مجله شماره نود و پنجم  

شنبه 9 بهمن 1389 24 صفر 1432 29 ژانویه 2011  

 

 

 

 

فهرست    

 

 

آنچه در این شماره می خوانید :

 

 

 

مصحف هدایت

سخن آغازین

یادداشت هفته

مدیریت علوی

جمله مديريتی 

حدیث مديريتی

طنز مديريتی

حکايت مديريتی

تکنیک های موفقیت

نکات مدیریتی

مقاله مدیریتی

 ●کلید هدایت

● مباحث فرهنگی

تست خودشناسی

عبادت و بندگی

لينکهای هفته

 

 

مصحف    
هدايت     

 

در هر شماره از مجله، يک صفحه از قرآن کريم به همراه ترجمه و تفسير آن قرار می گيرد. التماس دعا.

براى شنيدن آيه مورد نظر بر روى شماره آيه كليك كنيد و برای مشاهده تفسير الميزان و نمونه بر روی آيه کليک کنيد

سوره: النساء آيات: 176 محل نزول: مدینه

وَاسْتَغْفِرِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا 106 وَلاَ تُجَادِلْ عَنِ الَّذِينَ يَخْتَانُونَ أَنفُسَهُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ مَن كَانَ خَوَّانًا أَثِيمًا 107 يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلاَ يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لاَ يَرْضَى مِنَ الْقَوْلِ وَكَانَ اللّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطًا 108 هَاأَنتُمْ هَـؤُلاء جَادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَمَن يُجَادِلُ اللّهَ عَنْهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَم مَّن يَكُونُ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً 109 وَمَن يَعْمَلْ سُوءًا أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُورًا رَّحِيمًا 110 وَمَن يَكْسِبْ إِثْمًا فَإِنَّمَا يَكْسِبُهُ عَلَى نَفْسِهِ وَكَانَ اللّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا 111 وَمَن يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْمًا ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئًا فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُّبِينًا 112 وَلَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّت طَّآئِفَةٌ مُّنْهُمْ أَن يُضِلُّوكَ وَمَا يُضِلُّونَ إِلاُّ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَضُرُّونَكَ مِن شَيْءٍ وَأَنزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا 113

ترجمه فارسی مکارم

و از خداوند، طلب آمرزش نما! كه خداوند، آمرزنده و مهربان است 106 و از آنها كه به خود خيانت كردند، دفاع مكن! زيرا خداوند، افراد خيانت‏ پيشه گنه كار را دوست ندارد 107 آنها زشتكارى خود را از مردم پنهان مى‏ دارند; اما از خدا پنهان نمى ‏دارند، و هنگامى كه در مجالس شبانه، سخنانى كه خدا راضى نبود مى ‏گفتند، خدا با آنها بود، خدا به آنچه انجام مى‏ دهند، احاطه دارد 108 آرى، شما همانا هستيد كه در زندگى اين جهان، از آنان دفاع كرديد! اما كيست كه در برابر خداوند، در روز رستاخيز از آنها دفاع كند؟! يا چه كسى است كه وكيل و حامى آنها باشد؟! 109 كسى كه كار بدى انجام دهد يا به خود ستم كند، سپس از خداوند طلب آمرزش نمايد، خدا را آمرزنده و مهربان خواهد يافت 110 و كسى كه گناهى مرتكب شود، به زيان خود مرتكب شده; خداوند، دانا و حكيم است 111 و كسى كه خطا يا گناهى مرتكب شود، سپس بيگناهى را متهم سازد، بار بهتان و گناه آشكارى بر دوش گرفته است 112 اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهى از آنان تصميم داشتند تو را گمراه كنند; اما جز خودشان را گمراه نمى ‏كنند; و هيچ‏گونه زيانى به تو نمى‏ رسانند و خداوند، كتاب و حكمت بر تو نازل كرد; و آنچه را نمى ‏دانستى، به توآموخت; و فضل خدا بر تو (همواره) بزرگ بوده است 113

آيات امروز را می توانيد از طريق اين لينک هم مطالعه کنيد

 

 

  سخن آغازین  

 

 

 

 

محمد (ص) فریادگر قرن ها سکوت

 

امروز سرو قامتی شکست که استقامت قامتش قیامت می کرد و در سوگ او قامت سروها خمید !

امروز صفا را از صبح باز گرفتند و سپیدی را از سپیده !

