 4، ص 1821. 8. دوازده هزار مثل فارسي، ص 276. 9. همان، ص 395. 10. دوازده هزار مثل فارسي، ص 761. 11. همان، ص 931. 12. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ج 3، ص 119. 13. مجلسي، بحارالانوار، ج 78، ص 283.

 

 

 

 

25- افشاي راز كردن

عنوان      افشاي راز كردن

ضرب المثل «بند را آب داد.»

زمينه پيدايش بند در ضرب المثل فوق، مانع و حايلي از چوب و سنگ است كه به طور موقت در فصول كشت و آبياري بر روي رودخانه‌ها و نهرها مي‌بندند و آب مورد نياز را با نظارت سازمان‌هاي دولتي، آبياري و به سوي مزارع و كشتزارها جاري مي‌سازند. اين بندهاي موقت، در مسير رودخانه بسته مي‌شود تا مقدار معيني از آب را به داخل كانال هدايت كند. بندها از چند قطعه چوب ضخيم و مقاوم تشكيل شده است كه به شكل مخروط در داخل رودخانه قرار مي‌دهند و درون مخروط را از سنگ‌هاي بزرگ پر مي‌كنند تا فشار آب نتواند آن را تكان دهد. كشاورزان بايد احتياط كنند تا بندها (سدها) فشار‌ آب را تحمل كنند. اگر در اصولِ بند بستن دقت نشود، كمترين اشتباه و بي‌احتياطي موجب مي‌شود كه بند را آب ببرد و مزارع، بر اثر بي‌آبي لطمه ببينند. اصطلاحاً مي‌گفتند: «بند را آب داد. بند را خوب نبستند. آب به مزارع نرسيد و زراعت خشك شد».(1)

پيامها در موارد بي‌احتياطي و فاش كردن اسرار نگفتني به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون ـ اسرارت را به آدم لال هم نگو.(2) ـ اگر سَر بايدت، سِر را نگه دار.(3) (ناصرخسرو) ـ دل نباشد سفره، تا بازش كني پيش همه.(4) ـ مشورت با هزار كس كن و راز خود با يكي مگوي.(5) ـ حرف از سي و دو دندان كه بيرون رفت، همه جا پر است.(6) ـ حرف، پَر دارد.(7) ـ حرفي كه از دهان درآيد، گرد جهان برآيد.(8) ـ اُستاي پنبه‌زن، پنبه‌ات را بزن، هر چه ديدي دم نزن!(10) ـ سر بده، سرّ مده.(11) ـ باش چون پرده، رازدار كسان.(12)

اشعار هم مضمون با كس مگوي راز دل خود، گمان مدار * كز صد هزار دوست، يكي محرم اوفتد(*)(13) (صائب تبريزي) خامُشي بهْ كه ضمير دل خويش * به كسي گفتن و گفتن كه مگوي(14) (سعدي) لب مگشا گرچه در او نوش‌هاست * كز پس ديوار بسي گوش‌هاست(15)‌ (نظامي) به دوست، گرچه عزيز است، راز دل مگشاي *‌ كه دوست نيز بگويد به دوستان عزيز(16) (سعدي) سخن، تا نگويند، پنهان بُوَد * ‌چو گفتند هر جا فراوان بود(17) (فردوسي) مَنه(*) در ميان راز با هر كسي * كه جاسوس هم كاسه ديدم بسي(18) (سعدي) چنان گو راز خود با بهترين دوست * كه پنداري كه دشمن‌تر كسي اوست(19) (نظامي)

ريشه هاي قرآني حديثي امام صادق(ع): «سِرُّكَ مِنْ دَمِكَ فَلا يَجْرِيَنَّ مِنْ غَيْرِ اَوْداجِكَ؛ راز تو، خون توست پس نبايد در رگ‌هاي ديگري جريان يابد.»(20) امام صادق(ع): «صَدْرُكَ اَوْسَعُ لِسِرِّكَ؛ سينه تو براي [نگه‌داري] راز تو وسيع‌تر است.»(21) امام علي(ع): «اَيُّما حَديثٍ جاوَزَ الْاَثْنِيْنِ فَقَدْ فَشا؛ هر سخني كه از دو نفر بگذرد، آشكار خواهد شد.»(22) امام صادق(ع): «لا تُطْلِعْ صَديقَكَ مِنْ سِرِّكَ اِلاّ عَلَي ما لَوِ اطَّلَعَ عَلَيْهِ عَدُوُكَ لَمْ يَضُرّْكَ فَإنَّ الصَّديقَ قَدْ يَكُونُ عَدُّوكَ يَوْماً ما؛ دوست خود را از رازت باخبر نكن؛ مگر بر رازي كه اگر دشمنت هم بداند به تو زياني نرساند؛ زيرا گاهي دوست نيز دشمن گردد.»(23) رسول خدا(ص): «اِفْشاؤِكَ سِرَّ اَخيكَ خِيانَةٌ فَاجْتَنِبْ ذلِكَ؛ آشكار كردن راز برادرت، خيانت است، پس از اين كار بپرهيز.»(24)

لغات اوفتد: افتد. مَنِه: مگذار، نگذار. 

پاورقي 1. مهدي پرتوي اكلي، ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم، ج 1، صص 215 و 216. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 120. 3. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 217. 4. فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، ص 509. 5. امثال و حكم دهخدا، ج 4، ص 1715. 6. دوازده هزار مثل فارسي، ص 412. 7. همان، ص 413. 8. همان، ص 415. 9. دوازده هزار مثل فارسي، ص 120. 10. همان، ص 629. 11. همان، ص 200. 12. فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، ص 1043. 13. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 712. 14. همان، ج 3، ص 1363. 15. همان، ج 1، ص 407. 16. همان، ج 2، ص 952. 17. همان، ج 4، ص 1752. 18. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 620. 19. مجلسي، بحارالانوار، ج 75، ص 71. 20. همان. 21. مشكات الانوار، ص 557. 22. بحارالانوار، ‌ج 75، ص 71. 23. جامع الاحاديث، ج 20، ص 554.

 

 

 

 

26- تأثير نكردن سخنان حق بر انسان‌هاي گمراه و بد ذات

عنوان      تأثير نكردن سخنان حق بر انسان‌هاي گمراه و بد ذات

ضرب المثل گدازاده، گدازاده است تا چشمش كور.

زمينه پيدايش روزي پادشاهي از يكي از معابر پايتخت خود مي‌گذشت. چشمش به دختري افتاد كه در كشور حُسن، بي‌همتا بود و در شيوه دلبري گوي سَبَق از حور و پري مي‌ربود، ولي گدايي مي‌كرد. پادشاه فرمان داد تا او را به حرم‌سرا بردند و در زير نظر آموزگاران به تعليم و تربيتش پرداختند و وسايل زندگاني و معاشش را از هر جهت آماده ساختند. دخترك نيز بر اثر ذكاوت فطري روز به روز بر مدارج علم و مراتب كمالش مي‌افزود. دو سه سالي گذشت. روزي گذر شاه به خانه دختر افتاد. همين كه چشمش به او افتاد، مهرش به او بجنبيد و او را به عقد زناشويي خود درآورد. دختر به اين شرط راضي شد كه در مواقع صرف غذا، وي را تنها گذارند. شاه اين شرط را پذيرفت. شام و ناهار دختر را همان طوري كه خود خواسته بود، همه روز جداگانه مي‌دادند و دختر در اتاق را به روي خود مي‌بست و سپس سرگرم صرف غذا مي‌شد. اندك‌اندك اين رفتار دختر توجه شاه را جلب كرد و به يكي از پرستاران دستور داد در كمين وي بنشيند و دليل تنها غذا خوردن وي را دريابد. پرستار خود را در پس پرده‌اي نهان ساخت. همين كه سفره دختر را گشودند، وي هر يك از ظروف خوراك را برداشت، در يكي از طاقچه‌هاي غرفه چيد. آن‌گاه جلوي هر يك از طاقچه‌ها مي‌رفت و در برابر ظروف مي‌ايستاد و دست خود را دراز مي‌كرد و با آهنگ ذلت‌باري مي‌گفت: «اي، تو خدا يك تكه!» اين را مي‌گفت و لقمه‌اي برمي‌داشت و با نهايت حرص و ولع در دهان مي‌چپاند. پرستار نزد پادشاه رفت و ماجرا را براي او نقل كرد. پادشاه از پستي طبع وي به شگفت آمد و گفت: گدازاده، گدازاده است تا چشمش كور.(1)

پيامها انسان نااهل تربيت نمي‌پذيرد؛ تربيت و راهنمايي وقتي در دل اشخاص تأثير مي‌كند كه يك واعظ دروني (وجدان) داشته باشند. كاربرد: اين مثل در نكوهش افراد نااهل و بدذات كه هدايت و تربيت در آنها مؤثر نيست، به كار مي‌رود. 

ضرب المثل هاي هم مضمون از حنظل شكر نتوان ساخت؛ بر چشم كور سرمه كشيدن چه فايده؟ بوم از تربيت، هَزار دستان نشود؛ به كوشش نرويد گُل از شاخ بيد؛ تخم چون در شوره كاري،‌ ضايع و بي‌بَر شود؛ خر به سعي، آدمي نخواهد شد؛ دوزخي را سوي جنت نتوان برد به زور، سبزه بر سنگ نرويد چه گنه‌ باران را؟ نرود ميخ آهنين بر سنگ؛ نهال تلخ نگردد به تربيت شيرين.(2) 

اشعار هم مضمون ـ ابر اگر آب زندگي بارَد * هرگز از شاخ بيد بر نخوري ـ پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است * تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است ـ شمشير نيك ز آهن بد چون كُنَد كسي * ناكس به تربيت نشود اي حكيم، كس(3) (سعدي)

ريشه هاي قرآني حديثي قرآن كريم: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ؛ همانا براي كافران يكسان است چه آنها را از [عذاب] خدا بترساني و چه نترساني، ايمان نخواهند آورد». (بقره: 6) رسول خدا(ص): «لا تُعَلِّقُوا الدُّرَّ في اَعْناقِ الْخَنازِيرَ؛ بر گردن خوك‌ها مرواريد مياويزيد».(4) حضرت علي(ع): «مِنْ صِفَةِ الْعالِمِ اَنْ لا يَعِظَ اِلاّ مَنْ يَقْبَلُ عِظَتَهُ؛ از ويژگي‌هاي عالِم آن است كه تنها كسي را نصيحت مي‌كند كه پند وي را مي‌پذيرد».(5) حضرت عيسي(ع): «وَلْيَكُنْ اَحَدُكُمْ بَمَنْزِلَةِ الطَّبِيبِ الْمُداوي اِنْ رأي مَوْضِعاً لَدَوائِهِ وَ اِلاّ اَمْسَكَ؛ هر يك از شما بايد مانند طبيبي درمان‌گر باشد؛ اگر جايي براي درمان ديد درمان كند وگرنه دست نگه دارد».(6)

لغات اي، تو خدا يك تكه: آهاي، تو را به خدا يك تكه. هَزار دستان: بلبل. 

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 724. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 122. 3. همان. 4. خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، مدينه، كتابخانه سلفيه، ج 9، ص 350. 5. حسن بن يوسف حلّي، العدد التويه، ترجمه: سيد مهدي رجائي، قم، كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، 1408 هـ.ق، چ 1، ص 358. 6. كليني، كافي، ترجمه: علي‌اكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1388 هـ.ق، چ 3، ج 8، ص 345.

منبع داستان‌هاي امثال

نويسنده حسن ذوالفقاري

ناشر مازيار

محل چاپ تهران

سال چاپ 1385

نوبت چاپ دوم

صفحه 724

 

 

 

27- شكست سرانجام حيله و نيرنگ

عنوان      شكست سرانجام حيله و نيرنگ 

ضرب المثل شتر را به نمد داغ مي‌كنند.

زمينه پيدايش شتري از صاحب خود به شتري ديگر شكايت كرد كه همواره بارهاي گران بر پشت من مي‌گذارد و مرا طاقت تحمل آن نيست. شتر پرسيد: بار او چه چيز است كه از حمل آن عاجزي؟ گفت: اغلب اوقات نمك است. گفت: اگر در راه جوي آبي باشد، يكي دو مرتبه در آن جوي آب بخواب تا نمك‌ها آب شود و بار تو سبك گردد و نقصان به صاحب تو رسد تا بعد از اين تو را رنجه ندارد. شتر به سخن ناصح عمل كرد. صاحب شتر دريافت كه خوابيدن شتر در ميان آب، به سبب ضعف و بي‌قوتي نيست، بلكه از روي حيله است. پس اين بار نمد بارش كرد. شتر ساده‌لوح به طريق معهود، در ميان آب خوابيد، ولي بارش دو چندان شد. صاحب شتر به زجر و شلاق، تمامش برخيزانيد و شتر از بيم چوب، ديگر هرگز در ميان آب نخوابيد و اين مثل شد كه شتر را به نمد داغ مي‌كنند.(1) 

پيامها نيرنگ و فريب، سرانجامي جز شكست ندارد. كاربرد: اين مثل در بيان سرانجام انسان مكار و فريب‌كار به كار مي‌رود. 

ضرب المثل هاي هم مضمون آخرت پشت هم اندازي، خماري است؛ اگر خلق را بفريبي، خالق را نتواني فريفت؛ سرانجام رُسوا شود مكر ساز.(2) 

اشعار هم مضمون ـ مردي از شاه و خدعه از بدخواه * حمله از شير و حيله از روباه (سنايي) ـ نكرد هرگز كس بر فريب و حيلت سود * مگر كليله و دمنه نخوانده‌اي ده بار(3) 

ريشه هاي قرآني حديثي قرآن كريم: «وَمَكَرُواْ وَمَكَرَ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ؛ ». (آل عمران: 54) حضرت علي(ع): «مَنْ مَكَرَ بِالنّاسِ رَدَّ اللهُ سُبْحانَهُ مَكْرَهُ في عُنْقِهِ؛ هركه به مردم نيرنگ زند، خداوند سبحان نيرنگ او را گريبان‌گير خودش مي‌كند».(4) 

لغات نمد: پارچه‌اي ضخيم كه از پشم يا كرك ماليده تهيه مي‌شود. خماري: سردرد و كسالتي كه پس از نشئه شراب يا هر اعتيادي ايجاد مي‌شود. 

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 369. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 570. 3. همان، ص 571. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 8832.

منبع امثال و حكم

نويسنده علي‌اكبر دهخدا

ناشر اميركبير

محل چاپ تهران

جلد 2

صفحه 1018

 

 

 

28- ملاك نبودن پست و مقام بر ارزشمندي انسان

عنوان      ملاك نبودن پست و مقام بر ارزشمندي انسان

ضرب المثل گفتم آدم نمي‌شوي، نگفتم شاه نمي‌شوي.

زمينه پيدايش پدري منكر آن بود كه پسرش با شعور و آدم شود. از قضا آشوبي در مملكت به پا شد و در آن واقعه، پسر به سركردگي و حمايت اشرار به سلطنت رسيد. چون به تخت نشست، فرمان داد پدرش را با خفّت به حضورش آورند. چون پدر را در تعبِ بند و زنجير نگريست، گفت: نه تو آن بودي كه مرا مي‌گفتي آدم نمي‌شوي؟! ببين به چه مقام رسيده‌ام! پدرش جواب داد: اكنون نيز همان گويم كه گفتم. من گفتم: آدم نمي‌شوي، نگفتم شاه نمي‌شوي! اگر آ‌دم بودي، خود را اين‌چنين معرفي نمي‌كردي.(1)

پيامها شرافت و ارزش آدمي به مقام و ثروت نيست؛ كسب كمالات انساني به مراتب، سخت‌تر از مال و مقام دنيوي است. كاربرد: اين ضرب‌المثل در نكوهش كساني كه به مقامات دنيوي رسيده‌اند، ولي هيچ بهره‌اي از انسانيت و اخلاق نبرده‌اند، به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون بزرگي جز به دانايي مپندار؛ زينت مرد دانش است و هنر، پول را بار خر هم مي‌كنند؛ توانگري نه به مال است نزد اهل كمال؛ خر از جُلّ اطلس بپوشد، خر است؛ سگ را سگي از قلّاده كمتر نشود؛ آدم را به جامه نشناسند؛ آفتابه اگر از طلا هم باشد، باز جايش توِيِ خلاست؛ اگر سبزي، اگر سرخي بپوشي، همان كنگر كن و كنگر فروشي؛ پارسايي به خرقه‌پوشي نيست؛ خوردن گندم، گاو و خر را آدم نمي‌كند؛ قَلَندري به درازي مو نيست؛ كار، شمشير مي‌كند نه غلاف؛ ملايي به عبا و دستار نيست؛ نه هر كه به قامت مِهتر، به قيمت بهتر؛ هر كس دو بال غاز به دوش بندد، فرشته نمي‌شود.(2) 

اشعار هم مضمون ـ خشم و شهوت جمال حيوان است * علم و حكمت كمال انسان است (سنايي) ـ مردم ز علم و فضل شرف يابد * نز سيم و زر و از خز طلا روني (ناصرخسرو) ـ قارون گرفتمت كه شدي در توانگري * سگ نيز با قلاده زرين همان سگ است (سعدي) ـ اگر آدمي به چشم است و دهان و گوش و بيني * چه ميان نقش ديوار و ميان آ‌دميت (سعدي) ـ اگر از خرقه كش درويش بودي * رئيس خرقه‌پوشان ميش بودي ـ بزرگ آن نباشد كه شاه و سترگ * بزرگ آن‌كه نزديك يزدان، بزرگ (اسدي) ـ به صورت، آدمي كرده است نقاش * اگر مردي، به معني آدمي باش (پورياي ولي) ـ تن آدمي شريف است به جاي آدميت * نه همين لباس زيباست نشان آدميت ـ صورت زيباي ظاهر هيچ نيست * اي برادر، سيرت زيبا بيار!(3) (سعدي)

ريشه هاي قرآني حديثي قرآن كريم: «وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ؛ قسم به عصر كه همانا انسان در زيان و خسران است مگر كساني كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند». (عصر: 1 ـ 3) امام جواد(ع):‌ «اَلشَّريفُ كُلُّ الشَّريفِ مَنْ شَرَّفَهُ عِلْمُهُ؛ شرافتمند كامل و حقيقي كسي است كه دانش او، شريف و گرامي‌اش گرداند».(4) حضرت علي(ع): «اِنَّمَا الشَّرَفُ بِالْعَقْلِ وَ الْاَدَبِ لا بِالْمالِ وَ الْحَسَبِ؛ همانا شرافت به عقل و ادب است، نه به مال و نسب».(5) حضرت علي(ع): «اَلْمَرْءُ بِفِطْنَتِهِ لا بِصُورَتِهِ؛ ارزش ‌آدمي به هوش اوست، نه به شكل و شمايلش».(7) 

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 739. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 431 ـ 435. 3. همان، صص 431 ـ 433 4. ابوالحسن اربلي، كشف الغمة، ترجمه: سيد هاشم رسولي محلاتي، بيروت، دارالكتاب الاسلامي، 1401 هـ.ق، چ 1، ج 3، ص 140. 5. مصطفي درايتي، تصنيف غررالحكم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چ 1، ح 5109. 6. شيخ طوسي، امالي طوس، قم، مؤسسه بعثت، 1414 هـ.ق، چ 1، ص 536. 7. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 2167. 

منبع داستان‌هاي امثال

نويسنده حسن ذوالفقاري

ناشر مازيار

محل چاپ تهران

سال چاپ 1385

نوبت چاپ دوم

صفحه 739

 

 

 

29- ارزشمندي خدمتگزاري به مردم

عنوان      ارزشمندي خدمتگزاري به مردم

ضرب المثل عبادت به جز خدمت خلق نيست.

زمينه پيدايش در اخبار شاهان پيشينه هست * كه چون تُكله بر تخت زنگي نشست به دورانش از كس نيازرد كس * سَبَق بُرد اگر خود همين بود و بس چنين گفت يك ره به صاحب‌دلي * كه عمرم به سر رفت بي‌حاصلي بخواهم به كنج عبادت نشست * كه دريابم اين پنج روزي كه هست چو مي بگذرد جاه و ملك و سرير * نبُرد از جهان دولت الا فقير چو بشنيد داناي روشن نفس * ‌به تندي برآشفت كاي تُكله بس طريقت به جز خدمت خلق نيست * به تسبيح و سجاده و دلق نيست تو بر تخت سلطانيِ خويش باش * بد اخلاق پاكيزه و درويش باش به صدق و ارادت ميان بسته دار * ز طامّات و دعوي زبان بسته‌دار قدم بايد اندر طريقت نه دَم * كه اصلي ندارد دم بي‌قدم بزرگان كه نقد صفا داشتند * چنين خرقه زير قبا داشتند(1) 

پيامها خدمتگزاري به مردم يكي از برترين و بالاترين عبادت‌هاست؛ عبادت، فقط شامل اعمال فردي نمي‌شود، بلكه جنبه‌هاي اجتماعي و روابط با ديگران نيز مي‌تواند رنگ و بوي عبادت داشته باشد. كاربرد: اين مثل در ترغيب و تشويق به خدمت‌رساني به مردم به كار مي‌رود. 

ضرب المثل هاي هم مضمون حاجي، شتر است كه بار مي‌كشد؛ دو تا در را كه پهلوي هم مي‌گذارند، براي اين است كه به درد هم برسند.(2) 

اشعار هم مضمون ـ آن دست و آن زبان كه در او نيست نفع خلق * جز چون زبان سوسن و دست چنار نيست (سنايي) ـ تا تواني به جهان خدمت محتاجان كن * به دمي يا درمي يا قدمي يا قلمي (پورياي ولي) ـ تو كز محنت ديگران بي‌غمي * نشايد كه نامت نهند آدمي (سعدي) ـ دايم گل اين بستان شاداب نمي‌ماند * درياب ضعيفان را در وقت توانايي (حافظ) ـ كسي مرد تمام است از تمامي * كُنَد با خواجگي كار غلامي (شبستري) ـ گر بر سر نفس خود اميري، مردي * بر كور و كر ار نكته نگيري، مردي ـ مردي نبود فتاده را پاي زدن * گر دست فتاده‌اي بگيري، مردي ـ يار شو خلق را و ياري بين * راستي و رز و رستگاري بين(3) 

ريشه هاي قرآني حديثي رسول خدا(ص): «سَيِّدُ الْقَوْمِ خادِمُهُم؛ سرور قوم، خدمتگزار آنهاست».(4) امام صادق(ع):‌ «اَلْمُؤْمِنُونَ خَدَمٌ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ؛ مؤمنان، خدمتكار يكديگرند».(5) 

لغات طامّات: سخنان پريشان. 

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 646. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 240. 3. همان، صص 239 و 240. 4. متقي هندي، كنز العمال، صفوة السقا، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1389 هـ.ق، چ 1، ح 17517. 5. كليني، كافي، علي‌اكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1388 هـ.ق، چ 3، ج 2، ص 167.

منبع امثال و حكم

نويسنده علي‌اكبر دهخدا

ناشر اميركبير

محل چاپ تهران

سال چاپ 1357

نوبت چاپ چهارم

جلد 2

صفحه 1089

 

 

 

 

30- شرافت عقل و دانش

عنوان      شرافت عقل و دانش

ضرب المثل كوتاه خردمند بِه كه نادان بلند.

زمينه پيدايش ملك‌زاده‌اي شنيدم كه كوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوب‌روي. باري پدر به كراهت و استحقار در وي نظر مي‌كرد. پس به فَراست دريافت و گفت: اي پدر! كوتاه خردمند به كه نادان بلند! نه هر چه به قامت مهتر، به قيمت بهتر. پدر بخنديد و اركان دولت پسنديدند و برادران برنجيدند. شنيدم كه مُلك را در آن مدت دشمني صعب روي نمود. چون لشكر از هر دو طرف روي در هم آوردند، اول كسي كه به ميدان درآمد، اين پسر بود. بر سپاه دشمن زد و تني چند مردان كاري بينداخت. آورده‌اند كه سپاه دشمن بي‌قياس بود و اينان اندك. طايفه‌اي آهنگ گريز كردند، شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. مَلك سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و هر روز نظر پيش كرد كه تا ولي عهد خويش كرد.(1) 

پيامها ارزش انسان به عقل و دانش اوست، نه به زيبايي‌هاي ظاهري يا مال و ثروت؛ تربيت عقلاني و فكري انسان‌ها بر فراهم آوردن ديگر جنبه‌هاي رفاهي مقدم است؛ كاربرد: در تنبه دادن كساني كه تنها ملاك آنها در ارزيابي افراد، ظاهر آنهاست، همچنين، در بيان شرافت و برتري عقل و دانش به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون آدمي را عقل مي‌بايد نه زَر؛ الهي آن را كه عقل دادي، چه ندادي و آن را كه عقل ندادي، چه دادي؟ اندر جهان به از خرد آموزگار نيست؛ بزرگي به عقل است، نه به سال؛ به يزدان، خردمند نزديك‌تر؛ چشم بينا بِهتر از سيصد عصا؛ خدا از عمر انسان بردارد، روي عقلش بگذارد؛ خرد، خود يكي خلقعت ايزدي است؛ رهاند خرد مرد را از بلا؛ طفل عاقل ز پير جاهل به؛ كار بخرد همه زيبا بود و اندر خور؛ كاري كه گرگ به سختي انجام مي‌دهد، روباه به آساني انجام مي‌دهد؛ مرغ دانا قفس‌شكن باشد؛ نبود هيچ طفل بِخْرد خُرد؛ همه داري اگر خِرد داري؛ يك جو عقل بهتر از هزار من زر است.(2)

اشعار هم مضمون ـ آزاد شود به عقل بنده * و آباد شود به عقل ويران (ناصر خسرو) ـ چه شد ار بر سر تو افسر نيست * خِرَد اندر سر است، بر سر نيست (سنايي) ـ خدايْ هر چه دهد بنده را ز فتح و ظفر * به دين پاك دهد يا به عقل يا به هنر (معزّي) ـ خرد بر همه نيكويي‌ها سر است * تو چيزي مدان كز خرد برتر است (فردوسي) ـ‌ خرد رهنماي و خرد دلگشاي * خرد دست گيرد به هر دو سراي (فردوسي) ـ خرد زنده جاوداني شناس * خرد مايه زندگاني شناس ـ از او شادماني از او خرّمي است * از او هم فزوني و هم زو كمي است (فردوسي) ـ خردمند اگر با غم و بي‌كس است * ‌خرد غمگسار و كس او بس است (اسدي) ـ خنك آن كس كه عقل رهبر اوست * هر دو عالم به طوع چاكر اوست (سنايي) ـ دايه‌اي زير اين كهن بنياد * ‌نيست كس را چو عاقل مادرزاد (سنايي) ـ در تنوري خفته با عقل شريف * ‌به كه با جهل خسيس اندر خيام (ناصر خسرو) ـ ز شمشير ديوان خرد جوشن است * دل و جان دانا بدو روشن است (فردوسي) ـ عقل و دولت قرين يكديگرند * هر كه را عقل نيست، دولت نيست (سعدي) ـ غير فهم و جان كه در گاو و خر است * آدمي را عقل و جان ديگر است (مولوي) ـ كار چو از روي عقل باشد و دانش ‌* نرم شود همچو موم آهن و فولاد ـ كودكي را كه عقل و تدبير است * به ز يك شهر جاهل پير است ـ نكوتر هنر مرد را بخردي است * كه كار جهان و ره ايزدي است (فردوسي) ـ هر كه را مال هست و عقلش نيست * روزي آن مال مالشي دهدش ـ وآنكه را عقل هست و مالش نيست * روزي آن عقل بالشي دهدش(3)

ريشه هاي قرآني حديثي امام جواد(ع): «اَلشَّريفُ كُلُّ الشَّريفِ مَنْ شَرَّفَهُ عِلْمُهُ؛ شرافتمند كامل و حقيقي كسي است كه دانش او، شريف و گرامي‌اش گرداند».(4) حضرت علي(ع): «اِنَّما الشَّرَفُ بِالْعَقْلِ وَ‌الْاَدَبِ لا بِالْمالِ وَ الْحَسَبِ؛ همانا شرافت به عقل و ادب است، نه به مال و نسب».(5) 

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 520. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 486 و 487. 3. همان. 4. ابوالحسن اربلي، كشف الغمة، ترجمه: سيد هاشم رسولي محلاتي، بيروت، دارالكتاب الاسلامي، 1401 هـ.ق، چ 1، ج 3، ص 140. 5. مصطفي درايتي، تصنيف غررالحكم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چ 1، ح 5109.

منبع داستان‌هاي امثال

نويسنده حسن ذوالفقاري

ناشر مازيار

محل چاپ تهران

سال چاپ 1385

نوبت چاپ دوم

صفحه 520

 

 

 

 

31- نكوهش افراد دورو و رياكار

عنوان      نكوهش افراد دورو و رياكار

ضرب المثل شريك دزد و رفيق قافله.

زمينه پيدايش كارواني از تجار، پس از خريد مال التجاره عازم شهر و ديار خود شد. در ميان كاروانيان مردي بود كه از راهزنان، بسيار مي‌ترسيد و در طول راه انديشه اينكه راهزنان به كاروان حمله كنند و مال التجاره‌اش را ببرند، همواره او را آزار مي‌داد تا اينكه فكري به ذهنش رسيد و از آن پس، هراس از راهزنان از دلش رخت بربست. چند روز بعد كاروان به گردنه خطرناكي رسيد؛ گردنه‌اي كه همه تجار از آن وحشت داشتند؛ زيرا مي‌دانستند آنجا كمين‌گاه راهزنان است. شب هنگام هر كدام از تجار اموال ارزشمند خود را در جايي پنهان كردند. تاجر ترسو، با زيركي نزد تك‌تك بازرگانان رفت و از مخفيگاه اموال آنها باخبر شد و حتي دوستانه آنها را راهنمايي كرد كه اموال خود را كجا بگذارند. سپس نيمه‌هاي شب، آهسته از قافله جدا شد و به سمت كمين‌گاه راهزنان رفت و سراغ سردسته راهزنان را گرفت. آن‌گاه ناجوانمردانه مخفي‌گاه اموال تاجران را فاش كرد، به اين شرط كه راهزنان، اموال او را غارت نكنند و او را در غارت خود نيز شريك كنند. نزديك صبح، راهزنان، بي‌رحمانه به قافله تجار حمله كردند و هر چه را يافتند، بردند؛ به جز اموال تاجر ترسو را. ساعتي بعد تاجر ترسو نزد حراميان رفت و سهم خود را گرفت و با مهارت آن را مخفي كرد تا از چشم هم‌سفرانش ‌پنهان بماند. در طول راه بازرگانان مال باخته بي‌تابي مي‌كردند، ولي تاجر ترسو با آرامش به راه خود ادامه مي‌داد كه اين آرامش براي بازرگانان سؤال‌برانگيز شد تا اينكه سرانجام كاروان به شهر رسيد. چند روز بعد كه بازرگان ترسو و خائن اجناس خود را براي فروش آماده كرد، تجار با ديدن اجناس خود فهميدند، فريب خورده‌اند و رفيق و همراه آنان، خود شريك دزدان بوده. به اين ترتيب، چنين خيانتي، در قالب كلماتي، ضرب‌المثل خاص و عام شد.(1)

پيامها انسان بايد يكرنگ باشد. كاربرد: اشاره به رفتار و كردار كسي دارد كه صداقت ندارد و در نكوهش آدم‌هاي دورو و رياكار به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون آن نماي كه آني؛ اي من فداي آن‌كه دلش با زبان يكي است؛ درون مردار و بيرون مشك و كافور؛ ديو «لاحول» گوي، بسيار است. ظاهر و باطن باش؛ گندم نما و جو فروش؛ هم از توبره مي‌خورند و هم از آخور.(2)

اشعار هم مضمون اي بسا ريشِ سفيد و دل چو قير * اي بسا ريشِ سياه و دل مُنير (مولوي) به مار ماهي ماني، نه اين تمام و نه آن * مُنافقي چه كني؟ مار باش يا ماهي (سنايي) قالب تو رومي و دل زنگي است * رو كه نه اين شيوه يكرنگي است (جامي) نكوهيده باشند در هر زمان * به هر قوم در، مردم دو زبان يك دل و يك جهت و يك رو باش * از دورويان جهان، يك سو باش(3) (جامي)

ريشه هاي قرآني حديثي حضرت علي(ع): «ما اَقبَحَ بِالاِنسانِ باطِناً عَليلاً وَ ظاهِراً جَميلاً؛ چه زشت است كه آدمي باطني بيمار و ظاهري زيبا داشته باشد».(4) امام باقر(ع): «بِئسَ العَبدُ عَبدٌ هُمَزَۀٌ لُمَزَهُ، يُقبِلُ بِوَجهٍ وَ يُدبِرُِ بِآخَرَ؛ بد بنده‌اي است، بنده بدگوي عيب‌جو! پيش روي انسان به گونه‌اي است و پشت سر به گونه‌اي ديگر».(5) امام كاظم(ع): «بِئسَ العَبدُ عَبدٌ يَكُونٌ ذا وَجهَينِ وَ ذا لِسانَينِ؛ بد بنده‌اي است آن‌كه دو چهره و دو زبانه باشد».(6)

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 613. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 325 و 326. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 9661. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 75، ص 203. 6. ابن شعبه حراني، تحف العقول، ترجمه: علي‌اكبر غفاري، قم، نشر اسلامي، 1404 هـ.ق، چ 2، ص 395.

منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

نويسنده ابراهيم شكورزاده بلوري

ناشر آستان قدس

محل چاپ مشهد

سال چاپ 1380

نوبت چاپ اول

صفحه 671

 

 

 

32- سفارش به كم خود قانع شدن

عنوان      سفارش به كم خود قانع شدن

ضرب المثل سرش پلو و زيرش سنگ، قربانت شوم يگانه پسر.

زمينه پيدايش پيرزني نزد پسر و عروسش زندگي مي‌كرد و روزگار را به سختي مي‌گذراند؛ زيرا عروسش غذاي كافي به او نمي‌داد و هميشه هنگام بردن غذا براي پيرزن، سنگي را درون بشقاب مي‌گذاشت و مقداري برنج روي آن مي‌ريخت و شوهرش كه ظاهر ظرف را مي‌ديد، در دل از اينكه همسرش اين‌گونه صادقانه به مادرش خدمت مي‌كند، خوشحال مي‌شد. پيرزن هم كه از ترس جرئت نمي‌كرد، موضوع را به پسرش بگويد، به ناچار با همان غذاي ناچيز مي‌ساخت و روز به روز بر اثر گرسنگي لاغرتر مي‌شد. يك روز جمعه پيرزن با خود گفت: امروز جمعه است. بهتر است به خانه دامادم بروم تا هم دخترم را ببينم و هم شكم سيري غذا بخورم و با اين نيت به خانه دخترش رفت. دختر از ديدن مادرش كه خيلي وقت بود، او را نديده بود، خوشحال شد و غذاي خوب و لذيذي برايش پخت، ولي از بي‌اقبالي پيرزن، هنگامي كه مي‌خواست غذا را براي مادرش ببرد، شوهرش سر رسيد و با ديدن سفره و غذا فهميد كه اين غذا براي مادر زنش پخته شده. از اين رو، به داد و فرياد و كتك زدن زنش پرداخت. پيرزن بدبخت با ديدن اين ماجرا غذا نخورده خانه دخترش را ترك كرد و به سوي خانه پسرش به راه افتاد و در راه زير لب زمزمه مي‌كرد: سرش پلو، زيرش سنگ، قربونت بشم يه دونه پسر!

پيامها انسان بايد به نعمت‌هايي كه خداوند در اختيار او قرار داده است، قانع و شاكر باشد. كاربرد: زبان حال كسي كه بر اثر زياده‌خواهي و قانع نشدن به روزي مقسوم خويش، پشيمان شده است.

ضرب المثل هاي هم مضمون ببايد ساخت با نان و آب و كاسه خويش؛ بهتر است آدم به جاي وعده دادن به قصاب و بقال، به شكم خود وعده دهد؛ به كشكينه و پشمينه خود بساز؛ به كم خوردن كسي را تب نگيرد؛ چون بالش زر نيست، بسازيم به خشتي؛ چه غم ز بي كُلَهي كه آسمان كلاه من است؛ خانه درويش را شمعي به از مهتاب نيست؛ قانع بنشين و هر چه داري بپسند؛ قناعت كن بدان يك نان كه داري؛ لب، هر چه نوشيد، تن، هر چه پوشيد؛ مادر كه نيست، با زن بابا بايد ساخت؛ نان اگر نيست مرا، چشم و دل سيري هست؛ نانت را با آب بخور، منت آبدوغ مكش؛ نان جوين خويش، به از گندم كسان؛ نَفس را وعده دادن به طعام، آسان‌تر كه بقال را به درم.(2)

اشعار هم مضمون به نان خشك قناعت كنيم و جامه دلق * كه بار محنت خود، به ز بار منت خلق نخورد شير، نيم خورده سگ * ور به سختي بميرد اندر غار(3) خاك ديوار خويش ليسي، به * كه ز پالوده كسان انگشت (سعدي) قانع به يك استخوان چو كركس بودن * بِهْ زان كه طُفيل خوان ناكس بودن مرا ز نان جو خويش چهره كاهي به * كه از شراب حريفانِ سفله، گلناري (اميدي رازي)

ريشه هاي قرآني حديثي حضرت علي(ع): «اِذا حُرِمْتَ فَاقْلَعْ؛ وقتي نداري، قناعت كن».(4) امام صادق(ع): «اِقنَع بِما قَسَّمَهُ اللهُ لَكَ؛ به آنچه خدا قسمتت كرده است، قناعت كن».(5)

لغات كشكينه: ناني كه در آب كشك تريت مي‌كنند پشمينه: جامه‌اي كه از پشم بافته شده درم: درهم جامه دلق: جامه درويش سفله: فرومايه، پست

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 576. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 595 و 596. 3. همان، ص 596. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ج 3، ص 119. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 78، ص 283.

منبع داستان‌هاي امثال

نويسنده حسن ذوالفقاري

ناشر مازيار

محل چاپ تهران

سال چاپ 1385

نوبت چاپ دوم

صفحه 576

 

 

 

 

33- ناپايداري زيبايي و ثروت انسان

عنوان      ناپايداري زيبايي و ثروت انسان

ضرب المثل به مالت نناز به شبي بند است به حُسنت نناز، به تبي بند است. 

زمينه پيدايش مردي ثروت زيادي داشت و صاحب قصري مجلل و غلامان و كنيزان بسياري بود. روزي با خَدَم و حَشَم به حمام رفت. وقتي وارد خزينه حمام شد، غلام مخصوصش قليان جواهرنشاني را برايش چاق كرد و هر بار كه سر از آب بيرون مي‌آورد، قليان را به دهان او مي‌گذاشت. مرد چند پك به قليان مي‌زد و دوباره زير آب مي‌رفت. يك مرتبه كه سرش را از آب بيرون آورد، با خودش گفت: آيا كسي از من بالاتر هست؟ آيا ثروت مرا كسي دارد؟ در‌حالي‌كه غرور او را فرا گرفته بود، با همين افكار به زير آب رفت. بار ديگر وقتي سرش را از آب بيرون آورد، نه غلامي ديد و نه قلياني. غلامش را صدا زد، ولي خبري از او نبود. دلاك‌هاي حمام با شنيدن صداي او جلو آمدند. مرد فرياد زد: لباس‌هاي مرا بياوريد! ولي با كمال تعجب ديد دلاك‌ها، دلاك‌هاي هميشه نيستند. ازاين‌رو، خودش از آب بيرون آمد تا لباسش را بپوشد، ولي ديد يك دست لباس پاره و كهنه به جاي لباس‌هايش گذاشته‌اند، با عصبانيت گفت: پس لباس‌هاي من چه شده؟! استاد حمامي و دلاك‌ها آمدند و گفتند: تو هر روز كه به حمام مي‌آيي، لباس كهنه‌هاي خودت را مي‌گذاري و لباس گران‌قيمت و نو مشتري‌ها را مي‌دزدي. خوب گيرت آورديم! پس او را گرفتند و حسابي كتك زدند و لباس پاره‌ها را به او دادند و از حمام بيرونش كردند. وقتي مرد وارد كوچه شد، ديد اين شهر، شهر ديگري است و شهر خودش نيست. ناچار در شهر گشت تا شب شد. گرسنه و خسته شده بود و جايي براي استراحت نداشت. ازاين‌رو، مجبور شد شب را در تون حمامي بگذارند. وقتي وارد تون حمام شد، سفره ناني را در آنجا ديد. دانست كه سفره نان، براي تون تاب است. سفره را باز كرد و مشغول خوردن شد. سپس شب را همان جا به سر برد و نزديك صبح تون حمام را آتش كرد و با خود گفت: حال كه نان تون تاب را خورده‌ام، بايد در عوض حمامش را گرم كنم. وقتي تون تاب آمد، مرد گفت: اي رفيق! نان تو را من خورده‌ام، ولي در عوض تون حمام را آتش كرده‌ام و اكنون حمام گرم است. تون تاب از او خوشش آمد و او را پيش خود نگاه داشت. چند روز گذشت و صاحب حمام مرد را زرنگ و فعال ديد. ازاين‌رو، وي را جامه‌دار حمام كرد. چون در اين كار نيز زرنگي و درست‌كاري به خرج داد، حمامي از او خوشش آمد و دخترش را به عقد او درآورد. پس از چند سال دختر حمامي صاحب فرزند شد و چيزي نگذشت كه حمامي مُرد و ثروت او به دخترش رسيد. آنها زندگي خوبي داشتند، با اين حال، مرد هر شب كه به خانه مي‌آمد، افسرده به فكر فرو مي‌رفت و با كسي حرف نمي‌زد. سرانجام شبي همسرش از او پرسيد: تو را به خدا، به چه فكر مي‌كني؟! با اصرار زن، مرد ماجرايش را از اول تا آخر برايش گفت. زن به وي گفت: وقتي انسان صاحب ثروت مي‌شود، نبايد به مالش مغرور گردد. حال كه چنين اتفاقي افتاده، به پشت بام برو، پلاس سياهي به گردن بينداز و به درگاه خداي متعال توبه كن و از خدا بخواه تو را به شهر و خانه خودت باز گرداند، ولي قول بده اگر دعايت مستجاب شد، من و اين دو بچه را فراموش نكني. مرد پذيرفت و با دل شكسته و پردرد به پشت‌بام رفت، پلاس سياهي به گردن انداخت و دو ركعت نماز حاجت خواند. سپس به درگاه خداوند ناليد و توبه كرد و در حال مناجات به خواب رفت. با صداي اذان صبح، سراسيمه بلند شد و نماز صبح را خواند و از همسرش خداحافظي كرد و به سوي حمام به راه افتاد. وارد حمام كه شد، لباسش را عوض كرد و به داخل خزينه رفت. وقتي سرش را از زير آب بيرون آورد، غلامش را قليان به دست بالاي سرش ديد. خواست غلام را سرزنش كند كه غلام زودتر گفت: آقا! اين بار ديرتر از هميشه از زير آب بيرون آمدي، چند دقيقه است كه منتظر شما هستم. مرد حقيقت ماجرا را فهميد و شكر خدا را به جا آورد. سپس از خزينه بيرون آمد، غلامان لباس‌هايش را حاضر كردند، لباسش را پوشيد و به خانه رفت. وقتي به خانه رسيد، همسرش به او گفت: امروز كمي ديرتر از حمام آمدي؟ مرد با تعجب گفت: چند سال است كه من رفته‌ام، ازدواج كرده‌ام و دو فرزند دارم، ولي همسرم مي‌گويد: امروز ديرتر آمدي. آن‌گاه به قدرت خداي بزرگ پي برد و اين بيت را سرود: به مالت نناز به شبي بند است * به حسنت نناز به تبي بند است سپس چند نفر از غلامان را به همان شهر فرستاد تا همسر و فرزندانش را بياورند. غلامان به آن شهر رفتند و همسر و فرزندانش را نزد وي آوردند. از آن پس مرد ثروتمند تا آخر عمر ناشكري نكرد و به خود مغرور نشد و ثروتش را در راه خدا خرج كرد.(1)

پيامها از نعمت‌ها و امكانات دنيا بايد استفاده كرد، ولي نبايد دلبسته و فريفته آنها شد؛ چيزي ارزش دل بستن دارد كه ابدي و پايدار باشد؛ امكانات مادي و زيبايي ظاهري نبايد موجب فخرفروشي و غرور انسان شود. كاربرد: اين مثل در بيان فريفته نشدن و مغرور نشدن به نعمت‌هاي زودگذر دنياي به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون حسن تو دائم بدين قرار نماند؛ مباش غرّه به سيماي خويش چون طاووس؛ اين زن و زور و زر گذاشتني است؛ با خود ز جهان جز كفني نتوان برد؛ مال دنيا به دنيا مي‌ماند؛ مال دنيا چرك كف دست است.(2)

اشعار هم مضمون بر مال و جمال خويشتن غره مشو * كان را به شبي برند و اين را به تبي بس خون كسان كه چرخ بي‌باك بريخت * بس گُل كه برآمد از گِل و پاك بريخت بر حُسن و جواني اي پسر غره مشو * بس غنچه ناشكفته بر خاك بريخت (خيام) كند در هر قدم فرياد، خلخال * كه حُسن گلرخان پا در ركاب است چنان كامدي رفت خواهي تهي * تو گنج از پي گنجباني نهي (اسدي) در آن ساعت كه خواهند اين و آن مُرد * نخواهند از جهان بيش از كفن بُرد (سعدي) مهتران جهان همه مُردند * مرگ را سر همه فرو بردند از هزاران هزار نعمت و جاه * نه به آخر بجز كفن بردند(3) (رودكي)

ريشه هاي قرآني حديثي رسول خدا(ص): «آفَۀُ الجَمالِ الخُيَلاءُ؛ آفت زيبايي، غرور است».(4) در زبور آمده است: «مَن أَجرَمَ الذُّنُوبِ وَ اَعجَبَهُ حُسنُهُ، فَليَنظُرِ الاَرضَ كَيفَ لَعِبَت بِالوُجُوهِ فِي القُبُورِ وَ تَجعَلُها رَميماً، اِنَّما الجَمالُ مَن عُوفِيَ عَنِ النّارِ؛ هر كس مرتكب گناهان شود و از زيبايي خود دچار غرور گردد، به خاك بنگرد كه چگونه در گورها با چهره‌ها بازي مي‌كند و آنها را پوسيده و متلاشي مي‌سازد. زيبا كسي است كه از آتش در امان ماند». حضرت علي(ع): «اَلمالُ لا يَبقي لَكَ وَ لا تَبقي لَهُ؛ نه مال براي تو خواهد ماند و نه تو براي مال».(5)

لغات غرّه: مغرور خلخال: حلقه‌اي فلزي كه به مچ پا مي‌اندازند دلاك: كيسه‌كش حمام تون: آتشدان حمام

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 289. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 175. 3. همان. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 77، ص 59. 5. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، 1396 هـ.ق، چ 2، نامه 31.

منبع امثال و حكم

نويسنده علي‌اكبر دهخدا

ناشر اميركبير

محل چاپ تهران

سال چاپ 1357

نوبت چاپ چهارم

جلد 1

صفحه 392

 

 

 

34- افزايش ضعف‌هاي جسماني و روحي در ايام پيري

عنوان      افزايش ضعف‌هاي جسماني و روحي در ايام پيري

ضرب المثل پيري است و هزارش عيب.

زمينه پيدايش گفت پيري مر طبيبي را كه من * در زحيرم از دماغ خويشتن گفت: از پيريت آن ضعف دماغ * گفت: بر چشمم ز ظلمت هست داغ گفت: از پيري است اي شيخ قديم! * گفت: پشتم درد مي‌آيد عظيم گفت: از پيري است اي شيخ نزار! * گفت: هر چه مي‌خورم نبود گوار گفت: ضعف معده هم از پيري است * گفت: وقت دَم مرا دَم‌گيري است گفت: آري انقطاع دم بود * چون رسد پيري دو صد علت شود گفت: كم شد شهوتم يكبارگي * گفت: از پيري است اين بيچارگي گفت: پايم سست شد از ره بماند * گفت: از پيري است در كنجت نشاند گفت: پشتم چون كماني شد دو تا * گفت: از پيري است اين رنج و عنا گفت: تاريك است چشمم اي حكيم! * گفت: كز پيري است اي مرد حكيم! گفت: اي احمق! بر اين بردوختي * از طبيبي تو همين آموختي پس طبيبش گفت: كاي عمر تو شصت * اين غضب وين خشم هم از پيري است(1)

پيامها انسان پير، جسمي ضعيف و آسيب‌پذير دارد و نيازمند مراقبت و دلجويي ويژه جامعه و افراد است. كاربرد: در بيان حال و روز انسان پير و در شكوه از رنج‌هاي دوران پيري به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون اي پيري، الهي بميري؛ پيران را تبي، زمستان را شبي؛ پير، پير است اگرچه شير باشد؛ پيري و صد عيب، چنين گفته‌اند؛ تا نشوي پير، نداني كه چيست؛ تا نشوي هم‌سالم، خبر نمي‌شوي از حالم؛ چو چل آيد، فرو ريزد پر و بال؛ چو شصت آمد، نِشست آمد به ديوار؛ روز پيري پادشاهي هم ندارد لذتي؛ سال كه رسيد به پنجاه، از كار ميفته چند جا؛ گرگ كه پير شد، رقّاص شغال مي‌شود؛ مار كه پير شد، قورباغه سوارش مي‌شود.

اشعار هم مضمون چو ريزد شير را دندان و ناخن * خورد از روبهان لنگ سيلي چو شاهين باز ماند از پريدن * ز گنجشكش لگد بايد چشيدن من موي خويش را نه از آن مي‌كنم سياه * تا باز نوجوان شوم و نو كنم گناه چون جامه‌ها به وقت مصيبت سيه كنند * من موي از مصيبت پيري كنم سياه (رودكي) نشاط جواني ز پيران مجوي * كه آب روان، باز نايد به جوي(3) (سعدي)

ريشه هاي قرآني حديثي قرآن كريم: «وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَفَلَا يَعْقِلُونَ؛ هر كه را عمر دراز دهيم، در آفرينش دگرگونش مي‌كنيم، آيا نمي‌انديشيد». (يس: 68) حضرت علي(ع): «ثَمَرَۀُ طُولِ الحَياۀِ السُّقمُ وَ الهِرَمُ؛ حاصل عمر دراز، بيماري و سالخوردگي است».(4)

لغات دِماغ: مغز نزار: زاري نكن وقت دم: موقع نفس كشيدن بردوختي:

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 320. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 112 و 113. 3. همان. 4. مصطفي درايتي، تصنيف غررالحكم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چ 1، ح 3075.

منبع امثال و حكم

نويسنده علي‌اكبر دهخدا

ناشر اميركبير

محل چاپ تهران

سال چاپ 1377

نوبت چاپ دهم

جلد 1

صفحه 521

 

 

 

35- بي‌اعتنايي به مال و دارايي راه محبوبيّت در ميان مردم

عنوان      بي‌اعتنايي به مال و دارايي راه محبوبيّت در ميان مردم

ضرب المثل زر را دشمن گير تا مردمان را تو را دوست گيرند.

زمينه پيدايش «چون [سلطان] محمود از دعوت خواندن فارغ شد، قبا در پوشيد و كلاه بر سر نهاد و موزه در پاي كرد و در آيينه نگاه كرد. چهره خود را بديد، تبسم كرد و احمد حسن را گفت: داني كه اين زمان در دل من چه مي‌گردد؟! گفت: خداوند بهتر داند. گفت: مي‌ترسم كه مردمان مرا دوست ندارند؛ از آن‌كه روي من نه نيكوست و مردمان به عادت، پادشاه نيكوروي را دوست‌تر دارند. احمد حسن گفت: اي خداوند! يك كار بكن تا تو را از زن و فرزند و جان خويش دوست‌تر دارند و به فرمان تو در آب و آتش روند! گفت: چه كنم، گفت: زر را دشمن گير تا مردمان تو را دوست گيرند! محمود را خوش آمد و گفت: هزار معني و فايده در زير اين سخن است».(1)

پيامها مال و ثروت بسيار مايه دردسر و منشأ دشمني‌ها، حسادت‌ها و نفاق‌هاست؛ دلبستگي به مال و ثروت و انباشته كردن آن بدون هيچ‌گونه انفاق و بذل و بخششي، موجب برانگيخته شدن كينه و دشمني افراد ديگر به ويژه بينوايان است؛ گشاده دستي و دست‌گيري از ديگران مايه جلب محبت آنها مي‌شود. كاربرد: در بيان اينكه دوستي و دلبستگي به مال دنيا منشأ بسياري از دشمني‌ها و كدورت‌ها ميان مردم است.

ضرب المثل هاي هم مضمون بي‌زران از دستبرد رهزنان آسوده‌اند؛ خانه‌ام به پُشتم، كليدش به مُشتم؛ خوشا آن كس كه بارَش كمترك بي؛ زر را دوست، بسيار است و زَردار را دشمن بي‌شمار؛ زر هرچه كه بيشتر، بلا بيش؛ سبكبار مردم، سبك‌تر روند؛ سر بزرگ، بلاي بزرگ دارد؛ علم، تاج سر است و مال، غل گردن؛ غم و غصه از در بزرگ بيشتر مي‌آيد؛ مرغ پر قيمتي عمرش كوتاه است.(2)

اشعار هم مضمون چنين زربفت وقت سوختن گفتا به دارايي * ندارايي لباس عافيت باشد نه دارايي درويش را كه ملك قناعت مسلم است * درويش نام دارد و سلطان عالم است (ناصر بخاري) فراوان خزينه، فراوان غم است * كم است اندوه آن را كه دنيا كم است (نظامي) نگهباني ملك و دولت بلاست * گدا پادشاه است و نامش گداست(3) (سعدي)

ريشه هاي قرآني حديثي حضرت علي(ع): «صاحِبُ المالِ مَتعُوبٌ؛ دارنده مال، در رنج و سختي است».(4) امام صادق(ع): «طَلِبتُ فِراغَ القَلبِ فَوَجَدتُهُ في قِلَّۀِ المالِ؛ آسايش دل را جست‌وجو كردم و آن را در كمي مال و ثروت يافتم».(5) حضرت علي(ع): «لَيسَ الخَيرُ اَن يَكثُرَ مالُكَ وَ وَلَدُكَ وَلكِنَّ الخَيرَ اَن يَكثُرَ عِلمُكَ، وَ اَن يَعظَم حِلمُكَ، وَ اَن تُباهِيَ النّاسَ بِعِبادَۀِ رَبِّكَ؛ خير آن نيست كه دارايي و فرزندانت زياد شود، بلكه خير آن است كه دانشت افزون شود و بردباري‌ات بسيار گردد و به عبادت پروردگارت بر مردم بنازي».(6)

لغات موزه: كفش احمد حسن: وزير محمود غزنوي غل: زنجير زربفت: زربافت

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 562. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 617 و 618. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال‌الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 5830. 5. حاجي نوري، مستدرك الوسائل، قم، مؤسسه آل البيت، 1407 هـ.ق، چ 1، ج 12، ص 174. 6. شيخ طوسي، تهذيب الاحكام، ترجمه: سيد حسن موسوي خراساني، بيروت، دارالتعارف و دارصعب، 1401 هـ.ق، ج 6، ص 326.

منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

نويسنده ابراهيم شكورزاده بلوري

ناشر آستان قدس رضوي

محل چاپ مشهد

سال چاپ 1380

نوبت چاپ اول

صفحه 598

 

 

 

36- سفارش به انفاق شايسته و تقدّم رسيدگي به نيازمندان نزديك‌تر

عنوان      سفارش به انفاق شايسته و تقدّم رسيدگي به نيازمندان نزديك‌تر

ضرب المثل چراغي كه به خانه رواست، به مسجد حرام است.

زمينه پيدايش بازرگاني نذر كرد براي روشنايي مسجدي كه در همسايگي اوست، چهل شب شمع هديه بدهد. همه شب خادم مسجد به سراي بازرگان مي‌شتافت و شمع نذري را مي‌گرفت. چهل شب پايان يافت، ولي او همچنان به مطالبه خود ادامه مي‌داد و بر سَبيل ابرام امام، هر شب به در سراي وي (بازرگان) مي‌رفت و به اصرار زياد شمع نذري را مطالبه مي‌كرد. يك شب كه بازرگان از ابرام خادم و امام به ستوه آمده بود، به وسيله خادم به امام پيام داد: دير زماني است ك مدت آن شمع هر شبه به سر آمده است، اما شمع هر شبه ديگري دارم كه اگر آن نيز به كار آيد، بيا و بستان! خادم چون اين خبر به امام باز گفت، وي برآشفت و پاسخ فرستاد: اي خواجه! ما را معذور دار كه شمعي كه به خانه رواست، به مسجد حرام است.(1)

پيامها در انفاق كردن اطرافيان و نزديكان بر ديگر افراد ارجحيت و الويت دارند؛ منابع طبيعي كشور و نيز امكانات علمي، رفاهي، پزشكي و مانند آن در درجه اول بايد در اختيار هم‌وطنانمان قرار گيرد. كاربرد: اين مثل درباره كساني به كار مي‌رود كه: خويشاوند نيازمند را رها كرده و به بيگانه خدمت مي‌كنند؛ خانواده خود را در سختي و تنگي نگه داشته و خرج دوستان خود را متقبل شده‌اند؛ همسايه نيازمند خود را ناديده گرفته و براي تظاهر، به افراد ناشناس انفاق مي‌كند.

ضرب المثل هاي هم مضمون ترك واجب كرده، سنت را به جا مي‌آورد؛ ترك واجب نتوان كرد پي نافله‌ها.(2)

اشعار هم مضمون بپرسند مردم به راه خدا * چه انفاق سازيم اي مصطفي؟! بگو آنچه باشد فزون بر نياز * به محتاج بخشيد بي هيچ آز كرم به جاي فرومايگان چو بتواني * مروت است، نه چندان كه خود فرو ماني تو كار زمين را نكو ساختي * كه بر آسمان‌ها بپرداختي؟ از زر و سيم راحتي برسان * خويشتن هم تمتعي برگير(سعدي)(3)

ريشه هاي قرآني حديثي قرآن كريم: « وَلاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَّحْسُورًا؛ و دستت را به گردنت زنجير مكن و بسيار [هم] گشاده‌دست مباش تا ملامت شده، حسرت زده بر جاي ماني». (اسراء: 29) امام حسن عسكري(ع): «اِنَّ لِلسَّخاءِ مِقداراً فإن زادَ عَلَيهِ فَهُوَ سَرَفٌ؛ بخشندگي، اندازه‌اي دارد كه اگر از آن فراتر رود، اسراف است».(4) حضرت علي(ع): «إِذا اَضَرَّتِ النَّوافِلُ بِالفَرائِضِ فَارفَضُوها؛ هنگامي كه مستحبات به واجب‌ها زيان مي‌رسانند، رهايشان كنيد».(5) 

لغات سنت: مستحب نافله: نماز مستحبي آز: طمع فرومايگان: انسان‌هاي پست تمتعي: بهره‌اي، سودي ابرام: اصرار، پافشاري بر سبيل ابرام امام: از طريق پافشاري امام جماعت

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 616. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 525. 3. همان. 4. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 69، ص 407. 5. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، 1396 هـ.ق، چ 2، حكمت 279.

منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

نويسنده ابراهيم شكورزاده بلوري

ناشر آستان قدس رضوي

محل چاپ مشهد

سال چاپ 1384

نوبت چاپ دوم

صفحه 383

 

 

 

37- لزوم خودداري حاجت‌خواهي از فرومايگان

عنوان      لزوم خودداري حاجت‌خواهي از فرومايگان

ضرب المثل عطايش را به لقايش بخشيدم.

زمينه پيدايش درويشي را ضرورتي پيش آمد. كسي گفت: «فلان، نعمت وافر دارد و اگر بر حاجت تو واقف شود، در قضاي آن توقف روا ندارد.» گفت: «من او را ندانم.» گفت: «مَنَت رهبري كنم.» دستش گرفت و نزد آن كس درآورد. يكي را ديد لب فرو هشته و ابرو در هم كشيده و تند نشسته، برگشت و سخن نگفت. پرسيدنش: «چه كردي؟» گفت: «عطايش را به لقايش بخشيدم!» مَبَر حاجت به نزديك تُرُش روي * كه از خوي بدش فرسوده گردي اگر گويي غم دل، با كسي گوي * كه از رويش به نقد آسوده گردي(1) 

پيامها انسان‌هاي فرومايه و پست، ارزش حاجت خواستن ندارند، اگرچه گشاده‌دست باشند. كاربرد: زماني‌كه انسان خسيسي از خدمتي كه مي‌بايست در حق ديگري انجام دهد، سرباز زند، اين ضر‌ب‌المثل بكار برده مي‌شود؛ همچنين، زبان حال كسي است كه به انسان فرومايه و بدخلق نياز پيدا كند و نخواهد از او حاجت بطلبد.

ضرب المثل هاي هم مضمون آبرو را پيش هر ناكس مريز؛ اگر از گرسنگي آب به ديوار بپاشم و بو كنم، دست به طرف نامرد دراز نمي‌كنم؛ بهر دو نان، منّت دونان چرا؟ خاك خور و نان بخيلان مخور؛ خون جگر خورم، نخورم نان ناكسان؛ غم خور و نان غم‌افزايان نخور؛ نه شير شتر، نه ديدار عرب.(2) 

اشعار هم مضمون پيش جبين گرفته مكن عرض احتياج * اي نابلد! مكوب دري را كه باز نيست (فرهنگنامه امثال و حكم ايراني) سرمه‌اي را كه بود منت غيري همراه * كور باد ار بكنم چشم بِدان سرمه سياه گرم روزي نباشد تا بميرم * به از نان خوردن از دست لئيمان (سعدي) مرا ز نان جو خويش چهره كاهي به * كه از شراب حريفان سفله، گلناري (اميدي رازي) نخورد شير، نيم خورده سگ * ور به سختي بميرد اندر غار(3) (سعدي)

ريشه هاي قرآني حديثي حضرت علي(ع): «لا تَسأَلِ الحَوائِجَ غَيرَ أَهلِها؛ حاجات خود را از نااهلان مخواه».(4) حضرت علي(ع): «فَوتُ الحاجت اَهوَنُ مِن طَلَبِها اِلي غَيرُِ اَهلِها؛ روا نشدن حاجت، آسان‌تر است تا آن را از نااهل خواستن».(5) امام سجاد(ع): به شخصي كه مي‌گفت: خدايا! مرا از بندگانت بي‌نياز گردان، فرمود: «لَيسَ هكَذا، اِنَّما النّاسُ بِالنّاسِ، ولكِن قُل: اَلّهُمَّ اَغنِني عَن شَرارِ خَلقِكَ؛ اين چنين نيست؛ زيرا مردم به هم محتاجند. بگو: خدايا، مرا از بدان خلقت بي‌نياز گردان!(6)

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 653. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، مؤسسه نشر جمال، 1385، چ 1، ص 191. 3. همان. 4. الحكم، بنياد پژوهش‌هاي اسلامي، مشهد، آستان قدس، 1417 هـ.ق، چ 1، ج 2، ص 172. 5. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، 1396 هـ.ق، چ 2، حكمت 66. 6. ابن شعبه حراني، تحف العقول، ترجمه: علي‌اكبر غفاري، قم، نشر اسلامي، 1404 هـ.ق، چ 2، ص 278.

منبع داستان‌هاي امثال

نويسنده حسن ذوالفقاري

ناشر مازيار

محل چاپ تهران

سال چاپ 1385

نوبت چاپ دوم

صفحه 653

 

 

 

38- پيروزي تعداد كم متحّد بر افراد زياد پراكنده

عنوان      پيروزي تعداد كم متحّد بر افراد زياد پراكنده

ضرب المثل آنها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بوديم تنها.

زمينه پيدايش آورده‌اند كارواني به حاكمي شكايت بردند كه دو راهزن كاروان صد نفري ما را غارت كردند. حاكم با تعجب پرسيد: چگونه صد نفر از عهده دو تن برنيامدند؟ يكي از آنان در پاسخ گفت: آنها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بوديم تنها.(1) 

پيامها اتحاد و هم‌بستگي موجب قوت است. كاربرد: در دعوت و تشويق به اتحاد و در مواردي كه سخن از حُسن اتفاق و عيب نفاق باشد، به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون آب به آب مي‌خورد، زور بر مي‌دارد؛ اتحاد موجب قوت است؛ دو هيزم را به هم بهتر بود سوز؛ دو بلبل بر گلي خوش‌تر سرايند؛ آتش از آتش گُل مي‌كند؛ پشه چو پُر شد، بزند پيل را؛ آري به اتفاق جهان مي‌توان گرفت؛ رشته باريك شد، چو يك تو شد؛ گوسفند كه از گله جدا شد، نصيب گرگ مي‌شود؛ ميخ دو سر به زمين فرو نرود؛ يك دست صدا ندارد.(2)

اشعار هم مضمون چو هم‌پُشت باشيد و هم يك‌زبان * يكي كوه كندن ز بن مي‌توان(1) (فردوسي) مورچگان را چو بود اتفاق * شير ژيان را بدرانند پوست صد هزاران خيط يك تو را نباشد قوتي * چو به هم برتافتي اسفنديارش نگسلد(2) (سعدي)

ريشه هاي قرآني حديثي قرآن كريم: «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ؛ همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد». (آل عمران: 103) حضرت علي(ع): «اِنَّه لم يَجتَمِع قومٌ قطُّ علي امرٍ واحدٍ الاّ اشتَدَّ اَمرُهُم وَاستُحكِمَت عُقدَلُهُم؛ هرگز گروهي بر يك كار متحد نشدند، مگر آنكه كارشان قوت گرفت و پيمانشان استحكام يافت».(3) 

لغات پر شد: زياد شد بن: ريشه پيل: فيل ژيان: خشمگين چو: اگر خيط يك تو: نخ يك لايه برتافتي: پيوند دادي، بافتي

پاورقي 1. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، 1384، چ 2، ص 62. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 52. 3. علي‌اكبر دهخدا، امثال و حكم، تهران، اميركبير، 1357، چ 4، ج 2، ص 671. 4. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، چ 1، ص 52. 5. محمدباقر علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 32، ص 405.

منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

نويسنده ابراهيم شكورزاده بلوري

ناشر آستان قدس رضوي

محل چاپ مشهد

سال چاپ 1384

نوبت چاپ دوم

صفحه 62

 

 

 

 

39- زيان باري خيرخواهي دوست نادان

عنوان      زيان باري خيرخواهي دوست نادان

ضرب المثل دوستي جاهل، دوستي خاله خرسه است. 

زمينه پيدايش وقتي كسي از روي ناداني دست به كاري زند كه دوستان و اطرافيانش را گرفتار و ناراحت كند، به او مي‌گويند: «دوستي‌اش مثل دوستي خاله خرسه است». در روزگاران گذشته كشاورزي با خرسي دوستي داشت. روزي كشاورز خسته از آبياري بازگشت و زير سايه درختي در باغ خوابيد و به دوست خود؛ يعني همان خرس كه هميشه همراه او بود، سپرد كه نگذارد مگس‌ها ناراحتش كنند تا كمي بخوابد و خستگي در كند. خرس به سفارش وي بالاي سرش نشست و نگذاشت مگس و پشه او را بيازارند. پس از مدتي مگس سمجي پيدا شد كه هرچه خرس با دست آن را كيش كرد، نرفت. خرس كوشيد مگس را با دستمال يا چوبي دور كند، ولي نمي‌شد و او پس از مدتي دوباره مي‌آمد و روي صورت مرد مي‌نشست. سرانجام خرس از دست مگس به تنگ آمد، بيل كشاورز را برداشت و محكم و با تمام قدرت به روي مگس كوبيد. كوبيدن بيل همان و شكافته شدن سر مرد و مُردن او همان.(1)

پيامها با اشخاص نادان دوستي نكن؛ زيرا آنها اگرچه خيرخواه باشند و از روي محبت بخواهند به انسان خير برسانند، اما با ناداني خود به جاي سود، زيان مي‌رسانند. كاربرد: اين ضرب‌المثل در پرهيز از دوستي با نادان به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون دوستي ابله بتر از دشمني است؛ مِهر ابله مهر خرس آمد يقين؛(2) دشمن دانا، به از نادان دوست؛ ز احمقان بگريز چون عيسي گريخت؛ ز نادان گر رسد سودي، زيان است؛ صحبت ابلهان چو ديگ تهي است.(3) 

اشعار هم مضمون دشمن دانا كه غم جان بُوَد * بهتر از آن دوست كه نادان بود (نظامي) اگر دانا بود خصم تو بهتر * كه با نادان شوي يار و برادر (ناصرخسرو) چو دانا تو را دشمن جان بود * بِه از دوستْ مردي كه نادان بود (فردوسي) گر زهر دهد تو را خردمند، بنوش * ور نوش رسد ز دست ناهل، بريز (خيام) بشنو اين نكته را كه سخت نكوست * مار بِه دشمنت كه نادان دوست (سنايي) دشمن دانا بلندت مي‌كند * بر زمينت مي‌زند نادان دوست (سعدي) كند ار عاقلت به حق در خشم * به از آن كت ببندد ابله چشم(4)

ريشه هاي قرآني حديثي امام علي(ع): «عَدُوٌّ عاقِلٌ خَيرٌ مِن صَديقٍ اَحمَقَ؛ دشمن دانا بهتر از دوست نادان است».(5) 

لغات ابله: احمق، نادان اندر تبم: در تب هستم ار: اگر خصم: دشمن پاك اصل: پاك سرشت فرسنگ: واحد مسافت كه تقريباً معادل 6 كيلومتر است عاقلت: عاقل تو را كت: كه تو را

پاورقي 1. احمد وكيليان، تمثيل و مثل، تهران، سروش، 1375، چ 3، ج 2، ص 113. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، 1384، چ 2، ص 547. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 490. 4. همان، ص 337. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 78، ص 12.

منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

نويسنده ابراهيم شكورزاده بلوري

ناشر آستان قدس رضوي

محل چاپ مشهد

سال چاپ 1384

نوبت چاپ دوم

صفحه 547

 

 

40- عقل و خرد ملاك انسانيّت انسان

عنوان      عقل و خرد ملاك انسانيّت انسان

ضرب المثل كور مي‌شوم، لال مي‌شوم، اما خر نمي‌شوم.

زمينه پيدايش به «ذيمقراطيس»، فيلسوف دانشمند يوناني گفتند: «مبين!» به سرعت چشم بر هم نهاد. گفتند: «مشنو!» گوش خود را گرفت. گفتند: «مگو!» دست بر لب نهاد. گفتند: «مدان!» بر اين يكي ديگر قدرت ندارم، كور مي‌شوم، كر مي‌شوم، لال مي‌شوم، ولي خر نمي‌شوم.(1)

پيامها ارزش و شرافت آدمي به عقل و خرد اوست؛ آزادي فكر و انديشه، حق طبيعي هر انساني است. كاربرد: براي كسي كه به كار خود نمي‌‌انديشد و تقليد كوركورانه مي‌كند، به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون آدم بي‌عقل باشد چون گُل بي‌رنگ و بوي؛ آدمي بي‌خرد، سُتور بود؛ آدمي را بتر از علت ناداني نيست؛ بدتر از كوري، بي‌شعوري؛ از نابخردي خاست هر بَد به دهر؛ سبكسر، سبك‌تر درافتد به دام؛ مستي حماقت را افاقت نيست؛ هرگز به نكويي نرسد مرد سبكسار.(2)

اشعار هم مضمون آن را كه عقل و همت و تدبير و رأي نيست * خوش گفت پرده‌دار كه كس در سراي نيست (سعدي) جاهلي كفر و عاقلي دين است * عيب‌جوي آن و عيب‌پوش اين است (سنايي) دل بيمار را دوا بتوان * حُمق را هيچ‌گونه چاره مدان هر كه را چشم عقل كور بود * نبود آدمي، ستور بود(3) (سنايي)

ريشه هاي قرآني حديثي قرآن كريم: «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ؛ بگو آيا كساني كه مي‌دانند، با كساني كه نمي‌دانند، برابرند؟» (زمر: 9) رسول خدا(ص): «لا دينَ لِمَن لا عَقلَ لَهُ؛ كسي كه خرد ندارد، دين ندارد».(4) حضرت علي(ع): «اَضَرُّ شَيءٍ الحُمقُ؛ زيان‌بارترين چيز بي‌خردي است».(5) حضرت علي(ع): «اَلحُمقُ داءٌ لا يُداوي وَ مَرَضٌ لا يُبرَأُ؛ بي‌خردي، دردي بي‌درمان و مرضي لا علاج است».(6) امام باقر(ع): «لا مُصيبَۀَ كَعَدَمِ العَقلِ؛ هيچ مصيبتي چون بي‌خردي نيست».(7)

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 717. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 488. 3. همان. 4. ابن شعبه حراني، تحف العقول، ترجمه: علي‌اكبر غفاري، قم، مؤسسه نشر اسلامي، 1404 هـ.ق، چ 2، ص 54. 5. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 2884. 6. همان، ح 1793. 7. تحف العقول، ص 286.

منبع داستان‌هاي امثال

نويسنده حسن ذوالفقاري

ناشر مازيار

محل چاپ تهران

سال چاپ 1385

نوبت چاپ دوم

صفحه 717

 

 

 

41- حبّ ذات مانع آگاهي به عيب خويشتن

عنوان      حبّ ذات مانع آگاهي به عيب خويشتن

ضرب المثل كس نگويد كه دوغ من ترش است. 

زمينه پيدايش يكي از طلاب علوم ديني از «ابن جوزي»، واعظ شهير بغدادي پرسيد: «عالم‌تر از شما در ميان طبقه وعاظ كيست؟» گفت: «كسي نيست.» طلبه پرسيد: «چطور؟» ابن جوزي به عربي پاسخي داد كه ترجمه آن به فارسي اين است: «كس نگويد كه دوغ من ترش است» و از آن پس گفته او مثل شد.(1) 

پيامها هر كس خود را به كمال پندارد و فرزند خود را به جمال، متوجه عيب‌هاي خود نمي‌شود؛ حب ذات در انسان مانع از ديدن عيب‌هاي خويش مي‌شود. كاربرد: در توجه دادن اشخاص به خطاهاي خود و كنار گذاشتن تعصبات بي‌جا و نكوهش خودستايي و عجب به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون تعريف خود كردن، پنبه ساييدن است؛ خودستايي جان من برهان ناداني بُوَد؛ خود، عبير بگويد چه حاجت عطار؛ دارد هزار دُر صدف و دم نمي‌زند؛ در عيب خويش ننگرد آن كس كه خود ستاست؛ مشك آن است كه خود ببويد، نه آنكه عطار بگويد.(2)

اشعار هم مضمون اگر مُشك خالص تو داري مگوي * كه ناچار مشهور گردد به بوي مگو مدح خود و عيب دگر كس * وگر گويد كسي گو زين سخن بس(3) (ناصرخسرو)

ريشه هاي قرآني حديثي قرآن كريم: «فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى؛ خودستايي نكنيد كه خدا، پرهيزكاران را بهتر مي‌شناسد». (نجم: 32) رسول خدا(ص): «اِنَّهُ يُكسَرهُ لِلعَبدِ اَن يُزَكّي نَفسَهُ؛ براي بنده خوب نيست كه خود را بستايد».(4)

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 705. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 629. 3. همان. 4. شيخ صدوق، امالي صدوق، بيروت، مؤسسه اعلمي، 1400 هـ.ق، چ 5، ص 181.

منبع داستان‌هاي امثال

نويسنده حسن ذوالفقاري

ناشر مازيار

محل چاپ تهران

سال چاپ 1385

نوبت چاپ دوم

صفحه 705

 

 

 

42- دروغ مايه بي‌اعتمادي مردم

عنوان      دروغ مايه بي‌اعتمادي مردم

ضرب المثل خانه دروغگو آتش گرفت، هيچ كس باور نكرد. 

زمينه پيدايش آورده‌اند شخصي هر بار براي تفريح، بر پشت‌بام خانه خود مي‌رفت و فرياد مي‌كرد: اي مردم، كمك كنيد كه خانه‌ام آتش گرفت! مردم به كمك او مي‌دويدند و چون اثري از آتش نمي‌ديدند، مات و مبهوت وي را مي‌نگريستند و او بر حال ايشان مي‌خنديد. از قضا روزي خانه‌ اين فرد آتش گرفت و هر چه داد و فرياد كرد، كسي به كمك او نرفت تا خانه‌اش كاملاً سوخت.(1)

پيامها دروغگويي مردم را نسبت به دروغگو بي‌اعتماد مي‌كند؛ سخنان راست دروغگو نيز براي مردم پذيرفته نيست؛ مسئولان و كارگزاران حكومت براي جلب اعتماد مردم، بايد صادق باشند و از دروغگويي بپرهيزند. كاربرد: اين ضرب‌المثل در نكوهش دروغگويي و بيان نتيجه و عاقبت دروغگويي به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون چوپان دروغگو؛ آن‌كه به دروغگويي منسوب گشت، اگر راست گويد، از او باور ندارند.(2)

اشعار هم مضمون به گرد دروغ آن‌كه گردد بسي * از او راست باور نكرد كسي (اسدي) كسي را كه عادت بود راستي * خطايي رود، در گذارند از او وگر نامور شد به قول دروغ * دگر راست باور ندارند از او(2) (سعدي)

ريشه هاي قرآني حديثي حضرت علي(ع): «مَن كُثَرَ كِذبُهُ لَم يُصَدَّق؛ آن‌كه فراوان دروغ گويد، ديگر حرفش را باور نمي‌كنند».(3)

لغات گرد: اطراف نامور: مشهور دگر: ديگر

پاورقي 1. احمد بهمنيار، داستان‌نامه بهمنياري، تهران، دانشگاه تهران، 1361، چ 3، ص 284. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، 1384، چ 2، ص 435. 3. علي‌اكبر دهخدا، امثال و حكم، تهران، اميركبير، 1357، چ 4، ج 1، ص 453. 4. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 297. 5. مصطفي درايتي، تصنيف غررالحكم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چ 1، ح 4388.

منبع امثال و حكم

نويسنده علي‌اكبر دهخدا

ناشر اميركبير

محل چاپ تهران

سال چاپ 1357

نوبت چاپ چهارم

جلد 2

صفحه 714

 

 

43- تقدّم پيش‌گيري بر درمان

عنوان      تقدّم پيش‌گيري بر درمان

ضرب المثل علاج واقعه را قبل از وقوع بايد كرد.

زمينه پيدايش قومي از آموزه‌هاي آسماني سر بر تافتند و در نتيجه، خدا آنها را به بيماريي گرفتار كرد كه درمان نداشت و هر روز تعداد بسياري از مردم مي‌مردند. روزي جمعي از بزرگان قوم به نزد عابدي رفتند كه از آن قوم كناره گرفته و در كوهي به عبادت خدا مشغول بود و از او چاره‌اي خواستند. عابد گفت: «بايد هم اكنون توبه و از رفتار و كردار ناهنجار گذشته خود استغفار كنيد وگرنه طولي نخواهد كشيد كه به عذاب شديدي دچار خواهيد گشت.» بزرگان قوم گفتند: «اگر اين‌گونه كه تو مي-گويي، رفتار كنيم، هيچ لذتي از دنيا نمي‌بريم. پس براي چه زنده‌ايم؟» عابد گفت: «اي مردم گمراه، علاج واقعه را قبل از وقوع بكنيد كه اگر بلا نازل شود، ديگر فرصت اين كار را نداريد!» آنان نصيحت عابد را نشنيدند و به اعمال زشت خويش ادامه دادند تا دچار عذاب الهي و نابود شدند. شاعري نصيحت عابد را به شعر درآورده است: بلا نديده دعا را شروع بايد كرد * علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد(1)

پيامها انسان بايد در هر كاري دورانديش باشد و عواقب آن كار را در نظر بگيرد؛ جامعه‌اي موفق است كه با وجود مشكلات و موانع، پيشرفت كند و براي از ميان برداشتن آنها برنامه‌ريزي و راهكار داشته باشد؛ بهترين راه تندرستي و سلامت جسم و روان، پيش‌گيري از بيماري‌ها پيش از درمان آنهاست. كاربرد: در تشويق و توصيه به برنامه‌ريزي و پشت سر گذاشتن مشكلات احتمالي آينده و آينده‌نگري و عاقبت‌انديشي به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون پشيماني چه سود آخر، چو در اول خطا كردي؟ پشيماني در دام چه سود؟ چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني؟ دريغ سود ندارد چو رفت كار از دست؛ عاقلا! مكن كاري كآورد پشيماني! كار چو از دست رفت، آه ندامت چه سود؟ نه سير بخور، نه كُندر بسوزان!(2)

اشعار هم مضمون گنه ناكردن و بي‌باك بودن * بسي آسان‌تر از پوزش نمودن (فخرالدين اسعد گرگاني) هر آن كو به هر كار بيند ز پيش * پشيمان نگردد ز كردار خويش(3) (اسدي)

ريشه هاي قرآني حديثي امام صادق(ع): «قِفْ عِندَ كُلِّ اَمرٍ، حَتّي تَعرِفَ مَدخَلَهُ مِن مَخرَجِهِ، قَبلَ اَن تَقَعَ فيه فَتَندَمَ؛ در هر كاري، پيش از آنكه بدان مبادرت ورزي و پشيمان شوي، درنگ كن تا آغاز و پايانش را بشناسي!»(4) حضرت علي(ع): «مَن نَظَرَ فِي العَواقِبِ سَلِمَ مِنَ النّوائب؛ هر كه عاقبت‌انديش باشد، از گرفتاري‌ها در امان ماند».(5) حضرت علي(ع): «مَن تورَّط في الامور غيرَ ناظرٍ في العواقب فقد تَعَرَّض لِمَدرَحاتِ النوائب؛ هر كه دست به كاري زند، بي‌آن‌كه در عواقب آن بينديشد، خود را در مهلكه گرفتاري‌ها اندازد.(5)

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 653. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 109. 3. همان. 4. ابن شعبه حراني، تحف العقول، ترجمه: علي‌اكبر غفاري، قم، مؤسسه نشر اسلامي، 1404 هـ.ق، چ 1، ص 304. 5. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 8039. 6. محمد كرجكي طربلي، كنز الفوائد، قم، دار الذخائر، 1410 هـ.ق، چ 1، ج 1، ص 280.

منبع داستان‌هاي امثال

نويسنده حسن ذوالفقاري

ناشر مازيار

محل چاپ تهران

سال چاپ 1385

نوبت چاپ دوم

صفحه 653

 

 

 

44- امكان درك درد مصيبت ديده توسط مصيبت ديده

عنوان      امكان درك درد مصيبت ديده توسط مصيبت ديده

ضرب المثل دست بريده، قدر دست بريده را مي‌داند.

زمينه پيدايش به حكم داروغه دست كسي را بريدند. مرد دست بريده، دست خود را برداشت و بدون كم‌ترين اظهار فزعي فرار كرد. در بين راه ناگهان چشمش به دست بريده‌اي ديگر افتاد و بناي گريستن و ناله و فرياد كردن را گذاشت. شخصي از او پرسيد: «چه شد كه در موقع قطع دست نناليدي و اكنون چنين ناله و فغان سر داده‌اي؟» گفت: «خاموش كه ديگران از سوز دل من خبر نداشتند و تنها اين شخص است كه چون دستش بريده است، قدر دست بريده مرا مي‌داند و مي‌فهمد كه بر سر من چه مصيبتي وارد آمده است».

پيامها كسي كه سختي نكشيده قدر عافيت را نمي‌داند؛ انسان‌هاي بي‌نوا و دل سوخته، غم و اندوه دل سوختگان را مي‌دانند. كسي كه طعم فقر را نچشيده با شد، حال فقرا را نمي‌تواند درك كند. كاربرد: در تشويق و توصيه به انسان‌هاي بي‌درد و نيز حاكمان جامعه به اينكه زندگي خود را هم سطح زندگي مردم عادي كنند و با مشكلات آنها از نزديك آشنا باشند تا حال و روز آنها را درك كنند و چاره‌اي بينديشند.

ضرب المثل هاي هم مضمون تو قدر آب چه داني كه در كنار فُراتي؟ ماهي كه بر خشك اوفتد، قيمت بداند آب را؛ شكسته استخوان داند بهاي موميايي را؛ علف در آغل تلخ است؛ قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد؛ قدر نان را گرسنه مي‌داند؛ گاو تا وقتي دُمش را از دست نداده، ارزش دُم را نمي‌داند؛ لذت انگور، زن بيوه داند، نه خداوند ميوه.(2)

اشعار هم مضمون كسي قيمت تندرستي شناخت * كه يك چند بيچاره در تب گداخت من آن روز را قدر نشناختم * بدانستم اكنون كه در باختم نداند كسي قدر روز خوشي * مگر روزي افتد به سختي كِشي(1) (سعدي)

ريشه هاي قرآني حديثي حضرت علي(ع): «اِنَّما يُعرَفُ قَدرُ النِّعَمِ بِمُقاساۀِ ضدِّها؛ قدر نعمت‌ها در مقايسه با ضد آنها شناخته مي‌شود».(3) امام حسن(ع): «تُجهَلُ النِّعَمُ ما اَقامَت، فَاِذا وَلَّت عُرِفَت؛ نعمت‌ها تا هستند، ناشناخته‌اند و همين كه رفتند، شناخته مي-شوند».(4)

لغات فزع: ناله و بي‌قراري فرات: رودخانه پر آبي كه در عراق وجود دارد آغل: جاي چارپايان

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 494. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 682. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 3879. 5. محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 78، ص 115.

منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

نويسنده ابراهيم شكورزاده بلوري

ناشر آستان قدس رضوي

محل چاپ مشهد

سال چاپ 1384

نوبت چاپ دوم

صفحه 754

 

 

 

45- برادري جدا حساب جدا

عنوان      برادري جدا حساب جدا

ضرب المثل برادري سر جاش، بزغاله از يكي هفتصد دينار كمتر نمي‌شود.

زمينه پيدايش شخصي خواست از برادر خود بزغاله‌اي بخرد، برادر گفت: «قيمت هر برغاله هفتصد دينار است.» آن شخص گفت: «بين من كه برادرت هستم با ديگر مشتريان فرقي بگذار و به من ارزان‌تر بده!» برادر گفت: «برادري سر جاش، بزغاله از يكي هفتصد دينار كمتر نمي‌شود».(1)

پيامها دوستي به جاي خود و حساب و كتاب به جاي خود؛ در راه احقاق حق و حق به حق‌دار دادن، ملاحظات خويشي و دوستي و رودربايستي را بايد كنار گذاشت. كاربرد: براي كنار گذاشتن رودربايستي و ملاحظات دوستي در معاملات به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون حساب حساب است، كاكا برادر؛ برادري‌مان به جا، جو بِدِه آلو زرد بِبَر؛ تكلّف گر نباشد خود توان زيست؛ جايي كه دوستي است تكلف چه حاجت است؛ حساب به مثقال، بخشش به خروار؛ دوستي چون برادر، معامله چون غريبه.(2) 

اشعار هم مضمون در سخاوت هر آنچه خواهي ده * ليكن اندر معاملت بِسِتِه ستد و داد را مباش زبون * مُرده بهتر كه زنده و مغبون(3) 

ريشه هاي قرآني حديثي حضرت علي(ع): «لا تُضَيِّعَنَّ حَقَّ اَخيكَ اِتّكالاً عَلي ما بَينَكَ وَ بَينَهُ فَاِنَّهُ لَيسَ لَكَ بِاَخ مَن اَضَعتَ حَقَّهُ؛ حق برادرت را به اعتماد دوستي ميانتان ضايع نگردان؛ زيرا آن‌كه حقش را ضايع كرده‌اي، برادر تو نيست».(4) حضرت علي(ع): «شَرُّ الاِخوانِ مَن تُكَلِّفَ لَهُ؛ بدترين برادران كسي است كه برايش به رنج افتند».(5)

لغات تكلف: خود را به رنج افكندن كاكا: برادر بزرگ‌تر، برادر بِسِته: ستيزه كن، سخت‌گيري كن كه البته در اينجا منظور تندي و خشونت نيست، بلكه مقصود دقت و جلوگيري از حيله و فريب است. مثقال: معادل 5/4 گرم خروار: معادل سيصد كيلوگرم

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 245. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 344. 3. جعفر شهري، قند و نمك، تهران، معين، 1381، چ 4، ص 139. 4. شيخ صدوق، الفقيه، تحقيق: علي‌اكبر غفاري، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ج 4، ص 392. 5. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، 1396 هـ.ق، چ 2، حكمت 479.

منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

نويسنده ابراهيم شكورزاده بلوري

ناشر آستان قدس رضوي

محل چاپ مشهد

سال چاپ 1384

نوبت چاپ دوم

صفحه 224

 

 

 

46- نكوهش ديدن عيب ديگران و نديدن عيب خود

عنوان      نكوهش ديدن عيب ديگران و نديدن عيب خود

ضرب المثل عيب كس منگر به عيب خود ببين.

زمينه پيدايش آن يكي را خال اندر چشم بود * بي‌خبر از خود بُدو خشم بود در ملامت، نيك بر بسته كمر* مي‌زد او را طعن بر خال بَصَر وان دگر گستاخ گشته در زفان * بي‌خبر از خال چشم خويشتن دست طعن انداخته بر شاخ وي * بر بساط عيب‌جويي برده پي گشت از اجمال ايشانم عيان * صورت افعال خلق اين جهان كه همه هستند با هم عيب‌جوي * بي‌خبر از عيب خود در پشت و روي گر تو را هوشي است خاموشي گزين * عيب كس منگر به عيب خود ببين(1)

پيامها انسان بايد به جاي دقت و تجسس در عيب ديگران، به فكر يافتن، اصلاح و رفع عيب‌هاي خويش باشد. كاربرد: در نكوهش كار كساني كه به جاي اصلاح عيوب خود، به خرده‌گيري از ديگران مي‌پردازند و درباره كساني كه عيوب خود را نمي‌بينند و پيوسته در پي عيوب ديگران هستند، به كار مي‌رود.

ضرب المثل هاي هم مضمون آب، صداي شرشر خودش را نمي‌شنود؛ آبكش به آفتابه ميگه دو سوراخه؛ آدم قوزي، قوز خودش را نمي‌بيند؛ آيينه‌اش را گم كرده است؛ اگر دريا صداي خودش را بشنود، زهره ترك مي‌شود؛ جهل بر عيب، زِهَر عيب كه داراي بَتر است؛ چون خود همه عيبي، چه كُني عيب كسان فاش؛ خار را در چشم ديگران مي‌بيند و شاه تير را در چشم خود نمي‌بيند؛ دنيا را ببين چه فنده، كور به كچل مي‌خنده؛ ديگ به ديگ گويد رويت سياه؛ سير را باش كه طعنه به پياز مي‌زند؛ طعنه‌داران طعنه بر ما مي‌زنند؛ عيب خود را كسي نمي‌بيند؛ عيبي به عيب خود نرسيدن نمي‌رسد؛ كاهي را در چشم من مي‌بيند و كوه را در چشم خود نمي‌بيند؛ كلاغ به كلاغ گويد رويت سياه؛ كور خود است و بيناي مردم؛ هر كه عيب خويش بيند، از همه بيناتر است.(2)

اشعار هم مضمون ضِحكه بُوَد بوم با شمائل مشئوم * طعنه زند بر قيافه زاغان (سيد نصرالله تقوي) گر خدا خواهد كه پوشد عيب كس * كم زند در عيب معيوبان نفس(3) (مولوي) 

ريشه هاي قرآني حديثي قرآن كريم: «وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ؛ واي بر هر عيب‌جوي هرزه زبان». (همزه: 1) امام علي(ع): «اَكبَرُ العَيبِ ان تَعيبَ ما فيكَ مِثلُهُ؛ بزرگ‌ترين عيب آن است كه از چيزي خُرده‌ گيري كه مانند آن در خودت وجود دارد».(4) امام علي(ع): «لا تَعِب غَيرَكَ بِما تَأتيه؛ از ديگري به دليل كاري كه خود نيز آن را انجام مي‌دهي، خرده مگير».(5) 

لغات اجمال: به اختصار سخن گفتن

پاورقي 1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 657. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 532. 3. همان. 4. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، 1396 هـ.ق، چ 2، حكمت 353. 5. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 10384.

منبع داستان‌هاي امثال

نويسنده حسن ذوالفقاري

ناشر مازيار

محل چاپ تهران

سال چاپ 1385

نوبت چاپ دوم

صفحه 657

 

 

 

      47- ارجعيّت دورغ مصلحت‌دار بر راست زيانبار

      عنوان      ارجعيّت دورغ مصلحت‌دار بر راست زيانبار

      ضرب المثل   دروغ مصلحت‌آميز، به از راست فتنه‌انگيز.

      زمينه پيدايش  «پادشاهي را شنيدم كه به كشتن اسيري اشارت كرد. بيچاره (اسير) در حالت نوميدي به زباني كه داشت، مَلك را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن كه گفته‌اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد، بگويد. مَلِك پرسيد: چه مي‌گويد؟ يكي از وزراي نيك محضر گفت: اي خداوند جهان! همي گويد: «وَالكاظِمينَ الغيظ، والعافينَ عَنِ النّاس؛ خدا فروخورندگان خشم و بخشايندگان بر مردم را دوست مي‌دارد.» مَلِك را رحمت در دل آمد و از سر خون او درگذشت. وزير ديگر كه بر ضد او بود، گفت: ابناي جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز به راستي سخن گفتن! اين (اسير) ملك را دشنام داد و سقط گفت. ملك روي از اين سخن درهم كشيد و گفت: مرا آن دروغ پسنديده‌تر آمد از اين راست كه تو گفتي كه روي آن در مصلحتي بود و بناي اين بر خبثتي و خردمندان گفته‌اند: دروغ مصلحت‌آميز به از راست فتنه‌انگيز».(1)

      پيامها           دروغ‌گويي به طور مطلق گناه نيست و استثناهايي دارد؛ راستگويي هميشه و در همه جا پسنديده نيست، بلكه به مقتضيات و شرايط زمان و مكان بستگي دارد؛ احكام و تكاليف شرعي و عقلي تابع مصالح و مفاسد حاصل از خود هستند. كاربرد: براي بيان اين نكته كه احكام الهي تابع مصالح و مفاسد هستند و در نكوهش و زشتي فتنه‌انگيزي و آشوب به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     دروغ به موقع، به از راست بي‌موقع است.(2)

      اشعار هم مضمون       نه هر جايگه راست گفتن سزاست * فراوان دروغ است كان به ز راست(3) (اسدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ اَحَبَّ الكِذبَ في الصَّلاحِ، وَ اَبغَضَ الصِّدقَ فِي الفَسادي؛ خداوند عزوجل، دروغ گفتن به منظور ايجاد صلح و آشتي را دوست دارد و راستگويي به قصد فسادانگيزي را دشمن مي‌دارد».(4)

      لغات            اشارت كرد: فرمان داد سَقَط گفتن: دشنام دادن مَلِك: پادشاه ابناي جنس: هم جنس، هم مرتبه خبثتي: خباثتي

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 488. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 358. 3. علي‌اكبر دهخدا، امثال و حكم، تهران، اميركبير، 1357، چ 4، ج 4، ص 1859. 4. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 77، ص 47.

      منبع امثال و حكم دهخدا

      نويسنده         علي‌اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     چهارم

      جلد  2

      صفحه          799

 

 

      48- مشغله فكري زيادتر ره‌آورد مسئوليت بزرگتر

      عنوان       مشغله فكري زيادتر ره‌آورد مسئوليت بزرگتر

      ضرب المثل   آنگه كه تو ديدي، غم ناني داشتم و امروز تشويش جهاني.

      زمينه پيدايش  يكي از ملوك مدت عمرش سپري شد و قائم مقامي نداشت. وصيت كرد كه بامدادان، نخستين كسي كه از در شهر درآيد، تاج شاهي بر سر وي نهيد و تفويض مملكت بدو كنند. اتفاقاً اول كسي كه از در شهر درآمد، گدايي بود همه عمر لقمه اندوخته و خرقه بر خرقه دوخته. اركان دولت و اعيان حضرت، وصيت مَلِك به جاي آوردند و تسليم مفاتيح قلاع و خزاين بدو كردند. مدتي مُلك راند. پس بعضي از امراي دولت، گردن از مطاوعت او پيچيدند و ملوك از هر طرف به منازعت برخاستند و به مقاومت لشكر آراستند. في الجمله، سپاه و رعيت به هم برآمدند و برخي طرف بلاد از قبض تصرف او به در رفت. درويش از اين جهت خسته خاطر همي بود تا يكي از دوستان قديمش كه در حالت درويشي قرينش بود، از سفر باز آمد و در چنان مرتبه ديدش. گفت: منّت خداي را عزوجل كه گُلت از خار و خارت از پاي بدر آمد و بخت بلند ياوري كرد و اقبال و سعادت رهبري تا بدين پايه برسيدي. گفت: اي يار عزيز! تعزيتم گوي، چه جاي تهنيت است؟! آن دم كه تو ديدي، غم ناني داشتم و امروز تشويش جهاني.(1)

      پيامها           هر چه بر ثروت و مقام انسان افزوده شود، مسئوليت و مشغله فكري او بيشتر مي‌شود. كاربرد: اين مثل زبان حال كساني است كه مسئوليت سنگيني را بر عهده گرفته‌اند و آرزوي بازگشت به وضع گذشته را دارند. همچنين در توصيه و تشويق به قناعت و زياده‌روي نكردن در نعمت‌هاي دنيايي به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     بي‌زران از دستبرد رهزنان آسوده‌اند؛ خانه‌ام به پشتم، كليدش به مشتم؛ خوشا آن كس كه بارش كمترك بي؛ زر را دوست بسيار است و زردار را دشمن بي‌شمار؛ زر هر چه كه بيشتر، بلا بيش؛ سبكبار مردم، سبك‌تر روند؛ سر بزرگ، بلاي بزرگ دارد؛ علم تاج سر است و مال غل گردن؛ غم و غصه از در بزرگ بيشتر مي‌آيد؛ مرغ پر قيمتي عمرش كوتاه است؛ نيرزد گنج دنيا، رنج دنيا؛ هر كه بامش بيش، برفش بيشتر؛ هر كه تهي كيسه‌تر، آسوده‌‌تر؛ هر كه يك مرغ كمتر دارد، يك كيش پيش است.(2)

      اشعار هم مضمون       آسوده كسي كه خر ندارد * از كاه و جوش خبر ندارد چنين زربفت وقت سوختن گفتا به دارايي * ندارايي لباس عافيت باشد نه دارايي درويش را كه ملك قناعت مسلم است * درويش نام دارد و سلطان عالم است (ناصر بخاري) فراوان خزينه، فراوان غم است * كم است انده آن را كه دنيا كم است (نظامي) نگهباني ملك و دولت بلاست * گدا پادشاه است و نامش گداست(3) (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «صاحِبُ المالِ مَتعُوبٌ؛ دارنده مال، در رنج و سختي است».(4) امام صادق(ع): «طَلِبتُ فِراغَ القَلبِ فَوَجَدتُهُ في قِلَّۀِ المال؛ در پي آسايش دل بودم و آن را در كمي مال و ثروت يافتم».(5)

      لغات            زربفت: زربافت، پارچه‌اي كه در آن رشته‌هاي طلا به كار مي‌برند.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 65. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 617 و 618. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 5830. 5. حاجي نوري، مستدرك الوسائل، قم، مؤسسه آل البيت، 1407 هـ.ق، چ 1، ج 12، ص 174.

      منبع داستان‌هاي امثال

      نويسنده         حسن ذوالفقاري

      ناشر            مازيار

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1385

      نوبت چاپ     دوم

      صفحه          65

 

 

 

 

      49- مداومت در كار عامل موفقيّت انسان

      عنوان           مداومت در كار عامل موفقيّت انسان

      ضرب المثل   كار نيكو كردن از پر كردن است.

      زمينه پيدايش  روزي بهرام گور با همسرش به شكار رفته بود. ناگهان بهرام حيواني را ديد و به همسرش گفت: اگر گوش شكار را با تيري به دستش دوختم، چه مي‌گويي؟ سپس تيري رها كرد كه از كنار گوش آهو گذشت. آن‌گاه آهو ايستاد تا گوشش را بخاراند كه بهرام به سرعت تير ديگري رها كرد و گوش و دست آهو را به هم دوخت. ملكه با ديدن اين كار بهرام گفت: كار نيكو كردن از پر كردن است. شاه ناراحت شد و دستور داد همسرش را در باغي زنداني كنند. ملكه با خود گفت: بايد كاري بكنم. پس دستور داد تعدادي كارگر و بنا بياورند و به آنها گفت: عمارتي با چهل پله بسازند. سپس گفت گاوي آبستن و غلامي سياه بياورند. وقتي گاو زاييد، وظيفه غلام اين بود كه اين گوساله‌اش را هر روز چهل پله بالا و پايين ببرد. از ديگر سو ملكه به اين گوساله رسيدگي مي‌كرد تا پروار شود و هر روز گوساله چاق‌تر و بزرگ‌تر مي‌شد. اين گوساله وقتي در آغوش غلام قرار مي‌گرفت، خودش را جمع مي‌كرد و غلام او را به آساني در بغل مي‌گرفت و از پله بالا مي‌برد. به تدريج هرچه گاو بزرگ‌تر مي‌شد، نيروي غلام نيز بيشتر مي‌شد. روزي ملكه به پادشاه پيغام داد سري به وي بزند و چند پهلوان بزرگ را با خود بياورد تا ملكه ميان پهلوان‌ها مسابقه‌اي راه بيندازد. شاه پذيرفت، پهلوان‌ها را جمع كرد و با هم به نزد ملكه رفتند. سپس ملكه به پهلوانان دستور داد هر يك گاو را از پله‌ها بالا ببرند. گاو را بغل مي‌كردند، پس از بالا رفتن از ده پانزده پله قدرتشان را از دست مي‌دادند و حتي خود شاه نيز از عهده اين كار برنيامد. سرانجام ملكه غلامش را صدا كرد. غلام گاو را بغل كرد، از پله‌ها بالا برد، به پشت‌بام رسيد، چرخي زد و بازگشت. شاه بي‌اختيار گفت: كار نيكو كردن از پر كردن است. ملكه گفت: تو چند سال مرا زنداني كردي، در حالي كه من هم همين را گفتم.(1)

      پيامها           نيكويي و استواري هر كاري به پشتكار و جديت در آن كار بستگي دارد؛ تبحر و موفقيت انسان در كارهايش به دانش و تجربه او در زمينه آن كارها بستگي دارد؛ صاحب تجربه، كار آزموده است. كاربرد: براي اشاره به ثمره تجربه و مداومت در كارها به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     از حلوا حلوا گفتن، دهان شيرين نمي‌شود؛ بچه تا گريه نكند، شير نخورد؛ بنده رنج باش و راحت بين؛ به دست من و توست نيك اختري؛ به راحتي نرسيد آن‌كه زحمتي نكشيد؛ به رنج اندر بود راحت، به خار اندر بود خرما؛ بهر يك گل، زحمت صد خار مي‌بايد كشيد؛ تا شب نروي، روز به جايي نرسي؛ تا نكاري، ند روي؛ چريدن را چميدن بايد؛ خر خفته، جو نمي‌خورد؛ خواهي كه رسي به كام، بردار دو گام؛ در عقب رنج، بسي راحت است؛ سعي تو بَنّا و سعادت بِناست؛ شفا بايدت، داروي تلخ نوش؛ فلك، مملكت كي دهد رايگاني؛ كار ناكرده، چه اميد عطا مي‌داري؟؛ كسي برد خرمن كه تخمي فشانده؛ كوشش بيهوده به از خفتگي؛ كي فتد صيدي به دامت تا نريزي دانه‌اي؛ گوهرطلبي، صدف شكن باش؛ نوش خواهي، نيش مي‌بايد چشيد؛ نه هر آرزو آيد آسان به دست؛ هر كه چرد، خورد و هر كه خسبد، خواب بيند؛ هر كه را طاوس بايد، جورِ هندُستان كشد؛ هر كه كاوش عسل كند، انگشت خود بليسد؛ هيچ كس ناكِشته هرگز كِي دِرود.(2)

      اشعار هم مضمون       توقع مدار اي پسر گر كسي * كه بي‌سعي هرگز به جايي رسي (سعدي) جدّ و جهدي به كار مي‌بايد * آن‌كه را وصل يار مي‌بايد (اوحدي) جهد بر توست و بر خدا توفيق * زانكه توفيق و جهد هست رفيق (سنايي) حسرت نكند كودك را سود به پيري * هرگه كه به خردي بگريزد ز دبستان هر كس كه به تابستان در سايه بخُسبد * خوابش نبرد گرسنه شب‌هاي زمستان (ناصر خسرو) راه نارفته كي رسي جايي * جاي ناديده چون نهي پايي (اوحدي) فَلَك، مشام كسي خوش كند به بوي مراد * كه خاك معركه باشد عبير و عنبر او (ظهير) گوهر درون صدف باشد و صدف در بحر * تو روي بحر نديدي، كجا گهر يابي؟ (كمال اسماعيل) نابرده رنج، گنج مسير نمي‌شود * مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد (سعدي) نشود مرد پخته بي‌سفري * تا نكوشي، نباشدت ظفري (اوحدي) هر كجا گشت همتي مبذول * بي‌گمان نعمتي شود پيدا(3) (اديب صابر)

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى؛ براي انسان غير از حاصل تلاشش چيزي نيست». (نجم: 39) امام علي(ع): «قَد سَعِدَ مَن جَدَّ؛ آن‌كه كوشيد، سعادتمند شود».(4) امام علي(ع): «عَلَيكَ بِالجدِّ وَ اِن لَم يُساعِدِ الجَدُّ؛ بكوش هر چند شانس با تو همراهي نكند».(5) امام علي(ع): «مَن لَم يُجهِد نَفسَهُ في صِغَرِهِ لَم يَنبُل في كِبَرِهِ؛ هر كه در كوچكي خود را خسته نكند و به تلاش وا ندارد، در بزرگي به فرزانگي نخواهد رسيد».(6)

      لغات            چريدن: خراميدن، راه رفتن به ناز عبير: مخلوطي از داروهاي خوش‌بو مانند مشك و كافور عنبر: شاهبو، ماده‌اي خوشبو و خاكستري رنگ

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 696. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 137 ـ 139. 3. همان. 4. مصطفي درايتي، تصنيف غررالحكم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چ 1، ح 10126. 5. همان، ح 10117. 6. همان، ح 10119.

      منبع داستان‌هاي امثال

      نويسنده         حسن ذوالفقاري

      ناشر            مازيار

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1385

      نوبت چاپ     دوم

      صفحه          692

 

 

 

 

      50- برتري دلجويي از بينوايان از حج انجام دادن

      عنوان           برتري دلجويي از بينوايان از حج انجام دادن

      ضرب المثل   دل به دست آور كه حج اكبر است.

      زمينه پيدايش  «بزرگي به حج مي‌رفت، نامش «عبدالجبار مستوفي». هزار دينار زر در ميان داشت. چون به كوفه رسيدند، قافله دو سه روزي توقف كرد. عبدالجبار به رسم تفرج، گرد محله كوفه برمي‌آمد. اتفاقاً به خرابه‌اي رسيد، زني ديد كه گرد خرابه مي‌گشت و چيزي مي‌جست. در يك گوشه مرغي افتاده بود، آن را در زير چادر كشيد و روان شد. عبدالجبار با خود گفت: همانا كه اين زن درويش است و نياز خود نهفته مي‌دارد. در عقبش روان شد تا همگي حال معلوم كند. آن زن به خانه خود درآمد. كودكانش گرد وي درآمدند كه اي مادر! از براي ما چه آوردي كه از گرسنگي هلاك شديم! وي گفت: اي جانان مادر! غم مخوريد كه از براي شما مرغكي آورده‌‌ام، في الحال بريان خواهم كرد. عبدالجبار كه اين شنيد، بگريست و از همسايگان صورت احوال وي پرسيد، گفتند: سيده‌اي است زن «عبدالله بن زيد علوي»، شوهرش را «حجاج» ظالم كشت و او كودكان يتيم دارد و مروت خاندان رسالت نمي‌گذارد كه از كسي چيزي طلبد. عبدالجبار با خود گفت: اگر حج مي‌خواهي، اينجاست. [آن‌گاه] هزار دينار از ميان باز كرد و بدان زن داد و آن سال در كوفه به سقايي مشغول شد. چون حاجيان مراجعت كردند، وي به استقبال [آنها] بيرون رفت. مردي در پيش قافله مي‌آمد بر شتري نشسته، چون چشمش بر عبدالجبار افتاد، خود را از شتر بينداخت و گفت: اي خواجه! از آن روز كه در عرفات ده هزار دينار به قرض به من داده‌اي، تو را مي‌جويم و ده هزار دينار به وي داد. عبدالجبار زر بستد و متحير فرو ماند و خواست كه از آن شخص نيك استفسار فرمايد، [ولي] از نظرش غايب شد. [پس] آوازي شنيد كه اي عبدالجبار! هزار دينار را ده هزار داديم و فرشته‌اي بر صورت تو آفريديم تا از براي تو حج گذارد و تا زنده باشي، هر سال حجي مقبول در ديوان عملت مي‌نويسيم تا بداني كه رنج هيچ نيكوكار بر درگاه ما ضايع نيست. دل به دست آور كه حج اكبر است * از هزاران كعبه، يك دل بهتر است كعبه بُتگاه خليل آزر است * دل نظرگاه جليل اكبر است(1)

      پيامها           شاد كردن دل انساني، ارزش و پاداشي بيش از رفتن به حج دارد؛ به دست آوردن دل انسان‌هاي رنجور و دل شكسته، بسي سخت‌تر از سفر حج و مشكلات اين سفر است؛ كعبه اگرچه مكان مقدسي است، ولي قلب انسان مؤمن حرم خداست. بنابراين، زيارت كعبه در برابر دلجويي از انسان مؤمن، حج اصغر است. كاربرد: به خودداري از مردم آزاري و رنجانيدن ديگران اشاره دارد. در بيان اهميت و ارزش دلجويي و دلداري ستمديدگان و بينوايان به كار مي‌رود. اگر شخصي با انواع كارهاي خلاف و ستم به ديگران مالي جمع كند و به حج برود، از اين ضرب‌المثل براي او استفاده مي‌كنند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     اگر بر آب روي، خسي باشي و اگر بر هوا پري، مگسي باشي، دل به دست آر تا كسي باشي؛ بهتر ز هزار كعبه باشد يك دل؛ تا تواني دلي به دست آور؛ عالمي را شاد كرد آن كس كه يك دل شاد كرد؛ عُمر به خشنودي دل‌ها گذار؛ كعبه‌اي آباد كرد، هر كس دلي را شاد كرد.(2)

      اشعار هم مضمون       يك كعبه صورت است و يك كعبه دل * تا تواني عمارت دل‌ها كن به دست آوردن دنيا هنر نيست * برادر، گر تواني دل به دست آر تا تواني رفع غم از خاطر غمناك كن * در جهان گرياندن آسان است، اشكي پاك كن درون فروماندگان شاد كن * ز روز فروماندگي ياد كن صد خانه اگر به طاعت آباد كني * زان به نبود كه خاطري شاد كني گر بنده كني به لطف، آزادي را * بهتر كه هزار بنده آزاد كني(3) (علاء الدوله سمناني)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اِنَّ اَحَبَّ الأَعمالِ عَلَي اللهِ اِدخالُ السُّرُورِ عَلَي المُؤمِنين؛ بهترين كارها نزد خداوند، شاد كردن مؤمنان است».(4) رسول خدا(ص): «مَن سَرَّ مُؤمِناً فَقَد سَرَّني، وَ مَن سَرَّني فَقَد سَرَّ اللهَ؛ هر كه مؤمني را شاد كند، مرا شاد كرده و هر كه مرا شاد كند، خدا را شاد كرده است».(5)

      لغات            في الحال: هم اكنون بستد: ستادند عمارت: ساختن، آباد كردن استفسار: پرس‌وجو به: بهتر در عقبش روان شد: پشت سرش رفت آزر: نام مادر ابراهيم(ع) جليل اكبر: خداوند باشكوه و بزرگ

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 508. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 425. 3. همان. 4. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 74، ص 289. 5. كليني، كافي، ترجمه: علي‌اكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1388 هـ.ق، چ 3، ج 2، ص 188.

      منبع امثال و حكم دهخدا

      نويسنده         علي‌اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     چهارم

      جلد  2

      صفحه          819

 

 

 

 

      51- ملاك نبودن ظاهر انسان در ارزشمندي و بزرگي او

      عنوان           ملاك نبودن ظاهر انسان در ارزشمندي و بزرگي او

      ضرب المثل   نه هر كه به قامت مهتر، به قيمت بهتر.

      زمينه پيدايش  «مَلِك‌زاده‌اي شنيدم كه كوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوب روي. باري پدر به كرامت و استحقار در وي نظر مي‌كرد. پسر به فَراست دريافت و گفت: اي پدر! كوتاه خردمند به كه نادان بلند، نه هر چه به قامت مِهتر، به قيمت بهتر. پدر بخنديد و اركان دولت پسنديدند و برادران برنجيدند. شنيدم كه مَلِك را در آن مدت دشمني صَعب روي نمود. چون لشكر از هر دو طرف روي در هم آوردند، اول كسي كه به ميدان درآمد، اين پسر بود. بر سپاه دشمن زد و تني چند مردان كاري بينداخت. آورده‌اند كه سپاه دشمن بي‌قياس بود و اينان اندك. طايفه‌اي آهنگ گريز كردند. شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. مَلِك سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و هر روز نظر بيش كرد كه تا ولي‌عهد خويش كرد».(1)

      پيامها           شكل و قيافه ظاهري انسان‌ها، ملاك و معيار قضاوت درباره آنها نيست؛ نبايد به انساني كه چهره و ظاهري چشم‌گير ندارد، با ديده حقارت نگريست، چه بسا او دانشمندي فرزانه و حكيم باشد؛ ارزش انسان به علم و هنر و ويژگي‌هاي انساني او وابسته است، نه به ظاهر آراسته و زيبا. كاربرد: در تنبّه و متوجه ساختن انسان‌هاي ظاهربين كه فقط از روي ظاهر انسان‌ها درباره آنها قضاوت مي‌كنند، به كار مي-رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     آدم را به جامه نشناسند؛ آفتابه اگر از طلا هم باشد، باز جايش توي خلاست؛ اگر سبزي، اگر سرخي بپوشي، همان كنگر كن و كنگر فروشي؛ اي بسا خِرقه كه مُستوجب آتش باشد؛ به بهلول گفتند: ريش تو بهتر است يا دُم سگ؟ گفت: اگر از پل جستم، ريش من وگرنه دم سگ؛ پارسايي به خرقه‌پوشي نيست؛ خوردن گندم، گاو و خر را آدم نمي‌كند؛ قلندري به درازي مو نيست؛ كار، شمشير مي‌كند نه غلاف؛ ملايي به عبا و دستار نيست؛ هر كس دو بال نماز به دوش ببندد، فرشته نمي‌شود.(2)

      اشعار هم مضمون       اگر آدمي به چشم است و دهان و گوش و بيني * چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت (سعدي) اگر از خرقه كس درويش بودي * رئيس خرقه‌پوشان، ميش بودي بزرگ آن نباشد كه شاه و سترگ * بزرگ آن‌كه نزديك يزدان، بزرگ (اسدي) تن آدمي شريف است به جان آدميت * نه همين لباس زيباست نشان آدميت (سعدي) صورت زيباي ظاهر، هيچ نيست * اي برادر سيرت زيبا بيار (سعدي) لباس طريقت به تقوا بود * نه در جُبّه و دلق خضرا بود لباس كهنه، قدر سينه صافان كم نمي‌سازد * اگر جوهرشناسي، تيغ را عريان تماشا كن مرد خداشناس كه تقوا طلب كند * خواهد سفيد جامه و خواهد سياه باش (حافظ) به صورت، آدمي كرده است نقاش * اگر مردي، به معني آدمي باش(3) (پورياي ولي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ؛ همانا گرامي‌ترين شما نزد خداوند، باتقواترين شماست». (حجرات: 13) رسول خدا(ص): «اَبغَضُ العِبادِ اِلَي اللهِ تَعالي مَن كانَ ثَوباهُ خَيراً مِن عَمَلِهِ، اَن تَكُونَ ثِيابُهُ ثِيابَ الأنبِياء وَ عَمَلُهُ عَمَلَ الجَبّارينَ؛ مبغوض‌ترين بنده نزد خداوند كسي است كه لباسش بهتر از كردارش، جامه‌اش جامه پيامبران و كردارش كردار جباران و گردنكشان باشد».(4) رسول خدا(ص): «اِنَّ اللهَ تَبارَكَ وَ تَعالي لا يَنظُرُ اِلي صُوَرِكُم وَلا اِلي أَموالِكُم وَ لكِن يَنظُرُ اِلي قُلُوبِكُم وَ أَعمالِكُم؛ خداوند تبارك و تعالي، به چهره‌ها و دارايي‌هاي شما نمي‌نگرد، بلكه به دل‌ها و كرده‌هاي شما مي‌نگرد».(5) امام علي(ع): «أَلمَرءُ بِفِطنَتِهِ لا بِصُورَتِهِ؛ ارزش آدمي به هوش اوست، نه به صورت و ظاهرش».(6)

      لغات            حقير: كوچك استحقار: تحقير فراست: زيركي، هوش مِهتر: بزرگ‌تر مردان كاري: مردان جنگجو بي‌قياس: بسيار زياد ظفر يافتند: پيروز شدند خرقه: جامه‌اي كه صوفيان پوشند مستوجب: مستحق قلندر: درويشي كه در پوشاك و خوارك بي‌قيد باشد ميش: گوسفند پشم‌دار سترگ: بزرگ سيرت: رفتار جُبّه: لباس گشاد و بلند كه لباس‌‌هاي ديگر را مي‌پوشاند جامه دلق: جامه درويشي

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 520. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 434. 3. متقي هندي، كنز العمال، ترجمه: صفوۀ السقا، بيروت، مؤسسه الرسالۀ، 1389 هـ.ق، چ 1، ح 7483. 4. شيخ طوسي، امالي طوسي، قم، مؤسسه بعثت، 1414 هـ.ق، چ 1، ص 536. 5. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 2167.

      منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     دوم

      صفحه          961

 

 

 

 

 

      52- سفارش به شكرگزاري در گرفتاري‌ها و سختي‌ها

      عنوان           سفارش به شكرگزاري در گرفتاري‌ها و سختي‌ها

      ضرب المثل   رو شكر كن، مباد كه از بد بدتر شود.