امروز طراوت را از سبزه زاران ربودند و لطافت را از گلستان !

امروز روح رایحه را از ریاحین باز ستاندند و عطر عاطفه را از بساتین !

امروز یک سبد سپیده از باغ بامداد چیدند که دیگر پس از آن از چشمه خورشید نور ندیدند !

امروز خاطره سرخ شکفتن در خاطر غنچه ها مرد و آرزوی سبز رستن در ذهن جوانه ها پژمرد !

امروز خون حیات و حرکت در رگ هر برگ افسرد و روح لطافت در نبض هر گلبرگ مرد !

امروز غمی جانکاه دل بلورین دریا را شکسته و به درد آورده ! آنسان که سوگمندانه سر بر ساحل می ساید و با گلواژه های خروش سوگ سروده می سراید !

امروز تندر ها خشمگینانه پای بر بام ابر می کوبندو با درخش آذرخش درد دل باز می گویند !

امروز شکوفه های شادی بر شاخساران شوق نمی خندند و پرندگان غزل خوان بر فراز گلبن نمی خوانند !

امروز اندوهی بر قلب هستی چنگ انداخته که فلک از درد به خود می پیچد . صخره های ابر دردمندانه پیکر خود را بر یکدیگر می کوبند . آنسان که از برخوردشان آتش آذرخش بر می جهد !

... و امروز سموم مرگ ،گل سرخ رسالت را چید و نشاط سبز دشت دل ها را دروید !

 

در ۲۸صفر سال ۱۱هجری خورشید آسمان رسالت، ماه تابان نبوت، سر افرازترین سرو باغ بشریت، سبزترین سپیدار بوستان انسانیت ،حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (ص) روح بر عالم افلاک و روی در نقاب خاک کشید !

محمد (ص) عالی ترین انسان  و کامل ترین مسلمان و اسوه و الگوی همه مسلمانان جهان بود . ایشان الگویی به تمام معنی از همه کمالات و امتیازات یک انسان ـ آن گونه که باید بود ـ برخوردار بود .

رحلت جانگداز پیامبر اکرم (ص) پیام آور مهر و مدارا و کرامت ، و شهادت جانسوز حضرت امام حسن مجتبی (ع) و نيز شهادت غريبانه حضرت علي بن موسي الرضا (ع) را به همه حقگرایان جهان تسلیت می گویم .

در پايان مقال سه جرعه از زلال حکمت را از درياي زلال معرفت اين سه معصوم بزرگوار مي نوشيم :

 

پيامبر اكرم(ص)

هر کس بر دیگر مسلمانان در تصدی کارها پیشی گیرد، در حالی که بداند در میان آن جامعه از او شایسته تر وجود دارد ، به خدا و رسول خدا و مسلمانان خیانت کرده است !

 

امام حسن مجتبی (ع) :

ماتشاور قوم الا هدوا الی رشدهم . (تحف العقول-ص ۱۶۸)

هرگز مردمی مشورت نکردند، مگر این که به پیروزی خویش راه یافتند .

 

امام رضا (ع) :

لیس لبخیل راحه ولا لحسود لذه و لا لملوک وفاء و لا لکذوب مروه.

(تحف العقول-ص۳۳۱)

برای بخیل راحتی و برای حسود لذت  و برای حاکمان وفاداری و برای دروغگو جوانمردی نیست.

 

 

                                                        در کسب رضای حق موفق باشید

                                                          دکتر غلام حسین حیدری

                                                        رئیس دانشگاه آزاد اسلامی واحد رودهن

 

 

 یادداشت   
هفته      

 

 

یادداشت هفته

 

بنام خدا

 

 

 

 رحلت حضرت رسول اكرم (ص)

 

چهارشنبه

13 بهمن 1389

28 صفر 1432

Feb. 2, 2011

 

زلال وحی

وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِكُمْ وَمَن ینقَلِبْ عَلَی عَقِبَیهِ فَلَن یضُرَّ اللّهَ شَیئًا وَسَیجْزِی اللّهُ الشَّاكِرِینَ . (آل عمران: 144)

و محمد نیست جز فرستاده‏ای كه پیش از او [هم] پیامبرانی [آمده و] گذشتند. آیا اگر او بمیرد یا كشته شود، از عقیده خود برمی‏گردید و هر كس از عقیده خود بازگردد، هرگز هیچ زیانی به خدا نمی‏رساند و به زودی خداوند سپاس‌گزاران را پاداش می‏دهد.

این آیه شریفه به جنگ احد و حادثه‌ای اشاره دارد كه پیامبر در آن مجروح شد. پس از این حادثه، مشركان شایعه كردند كه رسول خدا(ص) كشته شده است. این خبر در صفوف مسلمانان تزلزل عجیبی ایجاد كرد و حتی برخی درصدد امان خواستن از مشركان و تغییر دین برآمدند، ولی به زودی دریافتند كه خبر كشته شدن پیامبر شایعه بوده است. این آیه شریفه در این باره نازل شده و آن دسته از مسلمانان سست‌ایمان را به شدت نكوهش كرده است.

اكنون به برخی از پیام‌های این آیه اشاره می‌كنیم.

از خطرهایی كه اهداف متعالی را تهدید می‌كند، فردپرستی است. وابستگی به فردی معین اگر چه پیامبر خاتم باشد، به معنای پایان یافتن كوشش برای پیشرفت، هنگامِ نبودِ آن فرد است و این وابستگی، از نشانه‌های نرسیدن به رشد اجتماعی است.

از نشانه‌های حقانیت و عظمت پیامبر این بود كه هیچ‌گاه این اندیشه را به مردم القا نكرد كه همه چیز به وجود او بستگی دارد، بلكه با چنین افكاری مبارزه می‌كرد.

خداوند در این آیه شریفه خطاب به مسلمانان می‌فرماید كه دست شستن از اسلام به معنای ارتجاع و سیر قهقرایی است. افراد در صورت عقب‌گرد كردن و به كفر و بت‌پرستی بازگشتن، به خود زیان می‌رسانند نه به خدا؛ زیرا حركت چرخ های سعادت خود را متوقف می‌كنند.

در پایان، خداوند كسانی را كه با وجود سختی‌ها و مشكلات دست از جهاد و كوشش برنداشتند، می‌ستاید و آنان را شاكر نعمت‌های خدا معرفی می‌كند و وعده پاداش نیك به آنان می‌دهد. (آیت‌الله مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج3، صص 116 و 117)

 

حدیث

پیامبر اعظم (ص)

هیچ فقری بالاتر از جهل و هیچ مالی با ارزش‌تر از عقل نیست. (کافی، ج1، ص25، ح 25)

 

محبوب‌ترینِ مردم نزد خداوند متعال كسی است كه به حال مردم سودمندتر باشد. (همان، ج2، ص164، ح7)

 

امام علی(ع)

نشستن و برخاستن رسول خدا (ص) با یاد خدا بود. در مجالس جای خاصی نمی‌نشست و از این كار نهی می‌كرد. هر گاه به جمعی می‌پیوست, هر جا كه خالی بود، می‌نشست و به این كار نیز دستور می‌داد. (مکارم الاخلاق, ص 13)

رسول خدا (ص) همواره خوش‌رو, خوش‌خو و نرم [گفتار] بود و خشن و درشت‌خوی نبود. (سنن النبی, ص 16)

آن حضرت [پیامبر] هرگز كسی را نكوهش نمی‌كرد, و در پی لغزش‌ها و عیوب و اسرار دیگران نبود و سخن نمی‌گفت مگر آنجا كه امید ثواب داشت.

(مکارم الاخلاق, ص 14)

پیامبر اسلام(ص), وقتی به خانه خویش می‌رفت، اوقاتش را سه قسمت می‌كرد: بخشی برای خدای متعال, بخشی مخصوص خانواده و بخشی برای كارهای شخصی خود. (سنن النبی, ص 17)

پیامبر خدا(ص) از همه مردم بخشنده‌تر, با جرئت‌تر, راستگوتر, وفادارتر, خوش‌اخلاق‌تر و نیكو رفتارتر بود.