      زمينه پيدايش  تاجري به مال و جاه و مكنت معروف بود. وقتي بر اثر حوادث روزگار، مالش از كف رفت و جز اندكي نماند. تاجر بناي گريه و زاري و بي‌قراري گذاشت. غلامي بسيار باهوش و خردمند داشت كه به تاجر اندرز مي‌داد و هر دم مي‌گفت: «رو شكر كن مبادا كه از بد بدتر شود!» تاجر برآشفت و گفت: اي غلام! از اين بدتر چه مي‌شود كه صدها هزار تومان ثروت داشتم و همه در فاصله اندكي بر باد رفت و اينك جز چند صد تومان و اين خانه چيزي برايم به جا نمانده است. غلام گفت: باز هم شكر كن كه از بد بدتر هم هست. تاجر با تغيّر گفت: مگر ديوانه شده‌اي، از اين بدتر چه مي‌شود؟ ديگر با من از اين مقوله سخن مران و از در پند و اندرز درون ميا! غلام لب به سكوت بر بست و تاجر باز بناي بي‌قراري گذاشت. روزي چند بيش نگذشت كه زن تاجر، بستري شد و پس از آنكه صدها تومان خرج دوا و علاج او شد، درمان نيافت و جان سپرد. خواجه از نو بناي گريه و زاري گذاشت. باز غلام از در نصيحت درآمد و در نصايح خود همي تكرار كرد: رو شكر كن مباد كه از بد بدتر شود. تاجر باز برآشفت و گفت: اي غلام! از اين بد ثانوي كه ديدم چه بدي بدتر خواهد بود. باز چندي نگذشت كه پسر يگانه خواجه ناخوش شد و او نيز پس از آنكه باقيمانده ثروت پدرش صرف درمانش شد، جان داد و تاجر را سخت در درياي مواج غم و اندوه و اظهار عجز و بي‌قراري غوطه‌ور ساخت. غلام به حكم رقت دل از نو به پند و موعظت وي پرداخت و هر دم به او يادآور مي‌شد: رو شكر كن مباد كه از بد بدتر شود. تاجر همان پاسخ پيشينه به وي بداد و از تكرار نصيحتش ملامت كرد و غلام خاموش گشت. چندي گذشت. باراني سيلابي با كمال شدت و سرعت فرو باريد، سيل جاري شد، خانه تاجر را از بنيان خراب كرد و خود تاجر را نيز آب برد و او بر روي آب مي‌زاريد و مي‌ناليد. غلام باز به وي گفت: اي خواجه! بارها به تو گفتم، نشنيدي، بار ديگر هم مي‌گويم: رو شكر كن مبادا كه از بد بدتر شود! تاجر برآشفت و گفت: اي ديوانه! از اين بد، بدتر چه شود كه با مرگ دست به گريبانم و بر روي آب جان مي‌دهم؟ غلام گفت: هنوز هم جاي شكرش باقي است. رو شكر كن مباد كه از بد بدتر شود. سرانجام تاجر از شدت جريان سيل جان داد. جسد بي‌روح او به قدرت خداوندي به زبان آمد و گفت: اي غلام! مگر از اين بدتر هم مي‌شود. غلام گفت: باز هم مي‌گويم: رو شكر كن مباد كه از بد، بدتر شود! هنوز سخن غلام به پايان نرسيده بود كه جسد تاجر به آسيابي رسيد و به طرف چرخ آسياب روان شد و اعضاي بدنش در زير پره‌هاي آن كه با سرعت مي‌چرخيد، خرد و خمير و مغزش پريشان شد و هر تكه بدنش به سويي رفت. آن‌گاه غلام به سر پريشان او خطاب كرد و گفت: نگفتم شكر كن مبادا كه از بد بدتر شود؟!(1)

      پيامها           انسان در هر حالي بايد شكرگزار خداوند باشد؛ يكي از راه‌هاي داشتن روحيه شكرگزاري، تصور مشكلات و سختي‌هاي بدتر و دشوارتر است؛ شكرگزاري از خداوند در سختي‌ها و مصائب موجب جلب رحمت او و پيشگيري از بروز مصائب بيشتر و سخت‌تر مي‌شود. كاربرد: در تشويق و ترغيب به شكرگزاري از خداوند در مشكلات و در نكوهش و تنبه انساني كه دچار مشكلي شده و زبان به ناسپاسي خداوند گشوده است؛ به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     آفت چو به مال رسد، شكر كن تا به تن نرسد و چون به تن رسيد، شكر كن تا به جان نرسد؛ الهي به داده‌ات شكر، به نداده‌ات شكر؛ الهي هر چه از تو به ما رسد، الحمدلله و هر چه از ما به تو رسد، استغفرالله؛ باز جاي شكرش باقي است؛ مرغي كه آب مي‌خورد، سر به آسمان مي‌كند؛ هرگز از دور زمان نناليدم و روي از گردش آسمان درهم نكشيدم.(2)

      اشعار هم مضمون       ار خَسي افتدت به ديده منال * سوي آن كس نگر كه نابيناست (مسعود سعد) به هر حال مر بنده را شكر بهْ * كه بسيار بد باشد از بد، بدتر(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «وَاشْكُرُواْ لِي وَلاَ تَكْفُرُونِ؛ مرا سپاس گوييد و ناسپاسي نكنيد». (بقره: 152) قرآن كريم: «كُن مِنَ الشّاكِرينَ؛ از سپاس‌گزاران باش!» (اعراف: 44) قرآن كريم: «لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ؛ اگر شكرگزار باشيد، هر آينه [بر روزيتان] مي‌افزاييم و اگر ناسپاسي كنيد، بدانيد عذاب من دردناك است». (ابراهيم: 7) حضرت علي(ع): «اِذا أُعطيتُ فَاشكِر؛ وقتي نعمتي به تو عطا شد، شكر كن».(4) حضرت علي(ع): «عَلَيكَ بِالشُّكرِ فِي السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ؛ در آسايش و سختي، شكرگزار باش».(5)

      لغات            ار: اگر منال: ناله مكن ديده: چشم

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 218. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 441. 3. همان. 4. مصطفي درايتي، تصنيف غررالحكم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چ 1، ح 6117. 5. همان، ح 6122.

      منبع امثال و حكم دهخدا

      نويسنده         علي‌اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1377

      نوبت چاپ     دهم

      جلد  2

      صفحه          880

 

 

 

      53- سفارش به اعتدال در انجام كارها

      عنوان           سفارش به اعتدال در انجام كارها

      ضرب المثل   رفتن و نشستن به كه دويدن و گسستن.

      زمينه پيدايش  «روزي به غرور جواني، سخت رانده بودم و شبانگاه به پاي گريوه‌اي سست مانده. پيرمردي ضعيف از پس كاروان همي آمد و گفت: چه خُسبي كه نه جاي خفتن است؟! گفتم: چون روم كه نه پاي رفتن است. گفت: اين نشنيدي كه صاحب‌دلان گفته‌اند: رفتن و نشستن به كه دويدن و گسستن».(1)

      پيامها           شتاب‌زدگي و سراسيمگي در كارها موجب به سرانجام نرسيدن آنها مي‌شود؛ يكي از عوامل مهم موفقيت در كارها، پيوستگي و تداوم در آن كار است. كاربرد: براي تشويق و اهميت تداوم و پيوستگي در كارها به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     آشِ مردان دير مي‌پزد؛ آهسته برو هميشه برو؛ دير آي و شير آي؛ ذره ذره پشم، قالي مي‌شود؛ صبر آرد آرزو را ني شتاب؛ يواش‌تر برو، زودتر مي‌رسي.(2)

      اشعار هم مضمون       مشو سوي رودي كه نايي به در * به يك ماه د آي و بر پل گذر(3) (اسدي)يد

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «مَن تَأَنّي اَصابَ اَوكادَ؛ هركه درنگ كند، به هدف مي‌رسد يا به آن نزديك مي‌شود».(4)

      لغات            گريوه‌اي: كوه پست، گردنه همي آمد: مي‌آمد خسبي: خوابيدي رانده بودم: دويده بودم

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 540. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 476. 3. همان. 4. متقي هندي، كنز العمال، ترجمه: صفوۀ السقا، بيروت، مؤسسه الرسالۀ، 1389 هـ.ق، چ 1، ح 5678.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي‌اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     چهارم

      جلد  2

      صفحه          870

 

 

 

      54- بي‌نتيجه بودن كار ناشايست

      عنوان           بي‌نتيجه بودن كار ناشايست

      ضرب المثل   بار كج به منزل نمي‌رسد.

      زمينه پيدايش  يكي از شاهزادگاني كه به سعدي شيرازي ارادت داشت، محرمانه از شاهزاده خانم خويش به وي شكايت كرد كه همه ساله براي من سه قلوي دختر مي‌آورد و از او علاج خواست. سعدي راه‌حلي نشان داد كه شاهزاده خانم را سخت برآشفته ساخت و فرمان داد او را از شهر اخراج كنند. شيخ بار سفر بست و زاد و توشه سفر را در يكتاي خورجين و تاي ديگر را خالي گذاشت. آن‌گاه خورجين را روي الاغ انداخت، ولي از هر طرف كه خورجين را مي‌انداخت، آن طرفي كه پر بود، سنگيني مي‌كرد و به زمين مي‌افتاد. شاهزاده خانم كه از پنجره قصر اين ماجرا را مي‌نگريست، به سعدي بانگ زد و گفت: بار كج به منزل نمي‌رسد. چرا وسايلت را مساوي در هر دو طرف خورجين نمي‌گذاري تا تعادل برقرار شود و بارت به زمين نيفتد؟ سعدي گفت: از ترس شما؛ زيرا من هم جز آنچه شما گفته‌ايد، نگفتم ولي شما امر كردي مرا از شهر بيرون كنند.(1)

      پيامها           ناراستي و حقه‌بازي عاقبت خوبي ندارد؛ اگر خواهان به سرانجام رسيدن كارها و موفقيت در برنامه‌هايت هستي، راست‌گو و راست‌كردار باش؛ نظام آفرينش براساس عدل و راستي بنا شده است و هرگونه كژي و ناراستي بي‌نتيجه و نابود خواهد بود. كاربرد: در تشويق به راستي و درست‌كاري و در نكوهش و متوجه كردن افرادي كه به بيراهه مي‌روند به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     از راه برو، بيراه نرو؛ هر چند كه راهت دورتره؛ از كجي و كج‌روي انديشه كن؛ اگر راستي، كارت آراستي؛ بِهْ از راستي در جهان كاري نيست؛ تا مار راست نشود، به سوراخ نمي‌رود؛ جهان از پي راستي شد به پاي؛ راه راست، گم شدن ندارد؛ سر ناراستي‌ها راستي است؛ راستي شغل نيك‌بختان است؛ كج منه پا وگرنه مي‌لغزي؛ هيچ تقلبي بهتر از راستي نيست؛ به گيتي بِهْ از راستي پيشه نيست؛ تير اگر راست شود، بر هدف است؛ خواهي كه رستگار شوي، راستكار باش؛ راست شو تا به راستان برسي؛ راستي را زوال كي باشد؟ راستي موجب رضاي خداست؛ ز كژي نشد راست كار كسي؛ عقل جز راستي نفرموده است.(2)

      اشعار هم مضمون       از كجي بِهْ كه روي برتابيد * رستگاري ز راستي يابيد از كژي افتي به كم و كاستي * از همه غم رستي اگر راستي (نظامي) با ما كج و با خود كج و با خلق خدا كج * آخر قدمي راست بنه اي همه جا كج به از راستي كس ندارد درخت * كه بارش بهشت است و تاج است و تخت (فردوسي) نيك رو، بد مرو كه نيك و بد است * كه ز ما يادگار مي‌ماند(3) (مسعود سعد)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «اَالنَّجاۀُ مَعَ الصِّدقِ؛ رستن، با راستي همراه است».(4) امام علي(ع): «وَيلٌ لِمَن تَمادي في غَيِّهِ وَ لَم يَغِي اِلَي الرُّشدِ؛ واي بر كسي كه در گمراهي خود فرو رود و به راه راست باز نيايد».(5) امام علي(ع): «مَن تَعَدّي الحَقَّ ضاقَ مَذهَبُهُ؛ هر كه از حق فراتر رود، راهش تنگ شود».(6)

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 216. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 360 و 361. 3. همان، ص 360. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 799. 5. ابن شعبه حراني، تحف العقول، ترجمه: علي‌اكبر غفاري، قم، مؤسسه نشر اسلامي، 1404 هـ.ق، چ 2، ص 84.

      منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     دوم

      صفحه          197

 

 

      55- عنوان        -

      ضرب المثل   كار از محكم‌كاري عيب نمي‌كند.

      زمينه پيدايش  ظريفي در باغچه خانه‌اش تعداد زيادي قلمه مو نشانده بود. غروب به غروب آنها را از خاك بيرون مي‌كشيد و در اتاقي مي‌گذاشت و قفلي سنگين بر در آن مي‌زد و صبح به صبح آنها را مي‌برد و در جاي خود مي‌كاشت. چون حكمت كارش را از او پرسيدند، گفت: والله با اين همه دزد كه اين دور و اطراف پرسه مي‌زنند، كار از محكم‌كاري عيب نمي‌كند.(1)

      پيامها           احتياط و محكم‌كاري در هر كاري، موجب به سامان رسيدن آن كار مي‌شود. كاربرد: اين مثال براي تشويق به محكم‌كاري و احتياط دركارها به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     تو نيكي طلب كن، نه زودي كار؛ محكم آغاز، هر چه آغازي.(2)

      اشعار هم مضمون       اگر خواهي كه بر ريشت نخندند * بفرما تا خرت محكم ببندند(3) (مجمع الامثال)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اِذا عَمِلَ اَحَدُكُم عَمَلاً فَليُتقِن؛ هرگاه كسي از شما كاري كرد، محكم‌كاري كند».(4)

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 692. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 523. 3. همان. 4. حر عاملي، وسائل الشيعه، ترجمه: عبدالرحيم ربّاني شيرازي، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1402 هـ.ق، چ 5، ج 2، ص 883.

      منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     دوم

      صفحه          765

 

 

 

      56- صداقت ـ دوست حقيقي

      عنوان           صداقت ـ دوست حقيقي

      ضرب المثل   دوست آن باشد كه به تو راست گويد، نه آن‌كه دروغ تو را راست انگارد.

      زمينه پيدايش  «دهقاني بسيار مال و ضياغ و متاع دنيوي داشت و دستگاهي به عقود و نقود. هميشه پسر را پندهاي دلبند دادي و از استحفاظ مال و محافظت بر دقايق دخل و خرج و حُسن تدبير معيشت در معاشرت و بذل و امساك مبالغت‌ها نمودي و گفتي: اي پسر! مال به تبذير مخور تا عاقبت تشوير نخوري و رنج تحصيل دانش بر تا روزگارت بيهوده صرف نشود كه دنيا همه قاروره‌اي است؛ قاروره‌اي است شفاف گرفته. چون پدر درگذشت و آن همه خواسته و ساخته بر پسر بگذاشت، پسر دست اتلاف و اسراف برآورد. با جمعي از اخوان شياطين خوان و سماط، افراط باز كشد و در ايامي معدود، سود و زيان نامحدود برافشاند. مادري داشت دانا و نيكورأي و پيش بين. پسر را گفت: پند پدر نگاه دار و استظهاري كه داري، بيهوده از دست مده كه چون آنگه كه نبايد، بدهي، آن‌گه كه بايد، نباشد و هيچ دوست را تا اوصاف او را به اوراق تجربت نيالايي، صاف مدان و تا مماخصت او را از مماذقت بازشناسي، دوست مخوان! دهقان‌زاده را از اين سخن رغبتي در آزمايش حال دوستان پيدا آمد. به نزديك يكي از آن ياران شد و از روي امتحان گفت: ما را موشي در خانه هست كه بسيار خلل و خرابي مي‌كند. موش نيم شبي بر هاوني دو مني ظفر يافت، آن را تمام بخورد. دوستان گفتند: شايد كه هاون چرب بوده باشد و حرص موش بر چربي خوردن پوشيده نيست. دهقان‌زاده از آن تصديق كه كردند، بر اصدقاي خود اعتماد بيشتر بيفزود و با اهتزاز هيجاني هر چه بيشتر، پيش مادر گفت: دوستان را آزمودم، بدين بزرگي خطايي بگفتم و ايشان به خرده‌گيري مشغول نگشتند و از غايت شرم و آزرم تكذيب نكردند و دروغ مرا راست برگرفتند. مادر از آن سخن بخنديد و گفت: اي پسر! عقل بر اين سخن مي‌خندد، ليكن با هزار چشم بايد بر تو گريست كه آن چشم بصيرت نداري. دوست آن باشد كه با تو راست گويد، نه آن‌كه دروغ تو را راست انگارد. پسر گفت: راست گويند كه زن را محرم رازها نبايد دانستن و همچنان به شيوه عنّه و سفه، اندوخته. فراهم آورده پدر را جمله به باد هوي و هوس برداد تا روزش به شب افلاس رسيد و كارش از ملبس حرير و اطلس به فرش پلاس افتاد و بار نكبت، او را بر خاك مذلت نشاند. روزي به نزديك همان دوست شد، در ميان ياران ديگر نشسته بود و حكايت بي‌ساماني خود مي‌گفت: در اين ميانه بر زبانش گذشت كه دوش يك تاي نان در سفره داشتم و موشي بيامد و پاك بخورد. همان دوست كه اكاذيب و تُرَّهات او را لباس صدق پوشانيد، از راه تمأخره و تخجيل گفت: مردمان! اين عجب شنويد و اين محال ببينيد! موشي به يك شب ناني چگونه تواند خوردن؟!(1)

      پيامها           دوستان بايد مانند آيينه، عيوب هم را به همديگر گوشزد كنند؛ راستي و صداقت در دوستي‌ها موجب رشد حقيقي و ضامن بقاء دوستي‌هاست. كاربرد: در نكوهش دوستان فريب‌كاري كه پيوسته از انسان تمجيد مي‌كنند و موجب غفلت انسان مي‌شوند و در تشويق و توصيه به صداقت و راستي در دوستي‌ها به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     دوست آن است كه بگرياند، دشمن آن است كه بخنداند؛ متكلم را تا كسي عيب نگيرد، سخنش صلاح نپذيرد.(2)

      اشعار هم مضمون       آن‌كه عيب تو گفت، يار تو اوست * وانكه پوشيده داشت، مار تو اوست (اوحدي) از صحبت دوستي برنجم * كاخلاق بدم حَسَن نمايد (سعدي) به دوران دو كس را اگر ديدمي * به دور سر هر دو گرديدمي يكي آن‌كه گويد بد من به من * دگر آن‌كه گويد بدِ خويشتن (اسيري) به نزد من آن‌كس نكوخواه توست * كه گويد فلان خار در راه توست (سعدي) دوست آن است كو معايب دوست * همچو آيينه رو برو گويد نه كه چون شانه با هزار زبان * در قفا رفته مو به مو گويد ستايش سرايان، نه يار تواند * ملامت‌كنان دوستار تواند (سعدي) كسي كه عيب مرا مي‌كند نهان از من * اگر چو چشم عزيز است، دشمن است مرا (صائب) مؤمنان، آيينه يكديگرند * اين خبر را از پيمبر آورند (مولوي) هر آن كس كه عيبش نگويند پيش * هنر داند از جاهلي، عيب خويش(3) (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اَلمؤمِنُ مِرآۀُ المُؤمِنِ؛ مؤمن، آيينه مؤمن است».(4) امام علي(ع): «مَن ابانَ لَكَ عَيبَكَ فَهُوَ وَ دُودُكَ، مَن ساتَرَ عَيبَكَ فَهُوَ عَدُوُّكَ؛ آن‌كه عيب تو را به تو مي‌نماياند، دوست توست و آن‌كه عيب تو را از [از تو] پنهان مي‌دارد، دشمن توست».(5) امام صادق(ع): «اَحَبُّ اِخواني اِلَيَّ مَن اَهدي اِلَيَّ عُيُوبي؛ محبوب‌ترين برادرانم نزد من كسي است كه عيب‌هاي مرا به من هديه كند».(6)

      لغات            تشوير: شرمساري، شرمندگي، اضطراب مماخصت: يگانگي و يك‌دلي عنّه: بي‌عقلي

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 513. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 536. 3. همان. 4. متقي هندي، كنز العمال، ترجمه: صفوۀ السقا، بيروت، مؤسسه الرسالۀ، 1389 هـ.ق، چ 1، ح 673. 5. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 8745. 6. ابن شعبه حراني، تحف العقول، ترجمه: علي‌اكبر غفاري، قم، مؤسسه نشر اسلامي، 1404 هـ.ق، چ 2، ص 466.

 

 

 

 

      57- عنوان        -

      ضرب المثل   كلاغ از بچه خودش خوشگل‌تر نمي‌بيند.

      زمينه پيدايش  سيمرغ و كلاغي در همسايگي هم آشيانه داشتند. روزي سيمرغ طعمه‌اي يافت و به كلاغ داد و گفت: اين را به آشيانه من ببر و به جوجه‌هايي كه زيباترند، بخوران! وقتي سيمرغ به خانه بازگشت، جوجه‌هاي خود را گرسنه و جوجه‌هاي كلاغ را سير يافت. به كلاغ گفت: مگر غذا را به آن‌كه گفته بودم، ندادي؟ كلاغ گفت: از روي دقت به جوجه‌ها نگريستم، جوجه-هاي خودم را زيباتر از ديگر جوجه‌ها يافتم و غذا را مطابق دستور به آنها دادم.(1)

      پيامها           اگر انسان چيزي را دوست داشته باشد، متوجه عيب‌هاي آن نمي‌شود. كاربرد: در نكوهش كساني كه به خود و خانواده‌شان تعصب دارند و حاضر به پذيرش عيب‌هاي خود نيستند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     اي بسا زشت كه در ديده عاشق زيباست؛ چو مهر آيد، خِرَد دل در نماند؛ خاله سوسكه به بچه‌اش مي‌گويد: قربان دست و پاي بلوريت؛ عاشق، كور باشد؛ عاشق نبود ز عيب معشوق آگاه؛ عيب در چشم دوستان هنر است؛ هر چه در دل فرود آيد، در ديده نكو نمايد.(2)

      اشعار هم مضمون       اگر بر ديده مجنون نشيني * به غير از خوبي ليلي نبيني (وحشي بافقي) به بلخ اندر به سنگي بر نوشته است * كه دوزخ، عاشقان را چون بهشت است چو باشد مردِ عاشق در برِ دوست * همه زشتي به چشمش سخت نيكوست (اسعد گرگاني) ديده دوست عيب‌پوش بود * خصم را ديده، عيب‌كوش بود (امير خسرو) زنگي ار چه سياه فام بود، پيش مادر مهي تمام بود (امير خسرو) گفت با ليلي خليفه كاين تويي * كز تو شد مجنون پريشان و غَوي از دگر خوبان تو افزون نيستي * گفت: خامش! چون تو مجنون نيستي (مولوي) ندانستم كه عاشق كور باشد * كجا بختش هميشه شور باشد(3) (ابن يمين)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «حُبُّكَ لِلشَّيءِ يُعمي وَ يُصِمُّ؛ دوست داشتن چيزي؛ آدمي را كور و كر مي‌سازد».(4) امام علي(ع): «مَن عَشِقَ شَيئاً اَغشي بَصَرَهُ وَ اَمرَضَ قَلبَهُ؛ هر كه عاشق چيزي شود، ديده‌اش را كم سو و دلش را بيمار مي-كند».(5)

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 708. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص625. 3. همان، صص 624 و 625. 4. شيخ صدوق، فقيه، ترجمه: علي‌اكبر غفاري، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ج 4، ص 380. 5. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، 1396 هـ.ق، چ 2، خطبه 109.

      منبع داستان‌هاي امثال

      نويسنده         حسن ذوالفقاري

      ناشر            مازيار

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1385

      نوبت چاپ     دوم

      صفحه          708

 

 

 

 

      58- تأثير هم‌نشين ـ اثرپذيري از دوست

      عنوان           تأثير هم‌نشين ـ اثرپذيري از دوست

      ضرب المثل   كمال هم‌نشين در من اثر كرد.

      زمينه پيدايش  گِلي خوش‌بوي در حمام روزي * رسيد از دست محبوبي به دستم بدو گفتم كه مُشكي يا عبيري * كه از بوي دلاويز تو مستم بگفتا من گِلي ناچيز بودم * وليكن مدتي با گُل نشستم كمال هم‌نشين در من اثر كرد * وگرنه من همان خاكم كه هستم(1)

      پيامها           انسان به طور فطري، از خلق و خوي دوست و هم‌نشين خود تأثير مي‌پذيرد؛ اگر شخصي كمالات و سجاياي اخلاقي داشته باشد، به يقين دوستان و هم‌نشينان نيكو نيز خواهد داشت. كاربرد: در بيان تأثير هم‌نشين در انسان و تشويق به انتخاب دوستان خوب به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     آلوچه به آلو نگرد، رنگ برآرد؛ از بدان بد شوي ز نيكان نيك؛ انگور ز انگور همي گيرد رنگ؛ با بدان سر مكن كه بد گردي؛ با ماه نشيني، ماه شوي، با ديگ نشيني، سياه شوي؛ خوش‌بوي بود كلبه همسايه عطّار؛ صحبت روشن ضميران، كور را بينا كند؛ صحبت نيكان، بدان را از بدي باز آورد؛ گُل بشكفد چو همنفس صبحدم شود؛ مردي گَردي، چو گِرد مردي گَردي؛ مشو با ناكسان همدم كه صحبت را اثر باشد؛ هر چيز كه در كانِ نمك رفت، نمك شود؛ هر كه با ديگ نشيند، بكُند جامه سياه.(2)

      اشعار هم مضمون       با بدان كم نشين كه دَرماني * خوپذير است نفس انساني (سنايي) با بدان يار گشت همسر لوط * خاندان نبوتش گم شد سگ اصحاف كهف روزي چند * پيِ نيكان گرفت و مردم شد (سعدي) به عنبر فروشانِ اگر بگذري * شود جامه تو همه عنبري وگر تو شوي نزد انگِشت گر * از او جز سياهي نيابي دگر (فردوسي) تو اول بگو با كيان دوستي * من آنگه بگويم كه تو كيستي چه بهره مي‌بري از اختلاط نااهلان * به جز شراره و دود از دكان آهنگر ز نيكان نيك باشي، وز خسان خس * ز دونان دون شوي و از كسان كس (ناصر خسرو) واي آن زنده كه با مرده نشست * مرده گشت و زندگي از وي بجست(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اَلمَرءُ عَلي دينِ خَليلِهِ وَ قَرينِهِ؛ آدمي به دينِ دوست و يار خود است».(4) رسول خدا(ص): «مَثَلُ الجَليسِ الصّالِحِ مَثَلُ العَطّارِ، اِن لَم يُعطِكَ مِن عِطرِهِ اَصابَكَ مِن ريحِه، وَ مَثَلُ الجَليسِ السُّوءِ مَثَلُ القَينِ اِن لَم يُحرِق ثَوبَكَ اَصابَكَ مِن ريحِه؛ حكايت هم‌نشين خوب، حكايت عطار است كه اگر از عطرش به تو ندهد، بوي خوش آن به مشامت مي‌رسد و حكايت هم‌نشين بد، مانند آهنگر است كه اگر [حرارت كارگاه او] لباست را نسوزاند، بوي بد آن مشامت را مي‌آزارد».(5) رسول خدا(ص): «اِعتَبِروُا الصّاحِبَ بِالصّاحِبِ؛ دوست را به دوستش بسنجيد و بشناسيد».(6) امام علي(ع): «قارِن اَهلَ الخَيرِ تَكُن مِنهُم وَ بايِن اَهلَ الشَّرِّ تَبِن عَنهُم؛ قرين اهل خير باش تا از آنان شوي و از اهل شر دوري گزين تا از آنان بر كنار باشي».(7)

      پاورقي         1. علي‌اكبر دهخدا، امثال و حكم، تهران، اميركبير، 1357، چ 4، ج 1، ص 42. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 330 و 331. 3. همان، ص 331. 4. كليني، كافي، ترجمه: علي‌اكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1388 هـ.ق، چ 3، ج 2، ص 375. 5. متقي هندي، كنز العمال، ترجمه: صفوۀ السقا، بيروت، مؤسسه الرسالۀ، 1389هـ.ق، چ 1، ح 24736. 6. همان. ج 11، ح 89. 7. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، 1396 هـ.ق، چ 2، نامه 31.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي‌اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     چهارم

      جلد  1

      صفحه          42

 

 

 

 

      59- فرجام بد

      عنوان           فرجام بد

      ضرب المثل   گاو نُه من شير.

      زمينه پيدايش  شخصي گاوي داشت كه هر بار شيرش را مي‌دوشيد، نُه من شير مي‌داد، ولي هنوز ظرف شير در دست آن شخص بود كه گاو لگد مي‌زد و ظرف پر از شير را روي زمين مي‌ريخت.(1)

      پيامها           انسان نبايد با يك رفتار غير معقول، تلاش و بهره خود را ضايع كند. كاربرد: اين مثل درباره اشخاصي به كار مي‌رود كه نيكي‌ها و حسن سابقه خود را به بدي ختم مي‌كنند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     آدم بايد عاقبت به خير باشد؛ دولت آن است كه محمود بود پايانش؛ عاقبت را عافيت بايد؛ گداي نيك انجام به كه پادشاه بد فرجام.(2)

      اشعار هم مضمون       حكم مستوري و مستي همه بر خاتمه است * كس ندانست كه آخر به چه حالت برود(3) (حافظ)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «مِلاكُ العَمَلِ خَواتيمُهُ؛ ملاك هر كاري سرانجام آن است».(4) حضرت علي(ع): «اِنَّ حَقيقَۀَ السَّعادَۀِ اَن يُختَمَ لِلمَرءِ عَمَلُهُ بِالسَّعادَۀِ؛ خوشبختي حقيقي آن است كه كار انسان به خوشبختي ختم شود».(5)

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 722. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 463. 3. همان. 4. اختصاص، ص 343. 5. شيخ صدوق، معاني الاخبار، ترجمه: علي‌اكبر غفاري، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1361، چ 1، ص 345.

      منبع داستان‌هاي امثال

      نويسنده         حسن ذوالفقاري

      ناشر            مازيار

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1385

      نوبت چاپ     دوم

      صفحه          722

 

 

 

      60- مكافات عمل ـ جزاي اعمال

      عنوان           مكافات عمل ـ جزاي اعمال

      ضرب المثل   محتسب در بازار است.

      زمينه پيدايش  نقل است روزي «هارون الرشيد»، بهلول را خواست، او را به عنوان نماينده خود به بازار بغداد فرستاد و به وي گفت: اگر ديدي كسي به ديگري ستم و تجاوز مي‌كند يا پيشه‌وري در امر خريد و فروش اجحاف مي‌كند، همان جا عدالت را اجرا كن و خطاكار را به كيفر برسان! بهلول ناچار پذيرفت و لباس مخصوص محتسبان را پوشيد و به طرف بازار شهر به راه افتاد. به بازار كه رسيد، پيرمرد هيزم فروشي را ديد كه چند تكه چوب را براي فروش مقابلش گذاشته بود. ناگاه جواني سر رسيد و يك تكه از چوب‌ها را برداشت و به سرعت دور شد. بهلول ناراحت شد و خواست فرياد بزند كه ناگاه جوان با سر به زمين افتاد و تلاشه چوب در بدنش فرو رفت، به گونه‌اي كه خون از بدن جوان جاري شد. سپس بهلول به گشتش در بازار ادامه داد كه ناگاه ماست فروشي را در حال وزن كردن ماست ديد. مرد ماست فروش با نوك انگشت پا كفه ترازو را فشار مي‌داد تا ماست كمتري به مشتري بدهد. بهلول خواست ماست فروش را متوجه كارش كند كه ناگاه الاغي به دكان ماست فروش وارد شد و سرش را درون ظرف پر از ماست كرد. ماست فروش فريادي كشيد، سر الاغ به لبه ظرف ماست خورد، ظرف به زمين افتاد، شكست و همه ماست‌ها ريخت. بهلول چند قدمي جلوتر رفت و به دكان پارچه فروشي رسيد. بزاز كه مشغول ذرع كردن پارچه بود، در حين ذرع كردن، با انگشت، نيم گز خود را فشار مي‌داد و با اين كار مقداري از پارچه را به نفع خود كم مي‌كرد. بهلول جلو رفت كه دست بزاز را بگيرد و مجازاتش كند، ولي در كمال تعجب ديد، موشي وارد دخل پارچه فروش شد، سكه‌اي به دهان گرفت و بدون اينكه پارچه فروش بفهمد، فرار كرد. بهلول ديگر جلوتر نرفت و به نزد هارون الرشيد بازگشت و گفت: محتسب در بازار است و به وجود من و ديگري هيچ نيازي نيست.(1)

      پيامها           خداوند ستمكاران را در همين دنيا مجازات مي‌كند؛ از مكافات عمل غافل مشو! كاربرد: در توجه دادن به اينكه هر عملي را مكافات و پاداشي است و انسان هر كاري انجام دهد، نتيجه آن را خواهد ديد.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ايزد همه را آنچه كنند آرد پيش؛ اي كه اندازي كلوخي، سنگ را آماده باش! بترس از زبردستي روزگار؛ تقاص به قيامت نمي‌ماند؛ جزاي نيك و بدخلق با خدا انداز؛ چوب خدا صدا ندارد، هر كه خورد دوا ندارد؛ دست انتقام دراز است؛ دنيا دار مكافات است؛ ديده گر بينا بود، هر روز روز محشر است؛ زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ.(2)

      اشعار هم مضمون       اي كه تو از ظلم چاهي مي‌كني * از براي خويش دامي مي‌تني (مولوي) بهشت و دوزخت با توست در پوست * چرا بيرون ز خود مي‌جويي اي دوست (پورياي ولي) چو بد كردي مشو ايمن ز آفات * كه لازم شد طبيعت را مكافات (ناصرخسرو) ديدي كه خون ناحق پروانه شمع را* چندان امان نداد كه شب را سحر كند (حكيم شفايي) مشو شادمان گر بدي كرده‌اي * كه آزرده گردي گر آزرده‌اي(3) (فردوسي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «وَمَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ؛ هر مصيبتي كه به شما مي‌رسد، به دليل اعمالي است كه انجام داده‌ايد و بسياري را نيز خدا عفو مي‌كند». (شوري: 30) قرآن كريم: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَـكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ؛ اگر اهل شهرها و آبادي‌ها ايمان مي‌آوردند و تقوا پيشه مي‌كردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مي‌گشوديم، ولي [آنها حق را] تكذيب كردند. ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم» (اعراف: 96)

      لغات            محتسب: كسي كه ديگران را از انجام امور ممنوع در شرع نهي مي‌كند ذرع كردن: اندازه كردن

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 771. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 513. 3. همان، ص 514. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 77، ص 385. 5. همان، ج 78، ص 122.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي‌اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     چهارم

      جلد  3

      صفحه          1503

 

 

 

      61- عنوان        -

      ضرب المثل   گربه مسكين اگر پر داشتي تخم گنجشك از جهان برداشتي.

      زمينه پيدايش  حضرت موسي(ع) درويشي را ديد از برهنگي به ريگ اندر شده. دعا كرد تا خداي عزوجل، او را نعمتي داد. پس از چند روز ديدش گرفتار و خلقي انبوه بر او گرد آمده، گفت: اين را چه حالت است؟ گفتند: خمر خورده است، عربده كرده و خون كسي ريخته، قصاصش همي كنند. گربه مسكين اگر پر داشتي * تخم گنجشك از جهان برداشتي موسي به حكمت حق تعالي اقرار كرد و از تجاسُرِ خويش استغفار.(1)

      پيامها           اگر انسان‌هاي كم ظرفيت موقعيت و فرصت بيابند، طغيان مي‌كنند. كاربرد: اين مثل به احوال انسان‌هاي كم ظرفيت كه اگر فرصت و موقعيت پيدا كنند، از هيچ ستمي كوتاهي نمي‌كنند، اشاره مي‌كند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     بسا مالا كه بر مردم وبال است؛ پول وقتي زياد مي‌شود، خانه كوچك مي‌شود و زن زشت؛ خركه جوش زياد شد، لگد و جفتك مي‌پراند؛ زور به كشتن دهد، زر به جهنم برد.(2)

      اشعار هم مضمون       نفس اژدرهاست، او كي مرده است * از غم بي‌آلتي افسرده است (مولوي) شاخ گاوان را اگر خر داشتي * نسل آدم از زمين برداشتي(4)

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى؛ همانا انسان سركشي مي‌كند، هرگاه كه خويشتن را توانگر بيند». (علق: 6 و 7) حضرت علي(ع): «اَلْغِني يُطغي؛ توانگري سركشي مي‌آورد».(3)

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 730. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، 160. 3. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 23. 4. فرج الله شريفي گلپايگاني، شرح امثال و حكم، تهران، هيرمند، 1381، چ 2، ج 2، ص 602.

      منبع داستان‌هاي امثال

      نويسنده         حسن ذوالفقاري

      ناشر            مازيار

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1385

      جلد  2

      صفحه          730

 

 

 

 

      62- انصاف

      عنوان           انصاف

      ضرب المثل   انصاف، بالاي طاعت است.

      زمينه پيدايش  نقل است بزرگي به برادر خود تعدي كرد، اما موقع نماز بود. برادرش گفت: انصاف، بالاي طاعت است.(1)

      پيامها           بندگي خدا به كثرت نماز و روزه نيست، بلكه توجه به حلال و حرام و رعايت حقوق ديگران و ستم نكردن به آنان است؛ تجاوز به حقوق ديگران كار افراد با ايمان نيست. كاربرد: اين ضرب‌المثل براي كسي به كار مي‌رود كه در برابر طاعت و زهد ريايي خود، از هرگونه ستم و بي‌عدالتي به ديگران دريغ نمي‌كند؛ در سفارش به عدالت‌ورزي و داد خلق دادن و جانب افراد را رعايت كردن در كارهاي اجتماعي نيز كاربرد دارد.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     انصاف، نصف دين است؛ راه بزن راه، خدا را هم ببين.(2)

      اشعار هم مضمون       هر كه انصاف از او جدا باشد * دد بود دد، نه پادشا باشد(3) (سنايي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «اَلْإِنْصافُ اَفْضَلُ الْفَضائِلِ؛ انصاف، برترين فضيلت‌هاست».(4) امام باقر(ع): «لا عَدْلَ كَالإِنْصافِ؛ هيچ عدالتي چون انصاف نيست».(5)

      لغات            تعدي: تجاوز طاعت: فرمان‌برداري دد: درنده، وحشي

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 162. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 92. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: سيد جلال الدين محدث، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 805. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 78، ص 165.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي‌اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     چهارم

      جلد  1

      صفحه          304

 

 

 

      63- قدرت خدا ـ توكل ـ معناي نادرست توكل

      عنوان           قدرت خدا ـ توكل ـ معناي نادرست توكل

      ضرب المثل   اگر خدا بخواهد، از نر هم مي‌دهد.

      زمينه پيدايش  ابهلي را پرسيدند: به جاي گوسفندان نر، چرا ميش نگه نمي‌داري تا شير و بره‌شان سودت دهد؟ گفت: اگر خداي عالم بخواهد، از نر هم مي‌دهد.(1)

      پيامها           توكل بر خداوند به معناي پشت پا زدن به قوانين نظام آفرينش نيست؛ در برنامه‌‌ريزي‌هاي فردي و نيز برنامه‌هاي كلان اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي نبايد منطق و تدبير را به بهانه توكل بر خدا ناديده گرفت. كاربرد: در نكوهش توكل احمقانه به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     با توكل، از سبب غافل مشو؛ با توكل زانوي اشتر ببند؛ بكُن كار و كرده به يزدان سپار؛ كسب كن، پس تكيه بر جبار كن.(2)

      اشعار هم مضمون       صرف بي‌كاري مگردان روزگار خويش را * پرده روي توكل ساز، كار خويش را(3) (صائب)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): به مردي كه مي‌گفت: شترم را نمي‌بندم و به خدا توكل مي‌كنم، فرمود: «قَيِّدها وَ تَوَكَّلْ؛ شترت را ببند و بر خداي توكل كن!»(4)

      لغات            ميش: گوسفند ماده اشتر: شتر.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 133. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 165. 3. همان، ص 166. 4. متقي هندي، كنز العمال، ترجمه: صفوة السقا، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1389 هـ.ق، چ 1، ح 5698.

      منبع كتاب كوچه

      نويسنده         احمد شاملو

      ناشر            مازيار

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      جلد  2

      صفحه          668

 

 

 

      64- مادر

      عنوان           مادر

      ضرب المثل   مادر، عاشق بي‌عار است.

      زمينه پيدايش  مضمون قطعه، شعري به نام «مادر» از «ايرج ميرزا»، شاعر دوره قاجار است. معشوقه سنگ‌دل كه مادر عاشق را مزاحم خود مي‌بيند، با شرح مزاحمت‌هاي او، از عاشق مي‌خواهد مادرش را بكشد و قلب او را برايش بياورد. عاشق چنين مي‌كند، قلب مادر را بيرون مي‌آورد تا آن را براي معشوقش ببرد، ولي هنگام خارج شدن از خانه به زمين مي‌افتد و قلب مادر بر زمين مي‌افتد. آن دل گرم كه جان داشت هنوز * اوفتاد از كف آن بي‌فرهنگ از زمين باز چو برخاست نمود * پي برداشتن دل آهنگ ديد كز آن دل آغشته به خون * آيد آهسته برون اين آهنگ آخ دست پسرم يافت خراش * واي پاي پسرم خورد به سنگ(1)

      پيامها           مادر، جسم و جانش را فداي فرزند خود مي‌كند و با همه بي‌مهري‌هاي فرزند از او دل نمي‌كند؛ مادر بي‌هيچ توقعي به فرزندش مهر مي‌ورزد. كاربرد: اين ضرب‌المثل و موارد مانند آن به مهر و وفا و محبت مادر به فرزند اشاره دارد.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     پدر و مادر، عاشق بي‌عارند؛ پدر و مادر ميوه نايابند؛ كس نزاده است مهتر از مادر.(2)

      اشعار هم مضمون       حق اينها بدان كه اربابند * مقبلان اين دقيقه دريابند حب ايشان سرت برافرازد * بغض ايشان به خاكت اندازد (اوحدي) سر ز مادر مكش كه تاج شرف * گردي از راه مادران باشد خاك شو زير پاي او كه بهشت * در قدمگاه مادران باشد(3) (جامي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً؛ به پدر و مادر خود نيكي كنيد». (بقره: 83) رسول خدا(ص): «اَلْجَنَّةُ تَحْتَ اَقْدامِ الْاُمَّهاتِ؛ بهشت، زير پاي مادران است».(4)

      پاورقي         1. فرج الله شريفي گلپايگاني، امثال و حكم دهخدا، تهران، هرمند، 1381، چ 2، ج 2، ص 669. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 697 و 698. 3. همان، ص 698. 4. متقي هندي، كنز العمال، ترجمه: صفوة السقا، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1389 هـ.ق، چ 1، ح 45439.

      منبع شرح امثال و حكم دهخدا

      نويسنده         فرج الله شريفي گلپايگاني

      ناشر            هرمند

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     دوم

      جلد  2

      صفحه          669

 

 

 

      65- اخلاص ـ پاكي و صدق درون

      عنوان           اخلاص ـ پاكي و صدق درون

      ضرب المثل   ما درون را بنگريم و حال را.

      زمينه پيدايش  ديد موسي يك شباني را به راه * كاو همي گفت اي خدا و اي اله تو كجايي تا شوم من چاكرت * چارقت دوزم كنم شانه سرت جامه‌ات شويم شپش‌هايت كُشم * شير پيشت آورم اي محتشم دستكت بوسم، بماليم پايكت * وقت خواب آيم بروبم جايكت اي فداي تو همه بزهاي من * اي به يادت هي هي و هيهاي من اي نمط بيهوده مي‌گفت آن شبان * گفت موسي با كيست اين فلان؟ گفت با آن كس كه ما را آفريد * اين زمين و چرخ از او آمد پديد گفت موسي، هاي! بس مدبّر شدي * خود مسلمان ناشده كافر شدي اين چه ژاژ است و چه كفر است و فُشار * پنبه‌اي اندر دهان خود فشار گند كفر تو جهان را گَنده كرد * كفر تو، ديباي دين را ژنده كرد چارق و پاتابه، لايق مر تو راست * آفتابي را چنين‌ها كي رواست گر نبندي زين سخن تو حلق را * آتشي آيد بسوزد خلق را شير او نوشد كه در نشو و نماست * چارق او پوشد كه او محتاج پاست گفت اي موسي دهانم دوختي * وز پشيماني تو جانم سوختي جامه را بدريد و آهي كرد و تفت * سر نهاد اندر بيابان و برفت وحي آمد سوي موسي از خدا * بنده ما را ز ما كردي جدا تو براي وصل كردن آمدي * ني براي فصل كردن آمدي ما برون را ننگريم و قال را * ما درون را بنگريم و حال را چون كه موسي اين عتاب از حق شنيد * در بيابان از پي چوپان دويد عاقبت دريافت او را و بديد * گفت مژده ده كه دستوري رسيد(1)

      پيامها           ارزش اعمال ما نزد خداوند، به اخلاص و صدق و صفاي دروني است. كاربرد: در بيان اهميت اخلاص و توجه به روح عبادت به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     از اشهد فصيح، بِهْ است اَسهَد بلال؛ از علي آموز اخلاص عمل؛ اول سلمان شو، بعد مسلمان شو؛ سخن كز بهر حق گويي، چه عِبراني چه سِرياني.(2)

      اشعار هم مضمون       طاعت آن نيست كه بر خاك نهي پيشاني * صدق پيش‌ آر كه اخلاص به پيشاني نيست(3) (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اَخْلِصُوا اَعْمالَكُمْ للهِ، فَاِنَّ اللهَ لا يَقْبَلُ اِلاّ ما خَلَصَ لَهُ؛ اعمال خود را براي خدا خالص گردانيد؛ زيرا خداوند نپذيرد مگر آنچه را براي او خالص باشد».(4) رسول خدا(ص): «اِنَّ الله تَبارك وَ تَعالي لا يَنْظُر الي صُورَكُم و لا اِلي اَموالِكم ولكنْ يَنْظُرُ الي قُلُوبِكُمْ اَعْمالِكُم؛ خداوند تبارك و تعالي به چهره‌ها و دارايي‌هاي شما نمي‌نگرد، بلكه به دل‌ها و كرده‌هاي شما مي‌نگرد».(6) امام علي(ع): «لَيْسَتِ الصَّلاةُ قِيامَكَ وَ قُعُودَكَ، اِنَّما الصَّلاةُ اِخْلاصُكَ و اَنْ تُريدَ بِها اللهَ وَحدَهُ؛ نماز به قيام و قعود تو نيست، بلكه نماز آن است كه از روي اخلاص و تنها از روي خداخواهي باشد».(5)

      لغات            چارقت: كفش، پاي‌افزار فُشار: هذيان، سخن بيهوده پاتابه: پاي افزار، كفش چنين‌ها: اين‌گونه

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 891. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 57. 3. همان. 4. متقي هندي، كنز العمال، ترجمه: صفوة السقا، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1389 هـ.ق، چ 1، ح 5258. 5. ابن ابي الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ترجمه: محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دار احياء التراث، 1385، چ 2، ج 1، ص 325. 6. شيخ طوسي، امالي طوسي، قم، مؤسسه بعثت، 1414 هـ.ق، چ 1، ص 536.

 

 

 

 

      66- اظهار نياز ـ عزت

      عنوان           اظهار نياز ـ عزت

      ضرب المثل   به گرسنگي مردن، به كه حاجت به كسي بردن

      زمينه پيدايش  درويشي را شنيدم كه در آتش فاقه مي‌سوخت و خرقه بر خرقه مي‌دوخت و تسكين خاطر به اين بيت مي‌كرد: به نان خشك قناعت كنيم و جامه‌اي دلق * كه بار محنت خود به كه بار منت خلق كسي گفتش: چه نشيني كه فلان، در اين شهر طبعي كريم دارد و كرمي عميم، ميان به خدمت آزادگان بسته و بر در دل‌ها نشسته. اگر بر صورت حال تو چنان كه هست، مطلع گردد، پاس خاطر عزيزان منت دارد و غنيمت شمارد. گفت: خاموش كه به گرسنگي مردن، به كه حاجت به كسي بردن.(1)

      پيامها           انسان نبايد براي برآورده ساختن نيازهاي خود در تعامل با ديگران، عزت نفس خود را زير پا بگذارد؛ براي انسان‌هاي آزاده، سختي جان كندن گواراتر و راحت‌تر از سختي ننگ و ذلت است؛ اعمال فشار و تحريم‌هاي اقتصادي بين‌المللي، مجوز تسليم در برابر بيگانگان و پذيرفتن ذلت نيست. كاربرد: براي نكوهش كساني به كار مي‌رود كه به راحتي دست نياز در برابر هر كس و ناكسي دراز مي‌كنند و حاجت‌هاي خود را طلب مي‌كنند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     آدم، دو بار نمي‌ميرد؛ بميرم به نام و نمانم به ننگ؛ به نام نيكو مردن، بِهْ كه به ننگ زيستن؛ مُردن به عزت، به كه زندگاني به مذلت؛ يك مرده به نام، به كه صد زنده به ننگ؛ مرا جنگ دشمن به آيد ز ننگ.(2)

      اشعار هم مضمون       پيش شمشير سر افكنده شوي *‌ به كه پيش چو خودي بنده شوي (جامي) مرا مرگ بهتر از اين زندگي * كه سالار باشم، كنم بندگي(3) (فردوسي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «اَلْمَنِيَّةُ وَ لا الدَّنِينَّةُ؛ مرگ آري، اما پستي و خواري هرگز».(4) امام حسين(ع): «مَوْتٌ في عِزٍّ مِنْ حَياةٍ في ذُلٍّ؛ مرگ با عزت، بهتر از زندگي با ذلت است».(5)

      لغات            ناقه:‌ نيازمندي. خرقه: جامه‌اي كه صوفيان مي‌پوشند جامه دلق: جامه درويشي محنت: رنج، اندوه طبعي: سرشتي عميم: عمومي

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 288. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 350. 3. همان، ص 351. 4. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، 1396 هـ.ق، چ 2، حكمت 396. 5. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 44، ص 192.

      منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1380

      نوبت چاپ     اول

      صفحه          277

 

 

 

 

      67- سوءظن

      عنوان           سوءظن

      ضرب المثل   ظن بد بردن به مردم، بد به خود كردن بود.

      زمينه پيدايش  «يكي از بزرگان دين گفت: وقتي در گورستان بقيع نشسته بودم كه جواني آمد و به تندي از پيش من گذشت. با خود گفتم: ببينيد اين مرد از چه قرار به راه مي‌رود؟ امثال چنين كسان وبال مردمانند. چون آن شب خوابيدم، در واقعه ديدم كه آن جوان مرده و او را در تابوت گذاشته، پيش من آوردند و كاردي نيز به من دادند كه گوشت اين مرده را قطعه قطعه كرده، بخور. من گفتم: مدت مديدي مي‌شود كه گوشت حيواني نخورده‌ام، اَلْحال مردار چون خورم؟ ‌گفتند: چرا ظن بد به او بردي و غيبت او كردي؟ برو حلاليت از او بطلب تا حق تعالي تو را ببخشد. چون از خواب بيدار شدم، سراسيمه به همان گورستان رفتم. او را نديدم تا اينكه يك سال بعد او را در آن مكان ديدم. بر او سلام كردم. او تبسم كرد و پيش از آنكه من شروع به سخن كنم، گفت: اي فلان، اَلْحال چون توبه كردي، برو به حال خود باش و ديگر گمان بد به كسي مبر و لقب زشت بر مسلمانان مگذار كه ظن بد بردن به مردم، بد به خود كردن بود. دست او را بوسيدم و او را وداع كردم».(1)

      پيامها           نبايد درباره افراد پيش داوري و قضاوت نابه‌جا كرد. كاربرد: در نكوهش كساني كه با سوءظن به ديگران، آخرت خود را تباه مي‌كنند، به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     اعمال مؤمن را بايد حمل به صحت كرد؛ بدبين، همه جا در خور نفرين باشد؛ پاي مرغت را ببند، همسايه را دزد مكن؛ تا نديده‌اي، پاك است؛ راه را تا نروي، مرد را تا نيازمايي؛ ظن بد بردن به مردم، محو سازد خير تو.(2)

      اشعار هم مضمون       بگذر از ظن خطا اي بدگمان * اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ را بخوان (مولوي) ظن نيكو بر، بر اخوان صفا * گرچه آيد ظاهر از ايشان جفا آن خيال و وهم بد چون شد پديد * صد هزاران يار را از هم بريد (مولوي) هر كه را جامه پارسا بيني * پارسا دان و نيك مرد انگار ور نداني كه در نهادش چيست * محتسب را درون خانه چه كار(3) (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ؛ اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! از بسياري از گمان‌ها دوري كنيد؛ زيرا برخي گمان‌ها گناه است». (حجرات: 12) رسول خدا(ص): «مَنْ اَساءَ بِاَخْيهِ الظَّنَّ فَقَدْ اَساءَ بِرَبِّهِ، اِنَّ اللهَ تَعالي يَقُولُ: اِجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ؛ هر كه به برادر خود گمان بد برد، به پروردگارش گمان بد برده است؛ زيرا خداي تعالي مي‌فرمايد: از بسياري گمان‌ها بپرهيزيد».(4) امام علي(ع): «ضَعْ اَمْرَ اَخيكَ عَلي اَحْسَنِهِ حَتّي يَأْتِيَكَ مِنْهُ ما يَغْلِبُكَ؛ رفتار برادرت را به بهترين وجه آن حمل كن، مگر زماني كه كاري از او سر زند كه راه توجيه را بر تو ببندد».(5)

      لغات            اخوان: برادران جفا: ستم محتسب: كسي كه ديگران را از امور ممنوع در شرع نهي مي‌كند نهاد: درون

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 2، ص 644. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 454 و 455. 3. همان، ص 455. 4. متقي هندي، كنز العمال، ترجمه: صفوة السقا، بيروت، مؤسسه الرساله، 1389هـ.ق، چ 1، ح 7587. 5. شيخ صدوق، امالي صدوق، بيروت، مؤسسه الاعلمي، 1400 هـ.ق، چ 5، ص 250.

      منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1380

      نوبت چاپ     اول

      صفحه          708

 

 

 

      68- تقليد كوركورانه

      عنوان           تقليد كوركورانه

      ضرب المثل   هنوز كفش‌هايم را پيدا نكرده‌ام.

      زمينه پيدايش  خواجه‌اي، خوش خدمتي غلام خود را پيش جمعي مي‌ستود و مي‌گفت: آن‌چنان اين غلام وظيفه‌شناس است كه وقتي او را به جايي مي‌فرستم، چون در راه به چيزي توجه ندارد، لحظه بازگشتنش را هم مي‌توانم پيش‌بيني كنم. حاضران درخواست كردند كه اين امر شگفت را به آنان نشان دهد. خواجه، غلام را مأمور كرد تا پيامي را به مكاني برساند. چون غلام رفت، خواجه به تخمين مي‌گفت: اكنون به فلان كوي رسيد، از فلان برزن عبور كرد، به چنين بازاري وارد شد، از بازار بگذاشت، پيغام رساند و بازگشت و در راه است و اينك پشت در ايستاده است. آن‌گاه خواجه غلام را صدا زد و غلام وارد شد. در آن جمع خواجه‌اي ديگر حضور داشت. شب ماجراي آن غلام را با غلام سياه خود قصه كرد و او را سرزنش فرمود. غلام گفت: در جايي شما نيز چنين بگوييد تا بدانيد من از آن غلام كم نيايم. خواجه با اعتماد به گفته غلام، روز ديگر در مجلس همان ادعا را مطرح كرد و براي اثبات ادعاي خود، غلام را به جايي دور فرستاد و پيوسته به حضار، مسافت پيموده غلام را تعيين كرد و پس از ساعتي گفت:‌ اينك غلام حاضر است. آن‌گاه غلام را خواند و غلام بر در بود. خواجه با نهايت خرسندي پرسيد: فرمان را انجام دادي؟ گفت‌: آقا! هنوز كفش‌هايم را پيدا نكرده‌ام.(1)

      پيامها           تقليد كوركورانه از ديگران موجب رسوايي انسان مي‌شود. در نكوهش تقليد كوركورانه و اطاعت بي‌چون و چرا از ديگران و آن‌گاه كه كسي به تقليد از ديگري بخواهد كاري انجام دهد و نتواند رسوا شود، به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     پي تقليد رفتن از كوري است؛ عبادت به تقليد، گمراهي است؛ كلاغ آمد چريدن ياد بگيرد، پريدن هم يادش رفت؛ كلاغ خواست راه رفتن كبك را بياموزد، راه رفتن خود را هم فراموش كرد؛ مباش بنده تقليد، اگر نه حيواني.(3)

      اشعار هم مضمون       خلق را تقليدشان بر باد داد * اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد گاو و خر را نكند خوردن گندم، آدم * شرف مرد به تقليد نگردد حاصل (بيدل) نمي‌دانم، به هر جايي كه هستي * خلافِ رسم و عادت كن كه رستي (شبستري) هر چه خلاف آمد عادت بود * قافله‌سالار سعادت بود (نظامي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَا أَنزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ قَالُواْ حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ شَيْئًا وَلاَ يَهْتَدُونَ؛ چون به آنان گفته شود به سوي آنچه خدا نازل كرده است و به سوي پيامبر بياييد، مي‌گويند: آنچه پدران خود را بر آن يافته‌ايم، ما را بس است. هر چند پدرانشان چيزي نمي‌دانستند و هدايت نيافته بودند؟ (مائده: 104) پيامبر اكرم(ص): «لا تكونُوا اِمَّعَةً، تقولون، اِنْ اَحْسَنَ الناسُ اَحْسَنّا، واِنْ ظَلَموا ظلمْنا! ولكن وَطِّنُوا انفسَكُمْ اِنْ اَحْسَنَ الناس أنْ تُحْسِنُوا، و إنْ اَساؤُوا اَنْ لا تَظْلِمُوا؛ مقلد و بي‌اراده نباشيد كه بگوييد: اگر مردم خوبي كردند، ما خوبي مي‌كنيم و اگر ستم كردند، ما هم ظلم مي‌كنيم، بلكه از خودتان اراده داشته باشيد. اگر مردم خوبي كردند، شما خوبي كنيد و اگر بدي كردند، شما ستم نكنيد».(2)

      لغات            رستي: رها شدي

      پاورقي         1. امين خضرائي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، 1382، چ 1، ص 907. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 129. 3. همان. 4. منذري شاهي، الترغيب و الترهيب، ترجمه: مصطفي محمد عمارة، بيروت، دار احياء التراث، 1388 هـ.ق، چ 3، ج 3، ص 341.

      منبع فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني

      نويسنده         امين خضرائي

      ناشر            نويد شيراز

      محل چاپ     شيراز

      سال چاپ      1382

      نوبت چاپ     اول

      صفحه          907

 

 

 

      69- تمام كردن كارها

      عنوان           تمام كردن كارها

      ضرب المثل   اين را كه زاييده‌اي بزرگ كن، زاييدن بعد پيشكشت.