(مکارم الاخلاق، ص 13)

وقتی آتش جنگ برافروخته می‌شد و دو لشكر به هم می‌رسیدند, همه ما به پیامبر اسلام پناهنده می‌شدیم و كسی نبود كه از آن حضرت به دشمن نزدیك‌تر باشد. (بحارالانوار, ج 16, ص 194)

 

 

امام صادق(ع)

رسول خدا (ص) نگاه‌هایش را میان اصحابش تقسیم می‌كرد و به همگان یكسان می‌نگریست. (محجه البیضاء, ج 4, ص 151)

 

غروب خورشید

رحلت جان‌گداز پیامبراكرم(ص)، یكی از اندوه‌بارترین حوادث تاریخ اسلام به شمار می‌رود. به قول مشهور علمای شیعه، پیامبر اكرم(ص) در روز دوشنبه، 28 صفر سال 11 هجری قمری، و به قول مشهور عامّه در دوازدهم ربیع‌الاول همان سال، رحلت كرد. شیخ مفید می‌نویسد: پیامبر در روز دوشنبه، بیست و هشتم صفر سال یازدهم هجری رحلت فرمود و در این هنگام شصت و سه سال داشت. (شیخ مفید، ارشاد، ج 1، ص 189)

 

در سال یازدهم هجرت، رسول خدا(ص) كه پس از سفر حجة‌الوداع، خاطرش تا حدودی از دشمنان داخلی آسوده شده بود، به فكر رومیان افتاد كه از ناحیه شمال، كشور اسلامی را تهدید می‏كردند. آن حضرت در اواسط ماه صفر همان سال لشكری فراهم كرد و فرماندهی آن را به اسامة بن زید سپرد و متخلفان از آن لشكر را نفرین و لعنت كرد. در همین هنگام، آن حضرت بیمار شد. چون بیماری پیامبر شدت یافت، روزی به مسجد آمد و در پی سفارش‌های مكرری كه پیش از این نیز درباره قرآن و عترت كرده بود، برای آخرین بار درباره آن دو سفارش كرد و فرمود: من پیشاپیش شمایم و شما در پی، تا نزد حوض كوثر بر من در آیید. آگاه باشید كه من درباره ثَقَلَین؛ دو چیز گران‌بها از شما می‌پرسم. پس بنگرید چگونه پس از من درباره آن دو رفتار می‌كنید؛ زیرا خدای لطیفِ خبیر مرا آگاه كرده كه آن دو از هم جدا نشوند تا مرا دیدار كنند و من نیز آن دو را از پروردگار خود خواستم و به من داد. آگاه باشید كه من آن ‏دو را در میان شما به جای نهادم؛ [یكی] كتاب خدا [قرآن] و [دیگری] عترت من و اهل‌بیتم. بر ایشان پیشی نگیرید كه از هم پاشیده و پراكنده خواهید شد و درباره آنان كوتاهی نكنید كه به هلاكت می‌رسید. به ایشان چیزی نیاموزید؛ زیرا آنان داناتر از شما هستند. ای گروه! مردمی نباشید كه پس از خود، شما را ببینم كه به كفر بازگشته‌اید و گردن یكدیگر را می‌زنید و مرا [در آن حال]، در لشكری چون سیل خروشان دیدار كنید. آگاه باشید همانا علی بن ابی‌طالب، برادر و جانشین من است و پس از من درباره تأویل قرآن بجنگد، چنان‌كه من درباره تنزیل آن جنگیدم. رسول خدا(ص) بارها در هر مجلس و انجمنی این سخن و مانند آن را بر زبان جاری ساخته بود و در روزهای آخر عمر مباركش نیز در این باره تجدید پیمان كرد. (سید جعفر شهیدی، علی از زبان علی یا زندگانی امیرالمؤمنین(ع)، ص 36، به نقل از: مفید، ارشاد، ج 1، ص 169)

 

غم‌انگیزترین روز

از غم‏انگیزترین روزهای زندگانی حضرت علی(ع) روز وفات رسول خدا(ص) بود. هنگام وفات پیامبر، سر مبارك آن حضرت در دامن علی (ع) بود، درحالی‌كه خانه حضرت از حضور مهاجران و انصار موج می‏زد.

 

نقل است حضرت علی(ع) هنگام شستن پیكر پاك رسول خدا(ص) چنین فرمود: پدر و مادرم فدایت ‏باد! با مرگ تو رشته‏ای برید كه در مرگ جز تو، كسی چنان ندید؛ پایان یافتن دعوت پیامبران و بریدن خبرهای آسمان. مرگت مصیبت‌زدگان را به شكیبایی واداشت و همگان را در سوگی یكسان گذاشت. اگر نه این بود كه به شكیبایی امر و از بی‌تابی نهی كردی، اشك دیده را با گریستن بر تو به پایان می‏رساندیم. این زاری و بی‌قراری در فقدان تو اندك است، لیكن مرگ را باز نتوان گرداند و نه كس را از آن توان رهاند پدر و مادرم فدایت، ما را در پیشگاه پروردگارت به یاد آر و در خاطر خود نگاهدار.