      زمينه پيدايش  دختر كم سن و سالي را عروس كردند. مشاطه به آرايش او مشغول شد. چون خواست زير ابرويش را بردارد، دختر دردش آمد و تكاني خورد و ناگهان صدايي از او درآمد و شرمنده شد. مشاطه براي اينكه عروس را از شرمندگي بيرون آورد، گفت: «عيب ندارد. اين نشانه آن است كه زودزايي و فرزندت هم پسر خواهد بود.» دختر گفت: «اگر اين طور است، يكي ديگر هم حاضر دارم.» مشاطه گفت: «نه، حالا اين را كه زاييده‌اي بزرگ كن، زاييدن بعد پيشكشت».(1)

      پيامها           به سرانجام رساندن كاري كه شروع شده، بهتر از ناتمام رها كردن آن و شروع كار ديگر است. كاربرد: زماني كه كسي كاري را نيمه تمام بگذارد و بخواهد به كار ديگري دست زند، به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     بچه نازادن، به از شش ماهه افكندن جنين؛ تمامش كن چو بنيادي نهادي؛ كار را كه كرد، آن كه تمام كرد؛ يك ده آباد، به از صد شهر خراب؛ يك شكم سير، بهتر از ده شكم نيم سير!(2)

      اشعار هم مضمون       تو كاري كه داري نَبُردي به سر * چرا دست يازي به كار دگر(3) (فردوسي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «اتمامُ المَعروفِ خيرٌ مِنْ اِبتدائِهِ؛ تمام كردن كار خوب، بهتر از آغاز كردن آن است».(4)

      لغات            دست يازي: انجام دهي مشاطه: آرايشگر

      پاورقي         1. امين خضرائي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، 1382، چ 1، ص 190. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، ص 524. 3. همان. 4. علي بن محمد ليثي، عيون الحكم و المواعظ، ترجمه: حسن حسيني بيرجندي، قم، دارالحديث، 1376، چ 1، ح 2874.

      منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1380

      جلد  1

      صفحه          178

 

 

 

      70- نكوهش غيبت و منع از آن

      عنوان           نكوهش غيبت و منع از آن

      ضرب المثل   نان خودت را مي‌خوري، حرف مردم را چرا مي‌زني؟

      پيامها           پيام اين ضرب المثل دوري كردن از غيبت مردم است و در مذمّت و نكوهش غيبت به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ مردمان را در غيبت همان گوي كه در روي تواني گفت.(1) ـ تو نيز اگر بخُفتي، به كه در پوستين مردم افتي.(2)

      اشعار هم مضمون       بُوَد غيبت خلق، مُردار خوردن * از اين لقمه كن پاك، كام و دهن را(3) (صائب) لوطي! تو بر لقمه خود گاز بزن * پشت سر مردمان، تو كم ساز بزن(4)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ؛ از يكديگر غيبت نكنيد؛ آيا كسي از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده‌اش را بخورد؟» (حجرات: 12) امام سجاد(ع): «ايّاكُم وَ الغيبةَ؛ فانّها ادام كِلابِ النّار؛ از غيبت بپرهيزيد كه آن خورشت سگ‌هاي دوزخ است».(5)

      لغات            بِخُفتي: بخوابي.

      پاورقي         1. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 880. 2. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 567. 3. همان، ص 323. 4. دوازده هزار ضرب المثل فارسي، ص 852. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 75، ص 256.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  4

      صفحه          1791

 

 

      71- تأثير بد فقر و ناداني در ايمان و عقايد

      عنوان           تأثير بد فقر و ناداني در ايمان و عقايد

      ضرب المثل   آدم گرسنه ايمان ندارد.

      زمينه پيدايش  گويند مردي از گرسنگي مشرف به مرگ گرديد. شيطان براي او غذايي آورد به شرط اينكه ايمان خود را به او بفروشد. مرد پس از سيري، از دادن ايمان خودداري كرد و گفت آنچه را كه در گرسنگي فروختم، موهوم و معدومي بيش نبود، چه: آدم گرسنه ايمان ندارد.(1)

      پيامها           پيام اين ضرب المثل اين است كه انسان تا جايي كه در اختيار خود اوست بايد از فقر اجتناب كند و با سعي و تلاش حداقل‌هاي زندگي خود را تأمين كند؛ زيرا فقر و نداري يكي از آفت‌هاي تديّن و ايمان است و زمينه كشيدن شدن به گناه و بي‌ايماني در فقرا بيشتر است. اين ضرب المثل در مذمّت و نكوهش فقر به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ شكم گرسنه پند نمي‌پذيرد. ـ افلاس، عِنان از كف تقوا بربايد. ـ فقير در جهنم نشسته است.(2)

      اشعار هم مضمون       (با گرسنگي قوّت پرهيز نماند * افلاس، عنان از كف تقوا بِرُبايد (سعدي) غم فرزند و نان و جامه و قوت * باز دارد ز سير در ملكوت (سعدي) گرگ گرسنه چو گوشت يافت نپرسد * كاين شتر صالح است يا خر دجّال (سعدي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «كادَ الفَقرُ اَن يَكُونَ كُفراً؛ فقر، به كفر ورزيدن نزديك است.»(4) رسول خدا(ص): «الفَقرُ سَوادُ الوَجهِ في الدّارين؛ فقر مايه روسياهي در هر دو جهان است.»(5) امام علي(ع): «انَّ الفَقرَ مَنقَصةٌ لِلدّينِ مَدهَشةٌ لِلعَقلِ داعيةٌ لِلمَقتِ؛ فقر و نداري باعث كاستي در دين و سرگشتگي خرد و ايجاد كينه و دشمني است».(6)

      لغات            افلاس: تنگ‌دستي. قوت: وعده غذايي. عِنان: افسار اسب و شتر را گويند، كنايه از كنترل. كف: دست.

      پاورقي         1. يحيي برقعي، كاوشي در امثال و حكم فارسي، قم، نمايشگاه و نشر كتاب، چ 2، 1364، ص 24. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 675. 3. همان. 4. شيخ كليني، كافي، تحقيق: علي اكبر غفاري، تهران، دار الكتب الاسلامية، چ 3، 1388 هـ.ق، ج 2، ص 307. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 72، ص 30. 6. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: محمد دشتي و كاظم محمدي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 70.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  1

      صفحه          25

 

 

 

      72- نهي از گناهان كوچك به جهت درامان ماندن از انجام گناهان بزرگ

      عنوان           نهي از گناهان كوچك به جهت درامان ماندن از انجام گناهان بزرگ

      ضرب المثل   تخم مرغ دزد، شتر دزد مي‌شود.

      زمينه پيدايش  پسري در خردسالي تخم مرغِ دزديده براي مادر آورد. مادر او را بنواخت و كرده او را بستود. پس چون به حدّ رشد رسيد و مردي شد، شتري به سرقت برد. مأموران حكومت پسر را دستگير كردند و پادشاه فرمان به كشتن وي داد. پسر هنگام مرگ از جلّاد خواهش كرد كه بتواند براي آخرين بار مادرش را ببيند و با او وداع كند. مادر را بياوردند. پسر به مادر گفت: آرزوي من آن است كه زبان تو را ببوسم. پيرزن زبان بيرون آورد، و پسر زبان مادر را با دندان از بُن كند و گفت: تخم مرغ دزد، شتر دزد مي‌شود.(1)

      پيامها           پيام ضرب المثل اين است كه گناهان و كارهاي خلاف، ابتدا از گناهان كوچك شروع مي‌شود و به تدريج انسان نسبت به گناهان و خلاف‌هاي بزرگتر جرئت پيدا مي‌كند، بنابراين براي پيش‌گيري و مبتلا نشدن به گناهان و جرم‌هاي بزرگ، بايد از گناهان كوچك نيز اجتناب كرد. موارد كاربرد: 1. در تنبه دادن به عاقبت گناهان و خطاهاي كوچك. 2. در شماتت گناهان كوچك.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ هر كه دانگي بدزدد، از ديناري نترسد.(2)

      اشعار هم مضمون       (درختي كه اكنون گرفتست پاي * به نيروي مردي برآيد ز جاي ورش همچنان روزگاري هُلي * به گردونش از بيخ بر نگسلي سرچشمه گرفتن به بيل * چو پر شد نشايد گذشتن به پيل)(3) «سعدي»

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام رضا(ع): «الصغائِرُ مِنَ الذُّنوب طُرُق إلي الكبائر، و من لم يخف الله في القليل لم يخفه في الكثير؛ گناهان كوچك، مسير گناهان بزرگند و كسي كه از خداوند در كم، ترس نداشته باشد، در زياد نيز از او نمي‌ترسد».(4)

      لغات            بنواخت: نوازش كرد. بستود: تحسين كرد. حدّ رشد: سن بلوغ. بُن: ريشه، ته. دانگي: يك ششم دينار. دينار: سكه‌هاي طلا كه در قديم بعنوان پول استفاده مي‌شد. هُلي: واگذاري، فروگذاري. بر نگسلي: گسليدن: گسستن، گسيختن، بريدن. پيل: فيل.

      پاورقي         1. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 542. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 337. 3. يحيي برقعي، كاوشي در امثال و حكم فارسي، قم، نمايشگاه و نشر كتاب، چ 2، 1364، ص 178. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 73، ص 353.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  1

      صفحه          542

 

 

 

      73- حوادث ناگوار نتيجه اعمال خود انسان

      عنوان           حوادث ناگوار نتيجه اعمال خود انسان

      ضرب المثل   از ماست كه بر ماست.

      زمينه پيدايش  مأخذ اين مثل قطعه‌اي‌ است از ناصر خسرو علوي: روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خاست * بهر طلب طعمه پر و بال بياراست از راستي بال مني كرد و همي‌ گفت * كامروز همه ملك جهان زير پر ماست بر اوج چه پرواز كنم از نظر تيز * بينم سر مويي اگر اندر ته درياست گر بر سر خاشاك يكي پشه بجنبد * جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست چون من كه تواند كه پرد در همه عالم * از كركس و از ققنُس و سيمرغ كه عنقاست ناگه ز كمينگاه يكي سخت كماني * تيري ز قضا و قدر انداخت بر او راست بر بال عقاب آمد آن تير جگر سوز * از عالم علويش به سفليش فرو كاست بيچاره طپان گشت و افتاد چو ماهي * وانگه نظر خويش گشاد از چپ و از راست اينش عجب آمد كه ز چرمي و ز آهن * اين تندي و اين تيزي پرش ز كجا خاست چون نيك نظر كرد پر خويش در آن ديد * گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه برماست.(1)

      پيامها           پيام اين ضرب المثل اين است كه در حوادث روزگار نبايد از ديگران گله كرد؛ زيرا آنچه به ما مي‌رسد نيتجه كار خودمان است و ابتدا بايد خودمان را مقصّر بدانيم.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. ـ جان من! خود كرده‌اي كه خود كرده را تدبير نيست. ـ كرم درخت از خود درخت است. ـ پَرِ من است كه بر من است.(2)

      اشعار هم مضمون       اگر پرنيان است خود رشته‌اي * وگر بار خار است خود كشته‌اي(3) «سعدي» آتش به دو دست خويش در خرمن خويش * من خود زده‌ام چه نالم از دشمن خويش(4) آن كه كردار بد، روا بيند * خود ز كردار خود جزا بيند(5) «ناصر خسرو»

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ خداوند [سرنوشت] قومي را تغيير نمي‌دهد مگر اينكه خودشان تغيير دهند.» (رعد: 11) قرآن كريم: «وَمَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ؛ هر مصيبتي كه به شما مي‌رسد به خاطر اعمالي است كه انجام داده‌ايد». (شوري: 30)

      لغات            بهر: به خاطر. مني كرد: مغرور شد. خاشاك: ريزه چوب و علف. عيان: واضح، روشن. ققنُس: نوعي پرنده. عنقا: سيمرغ. علويش: عالم بالا. سفليش: عالم پايين. فرو كاست: پايين آورد. پرِش: پريدن. طپان گشت: واژگون گشت. پرنيان: پارچه ابريشمي.

      پاورقي         1. يحيي برقعي، كاوشي در امثال و حكم فارسي، قم، نمايشگاه و نشر كتاب، چ 2، 1364، ص 68. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 108. 3. همان. 4. همان. 5. امثال و حكم دهخدا، تهران، اميركبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 66.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  1

      صفحه          148

 

 

 

      74- سفارش به عاقبت‌انديشي و برنامه‌ريزي بر ايام سختي

      عنوان           سفارش به عاقبت‌انديشي و برنامه‌ريزي بر ايام سختي

      ضرب المثل   آن وقت كه جيك جيك مستانت بود ياد زمستانت نبود؟

      زمينه پيدايش  بلبلي در طول مدت تابستان وقت خود را به نغمه‌سرايي در دشت و چمن و تماشاي گل و سير جمال لاله و سنبل گذراند و چنان سرگرم عيش و لذت بود كه هيچ به يادش نيامد كه براي ايام زمستان و روزهاي سخت سرما و يخبندان دانه بيندوزد و آذوقه‌اي ذخيره نمايد. چون فصل پاييز گذشت و شدت سرماي زمستان فرا رسيد، ناگهان خود را بي‌برگ و توشه يافت. ناگزير به گدايي به در خانه موري كه در نزديكي او خانه داشت رفت و از او طلب دانه كرد. مور گفت: آن وقت كه جيك جيك مستانت بود ياد زمستانت نبود؟(1)

      پيامها           انسان بايد عاقبت‌انديش و آينده‌نگر باشد و در ايام فراغ و خوشي بايد به فكر فرداهاي سختي و تنگ‌دستي نيز بود. موارد كاربرد: در مواردي است كه شخص در دوران آسايش و وسعت روزي فكر فرداي خود را نكرده و اكنون دچار سختي شده است و نيز در مواردي كه به طور كلي شخص براي آينده خود برنامه‌ريزي و تدبير نكرده است.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ تا چه چه مستانت بود ياد زمستانت نبود؟(2) ـ اول جاي پايت را محكم كن، بعد قدم بردار.(3) ـ اول عمق آب را بپرس، بعد تويش شنا كن.(4)

      اشعار هم مضمون       هر كس كه به تابستان در سايه بِخُسْبد * خوابش نبرد گرسنه شب‌هاي زمستان «ناصر خسرو» روز تو يك روز به پايان رسد * نوبت سرماي زمستان رسد «پروين اعتصامي» آخر اين اقرار خواهي كرد هين * هم ز اول روز آخر را ببين(5) «مولوي»

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اِذا هَمَمْتَ بِاَمرٍ فَتَدَّبْر عاقَبَتَهُ، فَاِنْ كانَ خَيراً فَاَسرِعْ اِلَيْهِ و اِنْ كانَ شَرّاً فَانْتَهِ عَنْهُ؛ يعني اگر تصميم به انجام كاري گرفتي، به سرانجام آن بينديش، اگر خير بود در انجامش شتاب كن و اگر شرّ بود از انجامش دست بردار.»(6) امام علي(ع): «الظّفرُ بالحَزْمِ؛ پيروزي با دورانديش است.»(7) امام علي(ع): «مَنْ نَظَرَ في العواقِبَ سَلِمَ من النَّوائِبِ؛ هر كه عاقبت‌انديش باشد از گرفتاري‌ها در امان ماند».(8)

      لغات            جيك جيك: صداي گنجشك. بِخْسبَد: بخوابد.

      پاورقي         1. يحيي برقعي، كاوشي در امثال و حكم فارسي، قم، نمايشگاه و نشر كتاب، چ 2، 1364، ص 36. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 62. 3. همان، ص 164. 4. همان، ص 165. 6. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 459. 7. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 71، ص 342. 8. همان، ج 71، ص 341. 8. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 8039.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          62

 

 

 

      75- ممكن نبودن فرار تقدير

      عنوان           ممكن نبودن فرار تقدير

      ضرب المثل   آش رشته، آن طرف رودخانه هم مي‌آيد.

      زمينه پيدايش  درباره ريشه اين مثل آورده‌اند كه: زني به آش رشته علاقه زيادي داشت و هر روز همين غذا را مي‌پخت. شوهرش برخلاف او از آش رشته خوشش نمي‌آمد و زن هم حاضر نبود جز آن، غذايي تهيه كند. مرد يك روز براي فرار از خوردن آش رشته از محل و ده خود به دهي كه دوستش آنجا بود و رودخانه‌اي حد فاصل اين دو تا ده بود رفت. چون وقت صرف غذا رسيد، سفره پهن شد و آن مرد ديد باز اينجا آش رشته در كار است. با تعجب گفت: اين آش چطور از اين رودخانه پهناور عبور كرده و اينجا آمده؟! زن صاحبخانه دانست كه آن مرد به آش رشته ميل ندارد به مهمان گفت: من خيلي سعي كردم كه چيزي تهيه كنم كه شما دوست داشته باشي يادم آمد كه هميشه در خانه شما ديگ آش كشك برپاست. فكر كردم آش رشته براي پذيرايي شما بهترين باشد.(1)

      پيامها           پيام اين ضرب المثل اين است كه از قسمت و تقدير نمي‌توان فرار كرد. و موارد كاربرد: در توجه دادن به حاكميت سرنوشت بر زندگي انسان‌ها به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ اگر دنيا را گندم بردارد، خوراك كبك ريگ است.(2) ـ العبد يُدَبِّر، والله يُقَدِّر؛ يعني بنده تدبير مي‌كند و خداوند تقدير مي‌كند.(3) درمانده تقدير، هم عارف و هم عامي.(4)

      اشعار هم مضمون       رفتني مي‌رود و آمدني مي‌آيد * شدني مي‌شود و غصه به ما مي‌ماند(5) با قضا، كارزار نتوان كرد * گله از روزگار، نتوان كرد.(6) هرچه دلم خواست، نه آن مي‌شود * آنچه خدا خواست، همان مي‌شود(7)

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا؛ بگو هيچ حادثه‌اي براي ما رخ نمي‌دهد، مگر آنچه را كه خداوند معيّن كرده است. (توبه: 51) امام علي(ع): «اِذا حَلَّتْ المَقادير بَطَلَتِ التدابيرُ؛ چون مقدّرات فرود آيند، تدبيرها باطل و بي‌اثر مي‌شوند».(8)

      لغات            عامي: مردم عوام. كارزار: جنگ. گِله: شكايت.

      پاورقي         1. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم فارسي، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 558. 2. همان، ص 919. 3. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 258. 4. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 511. 5. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 680. 6. همان، ج 1، ص 366. 7. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 988. 8. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، آمدي، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 4037.

      منبع فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني

      نويسنده         امين خضرايي

      ناشر            نويد شيراز

      محل چاپ     شيراز

      سال چاپ      1382

      نوبت چاپ     1

      صفحه          558

 

 

      76- نترسيدن انسان درست‌كار از حسابرسي

      عنوان           نترسيدن انسان درست‌كار از حسابرسي

      ضرب المثل   آن را كه حساب پاك است از محاسب چه باك است.

      زمينه پيدايش  اين مثل قسمتي از حكايتي است كه در گلستان سعدي باب اول در سيرت پادشاهان آمده است: «و حكما گويند: چهار كس از چهار كس به جان برنجند: حرامي از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غمّاز و روسپي از محتسب، و آن را كه حساب پاك است از محاسب چه باك است».(1)

      پيامها           پيام ضرب المثل اين است كه اگر اعمال و رفتار شخصي درست و خوب باشد ديگر از حسابرسي در اين دنيا و نيز فرداي قيامت، هيچ باكي نخواهد داشت و كاربرد آن تشويق به كارهاي درست و پرهيز از كارهاي خلاف است.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ زر پاك از محك نمي‌ترسد. ـ خائن، هميشه خائف است. ـ چرا ترسم ز ناكرده گناهي. ـ مدزد و مترس. ـ پنبه‌دزد، دست به ريشش مي‌كشد. ـ دست كه به چوب بردي، گربه دزد، حساب كار خودش را مي‌كند. ـ راست باش و مدار از كس بيم. ـ انبر را كه در آتش بگذارند، آقا دزده حساب كار خود را مي‌كند.(2) ـ هر كه خيانت ورزد، دستش از حساب بلرزد.(3)

      اشعار هم مضمون       تو پاك باش و مدار اي برادر از كس باك * زنند جامه ناپاك، گازُران بر سنگ(4) «سعدي»

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام حسين(ع): «اَلْاَمينُ آمِنٌ و الْبَريءُ جَريءٌ و الخائِنُ خائِفٌ و الْمُسِيءُ مُسْتَوْحِشٌ؛ يعني امانتدار در اَمان است، بي‌گناه بي‌باك است، خيانتكار ترسان است و بدكار هراسان».(5)

      لغات            گازُران: رختشويان. حرامي: راهزن. غمّاز: فاش كننده راز، سخن‌چين. روسپي: زن بدكار، فاحشه. محتسب: داروغه، مأمور حاكم كه وظيفه‌اش امر به معروف و نهي از منكر است. محك: سنگي كه طلا يا نقره را به آن مي‌مالند و عيار آنها را آزمايش مي‌كنند.

      پاورقي         1. يحيي برقعي، كاوشي در امثال و حكم فارسي، قم، نمايشگاه و نشر كتاب، چ 2، 1364، ص 36. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 53. 3. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 4، ص 1956. 4. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، ص 53. 5. حسين بن محمد حلواني، نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، تحقيق: مدرسه امام مهدي، قم، 1408 هـ.ق، ص 84.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  1

      صفحه          55

 

 

 

      77- سفارش به مدارا و نرم‌خويي

      عنوان           سفارش به مدارا و نرم‌خويي

      ضرب المثل   آسيا باش، درشت بستان، نرم باز ده.

      زمينه پيدايش  مقتبس از حكايتي بدين شرح كه در «اسرار التوحيد» نقل شده است: يك روز شيخ ما با جمع صوفيان به در آسيابي رسيد. سر اسب كشيد، ساعتي توقف كرده پس گفت: «مي‌دانيد اين آسيا چه مي‌گويد؟ مي‌گويد تصوف اين است كه من در آنم، درشت مي‌ستانم و نرم باز مي‌دهم».(1)

      پيامها           پيام اين ضرب المثل اين است كه انسان بايد نرم‌‌خو بوده و با مردم مدارا كند. و موارد كاربرد: در دعوت به مدارا با مردم.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ آب راه خودش را باز مي‌كند. ـ آسان ‌گذران، كار جهان گذران را. ـ زبان هرزه در ايان توان به نرمي بست.)(2) ـ دست زير سنگ را آهسته كشند.(3) ـ با دوستان بساز و بر دشمنان بتاز. ـ به نرمي برآيد ز سوراخْ مار.(4) ـ گر تو دشوار نگيري همه كار آسان است. ـ مدارا خِرد را بُوَد برادر.(5)

      اشعار هم مضمون       (به شيرين‌زباني و لطف و خوشي * تواني كه پيلي به مويي كشي «سعدي» آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است * با دوستان مروّت با دشمنان مدارا «حافظ»)(6) نرم باران به زراعت دهد آب * چو رسد سيل، شود كشت خراب(7) «جامي» هر آن سختي كه با تو روي بنمود * گر آسان ‌گيري‌اش آسان شود زود(8) «ناصر خسرو»

      ريشه هاي قرآني حديثي            پيامبر اكرم(ص): «اَعْقَلُ الناسِ اَشَدُّهُمْ مداراةً لِلنّاسِ؛ عاقل‌ترين مردم كسي است كه با مردم بيشتر مدارا كند.»(9) امام كاظم(ع): «عَليكَ بالرّفْقِ فَاِنَّ الرُِّفْقَ يُمْنٌ و الْخُرْقُ شَؤمٌ؛ بر تو باد به رفق و مدارا كه مدارا مبارك است و درشتي شوم.»(10) امام صادق(ع): «مَنْ كانَ رفيقاً فِي اَمْرِه نالَ ما يُريدُ مِنَ النّاسِ؛ هر كه در كار خود اهل مدارا باشد، به آنچه از مردم مي‌خواهد، مي‌رسد».(11)

      لغات            كشت: محصول كاشته شده. گيتي: جهان.

      پاورقي         1. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي،مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 34 و 36. 2. همان. 3. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، صص 335 و 468. 4. همان، ج 2، ص 809. 5. همان، ج 3، ص 1282. 6. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، صص 32 و 444. 7. همان، ج 4، ص 1808. 8. همان، ج 4، ص 1902. 9. امالي صدوق، بيروت، مؤسسة اعلمي، چ 5، 1400 هـ.ق، ص 28. 10. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 78، ص 311. 11. همان، ج 78، ص 64.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  1

      صفحه          35

 

 

 

      78- سحرخيزي مايه پيروزي و كاميابي

      عنوان           سحرخيزي مايه پيروزي و كاميابي

      ضرب المثل   شب‌خيز باش تا كامروا باشي.

      زمينه پيدايش  داستان اين مثل در مرزبان نامه چنين آمده: بوذرجُمهر هر بامداد به خدمت خسرو شتافتي و او را بگفتي: شب‌خيز باش تا كامروا باشي. خسرو به حكم آنكه به معاشرت و معاقرت در سماع اغاني و اجتماع غواني شب گذشته بودي و با ماه‌پيكران تا مطلع آفتاب بر ناز بالش تنعّم سر نهاده از بوذرجمهر به سبب اين كلمه متأثر و متغير گشتي و اين معني را همچون سرزنش دانستي، يك روز خسرو چاكران را بفرمود: تا به وقت صبحي كه ديده جهان از سياهي ظلالت و سپيده نور نيم‌گشوده باشد و بوذرجمهر روي به خدمت نهد بر وي زنند و بي‌آسيبي كه رساننده جامه او بستانند. چاكران به حكم فرمان رفتند و آن بازي در پرده تاريكي با بوذرجمهور نمودند. او بازگشت و جامه ديگر بپوشيد چون به حضرت آمد، خسرو پرسيد موجب دير آمدن چيست؟ گفت: مي‌آمدم دزدان بر من افتادند و جامه من ببردند من به ترتيب جامه ديگر مشغول شدم. خسرو گفت: نه هر روز نصيحت تو اين بود كه: شب خيز باش تا كامروا باشي، پس اين آفت هم به تو از شب‌خيزي رسيد. بوذرجمهور بلافاصله جواب داد: شب‌خيز دزدان بودند كه پيش از من برخواستند تا كام ايشان روا باشد، خسرو از بداهت گفتار به صواب و حضور جواب او خجل گشت.(1)

      پيامها           پيام اين ضرب المثل دعوت و تشويق به سحرخيزي است، و اشاره به اين دارد كه سحرخيزان در كارهايشان موفق مي‌شوند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ سحرخيز باش تا كامروا باشي.(2) ـ صبح‌خيزي دليل فيروزي است.(3) ـ خواب بامدادي مانع روزي مي‌شود.(4)

      اشعار هم مضمون       (گه خيز باشيد هر سال و ماه * كه گاه سعادت بُوَد صبحگاه «داراب زردشتي» نشود آب زندگي ريزان * مگر از ديده سحرخيزان «ظهير» كسي كه بر سَرِ سحر شبيخون زد * هزار دولت بيدار را به خواب گرفت)(5)

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَى أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا؛ پاسي از شب را به شب زنده‌داري بپرداز. اين يك وظيفه اضافي براي تو (پيامبر(ص)) است. اميد است پروردگارت تو را به مقامي در خور ستايش برانگيزد. (اسراء: 79) قرآن كريم: «وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ؛ پرهيزكاران در سحرگاهان استغفار مي‌كردند». (ذاريات: 18)

      لغات            معاشرت: هم‌نشيني. معاقرت: پيوسته بودن. سماع اغاني: شنيدن ترانه‌ها. غواني: زنان زيبا. ماه‌پيكران: زنان زيبا. تنعّم: نعمت. اين معني: اين سخن. چاكران: خدمتگزاران. ظلالت: تاريكي. به ترتيب: فراهم كردن. فيروزي: پيروزي. به گه (مخفف به گاه): سر وقت، صبح زود. گاه: زمان، فرصت.

      پاورقي         1. يحيي برقعي، كاوشي در امثال و حكم فارسي، قم، نمايشگاه و نشر كتاب، چ 2، 1364، ص 305. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 623. 3. همان. 4. همان. 5. همان.

      منبع دوازده هزار ضرب المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكور‌زاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          623

 

 

 

      79- ره‌آورد شكرگزاري

      عنوان           ره‌آورد شكرگزاري

      ضرب المثل   شكر نعمت، نعمتت افزون كند.

      پيامها           پيام ضرب المثل اين است كه خداوند به بنده شكرگزار نعمت بيشتري ارزاني مي‌دارد. موارد كاربرد: در تشويق به شكرگزاري و بيان فايده شكرگزاري مي‌باشد.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ شكر رحمت كن كه رحمت در پي است. ـ شكر كردن به حاجت نخستين، اجابت حاجت دومين بود.)(1) ـ مرغ كه آب مي‌خورد سر به آسمان مي‌كند.(2) ـ باز جاي شكرش باقي است.(3)

      اشعار هم مضمون       (درِ نعمت خداي بگشايد * شكر كن تا خدا بيفزايد (انوري) حقّ نعمت شناختن در كار * نعمت افزون كند به نعمت‌خوار)(4) (نظامي) هر آن كو شناسد سپاس خداي * كند كامكاري به هر دو سراي(5) (فردوسي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            قرآن كريم: «كُن مِّنْ الشَّاكِرِينَ؛ از سپاسگزاران باش.» (اعراف: 44) قرآن كريم: «لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ؛ اگر شكر كنيد (بر نعمت شما) خواهم افزود.» (ابراهيم: 7) امام رضا(ع): «الشُّكرُ مُوجِبٌ للزِّيادة؛ شكرگزاري، باعث فزوني (نعمت‌ها) مي‌گردد.»(6) امام علي(ع): «من اُعطِيَ الشُّكرَ لم يُحرَمَ الزّيادَةَ؛ به كسي كه توفيق شكرگزاري داده شود، از فزوني يافتن (نعمت) محروم نگردد».(7)

      لغات            كو: كه او. كامكاري: بهره بردن، لذت بردن.

      پاورقي         1. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 2، ص 1026. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 886. 3. همان، ص 198. 4. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1027. 5. همان، ج 4، ص 1906. 6. شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا(ع)، تحقيق: مهدي حسيني لاجوردي، تهران، كتابخانه جهان، ج 1، ص 573. 7. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: محمد دشتي و محمد كاظمي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 135.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          1027

 

 

 

      80- سفارش به ميانه‌روي (اعتدال) در هر كاري

      عنوان           سفارش به ميانه‌روي (اعتدال) در هر كاري

      ضرب المثل   اندازه نگه‌دار كه اندازه نكوست.

      پيامها           پيام اين ضرب المثل رعايت اعتدال و ميانه‌روي در همه كارهاست. و در دعوت به ميانه‌روي به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آدم به كيسه‌اش نگاه مي‌كند.(1) ـ نه به آن شوري شوري، نه به اين بي‌نمكي.(2) ـ يا از اين لب بام مي‌افتد يا از آن لب. ـ اسب راه آن است كو نه فَربِه و نه لاغر است. ـ پُر مَپَر كه پر و بالت مي‌سوزد. ـ ميان مسجد و مي‌خانه راهي است. ـ نبايد فشاند و نبايد فشرد. ـ نه چندان شيرين باش كه تو را بخورند، نه چندان تلخ كه تو را به دور افكنند. ـ همه كار گيتي به اندازه به. ـ حمام گرم زود عرق مي‌آورد. ـ رشد زيادي مايه جوان‌مرگي است. ـ گاهي از دروازه درون نمي‌آيد گاهي از سوراخ سوزن بيرون مي‌رود. ـ نه به آن داريه و دنبك زدنت، نه به آن زينب و كلثوم شدنت. ـ كار نايد از طبايع چون نماند اعتدال. ـ هر چه از حدّ بگذرد ناچار گردد ضدّ آن.(3)

      اشعار هم مضمون       اسب تازي دو تك رود به شتاب * شتر آهسته مي‌رود شب و روز(4) (سعدي) (نه چندان بخور كز دهانت برآيد * نه چندان كه از ضعف جانت برآيد (سعدي) ز كار زمانه، ميانه گزين * چو خواهي كه يابي ز خلق، آفرين (فردوسي) ساقي ار باده به اندازه خورد، نوشش باشد * ور نه انديشه اين كار فراموشش باد (حافظ) كسي كو ميانه گزيند ز كار * پسند آيدش گردش روزگار (فردوسي) ظهور نيكويي در اعتدال است * عدالت جسم را اقصي الكمال است) (شبستري)(5)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «المُومنُ سِيرتُهُ القَصدُ؛ مؤمن، شيوه‌اش ميانه‌روي است.»(6) امام علي(ع): «لا تَرَي الجاهِلَ الّا مُفرِطاً او مُفَرَّطاً؛ نادان را نبيني مگر افراط‌گر يا تفريط‌گر».(7)

      لغات            اسب تازي: نوعي اسب. كز: كه از. تك: دويدن.

      پاورقي         1. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 291. 2. همان، ج 4، ص 1845. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 73. 4. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 167. 5. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، ص 70. 6. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 1501. 7. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 70.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  1

      صفحه          291

 

 

      81- نكوهش مردم آزاري

      عنوان           نكوهش مردم آزاري

      ضرب المثل   خر بارْ بر بِه كه شير مردمْ دَر.

      زمينه پيدايش  اين ضرب المثل برگرفته از گلستان سعدي است: «غافلي را شنيدم كه خانه رعيت خراب كردي تا خزانه سلطان آباد كند، بي‌خبر از قول حكيمان كه گفته‌اند هر كه خداي را عزوجل بيازارد تا دل خلقي به دست آرد خداوند تعالي همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد. آتش سوزان نكند با سپند * آنچه كند دود دل دردمند سرجمله حيوانات گويند كه شير است و اذل جانوران خر و به اتفاق خر بارْ بَر به كه شير مردمْ دَر. مسكين خر اگر چه بي‌تميز است * چون بار همي برد عزيز است گاوان و خران بار بردار * به ز آدميان مردم‌آزار».(1)

      پيامها           پيام اين ضرب‌المثل دوري از اذيت و آزار انسان‌هاست. و كاربرد آن در مذمّت و نكوهش مردم‌آزاري مي‌باشد.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آب نمي‌آوري كوزه را مشكن.(2) ـ مردمي، به ز مردم‌آزاري.(3) ـ يك سوزن به خودت بزن يك جوالدوز به ديگران.(4)

      اشعار هم مضمون       به نيكي گراي و ميازار كس * ره رستگاري همين است و بس(6) (فردوسي) خدا را بر آن بنده بخشايش است * كه خلق از وجودش در آسايش است(7) (سعدي) زنبور درشت بي‌مروّت را گوي * باري، چون عسل نمي‌دهي نيش مزن(8) (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «لا تُؤذُوا عِبادَ اللهِ؛ يعني بندگان خدا را نيازاريد.»(9) رسول خدا(ص): «شَرُّ الناسِ مَنْ تَأَذّي بِه النّاسُ؛ بدترين مردم كسي است كه مردم از وي آزار بينند».(10)

      لغات            مردمي: مروّت. جوالدوز: سوزن بزرگ. مردمْ در: وحشي و خونخوار.

      پاورقي         2. يحيي برقعي، كاوشي در امثال و حكم فارس، قم، نمايشگاه و نشر كتاب، چ 2، 1364، ص 225. 3. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 28. 4. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 881. 5. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 4، ص 2046. 6. همان، ج 1، ص 470. 7. همان، ج 2، ص 718. 8. همان، ج 2، ص 922. 9. متقي هندي، كنز العمّال، تصحيح: صفوة السقاء، بيروت، مؤسسة الرساله، چ 1، 1389 هـ.ق، ح 43740. 10. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 75، ص 281.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          449

 

 

 

 

      82- سفارش به اعتدال در انجام كارها

      عنوان           سفارش به اعتدال در انجام كارها

      ضرب المثل   رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود.

      زمينه پيدايش  خرگوشي لاك‌پشتي را به مسخره گرفت و حركت آهسته و آرام او را مضحك توصيف كرد. لاك‌پشت با متانت به او جواب داد: «حالا تو با آن تند و تيزي و چالاك و چابكي و من با همين حركت آهسته حاضرم با تو مسابقه‌اي برگزار كنم ببينم تو تا چه حد موفق خواهي بود» خرگوش از پيشنهاد لاك‌پشت فوراً استقبال كرد قرار شد از همان جايي كه بودند به طرف دروازه شهر حركت كنند. هر دو با هم حركت كردند خرگوش از همان اول كار دويدن آغاز كرد تا نزديكي دروازه شهر كه رسيد با خود گفت: «من كه برنده بودنم مسلّم است چرا اينجا زير اين درخت قدري استراحت نكنم پس همان جا خوابيد و به خواب خرگوشي رفت! اما لاك‌پشت به حركت لاك‌پشتي خود ادامه داد تا دم دروازه شهر رسيده، ديد كه خرگوش كه احتمالاً تازه از خواب بيدار شده بود شتابان دارد به طرف دروازه مي‌آيد، ولي ديگر براي برنده شدن خرگوش دير شده بود، و لاك‌پشتِ برنده، خرگوشِ شرمنده و بازنده را به نصيحت گرفت و گفت: رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود * رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود.(1)

      پيامها           1. در كارها نبايد با عجله و شتابزده عمل نمود، بلكه بايد آهسته و مداوم هر كاري را انجام داد تا ثمربخش باشد. موارد كاربرد: 1. براي دعوت و تشويق كسي كه در كارهايش دچار افراط و زياده‌روي است. 2. بيان حال كسي كه با آهستگي و بدون شتابزدگي، اما به طور مداوم به مسير زندگاني و اهداف خود ادامه مي‌دهد.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ آهسته برو هميشه برو. ـ ذره ذره پشم، قالي مي‌شود. ـ رفتن و نشستن، به كه دويدن و گسستن. ـ يواش‌تر برو زودتر مي‌رسي. ـ آش مردان، دير مي‌پزد. ـ پله پله بايد رفت سوي بام).(2)

      اشعار هم مضمون       (دل از ديري كار غمگين مدار * تو نيكي طلب كن نه زودي كار «اسدي طوسي» مشو سوي رودي كه نايي به در * به يك ماه دير آي و بر پل گذر «اسدي» به رفتن مرنجان چنان بارگي * كه آرد گه كار بيچارگي ز يك روزه دو روزه ره ساختن * به از اسب كشتن ز بس تاختن)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «قَليلٌ تَدُومُ عليه اَرْجي من كثيرٍ مَمْلُولٍ منه؛ كار كسي كه بر آن مقاومت كني، اميدوار كننده‌تر از كار زياد خسته كننده است. (يعني به نتيجه مورد نظر نزديكتر است).»(4) پيامبر اعظم(ص): «مَنْ تَأنَّي اَصابَ اَوْ كادَ؛ هر كه درنگ كند به هدف مي‌رسد يا به آن نزديك مي‌شود».(5)

      پاورقي         1. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، ص 1382، ص 580. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 475. 3. همان. 4. 5. متقي هندي، كنز العمال، ترجمه: صفوة السقاء، بيروت، مؤسسة الرساله، چ 1، 1389 هـ.ق، ح 5678.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          889

 

 

      83- سفارش به خودداري از افراط و تفريط

      عنوان           سفارش به خودداري از افراط و تفريط

      ضرب المثل   نه آتش زيرش كن، نه جارو توي سرش بزن!

      زمينه پيدايش  مردي از دهكده گراش (نزديك شهرستان لار) به شهر آمده بود. در بازار از دكه باروت سازي گذشت كه شوره مي‌پخت. هر دم آتش زير ديگ را تيز مي‌كرد و چون ديگ به كف مي‌نشست با جارويي كه در دست داشت بر كف‌ها مي‌كوفت تا فرو نشيند. يك چند در كار او نگريست و چون ديد او خود با تيز كردن آتش سبب كف كردن ديگ مي‌شود به نصيحت گفت: «برادر! نه آتش زيرش كن، نه جارو تو سرش بزن!»(1)

      پيامها           پيام‌ها: 1. انسان بايد از افراط و تفريط پرهيز كند. 2. زياده‌روي و افراط همان مقدار كار را خراب مي‌كند كه تفريط و كوتاهي. 3. اعتدال و ميانه‌روي بهترين راه به سرانجام رسيدن كارهاست. موارد كاربرد: 1. براي كسي كه در كارهاي خود تعادل ندارد و يا افراط مي‌كند و يا تفريط. 2. در مذمت و نكوهش افراط و تفريط در كارها.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ حمام گرم، زود عرق مي‌آورد. ـ رشد زيادي، مايه جوان‌مرگي است. ـ زيان بود چو فراوان خورند شهد و شكر. ـ كار نايد از طبايع چون نماند اعتدال. ـ گاهي از دروازه درون نمي‌آيد، گاهي از سوراخ سوزن بيرون مي‌رود. ـ گفتند پيش نيا كه مي‌افتي، آنقدر پس رفت كه از آن طرف افتاد. ـ نه به آن داريه و دنبك زدنت، نه به آن زينب و كلثوم شدنت. ـ هر چه از حد بگذرد ناچار گردد ضدّ آن، يا از اين لب بام مي‌افتد يا از آن لب بام)(2) ـ نه به آن شوري شوري، نه به اين بي‌نمكي.(3)

      اشعار هم مضمون       بر‌ آن كدخدا زار بايد گريست * كه دخلش بود نوزده، خرج بيست «سعدي» طرب، آزرده كند چون كه ز حدّ در گذرد * آب حيوان بكشد نيز چو از سر گذرد «ايرج ميرزا»(4)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «لا تَرَي الْجاهِلَ اِلاَّ مُفْرِطاً اَوْ مُفَرِّطاًَ. نادان را نبيني مگر افراط‌گر يا تفريط‌گر».(5)

      لغات            يك چند: مدتي. داريه و دنبك: آلات موسيقي. طرب: شادي. شوره:‌ جسمي است سفيد رنگ و شكننده و قابل حل در آب كه تركيبي از پتاسيم و نيتروژن و اكسيژن است و در صنايع شيشه‌سازي و باروت‌سازي از آن استفاده مي‌شود.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 841. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 72. 3. جعفر شهري، قند و نمك، تهران، معين، چ 4، 1381، ص 591. 4. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، ص 72. 5. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه و تحقيق: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، ص 70.

      منبع امثال و حكم دهخدا

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

 

 

 

      84- حساب به جاي خود، بخشش به جاي خود.

      عنوان           حساب به جاي خود، بخشش به جاي خود.

      ضرب المثل   حساب به دينار، بخشش به خروار.

      زمينه پيدايش  نمايندگان سازمان خيريه‌اي براي دريافت اعانه، به خانه بانوي مالداري رفتند كه به بخشندگي و نيكوكاري شهره بود، اما در آن ساعت كه به انتظار ديدارش نشسته بودند ناگهان شنيدند كه جايي در اندرونِ سرا، بانو با آشپز خويش ماجرا مي‌كند كه چرا براي افروختن اجاق، كبريتي ديگر افروخته است حال آنكه مي‌توانست نيم‌سوخته كبريت نخستين را با شعله اجاق روشن كند. با اين همه حيرت نمايندگان كه از شهرت بخشندگي اينچنين كسي به شگفت آمده بودند هنگامي به اوج رسيد كه بانوي صاحب‌خانه از حضورشان آگاه شد و چون مقصود ايشان را دريافت در نهايت گشاده‌رويي و دريادلي مبلغي چشمگير در برابر ايشان نهاد! چون بانوي خيّر از سبب حيرت ايشان پرسيد گفتند: «به دريافت ديناري اميد نداشتيم؛ چرا كه آن جنجال لحظه‌اي پيش را به تصادف شاهد بوديم، و اكنون درمانده‌ايم كه چگونه آن‌كه دمي پيش از اين از چوب كبريتي نمي‌گذشت چه طور از چنين مبلغي مي‌گذرد.» بانوي نيكوكار خنديد و گفت: «حساب به دينار، بخشش به خروار.»(1)

      پيامها           1. نبايد دوستي و بخشش مانع از حسابرسي و حساب و كتاب باشد. 2. موقع حسابرسي بايد حساب يك ريال را هم داشت، اما موقع بخشش نبايد حساب يك قِران، دو هزار را رفت. 3. در حسابرسي دقيق و سختگير و در بخشش گشاده‌دست و فراخ‌نظر بايد بود. 4. هر چيزي را بايد در جاي خود ملاحظه نمود، حساب به جاي خود، بخشش به جاي خود. موارد كاربرد: اين ضرب المثل به كساني گفته مي‌شود كه در كار و زندگي حساب روشني ندارند و با گفتنِ‌ ما و شمايي ندارد، من و تويي در بين نيست، من و تو يك جان در دو قالب هستيم، هرج و مرج ايجاد مي‌كنند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ برادري به جا، بزغاله يكي هَفْصَنّار! ـ برادري‌مان به جا، جو بده آلو زرد ببر. ـ تكلف گر نباشد خوش توان زيست. ـ جايي كه دوستي است تكلف چه حاجت است. ـ حساب، حساب است، كاكا برادر. ـ دوستي چون برادر، معامله چون غريبه.)(2) ـ دوستي به جاي خود، حساب و كتاب به جاي خود.(3)

      اشعار هم مضمون       در سخاوت هر آنچه خواهي ده * ليكن اندر معاملت بِستِه ستد و داد را مباش زبون * مرده بهتر كه زنده و مغبون(4)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «لا تُضَيِّعَنَّ حَقَّ اَخيكَ اِتّكالاً عَلي ما بَيْنَكَ وَ‌ بَيْنَهُ فَاِنَّهُ لَيْسَ لَكَ بِأخٍ مَنْ اَضَعْتَ حَقَّهُ؛ حق برادرت را به اعتماد و دوستي ميان خودتان، ضايع نگردان؛ زيرا آن‌كه حقش را ضايع كرده‌اي برادر تو نيست.»(5) امام علي(ع): «شَرُّ الْاِخْوانِ مَنْ تُكُلِّفَ لَهُ؛ بدترين برادران، كسي است كه برايش به رنج افتند».(6)

      لغات            شهره بود: مشهور بود. به تصادف: تصادفاً. هفصَنّار: هفتصد دينار. تكلف: به زحمت انداختن. كاكا: برادر. بِسِته: سختگيري كن، كه البته در اينجا نه نظر به تندروي و خشونت و بدقلقي بلكه مقصود دقت و جلوگيري از حيله و مغبونيت مي‌باشد.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 421. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 344. 3. جعفر شهري، قند و نمك، تهران، معين، چ 4، 1381، ص 139. 4. همان. 5. شيخ صدوق، الفقيه، ترجمه و تحقيق: علي اكبر غفاري، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ج 4، ص 392. 6. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 479.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          417

 

 

 

      85- لزوم حفظ اميدواري به خدا در سخت‌ترين شرايط

      عنوان           لزوم حفظ اميدواري به خدا در سخت‌ترين شرايط

      ضرب المثل   خدا از سلطان محمود بزرگ‌تر است.

      زمينه پيدايش  روزي سلطان محمود بر لب ايوان بارگاه خود قدم مي‌زد. چشمش به زن مرد نجاري افتاد. سخت عاشق زن شد و بي‌قرار از وزيرش راه چاره خواست. وزير كه خيلي زيرك بود گفت: اگر شاه اين راز را فاش كند، يا بخواهد علني نجار را بكشد، خيلي بد مي‌شود. چه خوب است به نجار ايراد بگيريم و به او بگوييم در مدت يك شبانه‌روز بايد براي ما يك بار جو از چوب بتراشي. اگر از يك بار يك سير هم كم باشد تو را بدون چون و چرا مي‌كشيم. سلطان محمود به هوش وزير آفرين گفت و او را مأمور اين كار كرد. وزير به خانه نجار رفت و امر سلطان را به او حالي كرد و گفت: تا فردا بايد يك بار جو از چوب بتراشد و تحويل دهد.‌ نجار بيچاره كه از همه جا بي‌خبر بود و نمي‌دانست سلطان محمود مي‌خواهد با اين بهانه او را دنبال نخود سياه بفرستد، نزديك بود از ترس قالب تهي كند. با ترس و وحشت آمد و قضيه را به زنش گفت و كمك فكري براي چاره اين كار خواست. زن نجار خيلي دانا و هشيار و عفيفه و پاكدامن بود، به اصل مطلب پي برد و به شوهرش گفت: چرا خودت را باخته‌اي، ترس مكن، خدا از سلطان محمود بزرگ‌تر است. ولي مرد از ترس آرام نمي‌گرفت. تا اينكه صبح شد و نجار فقط به اندازه يك مشت جو از چوب تراشيده بود. با زنش وداع كرد و گفت: الان غلامان شاه مي‌آيند و مرا مي‌برند و به چوبه دار مي‌كشند. زن باز هم گفت: نترس، خدا از سلطان محمود، بزرگ‌تر است. در اين گفت‌وگو بودند كه ديدند در خانه زده شد. رنگ از صورت نجار پريد و نزديك بود از ترس روح از تنش پرواز كند. به زنش گفت: من قادر نيستم تو برو جواب آنها را بده. زن رفت در را باز كرد ديد نوكران سلطان هستند. بيچاره خيال كرد براي بردن بار جو يا شوهرش آمده‌اند. پرسيد: با كي كار داريد؟ گفتند: مي‌خواهيم شوهرت را ببريم براي سلطان محمود كه مرده است تابوت درست كند. زن با خوشحالي برگشت و به شوهرش گفت كه سلطان محمود مرده. نگفتم نترس، خدا از سطان محمود بزرگ‌تر است.(1)

      پيامها           اين ضرب المثل در دلداري به كسي به كار مي‌رود كه گرفتار مشكل سخت و دشوار شده باشد. و پيام آن اميدوار بودن به فردا و آينده و نااميد نشدن از مشكلات و موانع مي‌باشد و اينكه همواره بايد به خدا اميدوار بود و قدرت خدا از همه قدرت‌ها بالاتر است.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ نااميد شيطان است. ـ تا جان هست، اميد هست. ـ تو هم يك تنبان قرمز پيش خدا داري. ـ از اين ستون به آن ستون فرج است. ـ خدا بزرگ است. ـ خدا را چه ديدي؟ ـ خدا، كسِ بي‌كسان است. ـ غنچه گو، تنگدل از كار فروبسته مباش. ـ درِ دنيا را نبسته‌اند. ـ نااميدي را خدا گردن زده است. ـ نباشد ز يزدان كسي نااميد. ـ سيب را كه به هوا بيندازي هزار چرخ مي‌خورد تا دوباره به زمين مي‌رسد).(2)

      اشعار هم مضمون       به هنگام سختي مشو نااميد * كز ابر سيه بارد آب سفيد(3) (نظامي) گفت پيغمبر كه چون كوبي دري * عاقبت زان در برون آيد سري چون نشيني بر سر كوي كسي * عاقبت بيني تو هم روي كسي(4) (مولوي) (هميشه خردمند اميدوار * نبيند به جز شادي از روزگار (فردوسي) كوي ناميدي مرو اميدهاست * سوي تاريكي مرو خورشيدهاست (مولوي) شنيده‌اي كه كلاهي چو بر هوا فكني * هزار چرخ خورد تا رسد دوباره به سر (قاآني)(5)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «وَلاَ تَيْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ؛ [يعقوب به پسرانش گفت:] از رحمت خدا نااميد نشويد كه جز كافران كسي از رحمت خدا نااميد نمي‌شود.» (يوسف: 87) رسول خدا(ص): «كُنْ لِما لا تَرْجُوا اَرْجي مِنْكَ لِما تَرْجُو؛ به آنچه اميد نداري اميدوارتر باش تا به آنچه اميد داري.»(6) امام صادق(ع): «لا تَيْأَسْ فَاِنَّ الْيَأْسَ كُفْرٌ؛ نااميد نباش كه نااميدي كفر است».(7)

      لغات            سيه: سياه. تُنبان: شلوار، زير جامه.

      پاورقي         1. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 1046. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 80. 3. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 481. 4. همان، ج 3، ص 1315. 5. حكمت‌نامه پارسيان، ص 82. 6. متقي هندي، كنزل‌العمال، تصحيح: صفوة السقاء، بيروت، مؤسسة الرسال، چ 1، 1389 هـ،ق ح 5904. 7. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 78، ص 203.

      منبع فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني

      نويسنده         امين خضرايي

      ناشر            نويد شيراز

      محل چاپ     شيراز

      سال چاپ      1382

      نوبت چاپ     1

      صفحه          402

 

 

      86- ترجيح دشمن دانا بر دوست نادان

      عنوان           ترجيح دشمن دانا بر دوست نادان

      ضرب المثل   دشمن دانا به از نادان دوست!

      زمينه پيدايش  كودكي از جمله آزادگان * رفت برون با دو سه همزادگان پايش از آن پويه درآمد ز دست * مهر دل و مُهره پشتش شكست شد نفس آن دو سه هم‌سال او * تنگ‌تر از حادثه حال او آن كه ورا دوست‌ترين بود گفت * در بُن چاهيش ببايد نهفت تا نشود راز چو روز آشكار * تا نشويم از پدرش شرمسار عاقبت انديش‌ترين كودكي * دشمن او بود در ايشان يكي گفت:‌«همانا كه درين همرهان * صورت اين حال نماند نهان چون كه مرا زين همه دشمن نهند * تُهمتِ اين واقعه بر من نهند زي پدرش رفت و خبردار كرد * تا پدرش چاره آن كار كرد هر كه در او جوهر دانايي است * ‌بر همه چيزش توانايي است دشمن دانا كه غم جان بود * بهتر از آن دوست كه نادان بود(1)

      پيامها           1. دوست نادان، ضرر رساني‌اش بيشتر از خير رساني‌اش است. 2. جهل و ناداني حتي از جانب دوست نيز غير قابل تحمل است. 3. خطر معاشرت با نادان بيش از خطر دشمن فهميده و دانا است. 4. دوست نادان قابل تحمل نيست چه برسد به دشمني او. كاربرد: 1. گوشزد كردن خطرات معاشرت با نادان. 2. در مذمت و نكوهش جهل و ناداني. 3. در برشمردن آيين و شرايط دوست‌يابي.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ مشو يار خر تا نكشي بار خر! ـ عاقل آن است كه پرهيز كند از جاهل. ـ گلشن با بي‌خردان گلخن است.(2)

      اشعار هم مضمون       اگر دانا بُوَد خصم تو بهتر * كه با نادان شوي يار و برادر (ناصر خسرو) چو دانا تو را دشمن جان بُوَد * بِهْ از دوست مردي كه نادان بود (فردوسي) دشمن دانا كه غم جان بُوَد *‌بهتر از آن دوست كه نادان بود (نظامي) كُنَد ار عاقلت به حق در خشم * بِهْ از آن كت ببندد ابله چشم (سنايي) گر زهر دهد تو را خردمند بنوش * ور نوش رسد ز دست نااهل بريز (خيام)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «عَدُوُّ عاقِلٌ خَيْرٌ مِنْ صَديقٍ اَحْمَق؛ دشمن عاقل از دوست احمق بهتر است.»(4) امام علي(ع): «اياك و مصادقة الاحمق، فانّه يُريدُ اَن يَنْفَعْكَ فَيَضُرُّكَ؛ از دوستي احمق بپرهيز؛ زيرا او مي‌خواهد به تو سود برساند ولي ضرر مي‌زند.»(5)

      لغات            همزادگان: هم‌سالان. پويه: دويدن. بن: ته، ريشه. همرهان: همراهان. تهمت نهند: تهمت زنند. نوش: چيز شيرين و گوارا. كت: كه تو را. ابله: نادان، احمق.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 506. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 337. 3. همان. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 78، ص 12. 5. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 38.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      صفحه          527

 

 

 

      87- دلهره و نگراني انسان خائن از افشا شدن رازش

      عنوان           دلهره و نگراني انسان خائن از افشا شدن رازش

      ضرب المثل   پنبه‌دزد دست به ريشش مي‌كشد.

      زمينه پيدايش  پنبه‌هاي تاجري به سرقت رفت. هر چه گشتند دزد را نيافتند و عاقبت به قاضي شكايت بردند. قاضي دستور داد همه افراد مشكوك را در يك محل جمع كنند تا دزد را پيدا كند. وقتي همه جمع شدند، قاضي دستور داد به صورت همه نگاه كنند هر كه پنبه به صورتش چسبيده باشد او دزد پنبه‌هاست. در اين ميان دزد از ترس دستي به صورت خود كشيد تا اگر پنبه‌اي به ريشش چسبيده باشد پاك كند. قاضي متوجه شد و بلافاصله دستور داد دزد را گرفتند.(1)

      پيامها           1. انسان‌هاي خلافكار و مجرم، هميشه در دل ترس از مجازات دارند. 2. كسي كه در راه حق است و به وظايف خويش عمل مي‌نمايد، ترس از جهان واپسين ندارد. 3. خيانتكار دائماً از حساب مي‌ترسد. 4. انديشه و عملكرد صحيح موجب آرامش خاطر و آسودگي وجدان است. اين ضرب المثل را به كسي گويند كه در زندگي نقطه ضعف ندارد ولي از بعضي رويدادها و كنكاش‌ها در رابطه با كار و زندگي‌اش هراس به دل راه مي‌دهد و اظهار ناراحتي مي‌نمايد.(2)

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است؟ ـ انبر كه در آتش بگذارند، آقا دزده حساب كار خود را مي‌كند. ـ بي‌گناهان، دلير مي‌باشند. ـ راست باش و مدار از كس بيم. ـ تو پاك باش و مداراگراي برادر از كس باك. ـ چرا ترسم ز ناكرده گناهي؟ ـ دل، قوي باشد چو دامن، پاك باشد مرد را. ـ دل كه پاك است، زبان بي‌باك است. ـ راست باش و ز مير و شاه مترس. ـ زر پاك از محَك چه دارد باك؟ ـ زر، خالص است و باك نمي‌دارد از محك. ـ هر كه خيانت ورزد، دستش از حساب بلرزد. ـ هر كه دزدي كرد مي‌ترسد ز هر پيشامدي.)(3) ـ طلا كه پاك است چه منتش به خاك است.(4)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام حسين(ع): «اَلْاَمينُ آمِنٌ، وَ الْبَريءُ جَريءٌ وَ الْخائِنُ خائِفٌ، وَ الْمُسيءُ مُسْتوحِشٌ؛ آدم امين در امان است، بي‌گناه بي‌باك است، خيانتكار ترسان است و بدكار هراسان.(5)

      لغات            باك: ترس. مير: امير. محك: سنگي به وسيله آن عيار طلا و نقره را تعيين مي‌كنند.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 313. 2. فرج الله شريفي گلپايگاني، گزيده و شرح امثال و حكم، تهران، هيرمند، چ 2، 1381، ج 1، ص 45. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 126. 4. گزيده و شرح امثال و حكم، ج 1، ص 399. 5. حسين بن محمد حلواني، نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، قم، مدرسه امام مهدي(ع)، 1408 هـ.ق، ص 84.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          307

 

 

 

      88- تمايل انسان به هم شأن و هم‌خوي

      عنوان           تمايل انسان به هم شأن و هم‌خوي

      ضرب المثل   ديزي مي‌گردد درش را پيدا مي‌كند.