(همان، ص 31، به نقل از: ارشاد، ج 1، ص 167)

 

مهر احمدی

لَقَدْ كانَ لَكُم فِی رَسوُلِ اللهِ اُسوةٌ حَسَنَة. (احزاب: 21)

 

از دیرباز، دانشمندان و اندیشمندان عالم، در پاسخ به این پرسش كه محمد(ص) كیست و چه شخصیتی داشته؛ كتاب‏ها و مقاله‌های بسیاری نوشته و به قدر توان و فهم خود، مطالبی را بیان كرده‌‏اند، چنان‌كه اگر آثار نگاشته شده درباره پیامبر اعظم(ص) به زبان‏های گوناگون را جمع‌‏آوری كنیم، بی‌شمار خواهند بود. به راستی، رمز عظمت و ماندگاری شخصیتی كه به مكتب نرفت و خط ننوشت، ولی با اشاراتی، مسئله ‌آموز صد مدرس شد، چیست؟

پیامبر اكرم(ص) به دست پروردگار عالمیان پرورش پیدا كرد و در مدت رسالت و پیامبری، به پیروزی‏های بزرگی دست ‏یافت. ما در این گفتار تنها به یكی از جنبه‌های شخصیتی پیامبر اسلام؛ یعنی اخلاق اجتماعی آن حضرت می‏پردازیم. (بحار الانوار، ج 16، ص 210)

 

خداوند متعال، رمز جذب و گرایش مردم به پیامبر اكرم(ص) را نرم‌‏خویی، خوش‏رویی و ملایمت آن حضرت در رفتار با مردم برشمرده است و به آن حضرت تأكید می‏كند كه اگر چنین نبودی، مردم از اطراف تو پراكنده می‏شدند و این موهبتی الهی است.( نک: آل عمران: 159)

در پرتو این خُلق عظیم بود كه پیامبر توانست مردمان خشن، بی‏عاطفه و بی‌احساس شبه جزیره عربستان را پس از قرن‏ها فلاكت و بدبختی، به عزت و سربلندی و نام‌‌‏آوری برساند و گستره‏ حكومت بر قلب‌ها را به سراسر جهان امتداد بخشد.

 

بحران پس از رحلت پیامبر اكرم(ص)

پس از رحلت پیامبر اكرم(ص)، جامعه آن روز به دلیل بروز عواملی با مشكلات خاصی رو به رو شد، چنان‌كه امام علی(ع) می‏فرماید: ... تا آنجا كه دیدم گروهی از اسلام بازگشتند و می‏خواهند دین محمد(ص) را نابود كنند. پس ترسیدم كه اگر اسلام و طرفدارانش را یاری نكنم، رخنه‏ای در آن بینم یا شاهد نابودی آن باشم كه مصیبت آن بر من سخت‏تر از رها كردن حكومت‏ بر شماست. (نهج البلاغه، نامه ‏62)

 

فرصت‌طلبان عصر پیامبر اكرم(ص)

شرایط پیش از اسلام و حتی پس از حكومت اسلامی پیامبر به گونه‏ای نبود كه تمام ساكنان جزیرة‌العرب آن روز، از جان و دل تسلیم اوامر حكومت نبوی شوند و بودند كسانی كه نه از سر یقین و ایمان، بلكه از روی ناچاری با حكومت‏ اسلام بیعت كردند.

 

امام علی (ع) در این باره می‏فرماید: خویشاوندان ما از قریش می‏خواستند پیامبرمان را بكشند و ریشه ما را درآورند و در این راه اندیشه ‏ها از سر گذراندند و هر چه خواستند، درباره ما انجام دادند و زندگی خوش را از ما سلب كردند و با ترس و وحشت‏ به هم آمیختند و ما را به پیمودن كوه‏های صعب‌العبور مجبور كردند و برای ما آتش جنگ افروختند، اما خدا خواست كه ما پاسدار دین او باشیم و شر آنان را از حریم دین بازداریم. آنان منتظر رحلت پیامبر بودند تا بتوانند به خواسته‌های نفسانی خود دست‏ یازند. (همان، نامه ‏9)

 