      زمينه پيدايش  در زمان‌هاي قديم مردي عالم و دانا به شهري مي‌رفت. در راه يك مرد عامي با او همراه شد. مرد دانا از او پرسيد: «تو مرا خواهي برد يا من تو را؟» مرد فكري كرد و گفت: «چه سؤال احمقانه‌اي اينكه ديگر من و تو ندارد. هر دو داريم مي‌رويم.» دانشمند خاموش شد. پس از طي مقداري راه به قبرستاني رسيدند. دانشمند اشاره به گورها كرد و پرسيد: «اينها مرده‌اند يا زنده‌اند؟» دومي باز سري جنباند و گفت: «امروز با چه مرد احمقي هم‌سفرم.» مرد دوباره خاموش شد. به راه ادامه دادند تا نزديكي‌هاي شهر، ديدند كه مردم شهر گندم‌هاي سنبله‌دار را در يك جا انباشته‌اند. دانشمند از مرد پرسيد: «مردم شهر اين گندم‌ها را خورده‌اند؟» مرد گفت: «شما چقدر سؤال‌هاي بي‌سر و ته از آدم مي‌كنيد، مي‌بينيد كه همه‌اش اينجاست. اگر خورده بودند كه اينجا نبود.» دانشمند ديگر حرفي نزد تا به شهر رسيدند و دانشمند مهمان آن مرد شد. مرد پيش زن و دخترش رفت و گفت:‌ «امروز يك مهمان خل و ديوانه‌اي به خانه آورده‌ام كه حرف‌هاي عجيب و غريب و بي‌سر و ته مي‌زند.» دختر او كه از عاقل‌ترين دختران زمان خود بود از پدرش پرسيد: «پدر جان مهمان چه سؤال‌هايي از شما كرده است؟» مرد گفت: «وقتي راه افتاديم از من پرسيد كه تو مرا مي‌بري يا من تو را ببرم؟» دختر گفت: «منظورش اين بوده كه تو در راه قصه و حكايت خواهي گفت تا مشغول باشيم و رنج راه را حس نكنيم يا من بگويم؟» مرد انگشتش را گزيد و تعجب كرد. دختر گفت: «سؤال دومش چه بود؟» مرد گفت: «وقتي به قبرستان رسيديم از من پرسيد اينها مرده‌اند يا زنده‌اند؟» دختر گفت: «منظورش اين بوده كه آنها نام نيك از خود به جا گذاشته‌اند يا نه؟ اگر نام نيك از خود گذاشته باشند زنده‌اند وگرنه، مرده حقيقي هستند، مرد بيشتر تعجب كرد و سؤال سوم را گفت و دختر جواب داد: «منظورش اين بوده كه گندم‌ها را قبلاً فروخته‌اند و پولش را خرج كرده‌اند يا نه؟» مرد شرم‌زده شد و پيش مهمان آمد و جواب سؤال‌ها را گفت. مرد دانشمند پرسيد: «جواب اين سؤال‌ها را چه كسي گفت؟» مرد جواب داد: «دخترم.» دانشمند از دختر او خواستگاري كرد و همان شب دختر را به عقد خود درآورد. وقتي مردم اين قصه را شنيدند گفتند: «گو دوش ديغير لائيب دو واغين تاپيب؛ يعني ديزي مي‌گردد درش را پيدا مي‌كند.

      پيامها           1. انسان بايد با هم‌جنس و هم‌خوي خودش دوستي و هم‌نشيني داشته باشد. 2. افراد هم‌شأن و هم‌خلق و خو بهتر مي‌توانند با هم معاشرت داشته باشند. 3. تو اول بگو با كيان دوستي من آن‌گه بگويم كه تو كيستي. اين ضرب‌المثل اشاره به يكي از آداب معاشرت دارد و دستور و توصيه به معاشرت با هم‌شأن و هم‌خوي دارد؛ زيرا كه خلاف آن عذابي دردناك است.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آب آب را پيدا مي‌كند، آدم آدم را. ـ آوازه‌خوان ماهي، قورباغه است. ـ ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد. ـ سوراخ كج، ميخ كج مي‌خواهد. ـ كور عصا را مي‌جويد، آب گودال را. ـ هليله با هليله، قند با قند.(2)

      اشعار هم مضمون       پليد جفت پليد است و پاك، همسر پاك * ز جنس، جنس ندارد به هيچ رويْ گذر‌ (قاآني) كبوتر با كبوتر، باز با باز * كند هم‌جنس با هم‌جنس پرواز(3) (نظامي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «كُلُّ امْرِءٍ يَميلُ اِلي مِثْلِهِ؛ هر كس، به همانند خود گرايش دارد».(4)

      لغات            هليله:

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 525. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 343. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غرر الحكم و دررالكلم، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 6865.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          554

 

 

 

 

      89- سفارش به دقت در انتخاب دوست و تأثير آن

      عنوان           سفارش به دقت در انتخاب دوست و تأثير آن

      ضرب المثل   پسر نوح با بدان بنشست و خاندان نبوتش گم شد.

      زمينه پيدايش  مصراع بالا از شيخ اجل سعدي شيرازي است كه در باب اول گلستان در سيرت پادشاهان آمده است: پسر نوح با بدان بنشست * خاندان نبوتش گم شد سگ اصحاب كهف روزي چند * پي نيكان گرفت و مردم شد نوح چندين فرزند داشت و همه به جز كنعان در اطاعت پدر بودند. كنعان با بت‌پرستان هماهنگي مي‌كرد و نصايح و احتجاج پدر در هدايت و دلالتش اثري نداشت. خداي تعالي فرمان داد به جاي تبليغ و ارشاد قوم كشتي بسازد. ديري نگذشت كه ساختمان كشتي به پايان رسيد. پس از‌ آنكه نوح و همراهان داخل كشتي شدند فرمان قهر خدا فرا رسيد: «فارالتنور؛ يعني: از تنور آتش آب بجوشيد» و آن‌گاه طوفاني عظيم برخاست. كشتي نوح بر روي امواج خروشان به حركت درآمد. نوح كه در عرشه كشتي ناظر جريان بود غفلتاً فرزندش كنعان را ديد كه با مرگ دست در گريبان است و براي خلاصي از گرداب هولناكي كه وي را در ميان گرفته بود بيهوده دست و پا مي‌زند. نوح به حكم غريزه و محبت پدري فرياد زد: «كنعان، به كجا مي‌روي؟ هنوز وقت باقي است كه ايمان آوري و به كشتي درآيي.» كنعان كه هنوز گرفتار غرور و نخوت بود به اتكاي بازوي توانايش گفت: «قريباً به كوهي پناه خواهم برد.» ولي لحظه‌اي نگذشت كه موج خروشاني ميان پدر و پسر جدايي انداخت و كنعان را با خود برد. نوح از شدت تأثر دست تضرع به جانب خداي متعال دراز كرد و گفت: «خدايا، اين پسر من و از خاندان من است. تو وعده داده بودي كه مرا و خاندانم را نجات بخشي». خداي تعالي به نوح وحي فرستاد: «اي نوح، او از اهل تو نيست» و با عمل ناشايسته خاندان نبوتش گم شد؛ زيرا اينجا صحبت تقوا و توحيد است نه حََسَب و نَسَب خويشاوندي.(1)

      پيامها           1. از مصاحبت با افراد بد بايد پرهيز كرد. 2. يكي از مهم‌ترين و مؤثرترين عوامل در شكل‌گيري شخصيت انسان،‌ دوستان و هم‌سالان او مي‌باشد. 3. انسان از دوستان و هم‌سالان خود بيشتر از پدر و مادر حرف‌شنوي دارد. كاربرد: در مورد هشدار دادن به دقت در دوست‌يابي و نيز سرزنش كسي كه دوستان ناباب دارد.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آلو چو به آلو نگرد رنگ برآرد. ـ از بدان بد شَوي ز نيكان نيك. ـ انگور ز انگور همي گيرد رنگ. ـ با بدان سر مكن كه بد گردي. ـ با ماه نشيني ماه شوي، با ديگ نشيني سياه شوي. خوشبويْ بود كلبه همسايه عطار. ـ صحبت روشن ضميران، كور را بينا كند. ـ صحبت نيكان بدان را از بدي باز آورد. ـ گل بشكفد چو هم‌نفس صبحدم شود. ـ مردي گردي، چو گرد مردي گردي. ـ مشو با ناكسان همدم كه صحبت را اثر باشد. ـ هر چيز كه در كان نمك رفت نمك شد. ـ هر كه با ديگ نشيند بِكُند جامه سياه.(2)

      اشعار هم مضمون       (با بدان كم نشين كه در ماني * خوپذير است نفس انساني (سنايي) تو اول بگو با كيان دوستي * من آ‌ن‌گه بگويم كه تو كيستي چه بهره مي‌بري از اختلاط نااهلان * بِه جُز شراره و دود از دكان آهنگر مدتي با خر نشيني، خر شوي *‌ گر روي گرمابه با گر، گر شوي واي آن زنده كه با مرده نشست * مرده گشت و زندگي از وي بجست (مولوي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اَلْمَرْءُ عَلي دينِ خَليلِهِ وَ قَرينِهِ؛ آدمي به دين دوست و يار خود است.»(4) رسول خدا(ص): «مَثَلُ الْجَليسِ الصّالِحِ مَثَلُ الْعَطّارِ، اِنْ لَمْ يُعطِكَ مِنْ عِطْرِهِ اَصابَكَ مِنْ ريحهِ، وَ مَثَلُ الْجَليسِ السُّوءِ مَثَلُ الْقَيْنِ اِنْ لَمْ يُحْرِقْ ثَوْبَكَ اَصابَكَ مِنْ ريحِه؛ حكايت هم‌نشين خوب، حكايت عطار است كه اگر از عطرش به تو ندهد، بوي خوش آن به مشامت مي‌رسد، و حكايت هم‌نشين بد، مانند آهنگر است كه اگر [حرارت كارگاه او] لباست را نسوزاند، بوي بد آن مشامت را مي‌آزارد.»(5) رسول خدا(ص): «اِعتِبُروا الصّاحِبَ باالصّاحِبِ؛ دوست را به دوستش بسنجيد و بشناسيد.»(6) امام علي(ع): «قارِنْ اَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بايِنْ اَهْلَ الشَّرِّ تَبنْ عَنْهُمْ؛ قرين اهل خير باش تا از ‌آنان شوي و از اهل شر دوري گزين تا از‌ آنان بركنار باشي».(7)

      لغات            مردي: جوان‌مرد. گر: اگر. كيان: چه كساني. اختلاط: معاشرت. گرمابه: حمام. گر: كچل.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 308. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 330. 3. همان. 4. شيخ كليني، كافي، تحقيق: علي اكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ 3، 1388 هـ.ق، ج 2، ص 375. 5. متقي هندي، كنزالعمال، ترجمه: صفوة السقاء، بيروت، مؤسسة الرساله،‌ چ 1، 1389 هـ.ق،‌ حديث 24736. 6. همان. 7. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، نامه 31.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

 

 

 

      90- تدبير و اتحاد راه غلبه بر دشمن

      عنوان           تدبير و اتحاد راه غلبه بر دشمن

      ضرب المثل   پشه چو پُر شد بزند پيل را.

      زمينه پيدايش  صعوه‌اي در كنار دريا بالاي درختي آشيانه داشت و بچه كرده و در آن بيشه فيلي بود. هر روز به كنار دريا مي‌آمد و آب مي‌خورد و در سايه آن درخت مي‌آسود و پشت و پهلوي خود را به درخت ماليدي و درخت را به حركت‌ آوردي و بچگان مرغ را زحمت رساندي. روزي كه آن گنجشك، بچگان خود را در رنج و تَعَب ديد، گفت: «فيل مرا دشمن است بايد كه دشمن را از روي حكمت و تدبير از پاي درآورد. در اين كار هم‌دستي مي‌بايد. پيش مهتر پشه‌ها بايد رفت و با او مصلحت و مشورت كرد.» پيش مهتر پشه‌ها رفت و حقيقت حال خود و فيل باز گفت و گفت: «از تو مدد و ياري مي‌خواهم كه تو را با لشكرت در چشم و گوش او فرود آورم و لشكر خود را بفرمايي كه به چشم و گوش او نيش زنند.» مهتر پشه‌ها قبول كرد و گفت: «اين كار سهل است.» در ساعت، مهتر با فوج و لشكر بر سر و گوش و چشم فيل فرود آمدند تا آنكه خون روان شد. آن‌گاه صعوه پيش مهتر مگسان رفت و حقيقت حال فيل باز گفت كه پشه‌ها بر سر و چشم و گوش او فرود آمدند و زخم زنده‌اند. الحال بايد كه شما با فوج و حشم خود بر آن جراحت‌ها بنشينيد و طعمه خود كنيد و بالاي زخم سرگين بيندازيد تا كرم بر آن جراحت‌ها افتد و نابينا گردد. در ساعت مهتر مگسان با فوج خود بر گوش و چشم فيل فرود آمدند و يك شب و روز بر‌ آن جراحت‌ها سرگين مي‌انداختند تا كرم افتاد و فيل نابينا گشت و به چَرا نتوانست رفت. صعوه گفت: «در اين مقام، پاره‌اي انتقام خود كشيدم، اما حيله بايد كرد كه به يك بارگي هلاك گردد.» آن‌گاه نزديك غوك رفت و گفت: «مدد تو باقي مانده است.» گفت: «كدام است؟» گفت: «در كنار دريا موضعي كه بسيار عميق باشد در وقت صبح چنان‌كه عادت شماست با ياران خود آنجا جمع گشته بانگ و فرياد كنيد، چون امروز چهار روز است كه فيل كور شده است او راه آب نمي‌داند تشنه است بر اثر صداي شما به آب خوردن خواهد آمد چون به كنار آب رسد پاي در آب نهد غرق شود در آن وقت از شر او ايمن گرديم.» پس غوك در وقت سحر با ياران خود به موضعي كه بسيار عميق بود رفتند و بانگ و فرياد مي‌كردند. فيل از شدت تشنگي پي بانگ غوكان رفت تا به كنار دريا رسيد. پاي در آب نهاد فرو رفت و غرق شد و در ميان مردم مثل گشت «پشه چو پُر شد بزند پيل را.»(1)

      پيامها           1. اتحاد و همدلي موجب افزايش نيرو و توانايي انسان‌هاست. 2. انسان‌ها با اتحاد و انسجام كارهاي نشدني را مي‌توانند انجام دهند. 3. يك دست صدا ندارد. 4. شرط موفقيت يك جامعه اتحاد و همدلي افراد آن است. اين ضرب‌المثل در بيان فايده اتحاد و همدلي به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آب به آب مي‌خورد زور بر مي‌دارد. ـ آتش از آتش گُل مي‌كند. ـ آري، به اتفاق جهان مي‌توان گرفت. ـ آنها دو نفر بودند همراه، ما صد نفر بوديم تنها. ـ اتحاد، موجب قوّت است. ـ دو بلبل بر گلي خوش‌تر سُرايند. ـ دو هيزم را به هم بهتر بود سوز.(2)

      اشعار هم مضمون       چو هم‌پشت باشيد و هم يكزبان * يكي كوه كندن ز بن مي‌توان (فردوسي) صد هزاران «خيط يك تو» را نباشد قوّتي *‌ چون به هم برتافتي اسفنديارش نگسلد (سعدي) مورچگان را چو بود اتفاق * شير ژيان را بدرانند پوست (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ؛ همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد.» (آل عمران: 103) امام علي(ع): «اِنَّهُ لَمْ‌يَجْتَمِعْ قَوْمٌ قَطُّ عَلي اَمْرٍ واحِدٍ اِلاَّ اشْتَدَّ اَمْرُهُمْ وَاسْتُحكِمَتْ عُقْدَتُهُم؛ هرگز گروهي بر يك كار متحد نشدند مگر آنكه كارشان قوّت گرفت و پيمانشان استحكام يافت».(3)

      لغات            صعوه: گنجشك. ماليدي: مي‌ماليد. تعب: زحمت. مهتر: رئيس بزرگ. حشم: خدمتكاران. سرگين: مدفوع. هم‌پشت: يار. بُن: ريشه. خيط يك‌تو: نخ يك لايه. برتافتي: ببافي. نگسلد: جدا نكند. ژيان: خشمگين.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 311. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 51. 3. همان. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 32، ص 405.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            اميركبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          671

 

 

 

      91- سفارش به سنجيده سخن گفتن

      عنوان           سفارش به سنجيده سخن گفتن

      ضرب المثل   گلو هفت بند دارد.

      زمينه پيدايش  حكيمي در وقت سخن گفتن طوري شمرده و با تأنّي كلمات را ادا مي‌كرد كه مستمع را ملول مي‌ساخت. يكي سبب اين تأني در كلام را از او پرسيد. گفت: «از بيخ گلو تا لب، هفت بند است و انسان عاقل بايد سخن خود را در سر هر يك از بندها نگاه دارد و در اطراف آن تأمل و تفكّر كند تا وقتي كه از دهان خارج مي‌شود، پخته، سنجيده و بي‌عيب و نقص باشد».(1)

      پيامها           1. قبل از سخن گفتن ابتدا بايد در مورد آن سخن فكر كرد. 2. تأمل و تأني قبل از سخن گفتن موجب پخته و سنجيده شدن آن سخن مي‌شود. موارد كاربرد: 1. در مورد تشويق و توصيه به سنجيده و با فكر سخن گفتن به كار مي‌رود. 2. در مذمت كساني كه بدون فكر هر سخن ناسنجيده‌اي را بر زبان مي‌آورند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ از انديشه، بامغز گردد سخن. ـ انديشه كردن كه چه گويم، بِهْ از پشيماني خوردن كه چرا گفتم. ـ اول انديشه وانگهي گفتار. ـ پيش از لب به سخن گشودن، حرفت را بسنج، چنان كه پيش از كاشتن، زمين را شخم مي‌زني. ـ حرف را بايد هفت بار در دهان چرخاند. ـ شترگلو باش. ـ هر آن كس كو بي‌انديشه سخن گويد، خطا باشد.(2)

      اشعار هم مضمون       دور و بَرِ خود نگاه كن وقت سخن * يك مرتبه بي‌گدار بر آب مزن مَزَن بي تأمّل به گفتار دم * نكو گو، اگر دير گويي چه غم(3) (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «فَكِّرْ ثُمَّ تَكَلَّمْ تَسْلَمْ مِنَ الزَّلَلِ؛ فكر كن بعد سخن بگو تا از لغزش‌ها در امان باشي.»(4) امام علي(ع): «لِسانُ الْعاقِلِ وَراءَ قَلْبِهِ، وَ قَلْبُ الْاَحْمَقِ وَراءَ لِسانِهِ. زبان خردمند در پس دل اوست و دلِ بي‌خرد در پسِ زبان او.»(5)

      لغات            مستمع: شنونده. ملول: ناراحت. بامغز: سنجيده، مناسب. وانگهي: سپس. كو: كه او. بي‌گدار: بي‌محابا، بدون احتياط.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 740. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 394. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ج 4، ص 424. 5. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 4.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  3

      صفحه          1320

 

 

 

      92- جواب بهانه تراشي بخيل و خسيس

      عنوان           جواب بهانه تراشي بخيل و خسيس

      ضرب المثل   قرباني نمي‌شود خر، اما پولش مي‌شود خيلي بهتر.

      زمينه پيدايش  شخص متظاهري هميشه مي‌گفت مايلم يك قرباني بدهم، ولي چيزي جز خر ندارم، خر را هم كه قرباني نمي‌شود كرد. اطرافيان كه مي‌خواستند او را به انجام اين كار خير وا دارند، گفتند از مجتهد استفتا مي‌كنيم. بنابراين نزد فقيه رفتند و سؤال خود را مطرح كردند. ايشان گفت البته خر را نمي‌شود قرباني كرد اما مي‌شود خر را فروخت و با پول آن گوسفند يا چيز ديگر خريد و قرباني كرد.(1)

      پيامها           1. انسان اگر نيك بنگرد هيچ توجيهي براي خسيس بودن و بذل و بخشش نكردن به جا، وجود ندارد. 2. شيطان همواره افراد خسيس را با دلايل واهي به خسّت و بخشش نكردن فرا مي‌خواند. موارد كاربرد: 1. در شماتت افراد خسيس و تشويق آنها به گشاده‌دستي. 2. وقتي اشخاص پولدار خسيس براي پول ندادن به راه خير بهانه مي‌آورند اين مثل درباره آنها گفته مي‌شود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ تنها خور، شريك (يا برادر) شيطان است. ـ تنها خور، تنها مير است.(2) ـ تو كه داري سرَ كَل، لاله چرا مي‌سوزي. ـ خاك بر آن خورده كه تنها خوري. ـ سيم بخيل وقتي از خاك به در آيد كه او خود به خاك رفته باشد.)(3) ـ مال خودش از گلوي خويش پايين نمي‌رود. ـ مالِ نخورم، نصيب بخورم است. ـ نه خود خوري، نه كس دهي، گنده كني به سگ دهي. ـ نخورد شير صيد خود تنها.(4)

      اشعار هم مضمون       (اگر از فرق تا قَدَم هنري * چون بخيلي، ز خاك ره بَتَري بخل عيبي است در نهاد بشر * كه از‌ آن نيست هيچ بتر بخل، عيبي است كه صد فضل بپوشاند و جُود * كيميايي است كه صد عيب هنر گرداند(5) (گفت پيغمبر كه در بازارها * دو فرشته مي‌كند دايم ندا كاي خدا تو منفقان را ده خَلَف * وي خدا تو مُمسكان را ده تلف)(6)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اَلْبَخيلُ بَعيدٌ مِنَ اللهِ، بَعيدٌ مِنَ النّاسِ، قَريبٌُ مِنَ النّارِ؛ بخيل از خدا دور و از مردم دور و به آتش نزديك است.» امام علي(ع): «اَلْبُخْلُ جامِعٌ لِمَساوِيء الْعُيُِوبِ، وَ هُوَ زَمامٌ يُقادُ بِهِ اِلي كُلِّ سوءٍ؛ بخل دربردارنده بدي‌هاي هر عيبي است و افساري است كه (بخيل) به وسيله آن به سوي هر بدي كشانده مي‌شود.» امام صادق(ع): «لَيْسَتْ لِبَخيلٍ راحَةٌ؛ بخيل آسايش ندارد».(7)

      لغات            استفتا: پرسيدن نظر فقهي. تنها مير: مردن در تنهايي. كل: كچل. لاله: نوعي شمعداني كه حبابي به شكل گل لاله دارد. بَتَري: بدتر هستي. نهاد: درون. منفقان: بخشش كنندگان. خلف: جايگزين، عوض. ممسكان: انسان‌هاي بخيل.

      پاورقي         1. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 426. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 347. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 98. 4. همان، ص 99. 5. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 191. 6. همان، ج 3، ص 1315. 7. حكمت‌نامه پارسيان، ص 97.

      منبع فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني

      نويسنده         امين خضرايي

      ناشر            نويد شيراز

      محل چاپ     شيراز

      سال چاپ      1382

      نوبت چاپ     1

      صفحه          426

 

 

      93- گذشته‌ها گذشته

      عنوان           گذشته‌ها گذشته

      ضرب المثل   آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت.

      زمينه پيدايش  آورده‌اند كه مردي پارسا بود، و بازرگاني كه روغن گوسفند و شهد فروختي با او همسايگي داشت و به روز قدري از بضاعت خويش براي قوت زاهد فرستادي. زاهد چيزي به كار بردي باقي را در سبويي كردي و طرفي بنهادي. آخر سبو پر شد. روزي در آن مي‌نگريست انديشيد كه: اگر اين شهد روغن به ده درهم بتوانم فروخت و آن را پنج گوسفند بخرم هر پنج بزايند و از نتايج ايشان رمه‌ها پيدا آيد و مرا استظهاري باشد و زني از خاندان بزرگ بخواهم. لاشك پسري آيد نام نيكوش نهم و علم و ادب بياموزش و اگر تمردي نمايد بدين عصا ادب فرمايم. اين فكرت چنان قوي شد كه ناگهان عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوي آويخته زد. در حال بشكست و شهد و روغن بر روي آن فرود آمد.(1)

      پيامها           1. در مقام منع و نااميد ساختن طرف خطاب در بازنگشتن وضع گذشته بر او به كار مي‌رود. ‌ 2. اگر فرد يا جامعه‌اي بر راه خطا و ناصحيح قدم بردارد در مقام تنبّه و بازگردانيدن آن از رأي و فكر غلط و آنچه قابل انجام و به ثمر رسيدن نباشد، به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آن‌كه فيل مي‌خريد رفت. ـ آن دكان برچيده شد. ـ آن كاروان كوچ كرد. ـ آن مَه‌مِه را لولو برد. ـ آن دنبه را گربه برد. ـ آن ورق برگشت. ـ گاو آمد و خورد دفتر پارين را. (ظهوري) ـ مرغي كه تخم طلايي مي‌كرد مُرد. ـ آن مصر مملكت كه تو ديدي خراب شد (خاقاني). ـ آن قدح بشكست و آن ساقي نماند (عطار). ـ آن قفس بگسست و آن هندو گريخت.(2)

      اشعار هم مضمون       (نه نيكويي ماند در ديدار او * نه طراوت ماند در رخسار او از جمالش ذره‌اي باقي نماند * آن قدح بشكست و آن ساقي نماند (عطار) آن قفس بشكست و ان طوطي گريخت * آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت).(3)

      لغات            شهد: عسل، شيريني. فروختي: مي‌فروخت. بضاعت: توانايي. قوت:‌ وعده غذايي. رمه: بچه گوسفند. استظهار: پشت‌گرمي. لاشك: بدون شك. تمرّدي: سرپيچي.

      پاورقي         1. يحيي برقعي، كاوشي در امثال و حكم، قم، نمايشگاه و نشر كتاب، چ 2، 1364، ص 44. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 51. 3. محمد علي حقيقت سمناني، ضرب المثل‌هاي منظوم فارسي، تهران، نشر گزاره، چ 1، 1374، ص 16.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  1

      صفحه          57

 

 

      94- احسان و نيكي سبب جلب دوستي و محبت

      عنوان           احسان و نيكي سبب جلب دوستي و محبت

      ضرب المثل   نه اين ريسمان مي‌برد با منش، كه احسان كمنديست در گردنش.

      زمينه پيدايش  به ره در يكي پيشم‌ آمد جوان * به تك در پي‌اش گوسفندي دوان بدو گفتم اين ريسمان است و بند * كه مي‌آرد اندر پِي‌ات گوسفند سبك طوق و زنجير از او باز كرد * چپ و راست بوييدن آغاز كرد به ره در پِيَ‌اش همچنان مي‌دويد * كه جو خورده بود از كف مرد و خويد چو باز آمد از عيش و شادي به جاي * مرا ديد و گفت: «اي خداوند راي نه اين ريسمان مي‌برد با مَنَش * كه احسان كمنديست در گردنش»(1)

      پيامها           1. احسان و نيكي موجب جذب دل‌ها، و كاشته شدن تخم محبت مي‌شود. 2. بهترين راه جذب محبت يك شخص و دنباله‌رو كردنش، احسان و نيكي بر اوست. 3. هديه دادن، دل شخص را نرم و مطيع مي‌كند. 4. سرشت و فطرت آدمي به گونه‌اي است كه در مقابل نيكي يك شخص سر تسليم فرود مي‌آورد. موارد كاربرد: در مورد تشويق به احسان و بيان فوايد و ارزش والاي آن به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ احسان، همه خلق را نوازد. ـ سخنش تلخ نخواهي، دهنش شيرين كن. ـ كاسه همسايه شكم را سير نمي‌كند محبت را زياد مي‌كند. ـ گرگي كه مرا شير دهد، ميش من است. ـ لطف كن لطف، كه بيگانه شود حلقه به گوش. ـ نان بده، فرمان بده.(2)

      اشعار هم مضمون       آن كساني كه آهنين مُشتند * دشمنان را به دوستي كُشتند عدو را به جاي خَسَك، زر بريز * كه بخشش كُنَد كُنْد، دندان تيز (سعدي) نه اين ريسمان مي‌بَرَد با منش * كه احسان كمنديست در گردنش(3) (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلي حُبِّ مَنْ اَحْسَنَ اِلَيْها وَ‌ بُغْضِ مَنْ اَساءَ اِلَيْها؛ دل‌ها بر محبت كسي كه به آنها خوبي كند و نفرت از آن كه به آنان بدي كند سرشته شده‌اند.»(4) امام علي(ع): «مَنْ كَثُرَ اِحْسانُهُ اَحَبَّهُ اِخْوانُهُ؛ هر كه احسانش زياد گردد، برادرانش او را دوست خواهند داشت.»(5) امام علي(ع): «اَلْاِنسانُ عَبْدُ الْاِحسانِ؛ انسان، بنده احسان است».(6)

      لغات            تك: دويدن، تاختن. بدو: به او. پي‌ات: پي تو. طوق: گردن‌بند. پي‌اش: پي او. كف: دست. خويد: غلّه سبز و تازه رسيده. خداوند راي: صاحب انديشه. عدو: دشمن. خَسَك: كاه و علف خشك. زر: طلا. كمنديست: كمندي است. كمند: ريسماني محكم كه آن را به كمر دشمن و يا جانور مي‌اندازند و آنها را به بند مي‌كشند. منش: من.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 844. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 693. 3. همان. 4. ابن شعبه حراني، تحف العقول، تحقيق: علي اكبر غفاري، قم، مؤسسه نشر اسلامي، چ 2، 1404 هـ.ق، ص 37. 5. تميمي آمدي، غرر الحكم و دررالكلم، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 8473. 6. همان، ح 263.

      منبع فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني

      نويسنده         امين خضرايي

      ناشر            نويد شيراز

      محل چاپ     شيراز

      سال چاپ      1382

      نوبت چاپ     1

      صفحه          582

 

 

 

 

      95- نكوهش آز و طمع

      عنوان           نكوهش آز و طمع

      ضرب المثل   طمع از نجاست سگ، نجس‌تر است!

      زمينه پيدايش  حاكمي روزي از وزيرش پرسيد: «چه چيزي است كه از همه چيزها بدتر و نجس‌تر است. وزير در جواب ماند و چيزي نتوانست بگويد. از حاكم مهلت خواست و از شهر بيرون رفت تا در بيابان به چوپاني رسيد كه گوسفندانش را مي‌چراند. سلام كرد. جواب گرفت. چوپان گفت:‌ «اي وزير، اين طرف‌ها؟» وزير گفت: اي چوپان، از تو سؤالي مي‌كنم، اگر جواب دادي، هر چه بخواهي به تو مي‌دهم. بگو چه چيزي است كه از همه چيزها بدتر و نجس‌تر است؟» چوپان گفت: «اي وزير، پيش از اينكه جوابت را بدهم مژده‌اي بهت مي‌دهم. بدان كه پشت اين تپه گنج پيدا كرده‌ام بيا با هم آن را تصرف كنيم و در اينجا قصري بسازيم و لشكري جمع كنيم و حاكم را از تخت برداريم. تو حاكم باش و من وزير.» وزير تا اين حرف را شنيد خوشحال شد و حرف چوپان را قبول كرد و گفت: «عجله كن، گنج كجاست؟ برويم آن را نشان بده.» چوپان گفت: «شرط دارد.» وزير گفت: «شرطش را بگو.» چوپان گفت: «بايد سه مرتبه زبانت را به نجاست سگ من بزني تا گنج را به تو نشان بدهم.» وزير چون چاره‌اي نداشت قبول كرد و پيش خود گفت: «اينجا كه كسي نيست. اول گنج را تصرف مي‌كنم و بعد چوپان را مي‌كشم.» وزير سه مرتبه زبانش را به نجاست سگ چوپان زد. بعد به چوپان گفت: «حالا بگو گنج كجاست؟» چوپان رو كرد به وزير طمعكار گفت: «برگرد برو. جواب سؤالت طمع است كه از نجاست سگ هم نجس‌تر است».(1)

      پيامها           1. طمع و آز يكي از صفت‌هاي زشت اخلاقي است. 2. طمع موجب مي‌شود انسان به هر كار پست و زشتي دست بزند. موارد كاربرد: 1. در مذمت و نكوهش انسان طمّاع. 2. در بيان زشتي و پستي صفت طمع. 3. در پرهيز دادن و ايجاد نفرت نسبت به طمع.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ بدي در جهان، بدتر از آز نيست. ـ بسا كس كه داد از طمع، جان به باد. ـ درآرد طمع، مرغ و ماهي به بند. ـ حريص را نكند نعمت دو عالم سير. ـ دندان طمع، كندني است. ـ طمع را سر بِبُر، گر مرد مردي. ـ حريص دايم در غم است، هر چه دارد پندارد كم است. ـ دهن سگ هميشه باز است. ـ گرگ هميشه گرسنه است. ـ هر كه را حرص بيش محنت بيش. ـ طمع آرد به مردان رنگ زردي).( 2)

      اشعار هم مضمون       (چو داننده مردم شود آزوَر * همي دانش او نيايد به بَر (فردوسي) طمع مي‌برد از رخ مرد آب * سيه روي شد تا گرفت آب (سعدي) ار حريصي گداي ره باشي * باش قانع كه پادشه باشي (مكتبي) عزت ز قناعت است و خواري ز طمع * با عزت خود بساز و خواري مطلب هر كه را با طمع سر و كار است * گر عزيز جهان بود خوار است (مكتبي) هست زير فلك گردنده * قانع آزاد و طامع بنده (جامي) چو خرسند باشي تن‌آسان شوي * چو آز آوري زان هراسان شوي (فردوسي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «اَلطّامِعُ في وَثاقِ الذُّلِّ؛ طمعكار، در بند ذلت و خواري گرفتار است.»(4) امام كاظم(ع): «اِنَّ الطَّمَعَ مِفْتاحُ الذُّلِّ؛ طمع كليد خواري و ذلت است.»(5) امام هادي(ع): «اَلطَّمَعُ سَجِيَّةٌ سَيِّئَةٌ؛ طمع، خصلت زشتي است.»(6) امام علي(ع): «مَنْ حَرَصَ شَقِيَ وَ تَعَنّي؛ هر كه حرص ورزد به بدبختي و رنج دچار مي‌شود.»(7) امام باقر(ع): «مَثَلُ الحريص علي الدنيا مَثَلُ دُودةِ القِزِّ؛ كلّما ازدادَتْ من القَزِّ علي نفسها لَفّاً كان ابْعَدَ لها من الخروج، حتي تَموتُ غمّاً؛ حكايت آزمند به دنيا، حكايت كرم ابريشم است، هر چه بيشتر بر خود مي‌تند، با بيرون آمدن از پيله بيشتر فاصله مي‌گيرد تا آنكه سرانجام دق مرگ مي‌شود».(8)

      لغات            آز: طمع. درآرد: در مي‌آورد. بند: گرفتاري. داننده: عالم. آزوَر: حريص. همي: هر آينه، قطعاً. بَر: ثمر، نتيجه. زان: از آن.

      پاورقي         1. احمد وكيليان، تمثيل و مثل، تهران، سروش، چ 3، 1375، ج 2، ص 145. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 207. 3. همان، ص 206. 4. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 226. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 78، ص 315. 6. شهيد اول، الدرّة الباهرة، تحقيق: داوود صابري، مشهد، آستان قدس رضوي، 1365، ص 42. 7. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 7723. 8. شيخ كليني، كافي، علي اكبر غفاري، قم، دارالكتب الاسلاميه، چ 3، 1388 هـ.ق، ج 2، ص 316.

      منبع تمثيل و مثل

      نويسنده         احمد وكيليان

      ناشر            سروش

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1375

      نوبت چاپ     3

      جلد  2

      صفحه          145

 

 

 

      96- ادب مايه بزرگي

      عنوان           ادب مايه بزرگي

      ضرب المثل   با ادب باش تا بزرگ شوي.

      پيامها           پيام اين ضرب المثل مودّب بودن است و در تشويق به مودّب بودن به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ ادب، آب حيات زندگاني است. ـ باادب باش تا بزرگ شوي. ـ حقا كه ادب تاج سر مردان است. ـ ادب خرجي ندارد ولي همه چيز را مي‌خرد. ـ دو تا خر كه به هم مي‌رسند گوش و دُمي مي‌جنبانند. ـ ادب مرد، بهتر از زر اوست. ـ نيست مردم بي‌ادب صاحب مقام. ـ بي‌ادب سيلي زمانه خوري. ـ بي‌ادب با هزار كس تنهاست.(1)

      اشعار هم مضمون       (مست ار ادبي نمود هشيارش دان * هشيار كه بي‌ادب بود مستش گير (باخزري) از خدا جوييم توفيق ادب * بي‌ادب محروم ماند از لطف رب (مولوي)(2)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «اَفْضَلُ الشَرفِ الْاَدَبُ؛ برترين شرافت ادب است.»(3) امام علي(ع): «حُسْنُ الاَدَبِ خَيْرُ مُوازِرٍ وَ اَفْضَلُ قَرينٍ؛ ادب نيك، بهترين ياور و برترين همدم است».(4)

      لغات            ار: اگر. هشيار: هوشيار. گير: بدان.

      پاورقي         1. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 58. 2. همان. 3. مصطفي درايتي، تصنيف غررالحكم و دررالكلم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چ 1، ح 5075. 4. همان، ح 5086.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          187

 

 

 

      97- اخلاص ملاك قبولي اعمال خير

      عنوان           اخلاص ملاك قبولي اعمال خير

      ضرب المثل   اگر براي خداست چه به اسم من چه به اسم كَل عباس.

      زمينه پيدايش  باني مسجدي مشغول تماشاي چسباندن كاشي سر در آن بود كه اسمش روي آن حك شده بود. كسي رسيد و گفت: «بگو آن را برداشته به اسم من نصب كند كه اگر براي خداست چه به اسم من چه به اسم كَل عباس».(1)

      پيامها           1. كسي كه براي خدا كار مي‌كند دنبال اسم و رسم نيست. كاربرد: 1. به كسي گفته مي‌شود كه براي اسم و رسم كار خير بكند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ از «اشهَد» فصيح، بِهْ است اَسهَد بلال. ـ از علي آموز اخلاص عمل. ـ اول سلمان شو، بعد مسلمان شو. ـ تو خوبي كن بينداز از دريا. ـ بالق نداند خالق مي‌داند. ـ سخن كز بهر حق گويي، چه عِبراني چه سِرياني).(2)

      اشعار هم مضمون       از پي ردّ و قبول عامه خود را خر مساز * ز آنكه نبود كار عامه جز خري، يا خَر خَري (سنايي) طاعت آن نيست كه بر خاك نهي پيشاني * صدق پيش آر كه اخلاص به پيشاني نيست (سعدي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «أَخْلِصُوا اَعْمالَكُمْ للهِ، فَاِنَّ اللهَ لا يَقْبَلُ اِلاّ ما خَلَصَ لَهُ؛ اعمال خود را براي خدا خالص گردانيد، زيرا خداوند نپذيرد مگر آنچه را كه خالص براي او باشد.»(4) امام علي(ع): «لَيْسَتِ الصَّلاةُ قِيامَكَ وَ قُعُودَكَ، اِنَّما الصَّلاةُ اِخْلاصُكَ وَ اَنْ تُريدَ بِها اللهَ وَحْدَهُ؛ نماز به قيام و قعود تو نيست، بلكه نماز آن است كه از روي اخلاص و تنها از روي خداخواهي باشد».(5)

      لغات            حك شده بود: نوشته شده بود. بالق: اسم شخصي است. كز: كه از. بهر: به خاطر. عبراني: زبان يهودي. سرياني: زبان سرياني.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 128. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 56. 3. همان. 4. متقي هندي، كنزالعمال، تحقيق: صفوة السقا، بيروت، مؤسسه رسالت، چ 1، 1389 هـ.ق، ح 5258. 5. شرح نهج‌البلاغه، ابن ابي الحديد، بيروت، دار احياء التراث، چ 2، 1385، ج 1، ص 325.

      منبع قند و نمك

      نويسنده         جعفر شهري

      ناشر            معين

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1381

      نوبت چاپ     4

      صفحه          74

 

 

 

      98- دوست داشتن سبب غفلت از عيب ها

      عنوان           دوست داشتن سبب غفلت از عيب‌ها

      ضرب المثل   هر چه در دل فرود آيد، در ديده نكو نمايد.

      زمينه پيدايش  «حسن ميمندي»‌ را گفتند سلطان محمود چندين بنده صاحب جمال دارد كه هر يكي بديع جهاني‌اند. چون است كه با هيچ يك از ايشان ميلي و محبتي ندارد چنان كه با اياز كه زيادت حسني ندارد؟ گفت:‌ «هر چه در دل فرود آيد در ديده نكو نمايد».(1)

      پيامها           1. دوست داشتن يك چيز موجب مي‌شود انسان عيب‌هاي آن را نبيند. 2. اگر در زندگي زن و شوهر محبت باشد، كمبودهاي ديگر به چشم نمي‌آيد. 3. عشق و محبت افراطي به يك چيز موجب از دست رفتن تجزيه و تحليل صحيح و عقلاني نسبت به آن مي‌شود. موارد كاربرد: 1. در مذمّت كسي كه به خاطر عشق و علاقه به يك چيز عيب‌هاي آن را متوجه نمي‌شود. 2. در تشويق زن و شوهر به از دست ندادن عشق و محبت به همديگر. 3. در بيان نگاه واقع‌بينانه و به دور از احساسات نسبت به تجزيه و تحليل صحيح مسائل گوناگون.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ اي بسا زشت كه در ديده عاشق زيباست. ـ چو مهر آيد، خِرَد در دل نماند. ـ حُسن رُخ ويس ز رامين بپرس. ـ عاشق، كور باشد. ـ عاشق نبود ز عيب معشوق آگاه. ـ عيب، در چشم دوستان هنر است. ـ خاله سوسكه به بچه‌اش مي‌گويد: قربان دست و پاي بلوريت.(2)

      اشعار هم مضمون       (اگر بر ديده مجنون نشيني * به غير از خوبي از ليلي نبيني (وحشي بافقي) ديده دوستْ عيب‌پوش بود * خصم را ديده عيب‌كوش بود (امير خسرو) زنگي ار چه سياه‌فام بود * پيش مادر مهي تمام بود (امير خسرو) به بلخ اندر به سنگي بر نوشته است * كه دوزخ، عاشقان را چون بهشت است چو باشد مرد عاشق در بر دوست * ‌همه زشتي به چشمش سخت نيكوست (اسعد گرگاني)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «حُبُّكَ لِلشَيْءِ يُعْمي وَ يُصِمُّ؛ دوست داشتن چيزي آدمي را كور و كر مي‌سازد.»(4) امام علي(ع): «مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشي بَصَرَهُ، وَ اَمْرَضَ قَلْبَهُ؛ هر كه عاشق چيزي شود، ديده‌اش را كم‌سو و دلش را بيمار مي‌كند».(5)

      لغات            بديع: تازه. زيادت حسن: زيبايي زياد. نكو: نيكو، خوب. ويس: نام معشوقه رامين. رخ: چهره. عيب‌كوش: جست‌وجو كننده عيب. زنگي: مار زنگي، نوعي مار. فام: چهره. مهي: ماهي.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 861. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 624. 3. همان. 4. شيخ صدوق، فقيه، تحقيق: علي اكبر غفاري، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ج 4، ص 380. 5. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، خطبه 109.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          1921

 

 

      99- لزوم رعايت حال مهمان‌دار

      عنوان           لزوم رعايت حال مهمان‌دار

      ضرب المثل   مهمان، يك روز، دو روز است.

      زمينه پيدايش  پدري براي ديدن پسرش از ده به شهر مي‌رود. چند روزي كه مي‌گذرد حوصله عروسش سر مي‌رود. عروس بچه‌اش را در گهواره مي‌گذارد و به بهانه بچه‌اش مي‌گويد: لاي لاي لاي لاي فيروزه * مهمان، يك روز، دو روزه(1)

      پيامها           1. مهمان روزهاي اول عزيز است. 2. مهمان اگر بيشتر از يكي دو روز بماند مايه دردسر براي ميزبان است. موارد كاربرد: 1. زبان حال صاحب‌خانه‌هايي كه در قديم حتي تا يك ربع قرن پيش ميهمانانشان هفتگي و زيادتر از آن بوده بسا كه نسبي‌هايشان چند ماهه رحل اقامت مي‌افكندند. 2. در بيان آداب مهماني به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ روز اول ناز و نياز، روز دوم نان و پياز، روز سوم چوب دراز! ـ مهمان هديه خداست، اما اگر نخواست برود بلاست.(2) ـ مهمان تا سه روز عزيز است. ـ شب اول طلا، شب دوم نقره، شب سوم مس، شب چهارم چُس و فِس.(3)

      اشعار هم مضمون       مهمان گرچه عزيز است، ولي همچو نفس * خَفقان آرد اگر آيد و بيرون نرود!(4) من اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندن دايم شود خوار (دقيقي)(5)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «الضِّيافَةُ ثَلاثَةُ اَيّامٍ فَما دُونَها؛ مهماني سه روز و كمتر از سه روز بايد باشد».(6)

      لغات            خفتان: خفگي.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 807. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 672. 3. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 916. 4. حكمت‌نامه پارسيان، ص 672. 5. دوازده هزار مثل فارسي، ص 916. 6. ابن رازي، جامع الاحاديث، تحقيق: محمد حسيني، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 1، 1413 هـ.ق، ج 29، ص 134.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  4

      صفحه          1764

 

 

 

 

      100- نكوهش بدون دعوت به مهماني رفتن

      عنوان           نكوهش بدون دعوت به مهماني رفتن

      ضرب المثل   ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت.

      زمينه پيدايش  يكي از توانگران عراق به مكه معظمه رفته بود. بعد از طواف و فراغ از اعمال حج چنان كه رسم و تجارت است در بازار منا مال و اسباب خود را گشوده به خريد و فروش مشغول بود كه ناگاه فقير بي‌سر و پايي كه زحمت گرسنگي كشيده بود و نان را جز در سفره ديگران نديده از آنجا گذشت و آن سوداگر را با آن همه جمعيت ديد. رشك و حسرت بر او برد، ايستاد و زبان طعن بر او گشاد و گفت: «اي دنيادار بي‌رحم و اي سخت‌دلِ از خدا دور! فرداي قيامت مكافات من و تو به يكسان چون خواهد بود؟ كه تو با اين همه سامان و نعمت از عراق و من با اين همه رنج و محنت از بلاد هندوستان آمده بينوا و بي‌چيز باشم؟!» بازرگان چون اين فقره را شنيد گفت: «حاشا مكافات ما يكسان باشد؟! اي گداي فضول و اي طامع بي‌اصول! طرز درويشي و فقيري چنين نمي‌باشد كه رشك و حسد بر اموال مسلمانان برند؟ مطلب تو از هندوستان آمدن به آنجا گدايي است نه طواف خانه كعبه، اگر مي‌دانستم فرداي قيامت جزاي ما يكسان خواهد بود كجا روي به اين راه مي‌آوردم.» گدا گفت: «اي دنيادار اين سخن از كجا غلط كردي.» بازرگان گفت: «استغفر الله، من آنچه حق بود گفتم من به فرمان خدا آمده‌ام». آنجا كه فرموده: «وَأَذِّن فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا» خطاب به ابراهيم(ع) شده كه مردمان را به اين خانه بخوان و كساني را كه قدرت و استطاعت داشته باشند ندا در دهِ و بطلب تا بيايند. پس چون مرا محكم شد به فرمان آمده‌ام و تو بي‌طلب ناخوانده آمده فضولي كردي آن‌گاه اين مثل را گفت: ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت. اي گدا تو را نخوانده و حق تعالي فرموده: «ولا تُلقوا بِاَيديكُم اِليَ التَّهلُكه» و تو خود را در تهلكه انداخته‌اي كه چنين راهي را بي‌اذن و بي‌زاد و راحله با هزار محنت به جهت گدايي و سؤال و طمع و طلب آمده‌اي. اي گداي هرزه درآي جواب تو همين خواهد بود كه بگويي من طفيلي‌ام و اين خود ظاهر است كه عزت و حرمت مهمان و طفيلي يكسان نبود. آنچه حق تعالي فرموده از روي لطف و كرم به من داده است شكر او را به جاي آوردم و آنچه موافق حكم الهي بر من واجب شده باشد از زكات و خمس و صله رحم همه را مي‌گذارم و از حقّ الناس احتراز مي‌كنم و تو فقيري و دعوي درويشي مي‌كني و حرص و طمع تو از همه زيادتر است و تو از قناعت و توكل بهره نداري و «خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ» شدي و مرتبه فقيري و درويشي لباس انبياست كه هر بي‌سر و پايي لايق نيست. تو درويشي را شنيده‌اي. و اما چاشني او را نچشيده‌اي، پس آن درويش خجل و منفعل گشت و جماعتي كه در آنجا حاضر بودند به كلمات بازرگان آفرين و تحسين كردند و اين مثل از آن بازرگان مانده است كه: «ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت.» پس بازرگان چيزي به آن درويش داد و از خود خشنود كرد.(1)

      پيامها           از آداب ميهمان اين است كه بدون دعوت به خانه ميزبان نرود. كاربرد: 1. در مذمت كسي كه بدون دعوت صاحب‌خانه در ميهماني او شركت كرده است. 2. در بيان آداب مهماني به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ بي‌دعوت، به خانه خدا هم نمي‌روند. ـ تات نخوانند همي باش لنگ. ـ تا نخوانندت، مرو از هيچ در ـ ناخوانده بَرِ يار شوي، خوار شوي. ـ هر كه ناخوانده درآيد، خجل آيد بيرون.(2)

      اشعار هم مضمون       بي‌جذبه دوستان ز جا نتوان رفت * هر راه كه نيست رهنما نتوان رفت فرياد مؤذن بشنو تا داني * ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت(3) (سليم تهراني)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «يا عليُّ! ثَمانِيَة اِن اُهينوا فَلا يَلُومُوا اِلاَّ اَنفُسَهُم. اَلذّاهِبُ اِلي مائِدَةٍ لَم يُدعَ اِلََيها ...؛ اي علي! هشت نفرند كه اگر اهانت شوند تنها بايد خودشان را سرزنش كنند: اول آن‌كه بدون دعوت به مهماني مي‌رود ...»(4)

      لغات            بازار منا: نام بازاري در مكه. سوداگر: بازرگان. رشك: حسد، غبطه. طامع: طمع‌كار. محنت: رنج. بلاد: شهرها. فقره: مورد. بي‌اصول: بي‌اصل و ريشه. تهلكه: هلاكت. خسرة الدنيا و الاخره: زيانكار در دنيا و آخرت. چاشني: مقداري از غذا كه براي مزه كردن بچشند. تات: تا تو را. بر: در كنار.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 817. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 673. 3. محمد علي حقيقت سمناني، ضرب المثل‌هاي منظوم فارسي، قم، نشر گزاره، چ 1، 1374، ص 420. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 75، ص 444.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          289

 

 

 

      101- لزوم حفظ اسرار

      عنوان           لزوم حفظ اسرار

      ضرب المثل   شتر ديدي، نديدي.

      زمينه پيدايش  سعدي از دياري به دياري مي‌رفت. در راه چشمش به زمين افتاد. جاي پاي يك مرد و يك شتر ديد كه از جلوش رد شده بودند. كمي كه رفت ادرار كم جهش روي زمين ديد. پيش خود گفت: «سوار اين شتر زن حامله‌اي بوده. بعد يك طرف راه مگس و طرف ديگر پشه به پرواز ديد. پيش خود گفت: «يك لنگه بار اين شتر عسل بوده، لنگه ديگرش روغن. باز نگاهش به خط راه افتاد. ديد علف‌هاي يك طرف جاده چريده شده و طرف ديگر نچريده باقي مانده، پيش خود گفت: «يك چشم اين شتر كور بوده، يك چشم بينا» از قضا خيالات سعدي همه درست بود و سارباني كه از جلويش گذشته بود به خواب مي‌رود و وقتي كه بيدار مي‌شود مي‌بيند شترش رفته. او سرگردان بيابان شد تا به سعدي رسيد. پرسيد: «شتر مرا نديدي؟» سعدي گفت: «يك چشم شترت كور نبود؟» مرد گفت: «چرا» گفت: «بارش عسل و روغن نبود؟» گفت: «چرا» گفت: «زن حامله‌اي سوارش نبود؟» گفت: «چرا» سعدي گفت: «من نديدم!» مرد ساربان كه همه نشاني‌ها را درست شنيد، عصباني شد و گفت: «شتر مرا تو دزديده‌اي همه نشاني‌هايش را هم درست مي‌دهي» بعد با چوبي كه در دست داشت شروع كرد سعدي را زدن. سعدي تا آمد بگويد من از روي جاي پا و علامت‌ها فهميدم و اينها را گفتم چند تايي چوب سارواني خورد. وقتي مرد ساروان باور كرد كه او شتر را ندزديده است راه افتاد و رفت. سعدي زير لب زمزمه كرد و گفت: «سعديا چند خوري چوب شترداران را تو شتر ديدي؟ نه جا پاشم نديدم!»(1)

      پيامها           1. انسان بايد رازدار و كتوم باشد. 2. انسان بايد از خطاي ديگران درگذرد به گونه‌اي كه اصلاً خطاي آنها را نديده است. موارد كاربرد: 1. در سفارش و تشويق به عفو و گذشت از خطاي ديگران. 2. در سفارش به رازداري. 3. در پنهان‌كاري و زماني كه بخواهند كسي را از بازگويي آنچه كه ديده يا شنيده منع كنند. 4. در حالت تهديد، مانند: دهان باز نكني كه كارت ساخته است.(2)

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آدم بايد گذشت داشته باشد. ـ از بزرگان عفو بوده است از فرودستان گناه. ـ از خُردان خطا، از بزرگان عطا. ـ از خُردان لخشيدن، از بزرگان بخشيدن. ـ اگر پادشاهي ببخش، اگر قصّابي بكش، اگر تاجري بفروش. ـ بخشيدن گناه، كم از انتقام نيست. ـ بزرگان، خُرده بر خُردان نگيرند. ـ در عفو لذتي است كه در انتقام نيست. ـ درگُذر تا از تو در گذرند. ـ گنه‌كار پشيمان را نبخشيدن، ستم باشد.(3) ـ زير آبر برو كه نشناسندت، فكر كن هم كري و هم لال(4)

      اشعار هم مضمون       اگر پوزش نكو باشد ز كهتر * نكوتر باشد آمرزش ز مهتر (اسعد گرگاني) تو را ايزد چو بر دشمن ظفر داد * به كام دوستانش سر جدا كن وگر خواهي ثواب نيك‌مردان * طمع از جان بِبُر او را رها كن (ابن يمين) گر عظيم است از فرودستان گناه * عفو كردن از بزرگان اعظم است(5)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ؛ آنان از خطاي مردم، در مي‌گذرند.» (آل عمران: 134) رسول خدا(ص): «عَلَيكُم بِالعَفوِ، فَاِنَّ العَفوَ لايَزيدُ العَبدَ اِلاّ عِزّاً؛ گذشت كنيد كه عفو و گذشت جز بر عزت بنده نمي‌افزايد.»(5) امام علي(ع): «اَقِل تُقَل؛ [از خطاي ديگران] درگذر، تا از تو درگذرند.»(6) امام علي(ع): «اِذا قَدَرتَ عَلي عَدُوِّكَ فَاجعَلِ العَفوَ عَنهُ شُكراً لِلقُدرَةِ عَلَيهِ؛ هرگاه بر دشمنت قدرت يافتي، گذشت از وي را شكرانه قدرت يافتنت بر او قرار ده».(7)

      لغات            ساربان: شتربان. فرودستان: زيردستان. لخشيدن: درخشيدن. پوزش: عذرخواهي. كهتر: خردسال‌تر. مهتر: بزرگ‌تر. ظفر: پيروزي. اعظم: بزرگ‌تر. ايزد: پروردگار.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 607. 2. گزيده و شرح امثال و حكم، ج 1، ص 451. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 610. 4. گزيده و شرح امثال و حكم، ج 1، ص 451. 5. حكمت‌نامه پارسيان، قم، ص 610. 6. شيخ كليني، كافي، تحقيق: علي اكبر غفاري، تهران، دارالكتب اسلاميه، چ 3، 1388 هـ.ق، ج 2، ص 108. 7. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ج 2، ص 172.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          1018

 

 

 

 

      102- متناسب بودن عمل انسان با افكار و عقايد او

      عنوان           متناسب بودن عمل انسان با افكار و عقايد او

      ضرب المثل   از كوره همان برون تراود كه در اوست.

      زمينه پيدايش  شخصي كوزه نو آورد، پر از شراب كرد و سبو مي‌تراويد. چون در راه افتاد، مُحتَسِب دچارش شد. گفت: «در كوزه چيست؟» جواب داد كه شير. محتسب باز گفت: «كه چيست؟» گفت: «از كوره همان برون تراود كه در اوست».(1)

      پيامها           1. عملكرد هر كسي متناسب با افكار و اعتقادات اوست. 2. انديشه هر كس متناسب با احوال درونش مي‌باشد. 3. از زمين شوره‌زار نمي‌توان انتظار روييدن محصول داشت. 4. از هر كسي بيش از توانايي‌ها و استعدادهايش كار بر نمي‌آيد. كاربرد: 1. در شماتت و سرزنش انسان بدذات و يا تنبل و كسل كه كار خطايي از او سرزده. 2. در مقام منع به كار گماردن انسان‌هاي نالايق به پست‌ها و مقام‌هاي كليدي.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آبِ خُرد، ماهي خُرد. ـ آب شيرين نزايد از گل شور. ـ آن كند هر كس كه از اصلش سزا باشد. ـ از اصل نيك، هيچ عجب نيست فرع نيك. ـ از بيد، بوي عود نيايد. ـ از جهنم، باد خنك نمي‌وزد. ـ از ديو، مهرباني نيايد. ـ هر كسي آن كند كز او شايد. ـ تو از تيرگي، روشنايي مجوي. ـ درخت از ميوه‌اش شناخته مي‌شود. ـ نيايد كار شيطان از فرشته. ـ ز شاخ خشك چه داري اميد برگ و ثمر. ـ مَطَلَب بوي نافه از مردار. ـ ز مُشك بوي و ز خورشيد نور نيست.(2)

      اشعار هم مضمون       از مردم بدْاصل، نخيزد هنر نيك * كافور نخيزد ز درختان سپيدار (منوچهري) بد، ز بدگوهران پديد آيد * هر كسي آن كند كز او شايد (عنصري) مَهِ فشانَد نور و سگ عوعو كند * هر كسي بر خلقت خود مي‌تند (مولوي) كاسه چيني كه صدا مي‌كند * خود صفت خويش ادا مي‌كند درخت تلخ هم تلخ آورد بر * اگر چه ما دهيمش آب شكر(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ؛ بگو هر كس طبق روش (و خلق و خوي) خود عمل مي‌كند.» (اسراء: 84) «وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِي خَبُثَ لاَ يَخْرُجُ إِلاَّ نَكِدًا؛ سرزمين پاكيزه، گياهش به فرمان پروردگار مي‌رويد، اما سرزمين‌هاي بدطينت (و شوره‌زار) جز گياه ناچيز و بي‌ارزش‌، از آن نمي‌رويد.» (اعراف: 58) امام علي(ع): «اَلْاَعْمالُ ثِمُارُ النِّيّاتِ؛ كردارها، ثمره نيت‌ها هستند».(4)

      لغات            تراود: ترشح كند. محتسب: داروغه. دچارش شد: گرفتار شد، مبتلا شد. خرد: كوچك. اصل: ريشه، فطرت. فرع: آنچه از اصل جدا شود، شاخه. بيد: درختي است بي‌ميوه و سايه‌دار. عود: چوب درخت عود كه مي‌سوزانند و بوي خوشي از‌ آن متصاعد مي‌شود. مَطَلَب: درخواست نكن. كافور: جسمي است سفيد و با بوي مخصوص كه از درخت كافور استخراج مي‌شود. دهيمش: به او بدهيم.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 95. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 517. 3. همان، ص 516. 4. تميمي‌ آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 292.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          104

 

 

 

      103- دروغ سبب رسوايي دروغ‌گو

      عنوان           دروغ سبب رسوايي دروغ‌گو

      ضرب المثل   آدم دروغ‌گو، كلّه كلاهش سوراخ است.