ویژگی‏ های فرصت‌‏طلبان

وفات پیامبر اكرم(ص) برای حكومت اسلامی و امت اسلام حادثه‏ای سخت و جانسوز بود، چنان‌كه امیرالمؤمنین علی(ع) می‏فرماید: پدر و مادرم به فدایت ای پیامبر خدا! با مرگ تو رشته‏ای پاره شد كه در مرگ دیگران چنین قطع نشد و آن نبوت و فرود آمدن پیام و اخبار آسمانی بود. مصیبت تو دیگر مصیبت‌دیدگان را تسلی‌دهنده است (‏یعنی پس از مصیبت تو دیگر مرگ‌ها اهمیتی ندارد و از دیگر سو این، مصیبتی همگانی است كه عموم مردم برای تو عزادارند). اگر نبود اینكه به صبر و شكیبایی امر و از بی‌تابی نهی كرده‌ای، چنان می‌گریستم كه اشك‌هایم تمام می‌شد و این درد جانكاه همیشه در من می‏ماند و حزن و اندوهم دائمی می‏شد كه همه اینها در مصیبت تو كم و ناچیز است. (صبحی صالح، شرح نهج البلاغه، خطبه ‏235)

 

باز داشتن مردم از فتنه

شیخ مفید در ارشاد می‌نویسد: هنگامی كه رسول خدا از نزدیك شدن اجل خود مطّلع گردید، به هر مناسبتی برای مسلمانان سخنرانی می‌كرد و آنان را از فتنه‌انگیزی و اختلاف پس از خویش بازمی‌داشت و بسیار سفارش می‌كرد كه به سنّت او متمسك شوند و بر آن اتفاق نظر و وحدت داشته باشند و آنان را به پیروی از عترت خود و اطاعت و محافظت از آنها و كمك و یاری به آنها در دین تشویق می‌كرد و از اختلاف و ارتداد باز می‌داشت. (ارشاد، ج 2، صص 183 و 184)

 

بیان امام سجاد(ع) درباره استقامت رسول خدا(ص)

ستایش از آن خداوندی است كه به سبب وجود رسولش محمد، بر ما منت نهاد و امت‌های گذشته و قرن‌های پیشین را چنین مورد منت قرار نداد و این نعمت بزرگ را با قدرت كامل خویش بر ما عطا كرد؛ قدرتی كه در برابر هیچ چیز ناتوان نخواهد بود؛ اگرچه بزرگ باشد و هیچ چیز از سیطره قدرت او بیرون نمی‌ماند؛ اگرچه بسیار ظریف باشد. بر این اساس، خداوند ما را خاتم همه امت‌ها در میان آفریده‌های خود و گواه بر كسانی قرار داد كه حقایق را انكار می‌كنند. و دیگر اینكه به سبب لطفی كه بر ما دارد، جمعیت ما را در برابر امت‌های دیگر كه تعدادشان كم بود، فزونی بخشید.

 

بارالها! بر محمد، امین وحیت و برگزیده از آفریدگانت و پسندیده از بندگانت، درود فرست كه پیشوای رحمت و قافله‌سالار خیر و كلید بركت است، چنان‌كه او برای انجام دادن فرمان تو جان خویش را به مشقت انداخت و تن خود را در معرض شكنجه و آزار قرار داد و در راه دعوت به تو، با خویشان خود درافتاد و برای خشنودی تو، با ایل و تبارش جنگید و در راه زنده كردن دین تو، از خویشانش برید و چون آنها دین تو را انكار كردند، نزدیك‌ترین بستگانش را از خود دور كرد و دورترین مردم را، برای تسلیم بودنشان به فرمان تو، به خود نزدیك ساخت و برای [رضای] تو، با بیگانگان از در دوستی درآمد و با نزدیكان و خویشاوندان از در دشمنی و جان خود را برای رسانیدن پیام تو فرسود و [خویشتن را] برای دعوت به آیین تو خسته كرد و به خیرخواهی حق‌پرستان، مشغول داشت و از زادگاه و محل آسایش خود، دست كشید و به دیار غربت، هجرت كرد، برای آنكه دین تو را عزیز گرداند و به یاری تو، بر كافران حمله آورد تا آنچه برای دشمنانت خواسته بود، به وقوع پیوست و آنچه برای دوستانت در نظر گرفته بود، انجام شد. پس درحالی‌كه از تو كمك گرفته و ناتوانی خود را به یاری تو نیرومند كرده بود، بر آنان تاخت و با آنها جنگید و تا نقطه استراحتشان، لشكر كشید تا دین تو آشكار و سخنت بلندمرتبه گردید؛ گرچه مشركان را خوش نیامد و بر آنان ناگوار بود.

 

پس پروردگارا! [به محمد] برای این‌همه مشقاتی كه در راه تو بر خود هموار ساخته، درجه‌ای بلند از درجات بهشت عنایت فرما! چنان درجه‌ای به او عطا كن كه هیچ كس به درجه او نرسد و كسی در این مقام، همتای او نگردد و هیچ فرشته مقرب و رسول مرسلی با او همسانی نداشته باشد و او را در میان اهل‌بیت پاكش و امت باایمانش در پذیرش شفاعت، بیش از آنچه به او وعده داده‌ای، معرفی فرما! ای كسی كه وعده‌اش نافذ است و نسبت به قولش وفادار و ای كسی كه بدی‌ها را به چندین برابر از خوبی‌ها مبدل می‌كند كه همانا تو صاحب فضل بزرگ هستی و جواد و كریمی.

 

نكته‌ها

(ویژگی‏های فرصت ‏طلبان پس از رحلت رسول خدا(ص)

به ظاهر ساكت و آرام به نظر می‌رسیدند؛ اهل خوش‌گذرانی بودند؛ راحت‌طلب و رفاه‌زده بودند؛ پیش‌آمد بدی را برای پیامبر و اهل‌بیت انتظار می‌كشیدند؛ اخبار و رویدادها را دنبال می‏كردند؛ در جنگ‏ها عقب‌نشینی یا فرار می‏كردند. (نك: حسین علی عربی، مجله معرفت، ش 65)

( پی‌آمدهای رحلت پیامبر اكرم(ص) از زبان حضرت زهرا (س)

1. ایجاد ضعف و سستی در میان مردم؛

2. به وجود آمدن تفرقه و اختلاف؛

3. به ناامیدی تبدیل شدن امید و آرزوهای مسلمانان؛

4 . بی‌حرمتی به حریم پیامبر و اهل‌بیت(ع)؛

5 . آشكار شدن خط نفاق و دورویی؛

6 . كم‌رنگ شدن دین و معنویت؛

7 . بی‌توجه شدن مردم به مسائل جامعه؛

8 . پیمان‌شكنی مردم؛

9 . گرفتار شدن مردم به فساد و وسوسه‏های شیطانی؛

10. شتاب در شنیدن حرف‌های بیهوده و بی‏اساس؛

11. شكل گرفتن نطفه فساد در جامعه؛

12. بر سر كار آمدن فرصت‌طلبان. (همان.)

 

متن ادبی

طعم غربت

اندوهی جانكاه بر تار و پود مدینه چنگ می‏زند و حُزنی غم‏انگیز، افلاك را می‏آشوبد. آسمان سیاه‏پوش می‏شود و گریان، یتیمی زمین را به سوگ می‏نشیند و فوج‌فوج فرشتگان عزادار، به زمین فرود می‌آیند!

 

در كوچه‌های یثرب، بوی غربت و یتیمی می‏وزد. از درها، دیوارها و پنجره‏ها ملال و ماتم می‏بارد. سینه‏ها لبریز از داغی بزرگ است و جان‌ها، در آتش مصیبتی عظیم می‏گدازند. چشم‏ها به خون می‏نشینند و دست‏ها، بی‏تابی‏شان را به سرها می‏كوبند. شاید بلایی بزرگ نازل شده، شاید خورشید نقاب بر چهره افكنده، شاید ماه برای همیشه در محاق افتاده یا عرش ترك برداشته كه این‌گونه آشوب در ذرات عالم به پا شده است.

 

مدینه! ای گنجینه دردها و اندوه‏ها، ای نهانخانه اسرار آسمانی!

لب باز كن، از ناگفتنی‏ها بگو! از دردهای نهانت بگو! امشب میزبان كدام عزیزی؟

امشب كدام بهشت گمشده در تو پدیدار خواهد شد؟ كدام آفتاب، در خاكت طلوع خواهد كرد؟

لب باز كن، مهبط فرشتگان! زیارتگاه قدسیان! آرام جان افلاكیان!

مدینه! با من سخن بگو از آنچه تو می‏دانی و ما نمی‏دانیم؛ از اندوه‏های بی‏شماری كه جگرت را به آتش می‏كشد؛ از زخم‏های فراوانی كه بر پیكرت نشسته است!