      زمينه پيدايش  اين مثل در رسوايي و كم‌حافظه بودن دروغ‌گويان استعمال مي‌شود و مأخذ آن، اين حكايت است كه شخصي در مجلسي دروغي گفت. ديگري براي اينكه او را رسوا كند، گفت: آن‌كه ته كلاهش سوراخ دارد دروغ گفت. اين شخص فوراً دست به كلاه خود بُرد كه ببيند سوراخ كجاست.(1)

      پيامها           1. دروغ‌گو كم‌حافظه است. 2. سخن غيرحق و غيرواقعي در حافظه نمي‌ماند. موارد كاربرد: 1. به كسي كه يك مطلب را به تفاوت و اختلاف گفته باشد. 2. كسي كه دروغِ گوينده، برايش معلوم شده باشد از اين ضرب‌المثل استفاده مي‌كند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ چراغ دروغ، فروغ ندارد. ـ چراغ كذب را نَبْوَد فروغي.)(2) (ـ آدم دروغ‌گو، دُم خروس از جيبش پيداست. ـ دروغ، بوي پيازداغ مي‌دهد.)(3) (ـ دروغ كه از دور مي‌آيد يك پايش مي‌لنگد. ـ دروغ گل مي‌دهد، ولي ميوه نمي‌دهد.)(4) (ـ دروغ‌گو، زود مچش گير مي‌افتد. ـ دروغ‌گو، كم‌حافظه است.)(5) ـ گفتي باور كردم، اصرار كردي به شك افتادم، قسم خوردي يقين كردم دروغ است.(6)

      اشعار هم مضمون       دَمِ صبح كاذب بُوَد زود مير * ولي صبح صادق شد آفاق‌گير(7) (امير خسرو) (هر آن كس كه باشد دروغ‌آزماي * نكوهيده باشد به نزد خداي كند روي، هر دم دروغش سياه * سوي قعر دوزخ نمايَدْش راه)(8) (فردوسي) به صدق كوش كه خورشيد زايد از نَفَست * كه از دروغ سِيَه‌روي گشت صبح نخست(9) (حافظ)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي مَنْ هُوَ كَاذِبٌ كَفَّارٌ؛ خداوند آن كس را كه دروغ‌گو و كفرا‌ن‌كننده است هرگز هدايت نمي‌كند (و از رسيدن به هدف باز مي‌دارد)». (زمر: 3) رسول خدا(ص): «اِنَّ الْكِذْبَ يُسَوِّدُ الْوَجْهَ؛ دروغ روسياهي مي‌آورد.» امام علي(ع): «اَلْكاذِبُ مُهانٌ ذَليلٌ؛ دروغ‌گو، حقير و خوار است.»(10) امام علي(ع): «عاقُبَةٌ الْكِذْبِ مَلامَةً وَ‌ نَدامَةٌ؛ سرانجام دروغ‌گويي، سرزنش و پشيماني است».(11)

      لغات            فروغ: روشنائي. دم: زماني كه به اندازه يك دم يا بازدم. زودمير: زود از بين رونده. آفاق‌گير: عالم‌گير. آزماي: آزمايش كننده، تجربه كننده. نمايدش: به او نشان دهد. زايد: به وجود آيد.

      پاورقي         1. احمد بهمنيار، داستان‌نامه بهمنياري، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1361، ص 93. 2. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 2، ص 609. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 295. 4. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 514. 5. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 799. 6. دوازده هزار مثل فارسي، ص 833. 7. حكمت نامه پارسيان، ص 296. 8. امثال و حكم دهخدا، ج 4، ص 1903. 9. همان، ج 1، ص 445. 10. حكمت‌نامه پارسيان، ص 296. 11. تميمي آمدي، غرر الحكم و دررالكلم، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ج 4، ص 363.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          21

 

 

 

 

      104- وقت معيّن داشتن مرگ افراد

      عنوان           وقت معيّن داشتن مرگ افراد

      ضرب المثل   اجل كه رسيد، گو به هندوستان.

      زمينه پيدايش  به روزگار سليمان پيغمبر، روزي مردي مرگ را در بازار ديد كه در او به تندي نظر مي‌كند. وحشت‌زده به بارگاه سليمان پناه برد و از او خواست تا باد را بفرمايد كه او را برداشته در دورترين نقطه خاك بر زمين بگذارد تا از مرگ در امان بماند. سليمان كه او را هراسان يافت، باد را فرمود چنان كند كه دلخواه اوست. باد او را برداشته و در سرزمين هند بر زمين نهاد. همان دم مرگ ـ‌ كه به انتظار او ايستاده بود ـ پيش آمد و گفت: اي مرد! مُردن را آماده باش! مرد كه اكنون هراسش به حيرت مبدّل شده بود پرسيد: چه شد كه ديروز هنگامي كه مرا ديدي و آن‌گونه تند در من نظر كردي جان مرا نگرفتي؟ مرگ گفت: ساعت مرگ تو امروز بود و من مي‌دانستم كه به فرمان حق مي‌بايد جان تو را در اين لحظه در اين نقطه بستانم، اما ديروز كه تو را ديدم حيرت كردم كه تو در آن جايي، ندانستم چگونه مي‌بايد روز ديگر تو را در اين سوي جهان بيابم و بي‌جان كنم، آن نگاه كه در تو كردم از سر حيرت بود.(1)

      پيامها           اَجَل و لحظه مرگ هر انساني مشخص است و زماني كه آن لحظه برسد انسان به طور قطع از اين دنيا مي‌رود و هيچ چيزي ولو پيشرفته‌ترين تكنولوژي‌ها، انسان را از چنگال مرگ نمي‌تواند برهاند. كاربرد: 1. در بيان اين نكته كه اجل و مهلت زندگي هر كسي پيش خداوند معيّن است. 2. در تنبّه دادن به كسي كه جاه و مقام او را مغرور ساخته و مرگ را از ياد برده است.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ اجل سنگ است و آدم مثل شيشه.(2) ـ پيش اجل چه صاحبقِران، چه رضا كچل.(3) (ـ با مرگ كجا سود كُنَد قلعه محكم. ـ به فرجام گيتي نماند به كس. ـ پيمانه چو پر شد چه شيرين و چه تلخ. ـ ز مادر، همه مرگ را زاده‌ايم. ـ مرگ شتري است كه در هر خانه‌اي مي‌خوابد. ـ نيابد كسي چاره از چنگ مرگ.)(4) ـ هم آنها كه دويدند، هم آنها كه خزيدند، آخر به هم رسيدند.(5) ـ آدميزاد لقمه مرگ است.(6)

      اشعار هم مضمون       آن‌كه نمرده است و نميرد تويي * و آن‌كه تغيّر نپذيرد تويي ما همه فاني و بقا بس تو راست * مُلك تعالي و تقدّس تو راست(7) (نظامي) اگر سال گردد هزار و دويست * به جز خاك تيره تو را جاي نيست(8) (فردوسي) اگر شاهي، گدايي، آخرش مرگ * اگر زرّين‌كلاهي، آخرش مرگ(9) (دردي است اجل كه نيست درمان او را * بر شاه و وزير هست فرمان او را شاهي كه به حكم دوش، كرمان مي‌خورد * امروز همي خورند كرمان او را)(10)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «كُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ؛ هر جانداري (طعم) مرگ را خواهد چشيد.‌» (آل عمران: 185) «أَيْنَمَا تَكُونُواْ يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ؛ هر كجا باشيد مرگ شما را در مي‌يابد هر چند در قلعه‌هاي محكم باشيد. (نساء: 78) امام علي(ع): «اِنَّ اللهَ‌ مَلِكاً يُنادي في كُلِّ يَوْمٍ: لِدُوا لِلْمَوْتِ وَاجْمَعُوا لِلْفَناءِ وَابْنُوا لِلْخَرابِ؛ خدا را فرشته‌اي است كه هر روز جار مي‌زند، بزاييد براي مردن و گرد آوريد براي نابود گشتن و بنا كنيد براي ويران شدن».

      لغات            گو: بگو. حيرت: تعجّب. مبدّل شد: تبديل شد. صاحبقران: از القاب پادشاهان. سود كند: نفع رساند. فرجام: پايان كار، سرانجام. گيتي: جهان. وان‌كه: و آن كه. زرّين‌كلاهي: تاج طلايي، كلاه طلا‌بافت، كنايه از پادشاهي. دوش: ديشب. كرمان: كرم‌ها.

      پاورقي         1. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 81. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 70. 3. همان، ص 316. 4. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 639. 5. احمد شاملو، كوچه، تهران، مازيار، 1377، ج 1، ص 1831. 6. همان، ص 396. 7. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 151. 8. همان، ص 217. 9. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 141. 10. امثال و حكم دهخدا، ج 2، ص 1076. 11. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: سيد كاظم محمدي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 132.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          70

 

 

 

 

      105- نكوهش تن به ذلّت سپردن

      عنوان           نكوهش تن به ذلّت سپردن

      ضرب المثل   مُردن به عزت، به از زندگاني به مَذَلِّت.

      زمينه پيدايش  جوان‌مردي را در جنگ تاتار جراحتي هول رسيد. كسي گفت: «فلان بازرگان نوشدارو دارد، اگر بخواهي باشد كه قدري ببخشد» و گويند آن بازرگان به بُخل معروف بود. جوان‌مرد گفت: «اگر نوشدارو خواهم دهد يا ندهد و اگر دهد منفعت كند يا نكند. باري خواستن از وي زهر كُشنده است. حكما گفته‌اند: «اگر آب حيات به فروشنده [في المثل] آب روي دانا نخرد كه مُردن به عزت به از زندگاني به مَذَلِّت!(1)

      پيامها           1. زندگاني وقتي ارزش دارد كه توأم با آزادي و آزادگي باشد. 2. جامعه‌اي كه عزت را سرلوحه خويش قرار داده است از حمله نظامي و محاصره اقتصادي هراسي ندارد. كاربرد: 1. در نكوهش و مذمت كساني كه آلوده منّت ديگران شده‌اند و با تحمل خواري از خودي و بيگانه زخم‌زبان‌ها و سرزنش‌ها مي‌شنوند، گفته مي‌شود. 2. در تشويق و تحريك رگ غيرت ملت و تن ندادن به ذلت و خواري گفته مي‌شود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آدم، دو بار نمي‌ميرد. ـ بميرم به نام و نمانم به ننگ. ـ به نام نيكو مُردن، بِهْ كه به ننگ زيستن. ـ يك مرده به نام، بِهْ كه صد زنده به ننگ.(2)

      اشعار هم مضمون       پيش شمشير سرافكنده شوي * بِهْ كه پيش چو خودي بنده شوي (جامي) مرا مرگ بهتر از اين زندگي * كه سالار باشم، كنم بندگي (فردوسي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «اَلْمَنِيَّةُ وَ لاَ الدَّنِيَّةُ؛ مرگ‌ آري، اما پستي و خواري هرگز.»(4) امام حسين(ع): «مَوْتٌ في عِزٍّ خَيْرٌ مِنْ حَياةٍ في ذُلٍّ؛ مرگ با عزت، بهتر از زندگي با ذلت است».(5)

      لغات            مذلّت: خواري. هول: ترسناك. نوشدارو: باشد: شايد. به علت: از روي. سالار: سرور، رئيس.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 774. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 350. 3. همان. 4. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: كاظم محمدي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 396. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 44، ص 192.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  3

      صفحه          1522

 

 

 

      106- لزوم رعايت تناسب مسئوليت‌ها با توانايي و تخصص افراد

      عنوان           لزوم رعايت تناسب مسئوليت‌ها با توانايي و تخصص افراد

      ضرب المثل   كار بوزينه نيست نجّاري.

      زمينه پيدايش  مأخذ اين مثل به داستاني در كليله و دمنه بازمي‌گردد: بوزينه‌اي، درودگري را ديد كه بر چوبي نشسته آن را مي‌بريد و دو ميخ درشت يكي بر شكاف چوب فرو كوفتي تا بريدن آسان گشتي و راه براي آمد و شد ارّه آسان شدي و چون شكاف از حدّ معيني گذشتي ديگري را بكوفتي و ميخ پيشين را برآوردي. بوزينه تفرّج مي‌كرد، ناگاه نجّار در انتهاي كار براي حاجتي برخاست و برفت. بوزينه به جاي نجار بر چوب نشست و از آن جانب كه چوب بريده شده بود خصيتين او بر شكاف چوب اندر شد. بوزينه آن ميخ را كه در پيش كار بود از شكاف چوب بركشيد. پس شكاف چوب دو شق چوب را به هم پيوست. خصيتين بوزينه در ميان چوب محكم بماند. مسكين بوزينه ناله آغاز كرد و همي گفت: آن به كه در جهان، همه كس كار خود كند * آن كس كه كار خود نكند، نيك بد كند(1)

      پيامها           پيام ضرب المثل شناختن توانايي‌ها و استعدادهاي خود و بر عهده گرفتن مسئوليت‌هاي اجتماعي و فردي متناسب با آن توانايي‌ها، مي‌باشد و در مواردي به كار مي‌رود كه شخصي به كار و حرفه‌اي دست بزند كه از عهده‌اش برنمي‌آيد.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ درودگري كار بوزينه نيست. ـ از بوزينه درودگري نيايد. ـ خرس را چه به آهنگري. ـ شتر را به علاقه‌بندي چه كار. ـ از كور ديدباني نيايد. ـ شتر را به نعلبندي چه كار. ـ خرس را چه به ارّه كشي. ـ از خَر، خرّاطي خواستن خطاست. ـ حلاج هرگز ديبا نبافد.)(2). (ـ كار هر مرد نيست هر كاري. ـ كار هر موري نباشد با سليمان گفت‌و‌گو. ـ كاري كه چشم مي‌كند، ابرو نمي‌كند. ـ لال را چه به اذان گفتن. ـ هر كسي را بهر كاري ساختند).(3)

      اشعار هم مضمون       كار هر بافنده و حلاج نيست * از كمان سست، سخت انداختن(4) كار هر بز نيست خرمن كوفتن * گاو نر مي‌خواهد و مرد كهن(5)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «كُلٌّ مُيَسَّرٌ لِما خُلِقَ لَهُ؛ هر كس براي آنچه آفريده شده، آماده است.(6) امام علي(ع): «اَلنّاسُ كَالشَّجَرِ؛ شَرابُهُ واحِدٌ وَ ثَمَرُهُ مُخْتَلِفٌ؛ مردم مانند درختند كه از يك آب سيراب مي‌شود؛ اما ميوه‌هايش گوناگون است».(7)

      لغات            بوزينه: ميمون. درودگر: نجار. فرو كوفتي: كوبيد. تفرّج: سياحت، گردش. خُصيتين: دو بيضه. اندر شد: داخل شد. پيش: جلو. مسكين: بيچاره. علاقه‌بندي: خرِّاطي: چوب تراشي. ديبا: نوعي پارچه ابريشمي رنگي. موري: مورچه‌اي. بهر: براي.

      پاورقي         1. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 837. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري،دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 513. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 149. 4. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 3، ص 1182. 5. همان. 6. ابن ابي جمهور، عوالي اللئالي، تحقيق: مجتبي عراقي، قم، چاپخانه سيد الشهدا(ع)، چ 1، 1403 هـ.ق، ج 4، ص 22. 7. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 2097.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  3

      صفحه          1173

 

 

 

 

      107- مصيبت و سختي وسيله شناخت قدر نعمت‌ها

      عنوان           مصيبت و سختي وسيله شناخت قدر نعمت‌ها

      ضرب المثل   قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد.

      زمينه پيدايش  پادشاهي با غلام عجمي در كشتي نشسته بود و غلام هرگز دريا نديده بود و محنت كشتي نيازموده، گريه و زاري درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان كه ملاطفت كردند آرام نمي‌گرفت، مَلِك را از او عيش مُنَقّص شد. چاره ندانستند. حكيمي در آن كشتي بود ملك را گفت: «اگر فرمان دهي من او را به طريقي خاموش گردانم.»‌ گفت: «غايت لطف باشد.» بفرمود تا غلام را به دريا انداختند. باري چند غوطه خورد. مويش گرفتند و پيش كشتي آوردند. به دو دست در كشتي چون برآمد به گوشه‌اي بنشست و آرام يافت. مَلِك را پسنديده آمد گفت: «در اين چه حكمت بود؟»‌ گفت: «از اول محنت غرقه شدن نچشيده بود و قدر عافيت كسي نداند كه به مصيبتي گرفتار آيد.» اي سير تو را نان جُوين خوش ننمايد * معشوق من است آن‌كه به نزديك تو زشت است حوران بهشتي را دوزخ بود اعراف *‌ از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است.

      پيامها           1. انسان تا يك نعمتي را دارد قدر آن را نمي‌داند، اما همين كه از دست رفت به قدر و ارزش آن پي مي‌برد. 2. يكي از فوايد مشكلات و ناملايمات در زندگي اين است كه انسان قدر و ارزش نعمت‌هاي الهي را بداند و شكرگزار باشد. 3. رفاه‌زدگي در جامعه موجب غفلت آن از توانايي‌ها و امكانات خود و در نتيجه سقوط آن جامعه مي‌باشد. 4. انسان‌هايي كه در مشكلات بزرگ شده و با رنج و تلاش به مقام و ثروت مي‌رسند، قدر و ارزش موقعيت خود را مي‌دانند. موارد كاربرد: 1. خطاب به شخصي كه ارزش عافيت و سلامتي خود را نمي‌داند. 2. خطاب به انسان‌هاي مرفّه و بي‌درد كه از رنج و غم ديگران خبري ندارند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ تو قدر آب چه داني كه در كنار فراتي. ـ دستْ بريده، قدر دست بريده مي‌داند. ـ شكسته استخوان داند بهاي موميايي را. ـ علف درب آغل، تلخ است. ـ ماهي كه بر خشك اوفتد، قيمت بداند آب را. ـ قدر نان را گرسنه مي‌داند. ـ گاو تا وقتي دُمَش را از دست نداده ارزش دُم را نمي‌داند. ـ لذت انگور، زن بيوه داند نه خداوند ميوه.(2)

      اشعار هم مضمون       كسي قيمت تندرستي شناخت * كه يك چند بيچاره در تب گداخت (سعدي) من آن روز را قدر نشناختم * بدانستم اكنون كه درباختم (سعدي) نداند كسي قدر روز خوشي * مگر روزي افتد به سختي‌كِشي (سعدي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «اِنَّما يُعْرَفُ قَدْرُ النِّعَمِ بِمُقاساةِ ضِدِّها؛ قدر نعمت‌ها در مقايسه با ضد آنها شناخته مي‌شود.»(4) امام حسن(ع): «تُجْهَلُ النِّعَمُ ما اَقامَتْ، فَاِذا وَلَّتْ عُرِفَتْ؛ نعمت‌ها تا هستند ناشناخته‌اند و همين كه رفتند شناخته مي‌شوند».(5)

      لغات            عافيت: سلامتي. عجم: غير عرب. محنت: رنج. ملاطفت: مهرباني. عيش: زندگي آسوده. منقَّض: كم شدن. پسنديده آمد: خوش آمد. اعراف: نام سرزميني ميان بهشت و جهنم. آغل: جايي كه چارپايان را در آن نگه مي‌دارند. موميايي: سختي‌كِشي: رنج بردن.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 674. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 682. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 3879. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 78، ص 115.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          1157

 

      108- نكوهش تقليد كوركورانه

      عنوان           نكوهش تقليد كوركورانه

      ضرب المثل   كلاغ خواست راه رفتن كبك را بياموزد، راه رفتن خود را هم فراموش كرد!

      زمينه پيدايش  آورده‌اند كه روزي زاغي، كبكي را ديد كه مي‌رفت. خراميدن او زاغ را خوش آمد و از تناسب حركات و چستي اطراف او آرزو برد، چه طبايع را به ابواب محاسن التفاتي تمام است و هر آينه آن را جويان باشد در جمله خواست كه آن را بياموزد. يك چندي بكوشيد و بر اثر كبك بپوييد. رفتن او را نياموخت و رفتار خويش فراموش كرد، چنان‌كه رجوع بدان ممكن نبود.(1)

      پيامها           1. پيروي بي‌چون و چرا از فرهنگ غرب و كنار گذاشتن آداب و رسوم ملي و اسلامي نه تنها ما را به پيشرفت‌هاي علمي نمي‌رساند بلكه موجب از دست دادن فرهنگ و رسوم خودمان نيز مي‌شود. 2. دوري از تقليد كوركورانه و بدون مبناي منطقي. كاربرد اين مثل در جايي است كه شخصي چشم‌بسته و بي‌چون و چرا از شخص ديگري تقليد كند بدون اينكه تقليد او از روي اصول عقلاني باشد.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ كلاغ آمد چريدن ياد بگيرد، پريدن هم يادش رفت. ـ روش كبك به تقليد نياموزد زاغ.(2) ـ بي‌تقليد رفتن از كوري است. ـ عبادت به تقليد گمراهي است. ـ مباش بنده تقليد، اگر نه حيواني. ـ هنوز كفش‌هايم را پيدا نكرده‌ام.(3)

      اشعار هم مضمون       خلق را تقليدشان بر باد داد * اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد(4) گاو و خر را نكند خوردن گندم، آدم * شرف مرد به تقليد نگردد حاصل(5) نمي‌دانم به هر جايي كه هستي * خلاف رسم و عادت كن كه رستي(6) هر چه خلاف آمد عادت بود * قافله‌سالار سعادت بود(7)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَا أَنزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ قَالُواْ حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا أَوَ لَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ شَيْئًا وَلاَ يَهْتَدُونَ ؛ چون به آنان گفته شود: به سوي آنچه خدا نازل كرده و به سوي پيامبر بياييد، مي‌گويند: آنچه پدران خود را بر آن يافته‌ايم ما را بس است. آيا هر چند پدرانشان چيزي نمي‌دانستند و هدايت نيافته بودند؟» (مائده: 104) رسول خدا(ص): «لا تَكُونُوا اِمَّعَةً، تَقُولُونَ: اِنْ اَحْسَنَ النّاسُ اَحْسَنّا، وَ‌ اِنْ ظَلَمُوا ظَلَمْنا وَ لكِنْ وَطِّنُوا اَنْفُسَكُمْ اِنْ اَحْسَنَ النّاسُ اَنْ تُحْسِنُوا، وَ‌ اِنْ اَساؤُوا اَنْ لا تَظْلِمُوا؛ مقلّد و بي‌اراده نباشيد كه بگوييد: اگر مردم خوبي كردند ما خوبي مي‌كنيم و اگر ظلم كردند ما هم ظلم مي‌كنيم، بلكه از خودتان اراده داشته باشيد، اگر مردم خوبي كردند، شما خوبي كنيد و اگر بدي كردند، شما ظلم نكنيد.»(8) امام صادق(ع): «اِيّاكَ اَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ ما قالَ؛ بپرهيز از اينكه بي‌دليل، كسي را براي خود عَلَم (و بت) كني و هر چه گفت تصديقش نمايي».(9)

      لغات            زاغ: كلاغ. خراميدن: راه رفتن همراه با زيبايي و وقار. چستي: چالاكي. آرزو برد: آرزو كرد. طبايع: سرشت‌ها. ابواب محاسن: زيبايي‌هاي مختلف. التفاتي: توجهي. جويان: طلب‌كننده، جوينده. در جمله: اجمالاً. يك چندي: مدتي. بر اثر: به دنبال. بپوييد: راه رفت. رفتار: راه رفتن. رجوع: بازگشت.

      پاورقي         1. سيد يحيي برقعي، كاوشي در امثال و حكم فارسي، چاپخانه حكمت، نمايشگاه و نشر كتاب، چ 2، 1364، ص 402. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 794. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 129. 4. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 2، ص 743. 5. دوازده هزار مثل فارسي، ص 480. 6. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 126. 7. همان، ج 4، ص 1920. 8. منذري شامي، الترغيب و الترهيب، تحقيق: مصطفي محمد عمارة، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1388 هـ.ق، ج 3، ص 341. 9. شيخ صدوق، معاني الاخبار، تحقيق: علي اكبر غفاري، قم، دفتر انتشارات اسلامي، چ 1، 1361، ص 169.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  3

      صفحه          1223

 

 

      109- لزوم در نظرگرفتن در دست خدا بودن كارها

      عنوان           لزوم در نظرگرفتن در دست خدا بودن كارها

      ضرب المثل   هميشه به كار خير بگو «ان‌شاء‌الله».

      زمينه پيدايش  درباره ريشه اين مثل آورده‌اند: روزي «جُحي» براي خريد درازگوشي به بازار رفت. مردي پيش آمد و پرسيد: كجا مي‌روي؟ گفت: به بازار مي‌روم كه درازگوشي بخرم. گفتش: بگوي «ان‌شاء‌الله». گفت: چه جاي ان‌شاء‌الله باشد كه خر در بازار و زر در كيسه من است. چون به بازار درآمد مايه‌اش را بزدند و چون بازگشت همان مرد به او برخورد و پرسيدش: از كجا مي‌آيي؟ گفت: ان‌شا‌ء‌الله از بازار ... ان‌شاء‌الله زرم را دزديدند ... انشاء الله خري نخريدم ... و زيان‌ديده و تهي‌دست به خانه باز مي‌گردم ان‌شاء‌الله.(1)

      پيامها           پيام ضرب‌المثل اين است كه اراده و خواست خداوند در تمامي امور حاكم است و هيچ كاري بدون اراده خداوند، سرانجام ندارد (توحيد افعالي). و كاربرد ضرب المثل در توجه دادن و دعوت كردن انسان‌ها به كانون اصلي قدرت و هستي است. موقعي كه شخصي براي كارهاي روزانه و نيز آينده خود برنامه‌ريزي مي‌كند و پيوسته مي‌گويد اين كار را يا آن كار را انجام خواهم داد بدون اينكه توجه داشته باشد همه امور به دست خداست، از اين ضرب‌المثل استفاده مي‌كنند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ كار خود بگذار با پروردگار. ـ الله و بس، ما بقي هوس. ـ به توكل روند مردان راه. ـ در سايه‌اي گريز كه وي را زوال نيست. ـ راهرو گر صد هنر دارد، توكل بايدش. ـ تكيه به جبار كن تا برسي به مراد.(2)

      اشعار هم مضمون       ناخدا در فكر كشتي بود، آيا چون شود * ما توكل بر خدا كرديم و بر دريا زديم(3) كار خود گر به خدا باز گذاري حافظ * اي بسا عيش كه با بخت خدا داده كني(4) (حافظ)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «وَلَوْلَا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَاء اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ؛ ... (كهف: 39) «وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا إِلَّا أَن يَشَاء اللَّهُ؛ ... (كهف: 23)

      لغات            جُحي: شخصيت طنز و فكاهي در ميان عرب‌هاست. عيش: زندگي آسوده. بخت: شانس، اقبال. زر: پول طلا. درازگوش: الاغ.

      پاورقي         1. احمد شاملو، كوچه، تهران، مازيار، 1377، ج 3، ص 982. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 163. 3. احمد بهمنيار، داستان‌نامه بهمنياري، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1361، ص579. 4. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 3، ص 1175.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          1040

 

 

 

      110- وقت و مكان خاصّ داشتن كارها

      عنوان           وقت و مكان خاصّ داشتن كارها

      ضرب المثل   جابه‌جا ك نعبد، جابه‌جا ك نستعين

      زمينه پيدايش  هر سخن جايي و هر كاري موقعي دارد. اصل مثل آن است كه از دانشمندي ظريف و شوخ‌طبع پرسيدند: سبب چيست كه لفظ اياك در آيه «اياك نعبد و اياك نستعين» تكرار شده است، در صورتي كه به رعايت ايجاز و اختصار ممكن بود گفته شود: «اياك نعبد و نستعين». دانشمند جواب داد: براي اينكه اگر اياك تكرار نشده بود معني‌اش اين بود كه عبادت و استعانت هميشه با هم باشد. حال آنكه بعضي جاها خدا را عبادت مي‌كنيم بدون قصد استعانت و بعضي جاها از خدا استعانت مي‌كنيم بدون انجام عبادت. آن گاه سخن خود را خلاصه كرد و از سر مزاح گفت: جابه‌جا ك نعبد و جابه‌جا ك نستعين.(1)

      پيامها           1. هر سخن جايي و هر نكته مقامي دارد. 2. هر كس در هر رده و صنف و طبقه، احترام در خور شأن و بينش و مقام و منزلت خود را سزاوار است. 3. هر كاري را بايد در جاي خود انجام داد تا نتيجه‌بخش باشد. موارد كاربرد: 1. در توصيه كردن به انجام به جا و مناسب كارها. 2. در شماتت كسي كه نابه‌جا و بي‌مورد حرف يا عملي را انجام داده است.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ بشين و بفرما و بِتَمرگ يكي است، جايش فرق مي‌كند.(2) ـ حمام مي‌روي بمال، مسجد مي‌روي بنال.(3) ـ خروس بي محل.(4) ـ هر سخن جايي و هر نكته مقامي دارد.(5) ـ يكي را مي‌بُردند دار بزنند، زنش مي‌گفت: «يادت باشد برگشتنا يك پاچين گُلي هم براي من بياوري».(6)

      اشعار هم مضمون       نظر كردم به چشم رأي و تدبير * نديدم به ز خاموش خصالي نگويم لب ببند و ديده بردوز * وليكن هر مقامي را مقالي(7) (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «لِكُلِّ مَقامٍ مَقالٌ؛ هر جايي را سخني است.»(8) امام صادق(ع): «لِكُلِّ وَقْتٍ حَديثَهُ؛ هر زماني را سخني است».(9)

      لغات            جابه‌جا: پاره‌اي از جاها

      پاورقي         1. احمد بهمنيار، داستان‌نامه بهمنياري، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1361، ص 238. 2. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 242. 3. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 1068. 4. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 2، ص 737. 5. همان، ج 4، ص 1930. 6. احمد شاملو، كوچه، تهران، مازيار، 1377، ج 5، ص 1037. 7. امثال و حكم دهخدا، ج 3، ص 1368. 8. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: سيد جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 7293. 9. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 36، ص 405.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          362

 

 

 

 

      111- راه قدرداني از گذشتگان نيكي كردن به آيندگان

      عنوان           راه قدرداني از گذشتگان نيكي كردن به آيندگان

      ضرب المثل   ديگران كاشتند و ما خورديم، ما مي‌كاريم ديگران بخورند.

      زمينه پيدايش  روزي خسرو به تماشاي صحرا بيرون رفت. باغباني را ديد، مردي پير و سال‌خورده كه درخت انجير مي‌نشاند. خسرو گفت: «اي پير، درختي كه تو امروز نشاني ميوه آن كجا تواني خورد.» پير گفت: «ديگران نشاندند ما خورديم ما بنشانيم ديگران خورند».(1)

      پيامها           1. ما بر سر سفره نيكي ديگران هستيم. 2. انسان بايد بدون هيچ توقعي كارهاي خير و ماندگار انجام دهد تا آيندگان از آن بهره ببرند. موارد كاربرد: 1. در تشويق به كارهاي نيك و خير خصوصاً كارهاي نيك ماندگار. 2. در بيان علت كارهاي نيك ماندگار. 3. در تنبّه و توجه دادن كساني كه در جامعه، اعتقادي به طرح‌هاي بلندمدت و اصلاح زيرساخت‌هاي جامعه اهميت نمي‌دهند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ اي خوش آن شمعي كه روشن مي‌كند ويرانه‌اي! ـ با بزرگان كم نشين، بيچارگان را ياد كن. ـ با خلق خدا كن نكويي. ـ بدو نيك را بذل كن سيم و زر. ـ بِهْ از نيكي نباشد هيچ كاري. ـ چو اِسِتاده‌اي، دستِ افتاده گير. ـ خواجه آن است كه باشد غم خدمتكارش. ـ رنج مشو، راحت رنجور باش. ـ مُرد مُحسن ليك احسانش نمرد. ـ مردمي بهتر كه مردم‌زادگي. ـ نيكي كن و مَنگر به چه كس خواهي كرد. ـ يك خوبي مي‌ماند يك بدي).(2)

      اشعار هم مضمون       (از درخت ديگران برچين * و ز پي ديگران درخت نشان (مسعود سعد) بدو نيك ماند ز ما يادگار * تو تخم بدي تا تواني مكار (سعدي) به پاداش نيكي بيابي بهشت *‌ خنك آن‌كه جز تخم نيكي نكشت (فردوسي) تن چو خواهد گذاشت هر چه كه داشت * نيك‌بخت آن‌كه تخم نيكي كاشت (امير خسرو) همه نيكويي پيشه كن گر توان * كه بر كس نماند جهان جاودان (فردوسي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «هَلْ جَزاء الاِحسانِ الاَّ الاِحسان؛ آيا سزاي نيكي جز نيكي است؟» (الرحمن: 60) «أَحْسِنُواْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ؛ نيكي كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.» (بقره: 195) رسول خدا(ص): «اَحْسِنُوا كَما اَحْسَنَ اللهُ اِلَيْكُمْ؛ نيكي كنيد همان گونه كه خدا به شما نيكي كرده است.»(4) امام علي(ع): «عَلَيْكَ بِالاِحْسانِ؛ بر تو باد نيكوكاري.»(5) امام علي(ع): «اَحْسِنْ يُحْسِنْ اليك؛ نيكي كن تا به تو نيكي شود».(6)

      لغات            نشاندن: كاشتن. خنك: خوشا. نكشت: نكاشت. استاده‌اي: ايستاده‌اي. منگر: نگاه نكن.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 528. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 688. 3. همان. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 19، ص 127. 5. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 6212. 6. بحارالانوار، ج 77، ص 385.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          849

 

 

 

      112- عدم تأثير موعظه در دل‌هاي زنگار گرفته

      عنوان           عدم تأثير موعظه در دل‌هاي زنگار گرفته

      ضرب المثل   با سيه‌دل چه سود خواندن وعظ؟ نرود ميخ آهنين در سنگ.

      زمينه پيدايش  كارواني در زمين يونان بزدند، نعمت بي‌قياس ببردند. بازرگانان گريه و زاري كردند و خدا و پيغمبر، شفيع آوردند. سودي نداشت. بيت: «چو پيروز شد دزد تيره روان * چه غم دارد از گريه كاروان» لقمان حكيم در آن ميان بود. يكي از كاروانيان گفتش: «كلمه‌اي چند از حكمت و موعظت با اينان بگوي، مگر طرفي از مال ما دست بدارند كه دريغ است كه چندين مال كه ضايع شود.» گفت: «دريغ كلمه حكمت باشد با ايشان گفتن.» قطعه: آهني را كه مورچانه بخورد * نتوان برد از او به صيقل زنگ با سيه‌دل چه سود گفتن وعظ؟ * نرود ميخ آهنين در سنگ»(1)

      پيامها           1. موعظه و نصيحت در دل انسان‌هاي پا‌ك‌ضمير و روشن‌دل اثر مي‌كند. 2. انسان تا از درون وجودش خواستار هدايت نشود هيچ سخن حقي او را بيدار و هدايت نخواهد كرد. موارد كاربرد: 1. در بيان بيهودگي و بي‌نتيجه بودن هدايت انسان‌هاي بدذات و خبيث. 2. در تشويق و ترغيب انسان‌ها به پاكسازي درون و گوش دادن به نداهاي وجدان.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ بر چشم كور، سرمه كشيدن چه فايده. ـ به مست و به ديوانه مدهيد پند. ـ پند به نادان، باران است در شورستان. ـ كوتاه كن افسانه كه ديوانه به خواب است. ـ گناه تخم چه باشد، زمين چون قابل نيست. ـ گوش شنوا چو نيست، لب باز مكن. ـ يك گوشش در است و يك گوشش دروازه.(2)

      اشعار هم مضمون       به پيش جاهلان مفكن گزافه، پند نيكو را * كه دهقان، تخم هرگز نفكند در ريگ و شورستان (ناصر خسرو) چون كه گوش اهل اين مجلس كر است * در چنين مجلس، خموشي بهتر است(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ؛ كساني كه كافر شدند، براي آنان تفاوت نمي‌كند كه آنان را (از عذاب الهي) بترساني يا نترساني، ايمان نخواهند آورد. خدا بر دل‌ها و گوش‌هاي آنان مهر نهاده، و به چشم‌هايشان پرده‌اي افكنده شده؛ و عذاب بزرگي در انتظار آنهاست.» (بقره: 6 و 7) امام علي(ع): «مِنْ صِفَةِ الْعالِمِ اَلاّ يَعِظَ اِلاَّ مَنْ يَقْبَلُ عِظُتَهُ؛ از ويژگي‌هاي عالم آن است كه تنها كسي را پند مي‌دهد كه اندرزش را بپذيرد».(4)

      لغات            وعظ: موعظه. بزدند: دزديدند. نعمت بي‌قياس: كالاهاي فراوان. طرفي: گوشه چشمي. مورچانه: زنگ آهن. خموشي: سكوت، خاموشي. مفكن: نيفكن. گزافه: بيهوده.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 221. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 664. 3. همان. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 77، ص 235.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكور زاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          200

 

 

 

      113- لزوم دقت در امانتداري

      عنوان           لزوم دقت در امانتداري

      ضرب المثل   بپوش بپوش مباركه، بِكَن بِكَن امانته!

      زمينه پيدايش  كسي جهت رفتن به ضيافتي لباسي از دوستي به امانت گرفت. از اتفاق صاحب لباس هم به همان مهماني دعوت شده بود. چون امانت‌گيرنده وارد گرديد، صاحب اصلي لباس بانگ برآورد: «چه لباس من به تن تو خوب مي‌خورد!» و چون بر سر سفره نشستند صاحب لباس به امانت گيرنده يادآوري مي‌كند تا مبادا سر آستين لباس را چرب كند!(1)

      پيامها           درخواست‌هاي غير ضروري از ديگران، باعث خواري و تحقير شخص مي‌شود. در روايت اهل بيت(ع) نيز چنين مضموني آموده كه سؤال انسان را ذليل مي‌كند. موارد كاربرد: عيب‌دار كردن امانت مثل لباس و زيورآلات، غير از آنكه هم باعث خجالت و هتك حرمت گيرنده امانت و هم باعث ناراحتي دهنده آن مي‌شود، چه بسا كه باعث تاوان و دلخوري هم بشود.(3)

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ امانتدار، شريك مال مردم است. ـ خاك هم به امانت خيانت نمي‌كند. ـ دست، دست را مي‌شناسد. ـ وقتي سوار خَرِ مردم شدي، يك واري بنشين.(4)

      اشعار هم مضمون       گفت پيغمبر كه دستت هر چه بود * بايدش در عاقبت واپس سپرد(5) (مولوي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا؛ خداوند به شما فرمان مي‌دهد كه امانت‌ها را با صاحبانشان بدهيد.» (نساء: 58) رسول خدا(ص): «لا ايمانَ لِمَنْ لا اَمانَةَ لَهُ؛ كسي كه امانتدار نباشد، ايمان ندارد».(6)

      لغات            بانگ برآورد: فرياد زد. واپس سپرد: پس داد.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 234؛ جعفر شهري، قند و نمك، تهران، معين، چ 4، 1381، ص 130. 3. قند و نمك، ص 130. 4. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 74. 5. همان. 6. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 72، ص 198.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          212

 

 

 

      114- سلب اعتماد نتيجه دروغ‌گويي

      عنوان           سلب اعتماد نتيجه دروغ‌گويي

      ضرب المثل   چوپان دروغ‌گو.

      زمينه پيدايش  چوپاني است كه براي تفريح، فرياد «آي گرگ! آي گرگ!» بر مي‌آورد و مردم هر بار به كمك او مي‌شتابند، اما چون به سوي گله مي‌روند، هيچ گرگي نمي‌يابند و چوپان بر سادگي آنان مي‌خندد. چوپان اين كار را چندين بار تكرار كرد تا آنكه يك روز واقعاً گرگي به گله حمله آورد و گوسفندان را دريد. بيچاره چوپان دروغ‌گو هر چه فرياد «آي گرگ، آي گرگ» برآورد، مردمان به گمان آنكه اين بار نيز آنان را دست انداخته باور نكردند و به كمكش نشتافتند و گرگ گله را دريد.(1)

      پيامها           1. حرف دروغ‌گو را هيچ كس باور نمي‌كند. 2. دروغ‌گويي مسئولين موجب بي‌اعتمادي مردم نسبت به آنها مي‌شود. موارد كاربرد: 1. در نكوهش دروغ‌گويي. 2. در بيان عاقبت و نتيجه دروغ‌گويي.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ خانه دروغ‌گو آتش گرفت هيچ كس باور نكرد.(2)

      اشعار هم مضمون       به گرد دروغ، آن‌كه گردد بسي * از او راست باور ندارد كسي (اسدي) كسي را كه عادت بود راستي *‌ خطايي رود، در گذارند از او وگر نامور شد به قول دروغ * دگر راست باور ندارند از او (سعدي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «مَنْ كَثُرَ كِذْبُهُ لَمْ يُصَدِّق؛ آن‌كه فراوان دروغ گويد، ديگر حرفش را باور نمي‌كنند.»(4) امام علي(ع): «الكاذِبُ مُهانٌ ذليلٌ؛ دروغ‌گو، حقير و خوار است».(5)

      لغات            بسي: بسياري. نامور: مشهور.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 397. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 297. 3. همان. 4. مصطفي درايتي، تصنيف غررالحكم و دررالكلم، قم، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، چ 1، ح 4388. 5. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 339.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

 

 

 

      115- مقدّر بودن زمان مرگ افراد

      عنوان           مقدّر بودن زمان مرگ افراد

      ضرب المثل   كسي بي‌اجل نميرد و نمرده است.

      زمينه پيدايش  چنانكه امير فضلون، بوالسوار ابوالبشر حاجب را به اسفهسالاري «بردع» همي فرستاد، وي گفت: «تا زمستان در نيايد نروم از آن كه آب و هواي بردع سخت بد است خاصه تابستان» و در اين معني سخن دراز گشت. امير فضلون وي را گفت: «كسي بي‌اجل نميرد و نمرده است.» ابوالبشر گفت: «چنان است كه خداوند مي‌‌گويد: كس بي‌اجل نميرد وليكن تا كسي را اجل نيامده باشد خودْ تابستان به بردع نرود».(1)

      پيامها           1. تا اجل و مهلت تعيين شده هر انساني فرا نرسد، نمي‌ميرد. 2. كهولت سن و مريضي سخت نشانه قطعي و فوري مرگ انسان نيست. 3. خداوند لحظه مرگ هر انساني را از ازل مي‌داند و مقدّر كرده است. موارد كاربرد: 1. در دلگرمي دادن به مريض ناعلاج و پيرمرد دم مرگ. 2. در بيان اعتقاد و عقيده به مقدّر بودن عمر هر كس. 3. در شماتت و مذمت كسي كه انتظار مرگ ديگري را مي‌كشد.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ اجل كه آمد، در نمي‌زند. ـ اجلْ گشته ميرد، نه بيمار سخت. ـ اجل نامده، قوي زره است. ـ از دست اجل هيچ كس جان نبرد. ـ از مرگ حذر چه سود، چون وقت رسيد. ـ بسا بيمار برگشت از لب گور. ـ پيش از اجل، كسي نمي‌ميرد. ـ چو مدت نماند، مداوا چه سود * زمانه نه كاهد نه خواهد فزود. ـ صد تا كوزه نو، پاي يك كوزه كهنه مي‌شكند. ـ صياد بي‌روزي در دجله ماهي نگيرد و ماهي بي‌اجل در خشكي نميرد. ـ صيد را چون اجل آيد، پي صياد رود. ـ بسته مدت است هر شخصي.(2)

      اشعار هم مضمون       اجل آفتاب است و ما شبنميم* چو او بر دهد ما گسسته دميم (اديب نيشابوري) اي بسا اسب تيزرو كه بِمُرد * خرك لنگ، جان به منزل برد (سعدي) بسته مدت است هر شخصي * مانده غايت است هر جاني (مسعود سعد سلمان) شخصي همه شب بر سر بيمار گريست * چون روز شد او بمرد و بيمار بزيست (سعدي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «وَ مَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاَّ بِإِذْنِ الله كِتَابًا مُّؤَجَّلاً؛ هيچ كس جز به فرمان خدا نمي‌ميرد، مهلتي است معيّن شده.» (آل عمران: 145) امام علي(ع): «اِنَّ مَعَ كُلِّ اِنْسانٍ مَلَكينِ يَحْفظانِهِ فَاِذا جاءَ الْقَدَرُ خَلَّيا بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ؛ هر انساني دو فرشته نگهبان دارد، ليك هرگاه تقدير فرا رسد، از سر راهش كنارمي‌روند.»(4) امام علي(ع): «كَفي بِالاََجَلِ حارِساً؛ نگه‌باني اجل كافي است».(5)

      لغات            بوالسوار ابوالبشر: نام شخصي. اجل گشته: كسي كه اجل او رسيده باشد. نامده: نيامده. مدت: اجل. دم: نفس. گسسته: از هم جدا شده، بريده. بسته: اسير، در بند. غايت: نهايت، سرانجام.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 705. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 641. 3. همان. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 5، ص 140. 5. همان، ص 142.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

 

 

 

      116- لزوم پرهيز از هم‌نشين بد

      عنوان           لزوم پرهيز از هم‌نشين بد

      ضرب المثل   زينهار از قرين بد زنهار.

      زمينه پيدايش  اسبي نزد ابومسلم مَروزي آوردند گفت: «اين به چه كار آيد؟» هر كسي سخني گفت. ابومسلم گفت: «بايد آن را برانگيزي و از زن بد و همسايه بد بگريزي.»(1)

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ از مرگ بَتَر صحبت نااهل بود. ـ اگر بد نيستي با بد مشو يار. ـ اي فَغان از يار ناجنس، اي فغان. ـ بد بودن بِهْ كه با بَدان نشستن و كوه بريدن آسان‌تر از ابله ديدن. ـ پيراهن سفيد وصله سياه؟! ـ حيف است ز خوبي كه شود عاشق زشتي. ـ خواهي كه كسي شوي، ز ناكس بگريز. ـ‌ نيك‌نامي خواهي اي دل با بدان صحبت مدار. ـ يار بد، بَدتر بُوَد از مار بد. ـ يار بد، خصم جاودان باشد.(2)

      اشعار هم مضمون       با مردم اصلْ‌پاك و عاقل،‌ آميز * وز نااهلان هزار فرسنگ گريز (خيام) با مردم زشت‌نامْ همراه مباش * كز صحبت ديگران سياهي خيزد (سعدي) مرد اگر در دَمِ ددان باشد *‌ بِهْ كه هم‌صحبت بدان باشد (مكتبي)(4) با بدان كم نشين كه بد ماني * خوپذير است نفس انساني زينهار از قرين بد زنهار * وَقِنا ربّنا عذاب النّار(5)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اِيّاكَ وَ صاحِبَ السُّوءِ، فاِنَّهُ قِطْعَةٌ منَ النّارِ لا يَنْفَعُكَ وُدّْهُ و لا يَفي لَكَ بِعَهْدِهِ؛ از همنشين بد بپرهيز؛ زيرا پاره آتش است، نه دوستي‌اش به تو سود مي‌رساند و نه پيمانت را نگه مي‌دارد.»(6) امام علي(ع): «اِحْذَرْ مُجالَسَةَ قَرينِ السُّوءِ، فَاِنَّهُ يُهْلِكُ مْقارِنَهُ وَ‌ يُرْدي مُصاحِبَهُ؛ از هم‌نشيني با همراه بد بپرهيز؛ زيرا او هم‌نشين خود را هلاك مي‌كند و يار خود را تباه مي‌سازد».(7)

      لغات            قرين: هم‌نشين، غالباً به معني همسر است. برانگيزي: تحريك كني. بَتر: بدتر. فغان: آه و ناله. خصم: دشمن. اصلْ‌پاك: خوش‌طينت. آميز: معاشرت كن. وز: و از دم: دهان. ددان: حيوانات درّنده.

      پاورقي         1. علي اكبر دهخدا، امثال و حكم، تهران، امير كبير، چ 2، ج 2، ص 936. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 334. 3. همان. 4. جعفر شهري، قند و نمك، تهران، معين، چ 4، 1381، صص 363 و 651. 5. متقي هندي، كنز العمال، ترجمه: صفوة السقا، بيروت، مؤسسة الرساله، چ 1، 1389 هـ.ق، ج 9، ص 45. 6. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 2599.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          617

 

 

 

      117- ترك مردم آزاري در دنيا سبب راحتي در آخرت

      عنوان           ترك مردم آزاري در دنيا سبب راحتي در آخرت

      ضرب المثل   اگر قاطر كسي را رم ندهي كسي با تو كاري ندارد.

      زمينه پيدايش  ملّا نصر الدين از كنار قبرستاني عبور مي‌كرد. پايش به سنگ قبري گرفت. به رو در افتاد، تمام سر و صورتش پر از گرد و خاك شد. در اين حال به خاطرش رسيد كه خوب است خود را مرده قلمداد كند، بلكه نكير و منكر بيايند و او ببيند آنها چه شكل هستند. در اين خيال بود كه از دور صداي پاي قاطري به گوشش رسيد. تصور كرد صداي نكير و منكر است. پس، از ترس رو به فرار گذاشت و در ميان قبري مخفي شد. قاطرها نزديك شده بودند. بار آنها هم چيني و شكستني بود. ناگاه ملّا از ميان قبر بلند شد. قاطرها رم كردند و بارها به زمين افكنده و پراكنده شدند. قاطرچي‌ها كه اين پيش‌آمد را ديدند، سخت خشمگين شده و كتك مفصلي به او زدند. ملّا با سر و روي خون‌آلود به خانه برگشت. زنش پيش آمد و از او پرسيد: «كجا بودي كه به اين روزگار گرفتار شده‌اي؟» ملّا گفت: «رفته بودم به آن دنيا، ببينم چه خبر است.» زنش پرسيد: «خوب آنجا چه خبر بود؟» گفت: «اگر قاطرهاي كسي را رم ندهي خبري نيست و كسي به كسي كاري ندارد».(1)

      پيامها           1. ظلم و ستم ظالم به خودش باز مي‌گردد. 2. از مكافات عمل غافل مشو. 3. قيامت و جهان آخرت بروز و ظهور عملكردهاي خودمان است. موارد كاربرد: 1. خطاب به انسان‌هاي ظالم و اذيت و آزاررسان. 2. در نكوهش و مذمت مردم‌آزاري. 3. در توجه دادن و متنبه ساختن نتيجه مردم‌آزاري.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آتش، اول خودش را مي‌سوزاند. ـ آسوده بود هر كه كم‌آزار بود. ـ سلامت بايدت، كس را ميازار. ـ مرغ هر چه پا توي خاك بكشد، خاك سر خودش مي‌كند.(2)

      اشعار هم مضمون       انگشت مَكُن رنجه به در كوفتن كس * تا كس نكند رنجه به در كوفتنت، مشت (ناصر خسرو) پشه ز چه يك روز زِيَد، پيل به صد سال * زيرا زِ پشه، پيلان در رنج عنانند (ناصر خسرو) مشو شادمان گر بدي كرده‌اي * كه آزرده گردي، گر آزرده‌اي (فردوسي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «مَن عامَلَ النّاسَ بالإساءَةِ كافَؤُوهُ بِها؛ هر كه با مردم بدرفتاري كند، آنان نيز با او همان طور رفتار خواهند كرد.»(4) امام علي(ع): «لا يَنجُو مِنَ اللهِ سُبحانَهُ مَن لا يَنجُو النّاسُ مِن شَرِّهِ؛ آن كه مردم از شرّ وي در امان نباشند، از [كيفر] خداي سبحان نجات نمي‌يابد».(5)

      لغات            نكير و منكر: نام دو فرشته است كه به هنگام مرگ به سراغ انسان مي‌آيند و حساب‌رسي مي‌كنند. زيد: زندگي كند. پيلان: فيل‌ها.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 146. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 50. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ج 5، ص 340. 5. همان، ج 6، ص 428.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          143

 

 

 

      118- روز رساني خداوند بوسيله تلاش انسان

      عنوان           روز رساني خداوند بوسيله تلاش انسان

      ضرب المثل   خدا روزي‌رسان است اما اِهني هم مي‌خواهد.

      زمينه پيدايش  مردي عقيده داشت كه خدا روزي‌رسان است و بدون انجام كاري روزي مقدر او را مي‌رساند، ولي عده‌اي از يارانش مخالف با اين عقيده بودند تا اينكه روزي با آنها روي عقيده خود شرطي كرد و به مسجدي رفت و در يك گوشه به اميد رسيدن روزي مقدر خود دراز كشيد. يك روز گذشت. روز دوم رسيد و چيزي براي او نرسيد. عصر روز سوم بود كه ناگهان سه نفر دهاتي وارد مسجد شدند. سفره خود را گستردند و نان و پنيري با هم خوردند و اضافه آن را جمع كردند و در سفره بستند. همين كه خواستند بروند مردك ديد اگر اينها با هم بروند از گرسنگي خواهد مرد. به ناچار خود را به سرفه انداخت. اِهن و اِهني كرد و دهاتيان متوجه او شدند و چون رنگ پريده و حال زار او را ديدند بر او رقت آوردند و سفره خود را باز كرده و بقيه نان و پنير خود را به او دادند و رفتند. پس از آنكه مردك شكمي از عزا درآورد نزد رفقاي خود رفت و با كمال صداقت به خطاي خود اعتراف كرد و بعد از نقل داستان خود گفت: «آري خدا روزي‌رسان است، ولي اِهني هم مي‌خواهد».(1)

      پيامها           پيام‌ها: 1. خداوند به بندگاني روزي مي‌رساند كه كار و تلاش بكنند. 2. فرد و جامعه‌اي كه تلاش نكند به پيشرفت و تعالي نمي‌رسد. 3. توحيد افعالي به معني نفي اختيار و نقش انسان در سرنوشت خويش نيست. 4. نابرده رنج گنج ميسر نمي‌شود. موارد كاربرد: 1. در مورد كسي كه بدون كار و تلاش انتظار مال و ثروت و مانند آن را دارد. 2. در مورد كساني كه با بيكارگي و به كار نگرفتن استعدادها و موهبت‌هاي خداوند از روند حركت زندگي و تنگدستي گله‌ها دارند. 3. در مورد توكل‌كنندگان ناشي كه در خانه نشسته و انتظار روزي دارند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ از تو حركت، از خدا بركت. ـ اسب دونده، جُوِ خودش را زياد مي‌كند. ـ چريدن را چميدن بايد. ـ خدا به آدم روزي مي‌دهد اما نان را با زنبيل از آسمان نمي‌فرستد. ـ خر خوابيده جو نمي‌خورد. ـ روزي، به قدر همت هر كس مقدر است. ـ روزي به قدم است. ـ شتر كه علف مي‌خواهد، گردن دراز مي‌كند. ـ هر كه چَرَد خورد و هر كه خُسبد خواب بيند.(2)

      اشعار هم مضمون       باز، كز آشيان برون نَپَرد * بر شكارش ظفر كجا يابد(3) (ابن يمين)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «اُطلُبُوا الرِّزقَ فَاِنَّهُ مَضمُونٌ لِطالِبِهِ؛ روزي را بجوييد؛ زيرا روزي براي جوينده آن ضمانت شده است.»(4) امام صادق(ع): «لا تَدَع طَلَبَ الرِّزقِ مِن حِلِّهِ؛ از طلب روزي حلال دست مكش».(5)

      لغات            دهاتيان: روستاييان. خسبد: بخوابد. ظفر: پيروزي.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 443. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 370. 3. همان. 4. ارشاد مفيد، ج 1، ص 303. 5. امالي مفيد، ترجمه: علي اكبر غفاري، قم، مؤسسه نشر اسلامي، ص 172.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      صفحه          443

 

 

 

      119- تأثيرگذاري حتمي سخن از دل برآمده

      عنوان           تأثيرگذاري حتمي سخن از دل برآمده

      ضرب المثل   آه صاحب درد را باشد اثر.

      زمينه پيدايش  چون زليخا حشمت و اعزاز داشت * رفت و يوسف را به زندان باز داشت با غلامي گفت: «بنشان اين دمش * پس بزن پنجاه چوب محكمش!» بر تن يوسف چنان باز و گشاي * كاين دم، آهش بشنوم از دور جاي!» آن غلام آمد بسي كارش نداد * روي يوسف ديد و دل بارش نداد پوستيني ديد مرد نيك‌بخت * دست خود بر پوستين بگشاد سخت مرد، هر چوبي كه مي‌زد، آشكار * ناله‌اي مي‌كرد يوسف زار زار چون زليخا بانگ بشنودي ز دور * گفت: «آخر سخت‌تر زن، اي صبور!» مرد گفت: «اي يوسف خورشيدفر!» * گر زليخا بر تو اندازد نظر چون نبيند بر تو زخم چوب هيچ * بي‌شك اندازد مرا در پيچ پيچ برهنه كن دوش، دل بر جاي دار * بعد از آن چوبي قوي را پاي دار! تن برهنه كرد يوسف آن زمان * غلغله افتاد در هفت آسمان مرد، حالي، كرد دست خود بلند * سخت چوبي زد كه در خاكش فكند چون زليخا زو شنود آن بار آه * گفت: «بس! كاين آه بود از جايگاه گر بود در ماتمي صد نوحه‌گر * آه صاحب‌درد آيد كارگر!(1)

      پيامها           1. سخني كه از عمق جان گوينده برآيد لاجرم در مخاطب تأثير مي‌گذارد. 2. سخنان حاكم در صورتي در مردم تأثير مي‌كند كه خود، مشكلات آنها را از نزديك لمس كرده باشد. 3. مربي و معلم در صورتي موفق مي‌شود كه گفته‌هاي او از روي اعتقاد باشد. كاربرد: 1. در تشويق به يكرنگي و يكي بودن گفته و عمل به كار مي‌رود. 2. در بيان شرط تأثير سخنان گوينده گفته مي‌شود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ تا دلي آتش نگيرد حرف جانسوزي نگويد. ـ خفته را خفته كِي كُنَد بيدار. ـ ز دل هر چه برخاست بر دل نشيند. ـ سخن كز دل آيد، بُوَد دلپذير. ـ سخن كز دل برون آيد نشيند لاجرم در دل.(2)

      اشعار هم مضمون       نوحه‌گر گويد حديث سوزناك * ليك كو سوز دل و دامان چاك (مولوي) هر چه از زبان رود نرسد هيچ بيش تا به گوش * در دل نرفت هر سخني كان ز جان نخاست (كمال اسماعيل)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «اَلكَلِمَةُ اِذا خَرَجَت مِنَ القَلبِ وَقَعَت فِي القَلبِ، وَ اِذا خَرَجَت مِنَ الِّسانِ لَم تَجاوَزِ الآذانَ؛ سخن كه از دل برآيد، لاجرم بر دل نشيند، و چون از زبان بيرون آيد، از گوش فراتر نرود.»(4) امام صادق(ع): «اِنَّ العالِمُ اِذا لَم يَعمَل بِعِلمِه زلَّت مَوعِظَتُهُ مِنَ القُلُوبِ كَما يَزِلُّ المَطَرُعَنِ الصَّفا؛ دانشمند، آن‌گاه كه به علمش عمل نكند، پند و اندرز او از دل‌ها فرو غلتد آن گونه كه باران از روي تخته‌سنگ فرو مي‌غلتد».(5)

      لغات            حشمت: عظمت، شكوه. اعزاز: عزيز داشتن، احترام كردن. غلغله: فرياد و هياهو، همهمه. فكند: افكند. خفته: شخص خوابيده. لاجرم: بدون شك، لابد. چاك: پاره. ليك: لكن. كو: كه او.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 70. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 659. 3. همان. 4. شرح نهج‌البلاغه، ابن ابي الحديد، بيروت، دار احياء التراث، چ 2، 1385، ج 20، ص 287. 5. شهيد ثاني، منية المريد، تحقيق: رضا مختاري، قم، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، چ 1، 1409 هـ.ق، ص 146.

      منبع امثال و حكم دهخدا

      نويسنده         علي اكبر

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  1

      صفحه          72

 

 

 

      120- لزوم انديشه قبل از سخن‌ گفتن

      عنوان           لزوم انديشه قبل از سخن‌ گفتن

      ضرب المثل   زبان سرخ سر سبز مي‌دهد بر باد.

      زمينه پيدايش  در بعضي از كتب هندوان مسطور است كه شبي دزدي استاد، به هر طرفي مي‌تاخت و به هر جانب گذر مي‌كرد. در اثناي راه، گذر او بر كارگاه ديبابافي افتاد كه جامه لطيف و زيبا مي‌بافت و انواع تكلّف در آن به كار مي‌برد و اصناف نقش‌هاي بديع و صورت‌هاي دلفريب در آن پديد آورده و نزديك آمده بود كه آن جامه را تمام كند و از كارگاه فرو گيرد. دزد با خود گفت: «موجود را از دست نبايد داد و بافته‌ها را رها نبايد كرد. صواب آن است كه ساعتي اينجا مقام كنم، چندان كه مرد ديباباف اين جامه از كار فروگيرد و بخسبد، من فرصت به غنيمت دارم و جامه را از وي ببرم. پس به حيلتي كه توانست در اندرون كارگاه او آمد و در گوشه‌اي مختفي بنشست. مرد استاد ديد ديباباف هر تاري كه درپيوستي گفتي: «اي زبان به تو استعاذت مي‌كنم و از تو استعانت مي‌طلبم كه دست از من برداري و سر مرا در تن نگاه داري.» همه شب با زبان در اين مناجات بود و دزد منتظر آنكه مگر جامه ببرد. مرد همه شب در اين حالت و مقالت به سر برد چندان كه ديبا را تمام كرد و از كارگاه فرو گرفت و آن را نيكو درپيچيد و از آن پرداخته شد. طلايع صبح صادق از جانب مشرق رسيده بود و عالم ظلماني نوراني گشت. دزد از خانه بيرون آمد و بر سر كوي منتظر بنشست. چندان كه مرد از عبادت معهود خود بپرداخت جامه برداشت و عزم سراي راي كرد. دزد عقب او مي‌رفت تا معلوم كند كه تيغ زبان به او چه گوهر ظاهر خواهد كرد. چون به درگاه راي رفت و راي به بارگاه آمد و در صفّه‌ بار بنشست و پرده برداشتند. استاد ديباباف پيش تخت رفت و جامه عرضه داشت. چندان كه جامه را از تقارب آن نقوش بديع تحسين‌ها كردند. پس راي از او سؤال كرد كه «اين جامه سخت خوب پرداخته‌اي، اكنون بگوي كه اين جامه را به چه كار آيد.» آن مرد گفت: «بفرماي تا اين جامه را در جامه‌خانه نهند تا روزي كه تو را وفات رسد، اين جامه بر صندوق تو اندازند.» راي از اين سخن برنجيد و بفرمود تا آن جامه را بسوزانند و آن مرد را به سياست‌گاه برند و زبان او از پس قفا بكشند. مرد دزد آنجا ايستاده بود و آن احوال را مشاهده مي‌كرد. چون حكم راي بشنيد بخنديد. راي را نظر بر خنده او افتاد. او را در پيش خود خواند و از سبب خنده او پرسيد. مرد گفت: «اگر مرا به گناه ناكرده عقوبت نفرمايي و به مجرد قصد و عزم بر ارتكاب جنايت مؤاخذه نكني، صورت حال آن مرد در خدمت راي تقرير كنم.» راي او را ايمن گردانيد. مرد دزد حال استعاذت او از زبان زيانكار خويش در خدمت راي باز گفت. راي چون آن حكايت شنيد گفت: «بيچاره تقصير نكرده است، اما شفاعت او به نزديك زبان مقبول نيفتاده است.» پس رقم عفو بر جريده جريمه او كشيد و او را بفرمود تا قفل سكوت بر دهن نهد، چه، كسي بر زبان خود اعتماد ندارد او را هيچ پيرايه به از خاموشي نيست.(1)

      پيامها           1. انسان قبل از حرف زدن بايد در گفته‌هاي خود انديشه كند. 2. چه بسيار مصيبت‌ها و مشكلات كه زير سر زبان است. موارد كاربرد: 1. در يادآوري خطر جنباندن زبان به بيهودگي، نيشدار گويي، به زبان پا در كفش اين و آن كردن، به كار مي‌رود. 2. به افراد بدزبان و فحّاش گويند كه اختيار زبان خود را ندارند و هر آن سخن زشت و بر باد دهنده‌اي كه بر زبان آيد مي‌گويند: با زبان به جاي دوستي دشمني ايجاد مي‌نمايند و روابط بر هم مي‌زنند و خود نيز در زندگي گرفتار آفت‌هاي زبان هستند.(2)

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آدمي از زبان خود به بلاست. ـ بسا سر، كز زبان زير زمين رفت. ـ بلاي آدمي آمد زبانش. ـ درِ فتنه بستن، دهان بستن است. ـ در قفس از چيست بلبل؟ از زبان خويشتن. ـ زبان، بسيار سر بر باد داده است. ـ عالمي را يك سخن ويران كند. ـ فتنه‌ها در عالم از تيغ زبان پيدا شود. ـ لب كه بي جا باز شد، در دام افتد آدمي.(2)

      اشعار هم مضمون       بس سر، كه فتاده زبان است * با يك نقطه، زبان زيان است (ايرج ميرزا) چه گردد زبان بر بدي كامكار * چه در آستين داشتن گرزه مار (اسدي) يك ته سيگار، آتش مي‌زند * عالمي را، گر كني غفلت دمي اي زبان! تو بس زياني مر مرا * چون تويي گويا، چه گويم مر تو را اي زبان! هم آتشي، هم خرمني * چند از اين آتش در اين خرمن زني (مولوي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «بَلاءُ الاِنسانِ مِنَ اللِّسانِ؛ بلاي آدمي از زبان او است».(4) امام علي(ع): «كَم مِن اِنسانٍ اَهلَكَهُ لِسانٌ؛ بسا انساني كه زباني نابودش كرد».(5)

      لغات            ديباباف: بافنده نوعي پارچه ابريشمي. تكلّف: زحمت، سختي. صواب: درست. جامه: لباس. بخسبد: بخوابد. اندرون: داخل. مختفي: مخفيّ. مقالت: گفت‌وگو. طلايع: طليعه‌ها. معهود: ذكر شده. استعاذت: پناه بردن. راي: عقل، انديشه. صفّه: ايوان، جاي سايه‌دار. تقارب: نزديكي. بديع: تازه. قفا: گردن. جريده: صحيفه. فتاده: افتاده. كامكار: موفق. گرزه: مار بزرگ، نوعي از مار كه سر بزرگ دارد.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 558. 2. فرج الله شريفي، گزيده و شرح امثال و حكم، تهران، هيرمند، چ 2، ص 1381، ج 1، ص 395. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 391. 4. همان. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 71، ص 286. 6. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 6929.

      منبع امثال و حكم دهخدا

      نويسنده         علي اكبر

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          893

 

 

 

      121- لزوم قدرداني از نيكي چه بزرگ باشد يا كوچك

      عنوان           لزوم قدرداني از نيكي چه بزرگ باشد يا كوچك

      ضرب المثل   نمك نمك است چه يك مشت، چه يك انگشت.

      زمينه پيدايش  حاكمي دختري زيبا و دم بخت داشت كه مردم سرشناس و نامي هر شهرستاني به خواستگاري او مي‌آمدند، ولي به دليل شرط سخت حاكم پشت مي‌كردند. شرط سخت و مشكل حاكم اين بود كه به هر خواستگاري مي‌گفت: من دخترم را به كسي مي‌دهم كه بتواند يك انبار نمك را بخورد. اين حرف در شهرها پيچيد و ديگر هيچ كس به خواستگاري دختر نمي‌رفت. مدتي گذشت تا اينكه جوان تهيدست ولي نكته‌دان و فهيمي اين موضوع را شنيد و براي خواستگاري دختر حاكم رو به آن شهر گذاشت. وقتي به آن شهر رسيد و مطلب را به مشاوران حاكم گفتند تمام مشاوران از روي تمسخر به او گفتند: «مگر تو از جان خود سير شده‌اي؛ زيرا حاكم قرار گذاشته است هر كس براي خواستگاري دخترش آمد و شرط را قبول كرد و نتوانست انجام بدهد او را به قتل برساند.» جوان گفت: «من قبول دارم چنانچه شرط حضرت حاكم را به انجام نرسانم خونم مباح باشد.» مشاوران قضيه خواستگاري و آمدن جوان و قبول كردن شرط را به حاكم گفتند. حاكم گفت: «فردا صبح مجلسي از هيئت مشاوران و ريش‌سفيدان شهر تشكيل مي‌دهم و جوان خواستگار بايد حاضر شود و شرط را به انجام برساند. فردا صبح مجلس تشكيل شد و ريش‌سفيدان و جوان حاضر شدند و جوان پس از شنيدن شرط حاكم گفت: حاضرم. ريش‌سفيدان و جوان در حالي كه دنبال سر حاكم بودند، ديدند حاكم به انبار نمك رفت. جوان كه وارد انبار شد يك انگشت در نمك‌ها فرو برد و در دهان گذاشت و عرض كرد: «اي حضرت حاكم! نمك يك انگشت است.» حاضران از نكته‌سنجي اين جوان متحير شدند و به او مرحبا گفتند. حاكم هم دست به پشت آن جوان زد و گفت: «اي جوان، بگو ببينم نمك يك انگشت است يعني چه؟» جوان گفت: «اي حضرت حاكم! من چه يك انبار نمك را بخورم و چه يك انگشت نمك را، فرقي نمي‌كند و نمك‌پرورده هستم.» خلاصه حاكم قبول كرد و دختر خود را به عقد آن جوان درآورد.(1)

      پيامها           1. از بخشش‌هاي اندك هم بايد مانند بخشش‌هاي بزرگ تشكر كرد. 2. انسان بايد قدردان باشد و حق نمك ديگران را فراموش نكند. 3. حق‌شناسي به كوچك يا بزرگ بودن نعمت نيست. 4. مشت نمونه خروار است. موارد كاربرد: 1. براي تنبّه و توجه دادن به اين نكته كه هر كسي احسان و نيكي در حق كسي كرده باشد بايد جبران نمود چه احسان چشم‌گير باشد و چه كوچك. 2. در ملامت كساني كه نمك مي‌خورند و به بهانه كم بودن، نمك‌دان مي‌شكنند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ سپاسدار باش تا سزاوار نيكي باشي. ـ سگِ حق‌شناس، بِه از آدمي ناسپاس. ـ شكر كننده را نعمت دهيد و نعمت دهنده را شكر گوييد. ـ مار، خاك هر زميني را مي‌خورد، به رنگ همان خاك مي‌شود.(2) ـ انگشت نمكه، خروار نمكه!(3)

      اشعار هم مضمون       (سگي را لقمه‌اي هرگز فراموش * نگردد گر زني صد نوبتش سنگ (سعدي) كسي كه با تو نيكي كرد يك بار * هميشه آن نكويي ياد مي‌دار (ناصر خسرو) هر كس كه نمك خورد و نمكدان بشكست * در مذهب رندان جهان، سگ به از اوست)(4)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام سجاد(ع): «اَمّا حَقُّ ذِي المَعرُوفِ عَلَيكَ فَأَن تَشكُرَهُ وَ تَذكُرَ مَعرُوفَهُ؛ حق كسي كه به تو نيكي مي‌كند اين است كه از او تشكر كني و نيكي‌اش را به ياد آوري».(5) امام رضا(ع): «مَن لَم يَشكُرِ المُنعِمَ مِنَ المَخلُوقينَ لَم يَشكُرِ اللهَ عَزَّوَجَلَّ؛ هر كه در قبال خوبي مردم تشكر نكند، از خداي عزوجل تشكر نكرده است».(6)

      لغات            رندان: كساني كه جميع كثرات و تعينّات ظاهري و امكاني را از خود دور كرده‌اند و سرافراز عالم و آدم‌اند.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 838. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 677. 3. جعفر شهري، قند و نمك، تهران، معين، چ 4، 1381، ص 91. 4. حكمت‌نامه پارسيان، ص 677. 5. شيخ صدوق، خصال، تحقيق: علي اكبر غفاري، قم، مؤسسه نشر اسلامي، 1403 هـ.ق، ص 568. 6. شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا، تحقيق: مهدي حسيني لاجوردي، تهران، كتاب‌خانه جهان، ج 2، ص 24.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          948

 

 

 

      122- كرم و بخشش نشانه بزرگي

      عنوان           كرم و بخشش نشانه بزرگي

      ضرب المثل   بزرگي بايَدَت بخشندگي كُن.

      زمينه پيدايش  ملك‌زاده‌اي گنج فراوان از پدر ميراث يافت. دست كرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بي‌دريغ بر سپاه و رعيت بريخت. نياسايد مشام از طبله عود * بر آتش نه كه چون عنبر ببويد بزرگي بايَدَت بخشندگي كن * كه دانه تا نيفشاني نرويد يكي از جُلَساي بي‌تدبير نصيحتش آغاز كرد كه ملوك پيشين مرين نعمت را به سعي اندوخته‌اند و براي مصلحتي نهادند. دست از اين حركت كوتاه كن كه واقعه‌ها در پيش است و دشمنان در پس. نبايد كه وقت حاجت فرو ماني. اگر گنجي كني بر عاميان بخش * رسد هر كدخدايي را به رنجي چرا نستاني از هر يك جوي سيم * كه گرد آيد تو را هر روز گنجي؟ ملك روي از اين سخن در هم كشيد و مر او را زجر فرمود و گفت: «مرا خداي عزوجل پادشاه اين مملكت گردانيده است تا بخورم و ببخشم نه پاسپانم كه نگه دارم.» قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت * نوشين روان نَمُرد كه نام نكو گذاشت(1)

      پيامها           1. از نشانه‌هاي بزرگان، بخشندگي و كرم آنهاست. 2. انتقام و كينه از شيوه بزرگان نيست. موارد كاربرد: 1. در تشويق و دعوت به عفو و گذشت. 2. در بيان فايده و نتيجه بخشندگي.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آدم بايد گذشت داشته باشد. ـ از بزرگان عفو بوده است از فرودستان گناه. ـ از خُردان خطا، از بزرگان بخشيدن. ـ اگر پادشاهي ببخش، اگر قصّابي بكش، اگر تاجري بفروش. ـ بخشيدن گناه، كم از انتقام نيست. ـ بزرگان، خُرده بر خُردان نگيرند. ـ در عفو، لذتي است كه در انتقام نيست. ـ درگذر تا از تو درگذرند. ـ شتر ديدي، نديدي. ـ گنهكارِ پشيمان را نبخشيدن، ستم باشد.(2)

      اشعار هم مضمون       (اگر پوزش نكو باشد ز كهتر * نكوتر باشد آمرزش ز مهتر ( اسعد گرگاني) تو را ايزد چو بر دشمن ظفر داد * به كام دوستانش سر جدا كن و گر خواهي ثواب نيكمردان * طمع از جان بِبُر او را رها كن (ابن يمين) گر عظيم است از فرودستان گناه * عفو كردن از بزرگان اعظم است)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «… وَ العافِينَ عَنِ النّاسِ؛ آنان از خطاي مردم، درمي‌گذرند». (آل عمران: 134) رسول خدا(ص): «عَلَيكُم بِالعَفوِ، فَاِنَُّ العَفوَ لا يَزيدُ العَبدَ اِلاَّ عِزّاً؛ گذشت كنيد كه عفو و گذشت جز بر عزت بنده نمي‌افزايد».(4) امام علي(ع): «اَقِل تُقَل؛ [از خطاي ديگران] درگذر، تا از تو درگذرند».(5) امام علي(ع): «اِذا قَدَرتَ عَلي عَدُوِّكَ فَاجعَلِ العَفوَ عَنهُ شُكراً لِلقُدرَةِ عَلَيهِ؛ هرگاه بر دشمنت قدرت يافتي، گذشت از وي را شكرانه قدرت يافتنت بر او قرار ده».(6)

      لغات            طبله: جايگاه. عود: چوب نوعي درخت كه وقتي بسوزد بوي خوشي متصاعد مي‌شود. جلسا: هم‌نشينان. كِهتر: خردسال‌تر، كوچك‌تر. مِهتر: بزرگ‌تر، رئيس. ظفر: پيروزي. اعظم: بزرگ‌تر. رعيت: مردم، زيردستان.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 259. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 609. 3. همان، ص 610. 4. شيخ كليني، كافي، تحقيق: علي اكبر غفاري، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چ 3، 1388 هـ.ق، ج 2، ص 108. 5. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، آمدي، تحقيق: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ج 2، ص 172. 6. نهج‌البلاغه: حكمت 11.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      صفحه          237

 

 

 

 

      123- آثار خوب پذيرايي از مهمان

      عنوان           آثار خوب پذيرايي از مهمان

      ضرب المثل   مهمان روزي خودش را با خودش مي‌آورد و بلاي صاحب‌خانه را با خودش مي‌برد.

      زمينه پيدايش  روزي مهماني به كلبه محقّر مرد صاحب بصيرت وارد شد. آن مرد، مَقدم او را گرامي داشت و با وجود تنگدستي صميمانه از وي پذيرايي كرد و آنچه داشت در طبق اخلاص نهاد و براي او آورد. مهمان با دلي شاد و خرسند از او خداحافظي كرد و رفت ولي همين كه قدم از خانه بيرون گذاشت صاحب‌خانه از پشت مشاهده كرد كه مشتي مار و عقرب و رتيل به تن او چسبيده‌اند. وحشت‌زده به دنبال او روان شد. چون اندكي راه پيمودند و به بيابان رسيدند ديد كه جانوران گزنده همه از بدن او به زمين ريختند و هر يك به گوشه‌اي گريختند و در لابه‌لاي سنگ‌ها و بوته‌هاي صحرايي پنهان شدند. دانست كه آنچه مهمان با خود برده و در بيابان ريخته درد و بلاهاي خانه او بوده است. پس خدا را شكر كرد و به خانه بازگشت.(1)

      پيامها           1. غم روزي مهمان را نبايد خورد. 2. مهمان نه تنها روزي را كم نمي‌كند بلكه موجب رفع بلاها از خانواده ميزبان مي‌شود. كاربرد: 1. در فوايد و آثار مهمان‌داري و مهمان‌نوازي. 2. در نكوهش كساني كه تنگ‌نظرند و چشم ديدن مهمان را ندارند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ دولت در آن سراست كه از ميهمان پر است. ـ رزق خويش به دست تو مي‌خورد مهمان.(2)

      اشعار هم مضمون       رزق ما آيد به پاي ميهمان از سوي غيب * ميزبان ماست، هر كس مي‌شود مهمان ما(3) شكر به جاي آر كه مهمان تو * روزي خود مي‌خورد از خوان تو(4)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «الضَّيْفُ يَنْزِلُ بِرزْقِهِ، وَ يَرْتَحِلُ بِذُنُوبِ اَهْلِ الْبَيْتِ؛ ميهمان، روزي خود را مي‌آورد و گناه اهل خانه را مي‌برد».(5)

      لغات            سرا: خانه. خوان: سفره.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال و حكم، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 806. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 671. 3. همان. 4. همان. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 75، ص 461.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      صفحه          917

 

 

 

 

      124- لزوم ترك تكلّف در پذيرايي از مهمان

      عنوان           لزوم ترك تكلّف در پذيرايي از مهمان

      ضرب المثل   در خانه هر چه باشد و مهمان هر كه باشد.

      زمينه پيدايش  شخصي نزد عباس دوس رفت و گفت: «التماس دارم كه از دقايق علم گدايي چيزي تعليم من كني تا به توجه تو به ناني برسم.» عباس گفت: «تعليم تو، همين بس است كه هر جا باشد و هر كه باشد.» آن مرد اين سخن در گوش خود جاي داد و برفت و پس از روزي چند عباس دوس را در نوره‌خانه ديد كه به نوره كردن مشغول بود. لب به سؤال گشود. عباس گفت: «اي درويش، اينجا نوره‌خانه است.» گفت: «هر جا باشد.» گفت: «منم عباس دوس.» گفت: «هر كه باشد.» گفت: «نوره حاضر است.» گفت: «هر چه باشد».(1)

      پيامها           1. از آداب ميزباني اين است كه انسان خود را به خاطر مهمانان به تكلف و سختي نيندازد. 2. مهمان نبايد توقع نامعقول از صاحب‌خانه داشته باشد مخصوصاً مهمان سر زده. موارد كاربرد: 1. دستور ساده‌زيستي و دوري از رودربايستي و تكلف در برابر مهمان. 2. در نكوهش كساني كه به خاطر مهمان خود را به زحمت مي‌اندازند و بسا كه با قرض و امانت گرفتن وسايل پذيرايي خود را عذاب مي‌دهند و مهمان را نيز ناراحت مي‌نمايند. غافل از‌ آنكه بي‌تكلفي شرط آرامش خود و مهمان است.(2) 3. در برخورداري از يكدلي و صميمت و دوري از رنگ و ريا و ظاهرسازي.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ رسيده، رسيده خورد. ـ در خانه هر چه، مهمان هر كه.(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «لا تُكَلِّفُوا لِلضَّيْفِ؛ براي مهمان، خود را به زحمت نيندازيد».(4)

      لغات            نوره‌خانه: مكان مخصوصي در حمام‌هاي عمومي قديم كه با داروي نظافت (نوره) موهاي زائد بدن را زايل مي‌كردند. نوره: داروي مخصوصي كه از‌ آهك است و براي زائل كردن موهاي زايد بدن به كار مي‌رود.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال،‌ تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 485. 2. گزيده و شرح امثال و حكم، فرج الله شريفي، تهران، هيرمند، چ 2، 1381، ج 1، ص 323. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 671. 4. متقي هندي، كنزل العمّال، ترجمه: صفوة السقا، بيروت، موسسة الرساله،‌ چ 1، 1389 هـ.ق، ح 25875.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  4

      صفحه          1764

 

 

 

      125- ويراني اثر و نتيجه ستم حاكم بر سرزمين

      عنوان           ويراني اثر و نتيجه ستم حاكم بر سرزمين

      ضرب المثل   ظلم حاكم باعث ويراني مُلكش مي‌شود.

      پيامها           1. ظلم و ستم گريبان‌گير خود ظالم مي‌شود. 2. حكومت با ظلم و ستم و بدون عدالت اجتماعي باقي نمي‌ماند. 3. ظلم، عاقبت ندارد. موارد كاربرد: 1. در منع و جلوگيري ظالمان از بيدادگري و بدان از بدكرداري. 2. در مذمت و نكوهش ظلم و ستم.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آه مويي و پاي كوهي. ـ پلنگ و شير را خانه نباشد. ـ چراغ آدم ستمكار تا صبح نمي‌سوزد. ـ خانه‌اي را كه به ظلم سازي، سگ در آن كند بازي. ـ خدا جاي حق نشسته است. ـ ريشه بيداد بر خاكستر است. ـ ظلم بر خود مي‌كند، هر كس به كس ظلمي كند. ـ ظلم كنم واي كه بر خود كنم. ـ ظلم و شاهي، چراغ و باد بوَد. ـ مقهور شود لشگر سلطان ستمگر. ـ هر آتشي عاقبت خاكستر شود. ـ هر كه را ظلم بيش، دشمن بيش. ـ همه چيز از باريكي پاره مي‌شود، ظلم از كلفتي.(1)

      اشعار هم مضمون       پشه از پيل كم زيد بسيار * زان كه كوته بقا بود خونخوار (سنايي) خانه ظالمان، نه دير كه زود * به فضيحت خراب خواهد بود (اوحدي) خانه ظلم، خراب است تو هم مي‌داني * مثل كف، بر سر آب است تو هم مي‌داني گر همي عمر ابد خواهي بپرهيز از ستم *‌ زانكه از روي ستم كاري است اندك عمر، باز (سنايي)(2)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «وَلَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُوا؛ْ ما اقوام پيش از شما را به كيفر ظلمي كه كردند، هلاك ساختيم». (يونس: 13) رسول خدا(ص): «اِنَّ اَعْجَلَ الشَّرِّ عُقُوبَةً البَغْيُ؛ زورگويي، زودتر از كيفر هر كار زشت ديگري دامنگير انسان مي‌شود».(3) امام علي(ع): «مَنْ جارَ اَهْلَكَهُ جَورُه؛ هر كه ستم كند، همان ستمكاري‌اش وي را نابود مي‌سازد».(4)

      پاورقي         1. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 383. 2. همان. 3. شيخ كليني،‌كافي، تحقيق: علي اكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلامية، چ 3، 1388 هـ.ق، ج 2، ص 327. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 7835.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      صفحه          707

 

 

 

      126- نكوهش ارشاد كننده مردم به كار خير و كوتاهي خودش از انجام آن

      عنوان           نكوهش ارشاد كننده مردم به كار خير و كوتاهي خودش از انجام آن

      ضرب المثل   رُطَب خورده، منع رطب كِيْ كند؟

      زمينه پيدايش  طفلي بسيار خرما مي‌خورد، مادرش او را نزد پيغمبر برد و عرض كرد به اين طفل بفرماييد خرما نخورد. پيغمبر فرمود: «امروز برو و فردا باز آي.» روز ديگر زن باز آمد. حضرت كودك را فرمود: «نخورد.» زن گفت: «يا رسول الله چرا ديروز به او نفرموديد.» حضرت فرمود: «ديروز خودم خرما خورده بودم و حرفم در او تأثير نداشت كه رطب خورده منع رطب چون كند».(1)

      پيامها           1. انسان قبل از سخن گفتن، بايد به گفته‌هاي خود عمل كند. 2. سخني كه گوينده آن بدان عمل نكند بي‌تأثير است. 3. تأثير عملكرد انسان بيشتر و پايدارتر از تأثير سخنان اوست. 4. شعار تنها كافي نيست. اين مثل در مذمت كساني كه خلق را ارشاد مي‌كنند و خود عمل نمي‌كنند، به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آواز آسيا مي‌شنوم ولي آرد نمي‌بينم. ـ اگر بابا بيل‌زني، باغچه خودت را بيل بزن! ـ اگر جراجي بلدي، اول روده خودت را جا بگذار! ـ‌ اگر زير ابرو برداري، برو ابروي خودت را بردار! ـ اگر لالايي بلدي چرا خودت خوابت نمي‌برد؟ ـ اي فقيه! اول نصيحتْ‌گوي نفس خويش باش. ـ ‌توبه‌فرمايان چرا خود توبه كمتر مي‌كنند؟ ـ خودت را فضيحت، ديگران را نصيحت؟! ـ دو صد گفته چون نيم كردار نيست. ـ قول بزرگان نبوَد جز عمل. ـ كاري كه نمي‌كني چرا مي‌گويي؟ ـ كوري نگر عصاكش كور دگر شده. ـ مرد اگر كار را نگويد و بكند، مرد است، اگر بگويد و بكند، نيم مرد است و اگر بگويد و نكند نامرد است.(2)

      اشعار هم مضمون       آه از اين واعظان منبر كوب * شرمشان نيست خود ز منبر و چوب (اوحدي) پزشكي كه باشد به تن دردمند * ز بيمار چون باز دارد گزند (فردوسي) پندم چه دهي، نخست خود را * محكم كمري ز پند در بند چون خود نكني چنان‌كه گويي *‌ پند تو بوَد دروغ و ترفند (ناصر خسرو) ترك دنيا به مردم آموزند * خويشتن سيم و غله اندوزند (سعدي) چون سزاوار عتابي به تن خويش تو خود * كي رسد از تو به همسايه و فرزند عتاب (ناصر خسرو)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ؛ آيا مردم را به نيكي دعوت مي‌كنيد، اما خودتان را فراموش مي‌نماييد، با اينكه كتاب (آسماني) را مي‌خوانيد؟! آيا نمي‌انديشيد؟‌» (بقره: 44) امام علي(ع): «مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنّاسِ اِماماً فَلْيَبْدَأْ بِتَعليمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْليمِ غَيْرِهِ؛ آن‌كه خود را پيشواي مردم سازد، پيش از تعليم ديگران بايد به ادب كردن خويش بپردازد».(4) امام باقر(ع): «في حِكْمَةِ آلِ داوُدَ: يَا بْنَ آدَمَ! كَيْفَ تَتَكلَّمُ بِالْهُدي وَ اَنْتَ لا تُفيقُ عَنِ الرَّدي؟!، در حكمت آل داوود آمده است: اي فرزند آدم! چگونه از هدايت سخن مي‌گويي، حال آنكه خودت از هلاكت به خود نمي‌آيي؟» (5) امام صادق(ع): «كُونُوا دُعاةُ لِلنّاسِ بِغَيْرِ اَلْسِنَتِكُمْ؛ مردم را با غير زبان خود [به نيكي‌ها] دعوت كنيد».(6)

      لغات            در بند: اسير. ترفند: حيله. سيم: نقره. عتاب: سرزنش.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 539. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 660. 3. همان. 4. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1369، حكمت 73. 5. امالي طوسي، قم، مؤسسه بعثت، چ 1، 1414 هـ.ق،‌ ص 203. 6. شيخ كليني، كافي، ج 2، ص 78.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     4

      صفحه          571

 

 

 

      127- نكوهش عجله بي‌جا

      عنوان           نكوهش عجله بي‌جا

      ضرب المثل   آدم دست‌پاچه، دو تا پا را مي‌كند در يك پاچه.

      زمينه پيدايش  نوكر زارعي در پشت خرمنگاه مشغول كار زشت و گناه بود. در اين هنگام زارع از راه رسيد. نوكر برخاست و فوراً تنبان خود را به پا كرد ولي چون دست‌پاچه شده بود، هر دو پاي خويش را در يك پاچه كرد و چون تنبان او خيلي گشاد بود، متوجه نشد كه دو تا پا را در يك پاچه كرده است. به همان حال دست‌پاچگي براي اينكه خود را مشغول به كاري بكند كه اربابش نگويد چرا بيكار است، بي‌اراده و بي‌اختيار به اين طرف و آن طرف خرمن مي‌دويد. وقتي زارع رسيد و او را بدان حال ديد، از وي پرسيد: «به دنبال چه مي‌گردي؟» گفت: «پي تاچه مي‌گردم؟» گفت: «تاچه براي گندم است، ولي تو كه هنوز نه كاه و گندم را از هم جدا كرده و نه خرمن را پاك كرده‌اي، تاچه براي چه مي‌خواهي؟» نوكر كه خود را گم كرده بود و نمي‌دانست چه بگويد ساكت ماند. زارع ديگري كه در نزديكي خرمن آنها خرمن داشت و از كار نوكر باخبر بود، گفت: آدم دست‌پاچه دو پا را مي‌كند در يك پاچه * خرمن پاك نكرده مي‌گردد پي تاچه(1)

      پيامها           1. انسان در حال عجله و شتابزدگي، خودش را گم مي‌كند. 2. شتابزدگي برخلاف انتظار شخص موجب خراب شدن و دير به انجام رسيدن كارها مي‌شود. 3. آدم شتابزده هم وقت را تلف مي‌كند هم كار را درست انجام نمي‌دهد. اين مثل در موارد زير به كار مي‌رود: 1. در مذمت و نكوهش شتابزدگي. 2. در شماتت و يا نصيحت به انسان‌هاي عجول. 3. در بيان ضررهاي شتابزدگي.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ بَر فِتَد مركبي كه تند رود. ـ تب تند، زود عرق مي‌آورد. ـ تعجيل و شتاب را ضرر بسيار است. ـ تند مي‌روي جانا ترسمت فرو ماني. ـ چهار نعل نتاز تا سكندري نخوري. ـ دو روز بيشتر از يك روز راه مي‌رود. ـ سگي كه در زاييدن شتاب كند، توله كور مي‌زايد. ـ‌ كارها به صبر برآيد و مستعجل به سر درآيد. ـ لعنت به كار دست‌پاچه. ـ لغزش به پيش دارد، اشك از دويده رفتن.(2)

      اشعار هم مضمون       (بَرِ فِتَد مركبي كه تند رود * زود در سر رود، هر آن‌كه دود (مكتبي) دل و مغز را دور دار از شتاب * خِردَ با شتاب اندر آيد به خواب (فردوسي) يوسف به صبر خويش پيمبر شد * رسوا شتاب كرد زليخا را (ناصر خسرو)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «مَنْ عَجِلَ اَخْطَأَ اَوْ كادَ؛ هر كه عجله كند دچار اشتباه شود يا در آستانه اشتباه قرار گيرد».(4) امام علي(ع): «مَنْ عَجِلَ زَلَّ؛ هر كه شتاب كند گرفتار لغزش شود».(5)

      لغات            دست‌پاچه: شتابزده. زارع: كشاورز. تنبان: شلوار. پاچه: پي: دنبال. تاچه: وسيله‌اي كه به وسيله آن گندم و جو را برمي‌دارند. فِتد: افتد. چهار نعل: باسرعت. سكندري: حالت انسان يا اسب كه كنترل خود را از دست بدهد و با سر به جلو آيد. مستعجل: زودگذر. مركب: وسيله سوار شدن.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 44. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 473. 3. همان. 4. متقي هندي، كنز العمّال، ترجمه: صفوة السقا، بيروت، ‌مؤسسه الرسالة، چ 1، 1389 هـ.ق، ح 5678. 5. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ج 5، ص 138.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          21

 

 

 

      128- نهي از غصه خوردن براي روزي خود و خانواده

      عنوان           نهي از غصه خوردن براي روزي خود و خانواده

      ضرب المثل   هر آن‌كه دندان دهد، نان دهد.

      زمينه پيدايش  يكي طفل دندان برآورده بود * پدر سر به فكرت فرو برده بود كه من نان و برگ از كجا آرَمَش؟ * مروّت نباشد كه بگذارمش چو بيچاره گفت اين سخن نزد جفت * نگر تا زن او چه مردانه گفت مخور گول ابليس، تا جان دهد * هر آن كس كه دندان دهد نان دهد(1) (سعدي)

      پيامها           1. روزي هر كسي را خداوند ضامن است. 2. نبايد غم روزي فرزندان را خورد. 3. خداي كه براي راحت‌تر غذا خوردن بچه به او دندان مي‌دهد، حتماً فكر روزي او را نيز كرده است. اين ضرب‌المثل در موارد ذيل به كار مي‌رود: 1. در توجه و تنبّه دادن به روزي‌رساني خداوند. 2. بزرگ‌ترها به كوچك‌ترها هنگام غصه خوردن از آمدن فرزند يا اختيار زن مي‌گويند.(2)

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ براي كلّه ماهي‌‌خور، كله ماهي پيدا مي‌شود. ـ بي‌مگس هرگز نماند عنكبوت. ـ تا حياتي هست ما را، روزي ما مي‌رسد. ـ جان بي نان به كس نداد خداي. ـ خدا، دهن باز را بي‌روزي نمي‌گذارد. ـ خدا، روز‌ي‌رسان است. ـ نيم ناني مي‌رسد تا نيم جاني در تن است. ـ الرِّزقُ عَلَي اللهِ).(3)

      اشعار هم مضمون       (گفت از ضعف توكل باشد آن * ور نه بدهد نان، كسي كو داد جان جمله را رزّاق روزي مي‌دهد * قسمت هر كس به پيشش مي‌نهد (مولوي) مور را روزي از سليمان نيست * كه ز روزي‌دهِ سليمان است). (خاقاني)(4)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «وَ ما مِنْ دابَّةٍ فِي الاَرْضِ اِلاَّ عَلَي اللهِ رِزْقها؛ هيچ جنبده‌اي در روي زمين نيست مگر اينكه روزي‌اش بر عهده خداست». (هود: 6) امام علي(ع): «عِيالُهُ الخَلائِقُ، ضَمِنَ اَرْزاقَهُمْ، وَ قَدَّرَ اَقْواتَهُم؛ همه مخلوقات، جيره‌خوار خدايند، او روزي آنان را ضمانت كرده و خوراكشان را مقدّر ساخته است».(5) امام علي(ع): «لِكُلِّ ذي رَمَقٍ قُوتٌ؛ هر جانداري، روزي خود را دارد».(6)

      لغات            فكرت: فكر. برگ: اسباب و توشه. آرمش: بياورم. ابليس: شيطان. كو: كه او. رزاق: روزي‌رسان. مور: مورچه. جفت: همسر. روزي‌ده: روزي‌رسان.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 860. 2. جعفر شهري، قند و نمك، تهران، معين، چ 4، 1381، ص 609. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 366. 4. همان. 5. سيد رضي، نهج‌البلاغه، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، خطبه 91. 6. امالي صدوق، بيروت، مؤسسه اعلمي، چ 5، 1400 هـ.ق، ص 264.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      صفحه          979

 

 

 

      129- بي‌بركت بودن مال حرام

      عنوان           بي‌بركت بودن مال حرام

      ضرب المثل   انگشت انگشت مَبُر تا خيك خيك نريزي.

      زمينه پيدايش  درباره ريشه اين مثل آورده‌اند: مرد پول‌داري از راه فروش نفت، ثروت كلان اندوخته بود و به خاطر حرصي كه در گردآوري مال داشت همواره به غلام خود ياد مي‌داد كه موقع خريدن نفت، هر دو انگشت سبّابه را دور پيمانه گذارد تا اندكي زياد گرفته شود و برعكس در وقت فروختن آن، دو انگشت را درون پيمانه نهد تا اندكي كم داده شود. غلام، او را از كيفر اين خيانت و نتايج شوم آن برحذر مي‌داشت و مي‌گفت: ارباب، مال حرام به كسي وفا نكند. اما آن مرد سخن او را نشنيده مي‌گرفت و در جواب مي‌گفت: تو را به اين فضولي‌ها چه كار؟ تو دستور مرا به كار بند. زماني دراز بدين منوال گذشت تا آنكه روزي آن مرد شنيد كه نفت در هشدرخان بهاي فراوان دارد. حرص، او را بر آن داشت كه سفر دريا كند و مقدار زيادي نفت به آن ناحيه ببرد. به دنبال اين تصميم، هزار خيك خريد و به بالاي كشتي برد. چون به ميان دريا رسيدند، ناگاه باد عظيمي برخاست و كشتي سخت به تلاطم درآمد. ناخدا فرمان داد بارها را به دريا اندازند و كشتي را سبك كنند تا مسافران از خطر غرق شدن برهند. آن مرد از ترس، خيك‌هاي نفت را يك به يك به دريا انداخت. در اين هنگام غلام فرصت يافت و براي متنّبه ساختن ارباب خود به طنز و تمسخر به وي گفت: ارباب، انگشت انگشت مَبُر تا خيك خيك نريزي.(1)

      پيامها           پيام ضرب المثل اجتناب از كسب مال حرام مي‌باشد. زيرا مال حرام بركت ندارد. كاربرد آن نيز در جايي است كه شخصي با مال حرام درصدد جمع كردن مال و اموال است كه براي توجه دادن او به نتيجه كارش از اين ضرب‌المثل استفاده مي‌شود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ هر چه آسان آيد آسان رود. ـ بر باد رود هر آنچه از ياد آيد. ـ هر چه به يَلّلي آمد، به تلّلي مي‌رود. ـ هر چه را باد آورد، بادش بَرَد).(2) ـ دزديده بُوَد آنچه نماند، به خداوند!(3) ـ مال حرام، بركت ندارد.(4)

      اشعار هم مضمون       هر چه آسان يافتي، آسان دهي * درد مشكل‌ياب را، بر جان نهي(5) (مولوي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «مَنْ يَكْتَسِب مالاً مِنْ غَيْرِ حِلّهِ يَصْرِفهُ في غَيْرِ حَقِّهِ؛ هر كه مالي را از راه نامشروع به دست آورد، آن را نابه‌جا خرج خواهد كرد».(6) امام صادق(ع): «مَنْ جَمَعَ مِن مالاً مَهاوِش اَذهَبَهُ اللهُ في نَهابِرَ؛ هر كه از راه حرام مال را گرد آورد، خدا آن مال را نابود مي‌سازد».(7)

      لغات            خيك: كيسه چرمي كه در آن آب، روغن، شير، دوغ و غيره مي‌ريزند. انگشت سبّابه: دومين انگشت دست كه بعد از شست قرار دارد. يَلّلي و تَلّلي:

      پاورقي         1. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 160. 2. همان، ص 192. 3. احمد بهمنيار، داستان‌نامه بهمنياري، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1361، ص 328. 4. دوازده هزار مثل فارسي، ص 863. 5. محمد علي حقيقت سمناني، ضرب المثل‌هاي منظوم فارسي، تهران، نشر گزاره، چ 1، 1374، ص 450. 6. ميرزا حسين نوري، مستدرك الوسايل، قم، مؤسسه آل البيت، چ 1، 1408 هـ.ق، ج 13، ص 69. 7. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 47، ص 84.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  1

      صفحه          306

 

 

 

      130- ذم توقّع بي‌جا

      عنوان           ذم توقّع بي‌جا

      ضرب المثل   هنوز دو قورت و نيمش باقي است!

      زمينه پيدايش  پس از آنكه سليمان به اراده خداوند بر همه جهان و انسان‌ها مسلط شد از پيشگاه خداوند خواست كه اجازه فرمايد تمام جانوران روي زمين و مرغان هوا و ماهيان دريا يك روز مهمان او باشند، يعني تهيه خوراك كليه مخلوقات در آن روز بر عهده او محوّل گردد. خداوند فرمود: اي سليمان، فراهم كردن رزق و روزي جانداران عالم كار تو نيست، عبث چنين تقاضايي مكن كه اين كار از عهده تو خارج است. حضرت سليمان عرض كرد: بار الها، تو همه گونه قدرت و عظمت و دولت به من عطا كرده‌اي، من چگونه نخواهم توانست يك وعده غذاي مخلوقات تو را بدهم؟ خداوند چون پافشاري و اصرار سليمان را ديد، دعاي او را اجابت فرمود. حضرت سليمان از همان روز در مقام تهيه آذوقه براي مخلوقات جهان برآمد و زماني دراز صرف اين كار كرد. در روز موعود همين كه غذا آماده شد ماهي بزرگي سر از آب دريا بيرون آورد و روزي خود را از سليمان(ع) طلب كرد. به فرمان سليمان روزي ماهي ـ به قدري كه گمان مي‌رفت برايش كفايت مي‌كند ـ در جلويش افكندند. حيوان در يك چشم به هم زدن آن را در گلو فرو برد و فرياد برآورد: گرسنه‌ام! مقدار ديگري غذا برايش ريختند. آنها را هم خورد و باز اظهار گرسنگي كرد تا به آن حد كه تمام غذاهايي را كه حضرت سليمان براي يك روز مخلوقات دنيا فراهم كرده بود همه را بلعيد و باز خواستار غذا شد. سليمان از اشتهاي پايان‌ناپذير ماهي سخت در حيرت فرو رفت و از او پرسيد مگر رزق و روزي تو چقدر است؟ ماهي گفت: سه قورت! نيم قورت آن را به من داده‌اند ولي هنوز دو قورت و نيم ديگرش باقي است.(1)

      پيامها           اين مثل را در دو مورد به كار مي‌برند. اول در مورد كسي كه همه گونه محبت ديده و از نعمت يا دولتي بهره فراوان برده ولي باز هم ناخشنود است و بيش از آن طلب مي‌كند. دوم در مورد كسي كه خطا كرده و به جاي آنكه از كرده خود خجل و منفعل باشد با بي‌شرمي متوقع است كه باز هم گناه او را ناديده بگيرند و به وي محبت كنند.(2)

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ دست و رويت را بشور بيا مرا هم بخور!(3)

      اشعار هم مضمون       خدا از چنان بنده خرسند نيست * كه راضي به قسم خداوند نيست(4) (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام صادق(ع): «اِرْضَ بِما قَسَمَ اللهَ لَكَ تَكُنْ غَنِيَّاً؛ به آنچه خدا قسمتت كرده راضي باش تا توانگر و بي‌نياز شوي».(5) امام سجاد(ع): «امّا حَقّ ذِي المَعروفِ عَلَيْكَ فَاَنْ تَشْكُرَه وَ تَذْكُرَ مَعْرُوفَه؛ حق كسي كه به تو نيكي مي‌كند اين است كه از او تشكر كني و نيكي‌اش را به ياد آوري».(6)

      لغات            قورت: آنچه انسان مي‌خورد. عبث: بيهوده. دولت: دارايي، ثروت، زمان سلطنت. خرسند: راضي، خشنود. قسم: قسمت، روزي.

      پاورقي         1. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 1043. 2. همان، ص 1044. 3. همان. 4. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 2، ص 716. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403، ج 78، ص 192. 6. شيخ صدوق، خصال، تحقيق: علي اكبر غفاري، قم، مؤسسه نشر اسلامي، 1403 هـ.ق، ص 568.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     4

      صفحه          1043

 

 

      131- سفارش بر حفظ اسرار ديگران

      عنوان           سفارش بر حفظ اسرار ديگران

      ضرب المثل   اُستاي پنبه‌زن، پنبه‌ات را بزن، هر چه ديدي دم نزن.

      زمينه پيدايش  ندّافي براي پنبه‌زني و دوختن لحاف به خانه‌اي رفت. در تمام روز مشاهده كرد كه اهل خانه مثل سگ و گربه به جان هم افتاده‌اند و ضمن نزاع و جرّ و بحث و مجادله، دشنام‌هاي زشت به يكديگر مي‌دهند. نزديك غروب مزدش را گرفت و به خانه خود برگشت. در طي راه به يكي از همكاران پير و قديمي خود برخورد و ماجراي آن روز و نزاع اهل خانه را براي وي تعريف كرد. رفيقش كه مردي آزموده و عاقل بود، گفت: رفيق، در اغلب خانه‌ها از اين نوع مشاجرات و دعواها هست. من و تو وقتي قدم به درون خانه‌اي گذاشتيم بايد اسرار آن خانواده را حفظ كنيم. يعني چشم و گوش خود را ببنديم و ديده را ناديده و شنيده را ناشنيده بگيريم. از من به تو نصيحت استاي پنبه‌زن، هر چه ديدي دم نزن.(1)

      پيامها           پيام ضرب‌المثل حفظ اسرار ديگران است و كاربرد آن در مواردي است كه شخصي به طور اتفاقي و يا بنا به دلايل شغلي و مانند آن، از برخي اسرار ديگران آگاه شده، و براي دعوت او به رازداري و فاش نساختن اسرار آنها از اين ضرب‌المثل استفاده مي‌شود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ اسرار، نهان داشتن آيين كِرام است.(2) ـ باش چون پرده، رازدار كسان.(3)

      اشعار هم مضمون       حفظ اسرار و پرده‌پوشي را * ياد بايد گرفت از پرده(4)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اِفْشاؤُكَ سِرَّ اَخيكَ خِيانَةٌ فَاجتَنِبْ ذلِكَ؛ آشكار كردن راز برادرت خيانت است، پس از اين كار بپرهيز».(5)

      لغات            ندّاف: پنبه‌زن، حلاّج. پنبه‌زني: حلاجي كردن. كِرام: انسان‌هاي كريم.

      پاورقي         1. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 120. 2. امثال و حكم دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 172. 3. دوازده هزار مثل فارسي، ص 200. 4. همان، ص 201. 5. ابن الرازي، جامع الاحاديث، تحقيق: سيد محمد حسيني نيشابوري، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 1، 1413 هـ.ق، ج 20، ص 554.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          120

 

 

 

 

      132- بي‌نتيجه بودن نهي عيب‌دار از عيب‌ها

      عنوان           بي‌نتيجه بودن نهي عيب‌دار از عيب‌ها

      ضرب المثل   من مي‌گم اَنِف، تو نگو اَنِف، تو بگو انف!

      زمينه پيدايش  مكتب‌داري در مكتب، الف را اَنِف تلفظ مي‌كرد و شاگرد نيز به تقليد او انف مي‌گفت: مكتب‌دار به خشم آمده با چوب به شاگرد مي‌زد و فرياد مي‌كرد: من مي‌گم انف، تو نگو انف، تو بگو انف.(1)

      پيامها           پيام ضرب‌المثل اين است كه معلم، واعظ يا هر كسي كه ديگران را به انجام دادن كاري دعوت مي‌كند و يا به ديگران سفارش مي‌كند كه كاري را درست انجام دهند، ابتدا بايد خودش اهل عمل باشد و بتواند آن كار را به درستي انجام دهد. زيرا عملكرد خود او براي ديگران ملاك و معيار است نه فقط گفته‌ها يا نوشته‌هايش. اين مثل در موارد اين چنيني به كار مي‌ر ود: 1. در بيان ايراد و انتقاد به صاحب نقص و عيبي كه همان را از ديگري منع بكند. 2. بيان حالت خانواده‌اي كه در تربيت فرزندان نقص اصولي تربيتي دارند و عيب بي‌تربيتي فرزندانشان را به جامعه و معاشر و همسايه نسبت مي‌دهند.(2)

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آواز آسيا مي‌شنوم ولي آرد نمي‌بينم. ـ اگر بابا بيل‌زني، باغچه خودت را بين بزن. ـ اگر جراحي بلدي، اول روده خودت را جا بگذار. ـ اگر زير ابرو برداري، برو زير ابروي خودت را بردار. ـ اگر لالايي بلدي، چرا خودت خوابت نمي‌برد. ـ توبه‌فرمايان چرا خود توبه كمتر مي‌كنند. ـ خود را فضيحت، ديگران را نصيحت. ـ رطب خورده، منع رطب كي كند. ـ قول بزرگان نبوَد جز عمل. ـ كاري كه نمي‌كني چرا مي‌گويي؟ كَل اگر طبيب بودي، سر خود دوا نمودي.(3)

      اشعار هم مضمون       اي كه دانش به خلق آموزي * آنچه گويي به خلق، خود بنيوش خويشتن را علاج مي‌نكني * باري از عيب ديگران، خاموش(4) (سعدي) پندم چه دهي، نخست خود را * محكم كمري ز پند در بند چون خود نكني چنان‌كه گويي * پند تو بود دروغ و ترفند(5) (ناصر خسرو) هر آن كو به نيكي نهان و آشكار * دهد پند و او خود بُوَد زشت‌كار چو شمعي بود كو كم و بيش را * دهد نور و سوزد تن خويش را(6) (اسدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ؛ آيا مردم را به نيكي دعوت مي‌كنيد، اما خودتان را فراموش مي‌نماييد، با اينكه كتاب (آسماني) را مي‌خوانيد؟ آيا نمي‌انديشيد؟» (بقره: 44) امام علي(ع): «مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنّاسِ اِماماً فَليَبْدَأ بِتَعْليمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْليم غَيْرِهِ؛ آن‌كه خود را پيشواي مردم سازد، پيش از تعليم ديگري بايد به ادب كردن خويش بپردازد».(7) امام صادق(ع): «كُوِنُوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَيْرِ اَلسِنَتِكُم؛ مردم را با غير زبان خود دعوت كنيد».(8)

      لغات            فضيحت: رسوايي. رطب: خرماي تر. كَل: كچل. بنيوش: گوش كن، بشنو. علاج: معالجه. مي نكني: نمي‌كني. باري: دست‌كم. در بند: ببند. ترفند: نيرنگ. كو: كه او. بُوَد: باشد. سوزد: سوزاند.

      پاورقي         1. احمد شاملو، كوچه، تهران، مازيار، 1377، ج 3، ص 985. 2. فرج الله شريفي، گزيده و شرح امثال و حكم، تهران، هيرمند، چ 2، 1381، ج 2، ص 756. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، صص 660 و 661. 4. امثال و حكم، دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 328. 5. همان، ص 515. 6. همان، ج 4، ص 1906. 7. نهج‌البلاغه، سيد رضي، تحقيق: سيد كاظم محمدي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 73. 8. شيخ كليني، كافي، تحقيق: علي اكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلامية، چ 3، 1388 هـ.ق، ج 2، ص 78.

      منبع كوچه

      نويسنده         احمد شاملو

      ناشر            مازيار

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1377

      جلد  3

      صفحه          985

 

 

 

      133- نيكي عفو و گذشت به زمان قدرتمندي

      عنوان           نيكي عفو و گذشت به زمان قدرتمندي

      ضرب المثل   اگر پادشاهي ببخش، اگر قصّابي بكش، اگر تاجري بفروش.

      زمينه پيدايش  در تاريخ آمده است كه اين عبارت را قيصر پس از اسارت به دست ملكشاه سلجوقي بدو گفته و مورد عفو او قرار گرفته است.(1)

      پيامها           از خطاها و كارهاي نادرست ديگران مخصوصاً زيردستان بايد گذشت كرد و اين مثل بيشتر در ترغيب انسان‌ها به گذشت و اغماض از اشتباهات ديگران به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ از خُردان خطا، از بزرگان عطا. ـ از خُردان لخشيدن، از بزرگان بخشيدن.(2) ـ آدم بايد گذشت داشته باشد. ـ از بزرگان عفو بوده است از فرودستان گناه. ـ بخشيدن گناه، كم از انتقام نيست. ـ بزرگان خُرده بر خُردان نگيرند. ـ در عفو، لذتي است كه در انتقام نيست. ـ درگذر، تا از تو درگذرند. ـ شتر ديدي، نديدي. ـ گنهكار پشيمان را نبخشيدن، ستم باشد.(3)

      اشعار هم مضمون       اگر پوزش نكو باشد ز كهتر * نكوتر باشد آمرزش ز مهتر(4) (اسعد گرگاني) تو را ايزد چو بر دشمن ظفر داد * به كام دوستانش سر جدا كن وگر خواهي ثواب نيك‌مردان * طمع از جان بِبُر او را رها كن(5) (ابن يمين) گر عظيم است از فرودستان گناه * عفو كردن از بزرگان اعظم است(6)

      ريشه هاي قرآني حديثي            در توصيف پرهيزكاران: «... وَالعافينَ عَنِ النّاسِ؛ آنان كه از خطاي مردم در مي‌گذرند». (آل عمران: 134) رسول خدا(ص): «عَلَيْكُمْ بِالعَفْوِ، فَاِنَّ العَفْوَ لا يَزيدُ العَبْدَ اِلاّ عِزّاً؛ گذشت كنيد كه عفو و گذشت جز بر عزت بنده نمي‌افزايد».(7) امام علي(ع): «اِذا قَدَرْتَ عَلي عَدُوِّكَ فَاجْعَلِ العَفْوَ عَنهُ شُكْراً لِلقُدْرَةِ عَلَيْهِ؛ هرگاه بر دشمنت قدرت يافتي، گذشت از وي را شكرانه قدرت يافتنت بر او قرار ده».(8)

      لغات            خُردان: كوچك‌ترها. لخشيدن: عذرخواهي. فرودستان: زيردستان. خرده: ايراد، اشكال، عيب. كِهتر: خردسال‌تر. مِهتر: رئيس، بزرگ. ظفر: پيروزي.

      پاورقي         1. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 265. 2. امثال و حكم، دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 124. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 610. 4. امثال و حكم، دهخدا، ج 2، ص 197. 5. همان، ج 1، ص 561. 6. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 825. 7. شيخ كليني، كافي، تحقيق: علي اكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلامية، چ 3، 1388 هـ.ق، ج 2، ص 108. 8. نهج‌البلاغه سيد رضي، تحقيق: سيد كاظم محمدي، قم، انتشارات امام علي(ع)، چ 2، 1396 هـ.ق، حكمت 11.

      منبع كوچه

      نويسنده         احمد شاملو

      ناشر            مازيار

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1377

      جلد  2

      صفحه          667

 

 

 

      134- قمار و زيان‌باري همه جانبه آن

      عنوان           قمار و زيان‌باري همه جانبه آن

      ضرب المثل   قمار، باختش باخت است، بُردش هم باخت است.

      زمينه پيدايش  گفته‌اند كه حكيمي در وقت مردن به پسرش وصيت كرد و گفت: هرگاه به قماربازي ميل نمودي اول برو پيش ليلاج كه استاد و سرآمد همه قماربازان است و با او قماربازي كن. فرزند روزي بعد از فوت پدرش هوس قمار بازي كرد. به ياد نصيحت پدرش افتاد و با خود گفت: خوب است اول به سراغ ليلاج معروف بروم. پرسان پرسان سراغ خانه ليلاج را از مردم گرفت. گفتند در گلخن حمام منزل دارد. به گلخن رفت. ديد ليلاج تا كمر در خاكستر نشسته است. پيش رفت و سلام كرد و از او درخواست بازي نمود. ليلاج قاب را از كنار دست خود برداشت و به هوا پرتاب كرد و گفت: انداختم پشت‌بام، برو بردار جفت آمد! فرزند حكيم رفت پشت بام ديد ليلاج راست مي‌گويد. از بام به زير آمد و رو كرد به ليلاج و گفت: تو كه در قمار اين‌چنين استادي، چرا گلخن تابي مي‌كني و لخت و برهنه هستي؟ ليلاج گفت: براي اينكه قمار، بردش هم باخت است. پسر حكيم پس از شنيدن اين سخن سر را ميان دو دست گرفت و از آنجا دور شد و بر روان پدر رحمت فرستاد.(1)

      پيامها           1. قماربازي نه تنها معصيت است و عذاب اخروي دارد، حتي در همين دنيا نيز آخر و عاقبت خوبي ندارد، زيرا قماربازان اگر چه بسيار ماهر باشند اما همين مهارت آنها را مغرور و سرمست مي‌كند و به يك باره تمام زندگي خود را مي‌بازند. 2. قمارباز زمان بُرد، حساب باخت فردا را نكند و برده را خرج نمايد. اين مثل در موارد زير كاربرد دارد: 1. در مذمت و نكوهش قماربازي. 2. خطاب به كسي گويند كه با ريسك و بدون زحمت پول به دست آورد و مآلاً مفت از دست بدهد.(2)

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ اگر قماربازي عاقبت داشت، ليلاج به جايي مي‌رسيد.(3) ـ بُرد قُمار، باختن است.(4)

      اشعار هم مضمون       گر در قمار بُرد بُوَد از چه اي پسر * گويي قمارباز و نگويي قمار بُرد(5) (روحاني تفرشي) من گرفتم كه قمار از همه عالم بُردي * دست آخر همه را باخته مي‌بايد رفت(6)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! شراب و قمار و بت‌ها، ازلام پليد و از عمل شيطان است، از آنها دوري كنيد تا رستگار شويد». (مائده: 90)

      لغات            ليلاج: نام قمارباز معروف در زمان قديم. گلخن: نوعي آتش‌دان.

      پاورقي         1. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار مثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 761. 2. فرج الله شريفي، گزيده و شرح امثال و حكم، تهران، هيرمند، چ 2، 1381، ج 1، ص 122. 3. دوازده هزار مثل فارسي، ص 133. 4. همان، ص 761. 5. همان. 6. همان، ص 910.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          761

 

 

 

      135- نهي از بدگماني و سوءظن

      عنوان           نهي از بدگماني و سوءظن

      ضرب المثل   خميازه خميازه آرد، حيف بر جان آن‌كه مُرد.

      زمينه پيدايش  درباره ريشه اين مثل آورده‌اند: كدخدايي با زن و خادم خود نشسته بود كه زن خميازه كشيد. خادم نيز بلافاصله خميازه‌اش گرفت و او هم خميازه كرد. كدخدا بر گمان شد و فكر كرد خميازه، رمزي بين زن و خادم است. به اتاق ديگري رفت و زن خود را صدا زد و بي‌درنگ همسرش را كشت و در جايي پنهان كرد و دوباره نزد خادم خود برگشت. پس از دقايقي خادم بار دگر خميازه كشيد. كدخدا نيز در همان زمان خميازه كشيد و تازه فهميد كه سرايت دهان دره طبيعي است و پشيمان از جنايت خود گفت: خميازه خميازه آرد، حيف بر جان آن‌كه مُرد.(1)

      پيامها           پيام ضرب المثل دوري از سوءظن و بدگماني است زيرا سوءظن موجب مي‌شود انسان از روي اشتباه به كارهاي خطرناكي دست بزند كه پشيماني در آنها سودي ندارد و كاربرد آن در منع و اجتناب از سوءظن مي‌باشد.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ اعمال مؤمن را بايد حمل به صحّت كرد. ـ بدبين، همه جا در خور نفرين است.(2) ـ ظنّ بد بردن به مردم، محو سازد خير تو. ـ ظن بد بر كس مَبَر، تا بد نگردي پيش خلق.(3) ـ پاي مرغت را ببند، همسايه را دزد مكن.(4) ـ راه را تا نروي، مرد را تا نيازمايي.(5) ـ تا نديده‌اي، پاك است.(6)

      اشعار هم مضمون       (بگذر از ظنّ خطا اي بدگمان * اِنّ بَعضَ الظَّنِّ اِثمٌ را بخوان)(7) (مولوي) (ظنّ نيكو بر، بر اخوان صفا * گرچه آيد ظاهر از ايشان جفا) (آن خيال و وهم بد چون شد پديد * صد هزاران يار را از هم بريد)(8) (مولوي) (هر كه را جامه پارسا بيني * پارسا دان و نيك مرد انگار) (ور نداني كه در نهادش چيست * محتسب را درون خانه چه كار)(9) (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ؛ اي كساني كه ايمان آورده‌ايد از بسياري گمان‌ها دوري كنيد؛ زيرا برخي گمان‌ها گناه است». (حجرات: 12) رسول خدا(ص): «مَنْ اَساءَ بِاَخيهِ الظَّنَّ فَقَدْ اَساءَ بِرَبِّهِ، اِنَّ اللهَ تَعالي يَقُولُ: «اِجتَنِبُوا كثيراً مِنَ الظَّنِّ»؛ هر كه به برادر خود گمان بد بَرَد، به پروردگارش بد برده است؛ زيرا خداي تعالي مي‌فرمايد: «از بسياري گمان‌ها بپرهيزيد».(10) امام علي(ع): «ضَع اَمرَ اَخيكَ عَلي اَحْسَنِهِ حَتّي يَأتِيَكَ مِنهُ ما يَغلِبُكَ؛ رفتار برادرت را به بهترين وجه آن حمل كن تا زماني كه كاري از او سر زند كه راه توجيه را بر تو ببندد».(11)

      لغات            دهان دره: خميازه. اخوان صفا: برادران يك رنگ و با اخلاص. محتسب: داروغه. جفا: ستم. شد پديد: آشكار شد. جامه: لباس. پارسا: تقوا. انگار: قلمداد كن، تلّقي بكن. نهاد: درون.

      پاورقي         1. امثال و حكم، دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 2، ص 744. 2. همان، ج 1، ص 185. 3. ابراهيم شكورزاده بلوري، دوازده هزار ضرب المثل فارسي، مشهد، آستان قدس رضوي، چ 2، 1384، ص 708. 4. احمد شاملو ،كوچه، تهران، مازيار، 1377، ج 4، ص 681. 5. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 1048. 6. احمد بهمنيار، داستان‌نامه بهمنياري، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1361، ص 211. 7. امثال و حكم دهخدا، ج 1، ص 290. 8. همان،‌ ج 2، ص 1081. 9. دوازده هزار ضرب المثل فارسي، ص 124. 10. متقي هندي، كنز العمال، تصحيح: سيد هاشم رسولي محلاتي، بيروت، دارالكتب الاسلاميه، چ 1، 1401 هـ.ق، ح 7587. 11. امالي صدوق، بيروت، مؤسسه اعلمي، چ 5، 1400 هـ.ق، ص 250.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          744

 

 

 

      136- لزوم رعايت اعتدال در بخشش و ايثار

      عنوان           لزوم رعايت اعتدال در بخشش و ايثار

      ضرب المثل   همين بخشيدن‌ها مرا به اين روز انداخته!

      زمينه پيدايش  چون امير تيمور، فارس را بگرفت و امير منصور را بكشت، خواجه حافظ شيرازي را طلب كرد. چون حاضر شد، تيمور آثار فقر را در چهره او نمايان ديد و گفت: اي حافظ من به ضرب شمشير تمام روي زمين را خراب كردم تا سمرقند و بخارا را آباد كنم. تو آن را به يك خال هندو مي‌بخشي و مي‌گويي: «اگر آن تُرك شيرازي به دست آرد دل ما را * به خال هِندويش، بخشم سمرقند و بخارا را.» حافظ پاسخ داد: همين بخشيدن‌ها مرا به اين روز انداخته است.(1)

      پيامها           1. بخشش در حدّي پسنديده است كه باعث نيازمندي بخشنده نشود. 2. افراط و تفريط در هر چيزي حتي بخشش نيز ناپسند است.پ اين ضرب‌المثل زبان حال كسي است كه بر اثر افراط در بخشش و گشاده‌دستي به فقر و هلاكت مبتلا شده است.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ بخشش نيكو آنكه تو را درويش نگرداند.(2) ـ كسي بادْدستي ز رادي نگفت.(3)

      اشعار هم مضمون       كَرَم به جاي فرومايگان چو بتواني * مروّت است، نه چندان كه خود فرو ماني(4) (سعدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام حسن عسگري(ع): «اِنَّ لِلسَّخاءِ مِقداراً فَاِنْ زادَ عَلَيهِ فَهُوَ سَرَفٌ؛ بخشندگي، اندازه‌اي دارد كه اگر از آن فراتر رود، اسراف است».(5)

      لغات            باددستي: ولخرجي. خال هندو: خال سياه. رادي: جوانمردي، بخشندگي. فرومايگان: انسان‌هاي پست. مروّت: جوانمردي. فرو ماني: درمانده شوي، بيچاره شوي.

      پاورقي         1. امين خضرايي، فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني، شيراز، نويد شيراز، چ 1، 1382، ص 168. 2. امثال و حكم، دهخدا، تهران، امير كبير، چ 4، 1357، ج 1، ص 395. 3. همان، ج 3، ص 1207. 4. همان، ص 1200. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 69، ص 407.

      منبع فرهنگ‌نامه امثال و حكم ايراني

      نويسنده         امين خضرايي

      ناشر            نويد شيراز

      محل چاپ     شيراز

      سال چاپ      1382

      نوبت چاپ     اول

      صفحه          168

 

 

 

      137- سفارش بر پايبندي به عهد و پيمان

      عنوان           سفارش بر پايبندي به عهد و پيمان

      ضرب المثل   اگر رفيق شفيقي، درست‌پيمان باش.

      زمينه پيدايش  در زمان ماضي در آذربايجان زرگري و نجاري با هم دوستي داشتند. مرد نجار «شفيق» و زرگر «رفيق» نام داشت. چنين اتفاق افتاد كه هر دو پريشان شدند. شفيق مردي عاقل بود، با يار خود گفت: «منافع سفر بسيار است بيا تا با هم سفري كنيم.» هر دو متّفق شده به طرف روم رفتند و در بين شهر به كليسايي فرود آمدند. در آن كليسا بت‌هاي زرين بود كه جواهر بسيار در آن به كار برده بودند. شفيق به رفيق گفت: از اين مكان بت‌شكني كنيم و جواهر را به دربار اسلام رسانيم و مسجد و مدرسه بسازيم. اما اي برادر اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش. و هر دو سوگندها خوردند كه در ميان‌شان خيانتي نشود. سپس خود را به روش راهبان بياراستند و پيش مهتر كشيشان رفتند و گفتند ما هم دين شما داريم. مسلمانان قصد ما نمودند و بتان ما را شكستند و ما را از ديار خود بيرون كردند. راهب حجره‌اي به ايشان مقرر نمود. به اندك وقتي، مشهور شدند تا روزي پادشاه ايشان را طلبيد و كليد كليسا به ايشان حواله كرد. بعد از مدتي آن دو پيش پادشاه رفتند و گفتند فلان بت خشم كرده مي‌خواهد به آسمان رود. وقتي كه رود ما نيز مي‌رويم و از خدمت او هرگز جدا نخواهيم شد. پادشاه گفت چند سال از بت مهلت بخواهيد تا براي او بت‌خانه‌اي عالي بسازيم. بعد از چند روز پادشاه با لشكر بيرون رفتند. آن دو، بت بزرگي را كه پنجاه من طلا در آن به كار رفته بود را شكستند و آن را در صحرا زير خاك كردند. وقتي كه پادشاه و خلق در شهر جمع گشتند، به يك بار شفيق و رفيق سر و پا برهنه و گريبان چاك زده از در بيرون آمدند و ناله‌كنان گفتند: ديشب مهتر بتان خشم كرده به آسمان رفت. حاكم و راهبانان قبول كردند و آن دو را در پي مهتر بتان فرستادند. شفيق به رفيق گفت، الحال شرط و عهد نيكو نگاه دار و ملتفت باش كه فريب شيطان نخوري. آنها آمدند تا به نزديك شهر خود رسيدند و جواهرات را در بيرون شهر خاك كردند. شفيق به رفيق گفت: تو مرد زرگري و اگر كسي وصله طلايي در پيش تو بيند گمان گنج نخواهد برد. پس هر چند گاه قطعه‌اي بيرون آر تا خرج كنيم. تا يك سال به همين منوال گذشت. تا اينكه شيطان رفيق زرگر را وسوسه كرد و او تمام طلاها را در جاي ديگر دفن كرد و به شفيق گفت طلاها گم شدند. شفيق حيران بماند و هر چه نصيحت كرد فايده نداد. پس گفت: اي يار عزيز بدان كه دوستي من و تو براي مال دنيا نيست فرض مي‌كنيم كه اين مال به دست ما نيامده بود. به خانه خود رفت و در زيرزمين خانه خود به هيئت و صورت رفيق شكلي ساخت و آن شكل را به روش رفيق لباس پوشانيد و دو خرس بچه كوچك تهيه و در آن زيرزمين در جلوي آن شبيه زرگر بست و هر شب گوشت و خوراك به آن خرس‌ها مي‌داد به گونه‌اي كه موقع چيز خوردن، شبيه زرگر را مي‌ديدند. مدت دو ماه بدين روش چيز مي‌خوردند و صورت رفيق در دل آنها جاي گرفت. روزي شفيق دو پسر رفيق را به زيرزمين برد و در اتاقي آنها را زنداني كرد و وقتي رفيق از او پرس‌و‌جو كرد اظهار بي‌اطلاعي نمود. رفيق حيران شد و پيش قاضي رفت. شفيق به قاضي گفت: من خبر ندارم شايد پسران اين مرد مسخ شده باشند! قاضي گفت اين چه سخني است؟ شفيق جواب داد: اي قاضي ميان من و اين مرد دوستي قديمي است و سّري نيز در ميان است حال اگر اين مرد خيانتي انجام داده پسرانش از شومي خيانت و قسم دروغ مسخ شده‌اند و اگر توبه كند آنها را به حال اصلي خود ببيند. قاضي و اهل مجلس همه حيران بماندند. شفيق خرس بچه‌ها را آن شب گرسنه نگاه داشت و به غلامش تعليم داد، وقتي كه من به قاضي حكايت مي‌كنم تو خرس‌ها را بياور و در برابر رفيق رها كن. در وقت معين غلام آنها را در برابر رفيق رها كرد! خرس بچه‌ها را در حضور جمعي كثير به مجلس درآمده همه را گذاشته پيش آمدند و بر قاعده عادت رفيق را مي‌ليسيدند و دست او را گرفته به دهان مي‌بردند و بو مي‌كردند و به ديگران توجهي نداشتند! حاضرين كه آن حال ديدند همه متعجب و حيران شده گفتند: «مردي [شفيق] صادق است و حق تعالي به دعاي او پسران را مسخ كرده است.» و همگي گريه كردند. قاضي و حاكم و مردم همه شفيق را تحسين و وداع نموده از خانه او بيرون آمدند. رفيق به دست و پاي او افتاد و گفت: «بد كردم و از من خطا واقع شد و شيطان مرا وسوسه كرد و فريب داد، آن امانت تمام بر جاست!» شفيق گفت: «اي يار نادان! امشب با غلام من بر سر دفينه برو و آنچه هست حمل استران كن و اينجا حاضر نما و پسران خود را صحيح و سالم و به حال اصلي خود ببين.» در ساعت، رفيق دو غلام و استر برداشت و بر سر دفينه رفت و آنچه بود همه را بار استر كرد و به خانه آورد. شفيق پسران او را در خانه‌اي عليحده نگه داشته بود، چون به خانه آمد و فرزندان خود را صحيح ديد شكر خداي به جا آورد و سجده كرد و از دروغ و خيانت توبه نصوح نمود. سپس طلاها را قسمت كردند. از آن وقت اين ضرب‌المثل شد كه «اگر رفيق شفيقي درست‌پيمان باش».(1)

      پيامها           1. انسان بايد وفاي به عهد مخصوصاً در رابطه با دوستان داشته باشد. 2. در دوستي با كسي كه وفاي به عهد ننمايد بايد شك داشت. 3. آنچه از دوست نمي‌توان انتظار داشت بي‌وفايي است. اين ضرب‌المثل را به كسي گويند كه ضمن ادعاي دوستي و يكرنگي، بي‌وفا و عهدشكن است.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آن دوست كه بي‌وفاست دشمن بِهْ از اوست. ـ از همدمِ بي‌وفا جُدايي خوش‌تر. ـ دوستان وفادار بهتر از خويشند.(2)

      اشعار هم مضمون       چه نيكوتر از ما وفادار دوست * وفاداري از دوستان بس نكوست(3) (فردوسي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «لا تَمْنَحَنَّ وُدَّكَ مَنْ لا وَفاءَ لَهُ؛ دوستي‌ات را نثار آن‌كه وفا ندارد، مكن».(4)

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 138. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 341. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تحقيق: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 10164.

      منبع امثال و حكم دهخدا

      نويسنده         علي اكبر

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  1

      صفحه          215

 

 

      138- توصيه به رعايت انصاف و جوانمردي

      عنوان           توصيه به رعايت انصاف و جوانمردي

      ضرب المثل   راه بزن، راه خدا هم ببين!

      زمينه پيدايش  مردي بودي كارش هميشه دزدي و راهزني بود، با اين روش مال به دست مي‌آورد و خرج مي‌كرد تا شبي با خود فكري كرد و ندامت با خود در دل آورد. از آن عمل پشيمان گشت و گفت: «مرگ حق است آخر همه را ببايد مُرد و كار به آخرت ببايد برد.» چون روز شد، به خدمت شيخي رفت كه مردي پرهيزكار بود و حال خود را به او باز گفت. شيخ او را به پند و موعظه از راهزني توبه داد و مدتي به صلاح و عفاف گذرانيد و چون كسب و پيشه نداشت و هنري نمي‌دانست، پريشان گشته، عيالش بي‌برگ و نوا ماندند و سه روز در فاقه بودند كه چيزي نخوردند و عيالاتش بي‌طاقت گشتند، گفتند: «اي مرد الحال مردار به ما حلال گشته آدمي را سد رمق لازم است. ما را چه بايد كرد كه ديگر صبر و تحمل نمانده، فكري در اين باب بايد بكني.» پس آن مرد پيش شيخ رفت و حال خود باز گفت و احوال فرزندان بيان كرد. شيخ گفت: «تو به خدا بازگشت كرده‌اي اگر تو ديگر عزم اين كار مي‌كني باري از من يك مثل بشنو كه راه بزن، راه خدا هم ببين.» مرد اين را از شيخ شنيد به خانه خود رفت و با عيالات خود گفت: «غم مخوريد كه امشب بر سر كار خود مي‌روم.» فرزندان او شاد شدند و آن مرد آن شب از روي اخلاص مناجات مي‌كرد كه خدايا تو مي داني كه كسب و پيشه‌اي ندارم حال من بر تو ظاهر است، اما رضاي تو از دست ندهم. چون روز شد آن مرد برخاست به ميان همان عياران رفت و حال باز گفت: دزدان شاد شدند و چون آن مرد شجاع و زبردست بود او را عزت كردند و لباس عياران پوشيد. ناگاه جاسوس ايشان خبر آورد كه قافله عظيمي از هند مي‌آيد و مال بسيار همراه دارد. عياران گفتند: «قدم اين مرد مبارك است.» آن مرد را پيشرو نموده و چون پاسي از شب گذشت دور قافله را گرفتند، جنگ درگرفت و جمعي كشته و جمعي را دستگير كردند. سردار قافله‌باشي را با چند تن ديگر از تجار دست‌بسته نگاه داشتند و مال و اسباب را جمع كرده و آن چند تن را دست‌بسته پيش مهتر عيّاران آوردند. مهتر آن جوان را طلبيد كه شيخ نصيحت كرده بود و گفت: «اي جوان پدرت سردار ما بود و مي‌گفت كساني را كه اموالشان را دزديده باشيم نبايد زنده گذاشت كه هزار مفسده به هم مي‌رساند.» جوان گفت: «من توبه كرده‌ام كه بي‌مروتي و بي‌رحمي نكنم.» سردار گفت: «اگر كه از اين مال حصّه مي‌خواهي اين است كه با تو گفتم.» لاعلاج برخاست و تيغ در دست گرفته آن ده كس را برداشت و پاره‌اي راه كه رفت يك عيار ديگر با او رفيق شده آن ده كس را به كناري بردند. آن عيار يكي را گردن زد و در چاه انداخت. آن جوان تائب را دل بسوخت و نصيحت شيخ را در آنجا به خاطر آورد. پس آن عيّار، يكي ديگر را پيش آورد كه گردن بزند و با آن جوان گفت: «يكي را هم تو گردن بزن.» بازرگاني را پيش آورد و تيغ بركشيد كه بازرگان را گردن بزند. آن جوان تائب پيش‌دستي كرده تيغي بر كمر آن عيار زد و او را به دو نيمه كرد و جوان تائب دست آن نه كس را كه عمر ايشان باقي بود گشوده از براي رضاي خدا آزاد كرد و گفت: «پير من فرموده راه بزن راه خدا هم ببين.» اگر با اين راهزنان بر كار مي‌باشم اما از جمله ايشان نيستم. من شما را از براي رضاي خدا آزاد كردم و اجر آن را از خدا مي‌خواهم. آن مرد بازرگان گفت: «از براي رضاي خدا نيكي كرده‌اي و نُه كس را خلاص كردي ما حق مروت تو را هرگز فراموش نكنيم و بدان كه مرا خواجه فلان نام است در بصره و در فلان محله خانه دارم و مرا حق تعالي مال و نعمت بسيار داده، الحال بدان كه در اين كاروان خر سياه مصري مال من هست كه خيلي جَلد و تُند مي‌باشد و پالان آن فلان رنگ است و فلان نشان دارد، هزار دينار زر سرخ و جواهر قيمتي كه چند برابر با تمام مال اين قافله ارزش دارد در خريطه سفيدي است كه در ميان پالان آن خر تعبيه شده، اگر تو را از آن مال حرام ندهند سعي كن تا آن خر را به چنگ آوري كه مدت‌ها تو و فرزندان تو را بس باشد. پس ايشان راه بي‌راهه گرفته به در رفتند. آن جوان با تيغ برهنه پيش مهتر دزدان آمده و شمشير را به زمين زد و اظهار ندامت كرد! امير عياران گفت: «سهل باشد حالا تو را از اين مال‌ها نصيب خواهيم داد.» تا مال را قسمت كردند صبح شد. آن جوان همان درازگوش را ديد كه در صحرا مي‌چرد. گفت: «اي امير آن درازگوش را به من بدهيد كه براي پسرم سوغات ببرم؟» گفت: «بسيار خوب برو بگير و سوار شو، جوان وضو گرفته نماز صبح به جا آورد و شكر خدا كرد و خر را برداشته و به منزل خود رفت. عيالاتش همه شاد شدند جوان پالان خر را به درون خانه برده و بشكافت. در آن خريطه زر و جواهر قيمتي چندي ديد، و چون ديد قيمت جواهر و زر سرخ مبلغ كلي مي‌شود. با خود گفت: «اين مال و زر مرا حلال نخواهد بود بايد اين امانت را در بصره پيش بازرگان برم و هر چه او با دست خود و رضاي خود به من بدهد مرا حلال خواهد بود.» پس هيچ تصرف نكرد و همچنان در پالان پنهان نمود و بر خر سوار شد و راه بصره پيش گرفت. چون به بصره رسيد نام و نشان بازرگان پرسيد و نزد او رفت. چون تاجر او را ديد در بغل گرفته ببوسيد و او را به درون خانه برد و حال يكديگر معلوم كردند. جوان گفت: «امانتي شما را آورده‌ام!» بازرگان گفت: «حرفي كه گفته‌ام از گفته خود برنگردم.» پس بازرگان چند روزي او را مهمان كرده و از آن زر و جواهر هيچ تصرف ننمود و گفت: «بر تو حلال و برو تصرف كن.» جوان روانه خانه خود گرديد و با كمال خوشحالي به سوي اهل و عيال خود آمد.(1)

      پيامها           1. حتي در دزدي هم مردانگي لازم است. 2. اگر دين نداريد آزادمرد باشيد. كاربرد اين ضرب‌المثل در نشان دادن اهميت انصاف و جوانمردي است و در تشويق به رعايت انصاف و جوانمردي به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ انصاف، شيوه‌اي است كه بالاي طاعت است. ـ انصاف، نصف دين است. ـ دزد باش و مرد باش).(2)

      اشعار هم مضمون       هر كه انصاف از او جدا باشد * دَد بوَد دَد، نه پادشا باشد(3) (سنايي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): (اَالانْصافُ اَفْضَلُ الفَضائِلِ؛ انصاف، برترين فضيلت‌هاست».(4) امام باقر(ع): «لا عَدْلَ كَالاِنْصافِ؛ هيچ عدالتي چون انصاف نيست».(5)

      لغات            دد: حيوان وحشي.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 536. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 92. 3. همان. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 805. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 78، ص 165.

      منبع امثال و حكم دهخدا

      نويسنده         علي اكبر

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          861

 

 

 

 

      139- لزوم عاقبت انديشي براي انسان

      عنوان           لزوم عاقبت انديشي براي انسان

      ضرب المثل   آدم بايد يك آخور هم براي روز مباداي خودش نگه دارد!

      زمينه پيدايش  يكي از نخستين و مهم‌ترين اقدامات امير كبير قطع مستمري مشتي شاهزاده و امير و مدّاح و متملق بود. مفت‌خواران بيكاره در برابر اين اقدام شجاعانه ساكت ننشستند. يكي از اقدامات مخالفان، پناهنده و بستي شدن به آخورهايي بود كه در كنار مسجد شاه قرار داشت و به بست امام جمعه شهرت داشت. بستيان از آنجا مي‌توانستند آزادانه به تحريك مردم نادان متعصّب بكوشند. امير كبير شبانه به همراه تعدادي كارگر بدانجا رفت و فرمان داد تا در حضور خود او آخورها را برچينند. خبر بي‌درنگ به گوش ميرزا ابوالقاسم، امام جمعه رسيد. امام جمعه، نزديك سحر به مسجد شاه رفت و هنگامي بدانجا رسيد كه كارگران كم و بيش كار خود را به پايان رسانده به واپسين آخور پرداخته بودند. معروف است كه امام جمعه كنار امير ايستاد، و گفت: «درِ دنيا هرگز بر يك پاشنه نمي‌گردد. كاش آدم‌هاي عاقبت‌انديشي بوديد و دست كم آخوري را براي خودتان نگه مي‌داشتيد!»(1)

      پيامها           1. عاقل بايد عاقبت‌بين و دورانديش باشد. 2. انسان دورانديش پشيمان نمي‌شود. 3. روزگار هميشه باب ميل و پسند انسان نمي‌ماند. 4. در انتقاد از هر چيزي بايد دورانديش بود و نبايد تيشه به ريشه همه چيز زد. 5. در دعوا و اختلاف با ديگران نبايد همه راه‌ها را مسدود كرد و بايد راهي براي آشتي گذاشت. بيشتر در موارد زير استفاده مي‌شود: براي دلسوزي و شماتت كسي كه به دليل انجام كاري نسنجيده و تحقيق نكرده دچار اشتباه و زيان شده است. 2. در دعوت به انديشه قبل از گفتار و سنجش قبل از كردار. 3. در مذمت كساني كه نسنجيده اقدام مي‌كنند و در ندامت و حسرت همه كس را به جز خود مسئول مي‌دانند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ آن قدر بپز كه بتواني بخوري. ـ آن وقت كه جيك جيك مستانت بود ياد زمستانت نبود؟ ـ چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني. ـ خرد شوي، گر نشوي خرده‌بين.)(2)

      اشعار هم مضمون       (به هر جايي كه خواهي در شدن را * نگه كن راه بيرون آمدن را. (ناصر خسرو) تا نكني جاي قدم استوار * پاي منه در طلب هيچ كار. (نظامي) هر كه اول بنگرد پايان كار * اندر آخر او نگردد شرمسار. (مولوي) همه كارها را سرانجام بين * چو بدخواه چينه نَهَد دام بين (اسدي))(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «مَنْ نَظَرَ فِي الْعَواقِبِ سَلِمَ مِنَ النَّوائِبِ؛ هركه عاقبت‌انديش باشد از گرفتاري‌ها در امان ماند».(4) امام صادق(ع): «خُذْ بِالاِحْتياطِ في جميع ما تَجِدُ اِلَيْهِ سَبيلاً؛ در هر كاري كه برايت ممكن است محتاط باش».(5)

      لغات            آخور: جايي كه چارپايان در آن آذوقه مي‌خورند. متملق: چاپلوس. بستي شدن: به اماكن مقدسه پناه بردن، تحصّن. فريضه: نماز واجب. واپسين: آخرين.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 43. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 459. 3. همان، ص 460. 4. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، تهران، دانشگاه تهران، چ 3، 1360، ح 8039. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403هـ.ق، ج 2، ص 260.

      منبع دوازده هزار ضرب المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      صفحه          16

 

 

 

      140- ميزان و مدت همراهي دوستان بي‌وفا با انسان

      عنوان           ميزان و مدت همراهي دوستان بي‌وفا با انسان

      ضرب المثل   قربان بند كيفتم، تا پول داري رفيقتم.

      زمينه پيدايش  در روزگاران قديم مردي ثروتمند بود و اين مرد فرزندي عياش داشت. هر چه پدر به فرزند خود نصيحت مي‌كرد كه با دوستان بد معاشرت نكن و دست از اين و‌لخرجي‌ها بردار كه دوست ناباب به درد نمي‌خورد، اينها عاشق پولت هستند، جوان جاهل قبول نمي‌كرد تا اينكه مرگ پدر مي‌رسد. پدر مي‌گويد: فرزند با تو وصيتي دارم من از دنيا مي‌روم ولي درِ آن مطبخ كوچك را قفل كردم و كليدش را به دست تو مي‌دهم. در آن مطبخ يك بند به سقف آويزان است، هر موقع كه دست تو از هه جا كوتاه شد و راهي به جايي نبردي برو آن بند را گردن خودت بينداز و خودت را خفه كن كه زندگي ديگر به دردت نمي‌خورد. پدر از دنيا مي‌رود و پسر با دوستان و معاشران خود آنقدر افراط مي‌كند و به عياشي مي‌گذراند كه هر چه ثروت دارد تمام مي‌شود و چيزي باقي نمي‌ماند. دوستان و آشنايان او كه وضع را چنين مي‌بينند از دور او پراكنده مي‌شوند. پسر در بُهت و حيرت فرو مي‌رود و به ياد نصيحت‌هاي پدر مي‌افتد و پشيمان مي‌شود و براي اينكه كمي از دلتنگي بيرون بيايد يك روز دو تا تخم مرغ و يك گرده نان درست مي‌كند و روانه صحرا مي‌شود. به ياد گذشته در لب جوي آب، دستمال خود را مي‌گذارد و كفش خود را درمي‌آورد كه آبي به صورت بزند و پايي بشويد. در اين موقع كلاغي از آسمان به زمين مي‌آيد و دستمال را به نوك خود مي‌گيرد و مي‌بَرَد. پسر ناراحت و افسرده، با شكم گرسنه به راه مي‌افتد تا مي‌رسد به جايي كه مي‌بيند رفقاي سابق او لب جوي نشسته و به عيش و نوش مشغولند. مي‌رود به طرف آنها سلام مي‌كند و آنها به او تعارف خشكي مي‌كنند و مي‌گويند بفرماييد. پسر پهلوي آنها مي‌نشيند و سر صحبت را باز مي‌كند و مي‌گويد كه از خانه بيرون آمدم دو تا تخم‌مرغ و يك گرده نان داشتم، لب جويي نشستم كه صورت بشويم كلاغي آن را برداشت و برد و حاليه آمدم كه روز خود را با شما بگذرانم. رفقا شروع مي‌كنند به قاه قاه خنديدن و رفيق خود را مسخره كردن كه بابا مگر مجبوري دروغ بسازي گرسنه هستي بگو گرسنه هستم، ما هم لقمه ناني به تو مي‌دهيم ديگر نمي‌خواهد كه دروغ سر هم بكني. پسر ناراحت مي‌شود و پهلوي رفقا هم نمي‌ماند. چيزي هم نمي‌خورد و راهي منزل مي‌شود. منزل كه مي‌رسد به ياد حرف‌هاي پدر مي‌افتد مي‌گويد: «خدا بيامرز پدرم مي‌دانست كه من درمانده مي‌شوم كه چنين وصيتي كرد حالا وقتش رسيده كه بروم در مطبخ، خود را با طنابي كه پدرم مي‌گفت حلق‌آويز كنم.» مي‌رود در مطبخ و طناب را گردن خود مي‌اندازد و تكان مي‌دهد. به يك باره كيسه‌اي از سقف پايين مي‌افتد. وقتي پسر مي‌آيد و نگاه مي‌كند متوجه مي‌شود كيسه پر از جواهر است مي‌گويد خدا تو را بيامرزد پدر كه مرا نجات دادي.» بعد مي‌آيد ده نفر گردن‌كلفت با چماق دعوت مي‌كند و هفت رنگ هم غذا درست مي‌كند و دوستان عزيز خود را هم دعوت مي‌كند. وقتي دوستان مي‌آيند و مي‌فهمند كه دم و دستگاه رو به راه است به چاپلوسي مي‌افتند و از او معذرت مي‌خواهند. خلاصه در اتاق به دور هم جمع مي‌شوند و بگو و بخند شروع مي‌شود. در اين موقع پسر مي‌گويد، حكايتي دارم. من امروز ديدم يك بزغاله وسط دو پاي كلاغ بود و كلاغ پرواز كرد و بزغاله را برد. رفقا مي‌گويند عجب نيست درست مي‌گويي، ممكن است. پسر مي‌گويد، من گفتم يك دستمال كوچك را كلاغ برداشت، شما مرا مسخره كرديد حالا چطور مي‌گوييد كلاغ يك بزغاله را مي‌تواند از زمين بلند كند؟ و چماق‌دارها را صدا مي‌كند. كتك مفصلي به آنها مي‌زند و بيرونشان مي‌كند و مي‌گويد: شما دوست نيستيد عاشق پول هستيد و غذاها را مي‌دهد به چماق‌دارها مي‌خورند و بعد هم راه زندگي خود را عوض مي‌كند.(1)

      پيامها           1. دوستي‌هاي مادي تا زماني پا بر جاست كه پول و امكانات داشته باشي. 2. كساني كه فقط در دوران خوشي دور و برمان هستند و در روزهاي سختي خبري از آنها نيست، دوستان حقيقي نيستند. اين ضرب المثل در وصف حال ياران فاني و سوءاستفاده‌چي و آنهايي مي‌باشد كه به خاطر مال و ثروت و يا قدرت و نيروي اجتماعي مگس دور شيريني كسي مي‌شوند.(2)

      ضرب المثل هاي هم مضمون     (ـ اگر تو را زر باشد، عالميت برادر باشد. ـ به روزگار خوشي دوستان فراوانند. ـ چون كوزه فُقاع كه تا پر باشد، بر لب و دهانش بوسه‌هاي خوش زنند و چون تهي گشت از دست بيندازند. ـ دوستان در زندان به كار آيند كه بر سر سفره دشمنان همه دوست نمايند. ـ دوستي دوستان كيسه و كاسه و پياله و نواله را بقا نباشد. ـ يار آن باشد كه در بلا يار بود. ـ معيار دوستان دغل روز حاجت است. ـ يار نيك را در روز بد شناسند.»)(3)

      اشعار هم مضمون       (اگر تنگ‌دستي، مرو پيش يار * وگر سيم داري بيا و بيار. (سعدي) اين دَغَل دوستان كه مي‌بيني * مگسانند گرد شيريني (سعدي) برادر آن بُوَد كو روز سختي *‌ تو را ياري كند در تنگ‌بختي. «ناصر خسرو» يار هم‌كاسه هست بسياري *‌ ليكْ همدرد كم بُوَد باري. (سنايي) بي‌سبب هرگز نمي‌گردد كسي يار كسي * يارْ بسيار است تا گرم است بازار كسي. (پرتو بيضايي)(4)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «ما اَكْثَرَ الْاِخْوانَ عِنْدَ الْجِفانِ وَ‌ اَقَلَّهُمْ عِنْدَ حادِثاتِ الزّمانِ؛ كنار كاسه‌ها (ي غذا) برادران چه فراوانند و در حوادث روزگار چه اندك!»(5) امام علي(ع): «فِي الضَّْيْق و الشِّدَّةِ يَظْهَرُ حُسْنُ الْمَوَدَّةِ؛ در تنگنا و سختي، دوستي دوست، آشكار مي‌شود».(6) امام باقر(ع): «بِئْسَ الْاَخُ اَخٌ يَرْعاكَ غِنيّاً و يَقْطَعُكَ فَقيراً؛ بد برادري است آن كه به گاه توانگري‌ات، به تو توجه دارد و آن‌گاه كه فقير شوي، از تو مي‌بُرَد».(7)

      لغات            مطبخ: آشپزخانه. گرده نان: قرص نان. فُقاع: آبجو. سيم: نقره. دَغَل: مكار، حقه‌باز. تنگ‌بختي: بدبختي. ليكْ: لكن. نواله: لقمه.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 675. 2. فرج الله شريفي، گزيده و شرح امثال و حكم، تهران، هيرمند، چ 2، 1381، ج 2، ص 521. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 338. 4. همان. 5. مصطفي درايتي، تصنيف غررالحكم و دررالكلم، قم، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، چ 1، ح 9613. 6. تميمي آمدي، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه: جلال الدين محدث، تهران، دانشگاه تهران، 1360، چ 3، ح 6511. 7. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 46، ص 287.

      منبع دوازده هزار المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      صفحه          755

 

 

 

 

      141- بي‌فايده و غير معمول بودن شكوه از نتيجه عمل ناشايست خود

      عنوان           بي‌فايده و غير معمول بودن شكوه از نتيجه عمل ناشايست خود

      ضرب المثل   خودكرده را تدبير نيست.

      زمينه پيدايش  مردي آسيابان در بيرون شهر آسيايي داشت. از هر كجا كه گندم به طرف شهر حمل مي‌گشت در آسياي او خرد و آرد مي‌شد و آسيابان دخل خوبي مي‌برد. روزي از روزها كه سرگرم كارش بود يك غول بياباني وارد آسيا شد و در يك گوشه آسيا نشست و بنا كرد به آسيابان نگاه كردن. آسيابان پرسيد: «اسم تو چيست؟» غول گفت: «اسم تو چيست؟» آسيابان گفت: «اسم من «خودم» است.» غول گفت: «اسم من هم، «خودم» است.» آسيابان هر چه كوشيد و هر نيرنگي به كار برد كه غول را از آسيا بيرون بكند امكان نيافت و غول از جاي خود تكان نخورد و كم كم اسباب زحمت آسيابان را فراهم ساخت. چه هر كاري كه مي‌كرد غول هم عيناً همان كار را مي‌كرد. بيچاره آسيابان عاجز شد و ناگزير به دوست عاقل و باتدبيري كه داشت مراجعه كرد و درد دلش را براي او گفت. رفيقش دستوري به او داد. آسيابان شادمان و خوشحالي كنان به آسيا رسيد و فوراً يك ظرف پر از نفت در يك طرف آسيا گذاشت و يك ظرف نظير آن، ولي پر از آب، در طرف ديگر. يك قوطي كبريت «پاي» آن ظرف گذاشت و قوطي كبريت ديگري پاي اين ظرف و سپس آمد پاي ظرف آب نشست و بنا كرد آب‌ها را به خودش ماليدن. غول هم فوراً برخاست و پاي ظرف نفت نشست و به تصور اينكه آسيابان نفت به خودش مي‌مالد بنا كرد نفت‌ها را به خودش ماليدن تا آنكه نفت تمام شد. آن‌گاه آسيابان كبريت را برداشت و آتش زد و آن را نزديك لباس خود برد، ولي البته چون لباسش با آب خيس شده بود آتش نگرفت. غول هم كبريتي روشن كرد و نزديك بدنش برد، اما چون تمامي بدنش به نفت آغشته شده بود فوراً آتش گرفت. غول داد و فرياد به راه انداخت. غول‌هاي بياباني كه در آن حول و حوش بودند از صداي او خبردار گرديدند و در آسيا ريختند و درصدد خاموش كردن آتش بدن او برآمدند ولي چه فايده كه نفت بسيار بود و خاموش نمي‌شد. ناچار از او پرسيدند: «چه كسي به تو اين ستم را روا داشت؟» گفت: «خودم» و البته مي‌دانيد به تصور اينكه نام آسيابان «خودم» است، مقصودش شخص آسيابان بود.» غولان گفتند: «چگونه مي‌شود كه خودت چنين بلايي را بر سر خودت بياوري؟» غول ناله‌كنان گفت: «خودم كه نكردم، خودم كرد.» غولان گفتند: «پس اگر خودت كرده‌اي تا چشمت كور بسوز كه خودكرده را تدبير نيست.» اين را بگفتند و بازگشتند و غول سوخت و خاكستر شد.(1)

      پيامها           1. كسي كه خود باعث ضرر و صدمه خود بشود نبايد از كسي گله بكند. 2. فرد يا جامعه‌اي كه مرتكب اشتباه مي‌شود نبايد دامن خود را از آن اشتباه مبرّا كرده و فرافكني كند، بلكه بايد با تجزيه و تحليل صحيح، از تكرار آن اشتباه‌ها جلوگيري نمايد. 3. جامعه در مقابل دسيسه‌هاي دشمنان و غيرخودي‌ها مقاومت مي‌كند، اما در برابر دسيسه خودي‌ها زود از پاي درمي‌آيد. در مورد كساني به كار مي‌رود كه در مواجهه با سزاي اعمال و ضرر ناشي از كردارهاي غلط خود، منقلب مي‌شوند و فغان سر مي‌دهند و به زمين و زمان بد مي‌گويند و جز خود، همه اطرافيان را مقصّر مي‌دانند.(2)

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ آتش، اول خودش را مي‌سوزاند. ـ آنچه بر ما مي‌رسد آن هم ز ماست. ـ از ماست كه بر ماست. ـ اين آشي است كه خودم براي خودم پختم. ـ بد كرده بدي كشد به پايان * جانا گناه طالع(*) و جرم ستاره نيست. ـ چاه مكن بهر كسي، اول خودت دويّم كسي. ـ چون خشت به آسيا بري، خاك آري. ـ خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. ـ درخت گفت: اگر دسته تبر از خودم نبود كسي نمي‌توانست مرا سرنگون كند. ـ كرده خويشت آيد پيش. ـ ميوه، پاي درخت مي‌افتد.(3)

      اشعار هم مضمون       از ماست بر ماست چون نگاه كني نيك * در تبر و درخت و آهن و سوهان(*) (اسكافي) اگر بار خار است، خود كِشته‌اي(*) * و گر پرنيان(*) است خود رشته‌اي(*). (تاريخ گيلان) اي كه تو از ظلم چاهي مي‌كَني * از براي خويش دامي مي‌تَني. (مولوي) چو آتش كُني زير دامن درون * رسد دود زود از گريبان برون.(*) (اسدي) گله(*) از هيچ كس نبايد كرد * كز تن ماست آنچه بر تن ماست. (سعد سلمان) چو بد خود كنيم از كه خواهيم داد * مگر خويشتن را به داور بريم. (ناصر خسرو) (4)

      ريشه هاي قرآني حديثي            «وَ ما اصابكُمْ مِنْ مُصيبةٍ فَبما كََسَبَتْ اَيْديكُم و يَعْفُو عن كثيرٍ؛ هر مصيبتي كه به شما مي‌رسد به خاطر اعمالي است كه انجام داده‌ايد، و بسياري را نيز خدا عفو مي‌كند (شوري: 30) امام صادق(ع): «مَنْ يَفْعَل الشَّرَّ بالنّاس فلا يُنْكِر الشَّرَّ اِذا فُعِلَ به اَما اِنَّهُ اِنَّما يَحْصُدُ ابْنُ آدمَ ما يَزرَعُ و لَيْسَ يَحْصُدُ اَحَدٌ مِنَ المُرِِّّ حُلْواً و من الحُلْوِ مُرَّاً؛ آن‌كه با مردم بدي مي‌كند، اگر به او بدي شد نبايد ناراحت شود؛ زيرا آدمي كشته خود را درو مي‌كند، و هيچ كس از تلخي، شيريني و از شيريني، تلخي درو نمي‌كند».(5)

      لغات            طالع: بخت، اقبال. سوهان: ابزاري كه براي از بين بردن پستي و بلندي چوب به كار برند. كشته‌اي: كاشته‌اي. پرنيان: فرشتگان. رشته‌اي: ريسيدن. برون: بيرون. گله: شكايت

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 475. 2. فرج الله شريفي گلپايگاني، گزيده و شرح امثال و حكم، تهران، هيرمند، چ 2، 1381، ج 1، ص 307. 3. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 506. 4. همان. 5. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 75، ص 328.

      منبع امثال و حكم

      نويسنده         علي اكبر دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          755

 

 

 

      142- لزوم تهيه همراه مناسب براي سفر

      عنوان           لزوم تهيه همراه مناسب براي سفر

      ضرب المثل   اول رفيق آخر طريق.

      زمينه پيدايش  مردي بود كه حكايت‌ مي‌كرد من سي سال تجارت كردم و هرگز در سفر بي‌رفيق نبودم. در ابتداي تجارت پدرم مرا وصيت كرد كه هرگز بي‌رفيق و تنها سفر نكني. اتفاقاً بعد از فوت پدر از اقوام دلگير شدم. هميان(*) زري داشتم بر كمر خود بستم و بي‌رفيق از خانه بيرون آمدم. بعد از دو روز، غريبي بر من اثر نمود خواستم برگردم، غرور جواني مانع شد پس به خاطرم رسيد نصحيت پدر را بيازمايم. به نخلستاني رسيدم كه از آبادي دور بود. پشيمان و حيران نه طاقت رفتن و نه قدرت برگشتن داشتم. ناگاه دو نفر را ديدم كه به جانب من مي‌آمدند و هر دو دزد بودند. اتفاقاً يك نفر ديگر رسيد و هر سه با هم برآميختند. بالاخره يكي از آنان دو نفر ديگر را هلاك نموده و اسبان ايشان را بر درختي بست و فارغ شد، پس تيغ كشيد و روي به من آورد. من قالب تهي نمودم و از ترس همياني كه به كمر داشتم گشوده و دور انداختم. رفت و هميان را برداشت. گفتم: «اي جوان‌مرد مرا ببخش.» پس جلو آمد و جامه‌هاي مرا بيرون آورد و دست مرا محكم بست و بر يكي از اسب‌ها سوار شد. من آن شب گرسنه و تشنه در آن صحرا بماندم. با خود گفتم: «خودْ كرده را تدبير نيست.» چون روز شد با خود گفتم: «به طرفي بايد رفت.» روانه شدم كه مبادا بلايي ديگر بر سر من آيد كه «بخت چون برگردد پالوده‌دندان بشكند.» آن روز تا شب در نخلستان مي‌گرديدم. از دور روشني ديدم خوشحال شدم كه به آبادي رسيدم. اما نعره شير از هر طرف مي‌شنيدم، رو به سوي‌ آن روشني رفتم، چون نزديك رسيدم آتش بسياري افروخته ديدم. پيش رفتم. ديدم همان دزد با زني نشسته و شراب زهرمار مي‌كند، مرا ديد و بشناخت و گفت: «اي عجم خيره‌سر، آخر به پاي خود به گور آمدي؟» الحال تو را زنده نگذارم كه بر سرّ من مطلع شوي، من برگشتم و رو به گريز نهادم و او برخاسته و تيغ كشيده و عقب من مي‌دويد و مست لايَعقل بود. گاهي مي‌افتاد و بر مي‌خاست و باز مي‌دويد و فرياد مي‌كرد كه من ديروز تو را بخشيدم الحال(*) به جاسوسي آمده‌اي تا دو سه تير پرتاب كه راه رفتم، آن حرام‌زاده به من رسيد و مرا گرفت و بر زمين زد. جَزَع و فَزَع مي‌كردم. در وقت جَدَل(*) تيغ از دستش در افتاد مرا گذاشت و رفت كه تيغ را بردارد. ناگهان شيري كه در كمين بود به او رسيد و او را بگرفت. بر زمين زد و از هم بدريد. من از ترس بالاي درختي رفتم و شير آن اعرابي را نصفي بخورد و نصف ديگر را به دندان گرفت و به مكان خود مي‌كشيد تا از نظر غايب شد. من در بالاي درخت مي‌ديدم و شكر مي‌كردم. از بالاي درخت پايين آمدم زن را ديدم به درگاه قاضي الحاجات مي‌گريست و مي‌گفت: «حق‌تعالي تو را براي خلاصي من به اين مكان آورد.» زن طعام و شربت حاضر كرد چون چيزي بخوردم و بياسودم آن زن برخاست و هيمه‌اي(*) بسيار بالاي آتش نهاد و روشن كرد. من گفتم: «اين چيست؟» گفت: «اين مكان، مكان شيران است و شير از ‌آتش روشن مي‌گريزد و آن اعرابي در اين مكان چنين به سر مي‌بُرد و اين باديه(*) تا خانه اين دزد سه روز راه است. هر چند گاه به اينجا مي‌آمد و راهزني مي‌كرد و مال مردم را در اينجا جمع مي‌نمود. بعد از چند روز حمل شتران كرده به منزل خود مي‌برد و فردا وعده بود كه اين مال‌ها را به خانه برد نصيبش نشد و اين كنيسه(*) معبد يهودان است و مال و اسبان بسيار در آنجا است در اين چند روز اين دزد بر سر قافله ما آمده بود بسيار دلير و زبردست بود خود را تنها بر قافله زد. شوهر و برادر مرا بكشت و مرا با مال به اسيري آورد و اموال در گنبد گذاشت. امروز شش روز است كه به دست آن شقي گرفتارم و فردا مي‌خواست مرا با مال به خانه خود برد كه اين قضيه روي داد.» چون روز شد برخاستند و آنچه از نقد و جنس بود برداشتند، حمل اسبان نمودند و بعد از دو روز ديگر به آباداني رسيدند و آن زن كسي پيش اقوام خود فرستاد خبر كرد. جمعي از اقوام او پيش‌باز آمده و مرد را با زن به شهر درآوردند و زن را عقد بسته با مال بسيار به وي دادند و اين از آن روز مانده كه اول رفيق آخر طريق.(1)

      پيامها           1. همراه و همسفر خوب از رنج سفر مي‌كاهد و به آرامش براي سلامت رسيدن به مقصود مي‌افزايد. 2. چه بسا همسفرها كه موجب نجات مال و جان انسان باشند. اين ضرب المثل در تأكيد و تشويق به انتخاب همسفر و همراه خوب قبل از مسافرت به كار مي‌رود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ خانه را يار و راه را ياران. ـ همسايه را بپرس خانه را بخر.(2) ـ اول همسفر بعد سفر. الرَّفيق ثُمَّ الطريق.(3)

      اشعار هم مضمون       به ره چون روي هيچ تنها مَپُوي * نخستين، يكي نيك همره بجوي(4) (اسدي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اَلرَّفيقَ ثُمَّ الطَّريقَ؛ نخست همراه، سپس راه».(5)

      لغات            هميان: كيسه پول. الحال: هم‌اكنون. جَدَل: جنگ. هيمه‌اي: هيزمي. باديه: بيابان. كنيسه: عبادتگاه يهوديان. مپوي: نرو.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 171. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، چ 1، 1385، ص 329. 3. جعفر شهري، قند و نمك، تهران، معين، چ 4، 1381، ص 95. 4. حكمت‌نامه پارسيان، ص 329. 5. احمد بن محمد خالد برقي، المحاسن، تحقيق: مهدي رجايي، قم، مجمع جهاني اهل بيت، چ 1، 1413 هـ.ق، ج 2، ص 357.

      منبع دوازده هزار مثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس رضوي

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1384

      نوبت چاپ     2

      صفحه          165

 

 

 

      143- غير ممكن بودن درك مشكل نادار توسط دارا

      عنوان           غير ممكن بودن درك مشكل نادار توسط دارا

      ضرب المثل   سواره از پياده خبر ندارد، سير از گرسنه.

      زمينه پيدايش  در زمان‌هاي نه چندان دور، مردي سوار بر شتر از بيابان داغ و خشكي مي‌گذشت. مرد سواره دلش مي‌خواست هر چه زودتر به شهر برسد. اما راه طولاني بود و مقصد دور. سواره رفت و رفت تا در پاي تپه‌اي به مردي پياده رسيد. مرد پياده خسته بود، به مرد سواره گفت: «برادر خسته‌ام! جان به دست و پايم نمانده، مرا هم سوار شتر كن و به شهر برسان.» خورجين قشنگي بر دوش مرد پياده بود. مرد سواره گفت: «اين خورجين را بفروش و يك الاغ بخر». مرد پياده لبخندي زد و گفت: «نمي‌توانم، اين خورجين زندگي من است» و التماس كرد كه او را هم سوار بر شتر كند. مرد سواره با اخم به مرد پياده نگاهي انداخت و گفت: «شتر، بچه من است، طاقت ندارد و فقط يك نفر مي‌تواند بر آن سوار شود». مرد سواره اين را گفت و به راهش ادامه داد. زماني گذشت، مرد پياده از خورجينش نان و خرمايي درآورد و خورد و به راه افتاد. در وسط راه به مرد سواره رسيد. مرد سواره روي زمين نشسته بود و شكمش را مي‌ماليد. مرد سواره گفت: «برادر گرسنه هستم. اگر ممكن است نان و آبي به من بده». مرد پياده نيشخندي زد و گفت: «اين شتر را بفروش و نان و خرما بخر و آن را بخور و سفر كن.» مرد سواره لبخندي زد و گفت: «نمي‌توانم، اين شتر ياور من است. مرا از اين آبادي به آن آبادي مي‌برد.» بعد با التماس به مرد پياده گفت: «لقمه‌اي نان بده، خيلي گرسنه‌ام.» مرد پياده با اخم به مرد سواره نگاهي كرد و گفت: «خورجين من كوچك است، نان و خرما به اندازه يك نفر جا مي‌گيرد و فقط يك نفر را سير مي‌كند!» مرد پياده اين را گفت و زفت. زن و بچه‌هاي مرد سواره و مرد پياده كنار دروازه شهر منتظر بودند تا آنها بيايند. اما همه با تعجب ديدند كه شتر بي‌سوار مي‌آيد و خورجيني هم به دهان دارد. جوانان شهر در جست‌وجوي دو مرد به طرف بيابان به راه افتادند. راه زيادي نرفته بودند كه به مرد پياده رسيدند. او خسته روي زمين افتاده بود. او را سوار بر اسبي كردند. كمي آن سوتر، مرد سواره هم از گرسنگي روي زمين افتاده بود. او را نيز سوار بر اسب به شهر بازگرداندند و از آن پس بي‌خبري سير از گرسنه و سواره از پياده ضرب‌المثل خاص و عام شد.(1)

      پيامها           1. كسي كه طعم فقر و محروميت را نچشيده حال فقرا را نمي‌تواند درك كند. 2. كسي كه سختي نكشيده قدر عافيت را نمي‌داند. 3. مسئولين و كارگزاران حكومت بايد زندگي خود را هم‌سطح مردم عادي بكنند تا از مشكلات آنها باخبر باشند. كاربرد اين ضرب‌المثل در شماتت و سرزنش انسان بي‌درد و مرفهي است كه ديگران را به صبر و تحمل مشكلات فرا مي‌خواند.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     ـ اندوه دلِ سوخته، دلْ سوخته‌ داند. ـ تندرستان را نباشد درد ريش. ـ خام،(*) از عذاب سوختگان بي‌خبر بُوَد. ـ تندرستان را نباشد درد ريش(*). ـ غم مرگ برادر را، برادرْ‌ مُرده مي‌داند. ـ كجا دانند حالِ ما سبكباران ساحل‌ها. ـ مْجاوران چه خبر از مسافران دارند.(2)

      اشعار هم مضمون       بيا سوته‌دلان گرد هم آييم * كه قدر سوته دل(*)، دلْ سوته دونه (بابا طاهر) تو را كه ديده ز خواب و خمار(*) باز نباشد * رياضت من شب تا سحر نشسته چه داني؟‌ (سعدي) خفته خبر ندارد سر در كنار جانان * كاين شب دراز باشد در چشم پاسبانان (سعدي) گفتن از زنبور، بي‌حاصل بود * با يكي در عمر خود ناخورده‌ نيش (سعدي)(3)

      ريشه هاي قرآني حديثي            امام علي(ع): «مَنْ كانَ فِي النِّعْمَةِ جَهِلَ قَدْرَ الْبَليَّةِ؛ كسي كه در نعمت باشد، اندازه گرفتاري را نمي‌داند».(4)

      لغات            ريش: جراحت، زخم. خام: ناپخته. سوته دلان: دونه: مي‌داند. خُمار: سردرد و كسالتي كه پس از نئشه شراب يا هر اعتيادي ايجاد مي‌شود.

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، چ 2، 1385، ص 593. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، چ اول، 1385، ص 684. 3. همان. 4. علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، چ 3، 1403 هـ.ق، ج 78، ص 12.

      منبع سواره از پياده خبر ندارد

      نويسنده         امثال و حكم دهخدا

      ناشر            امير كبير

      محل چاپ     تهران

      سال چاپ      1357

      نوبت چاپ     4

      جلد  2

      صفحه          994

 

      144- نكوهش خسّت و تبيين شيوه زندگي خسيس‌ها

      عنوان           نكوهش خسّت و تبيين شيوه زندگي خسيس‌ها

      ضرب المثل   سوداگر، پنير را در شيشه مي‌خورد.

      زمينه پيدايش  «تاجري از كثرت خسّت و لئامت، يك شاهي پنير گرفت و در شيشه‌اي ريخته، سرش را بسته بود و هرگاه مي‌خواست ظهر يا شب ناهار يا شام بخورد، سفره مي‌گسترد و شيشه را در وسط آن مي‌گذاشت و نان را پاره مي‌كرد و به پشت شيشه مي‌ماليد و مي‌خورد و از نان خورش به همان ديدار رنگ پنير قناعت مي‌كرد».(1)

      پيامها           حال و روز بخيل از فقير و ندار بدتر است؛ زيرا فقير ندارد و نمي‌خورد، درحالي‌كه بخيل دارد، ولي نمي‌تواند بخورد؛ مال انسان بخيل نصيب و روزي خودش نمي‌شود. كاربرد: در نكوهش افراد خسيسي به كار مي‌رود كه ثروت بسياري گرد مي‌آورند و با خساست زندگي مي‌كنند تا بميرند و اموالشان نصيب ديگران شود.

      ضرب المثل هاي هم مضمون     بُخل بخيل و طينت شيطان برابر است؛ سخي و بخيل سر سال برابر مي‌شوند؛ سيم بخيل وقتي از خاك به درآيد كه او خود، به خاك رفته باشد؛ مال خودش (فرد خسيس) از گلوي خويش پايين نمي‌رود؛ مالِ نخورم، نصيبِ بخورم است؛ نه خود خوري، نه كس دهي، گنده كني به سگ دهي.(2)

      اشعار هم مضمون       اگر از فرق تا قدم هنري * چون بَخيلي ز خاكِ ره بتري بخل عيبي است در نهاد بشر * كه از آن نيست هيچ بَتَر بخل عيبي است كه صد فضل بپوشاند و جُود * كيميايي است كه صد عيب هنر گرداند هر كه از بخل در دلش زنگ است * همه دينارهاي او سنگ است(3) (مكتبي)

      ريشه هاي قرآني حديثي            رسول خدا(ص): «اَلبَخيلُ بَعيدٌ مِنَ اللهِ، بَعيدٌ مِنَ النّاسِ، قَريبٌ مِنَ النّار؛ بخيل از خدا و از مردم دور و به آتش نزديك است».(4) امام صادق(ع): «لَيسَت لِبَخيلٍ راحَۀٌ؛ بخيل آسايش ندارد.»(5) حضرت علي(ع): «اَلبُخلُ جامِعٌ لِمَساوِيِ العُيُوبِ، وَ هُوَ زَمامٌ يُقادُ بِهِ اِليَ كُلِّ سُوءٍ؛ بخل، دربردارنده بدي‌هاي هر عيبي است و افساري است كه [بخيل] به وسيله آن به سوي هر بدي كشانده مي‌شود».(6) امام هادي(ع): «اَلبَخلُ اَذَمُّ الاَخلاقِ؛ بخل، نكوهيده‌ترين خوي است».(7)

      لغات            سوداگر: بخيل خسّت: خسيسي لئامت: پستي سخي: سخاوتمند سيم: ثروت بتر: بدتر

      پاورقي         1. حسن ذوالفقاري، داستان‌هاي امثال، تهران، مازيار، 1385، چ 1، ص 594. 2. غلامرضا حيدري ابهري، حكمت‌نامه پارسيان، قم، نشر جمال، 1385، چ 1، صص 98 و 99. 3. همان. 4. بحارالانوار، ج 73، ص 308. 5. همان، ص 303. 6. نهج‌البلاغه سيد رضي، ترجمه: كاظم محمدي و محمد دشتي، قم، انتشارات امام علي(ع)، 1396 هـ.ق، چ 2، حكمت 378. 7. محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث، 1403 هـ.ق، چ 3، ج 72، ص 199.

      منبع دوازده هزار ضرب‌المثل فارسي

      نويسنده         ابراهيم شكورزاده بلوري

      ناشر            آستان قدس

      محل چاپ     مشهد

      سال چاپ      1380

      نوبت چاپ     اول

      صفحه          652