مدینه! ای سرزمین اندوه‏های آسمانی! معدن رسالت، دریای سخاوت، كوه حلم و اقیانوس معرفت تو را ترك می‌كند.

 

طعم یتیمی

زمزمه ‏های مرثیه‏گون، كوچه‏های مدینه را یك به یك می‏پیماید. خویشاوندی نخل‏های مدینه با داغ، زجرآورترین تصویر است. از گلوی اندوهگین هر واژه، نیزارهای ماتم می‏چكد. مسجد از صدای روح‏نواز گل خالی است.

 

ضجه، در محراب ریشه دوانده است. منبر، در محوطه اشك نشسته است. تمام دقایق بیست و هشتم صفر خزان است و وجب به وجب مدینه، تبدار این سفر. سینه‏های پرغم احادیث، برای قال النبی(ص)ها اشك حسرت می‏ریزند.

 

كنار مولا، چیزی جز غربت نیست. ناگهانی از بی‏رمقی رخ داده است. در دل زهرا(س)، اندوهی بزرگ پا گرفته است؛ ‏چنان‌كه هیچ چشمی ندیده است. اشك‏های غلتان مدینه با ناله‏های ام ابیهایی هم‏سو شده است.

 

بی‏شهد نبوت، روزگاری تلخ، ذائقه دین را پر كرده است. كینه‏ها و لقمه‏ای از خیبر، زهر در شریان دقایق ریخته است. همیشه و در هر مقطعی، همان‏گونه كه پیامبری از نور می‏گوید، عده‏ای از تبار ابوجهل‏ها هستند كه با چركینی ظلمت، خو می‏گیرند، ولی ما، بی‏نگاه رحمت‏گستر واپسین پیامبر، كدام لحظه را تاب بیاوریم؟

 

بی‏صدای عطوفت‏زای او به كدام سو پناه جوییم؟ اللهُمَّ إنا نَشكُو اِلَیكَ فَقْدَ نَبیناً(ص).

بیست و هشتم صفر، یعنی ضمیمه شدن عطری بدیع به آسمان، و چه محروم است زمین كه فروغ یگانه خود را از دست داده است.

بیست و هشتم صفر، روز سیاه‏پوشی قبیله‏های سادگی و فروتنی است.

چه باید كرد كه همیشه پیرو هر داغ، چاره‌ای جز شكیبایی نیست. www.ahmadi2.blogfa.com

  

ضجّه‌های سرشار

اكنون كه ضجه‌های سرشار در ساعت رنگ باختن آفتاب، خورشید را به خاك می‌سپارند، این ابرها گریه‌هایشان شبیه وصیت‌نامه همین نور سفركرده است؛ شبیه صدای بی‌رمق او كه در واپسین لحظات، نصایح رو به پایانش را به گوش هر كجای زمین رساند، ولی گوش‌های ناپذیرنده، لهجه موكدِ مهربانی‌اش را چون خرافات نامستدل دور و بعید شنیدند. اینك درختان به یاد روزهایی كه یك به یك با شمیم عبور او شفا می‌گرفتند، برگ‌هایشان را بر معبر تشییع‌كنندگان می‌ریزند و ردای سوگ به دوش می‌گیرند.

چه كسی كبوتران را به این رسم تلخ دعوت خواهد كرد؟ چه كسی طاقت دارد قاصدكان یتیم‌شده را خبر دهد تا با واپسین برگزیده عشق وداع كنند؟ صدای گریه‌های بی‌نهایت، زمین را در خود پیچیده و به سمت عزای همیشگی می‌برد. گیاهان كجا تاب می‌آورند بی‌آفتابی ازین پس را؟ پرندگان كجا شكیبایی دارند تحمل این روزهای بی‌دل‌خوشی را؟

در این لحظه مجبور به غم، لحظه اتمام نفس‌های ارشاد، لحظه بی‌صدا شدن حنجره وحی، لحظه هجرت شفاعت خاكیان، خداوند، تاریخ تمام مهربانی‌هایش را به یاد می‌آورد و بر مرگ یك‌ یك قاصدان رئوفش افسون می‌خورد. خداوند صدا می‌زند: پایان تمام پیغام‌های من برای شما، همین تابوت معصومی بود كه به گورستان بردید. نهایت دلسوزی من برای نادانی انسان، اینك خسته و دل به دردآمده از شما به سوی من باز می‌گردد. ای مردم! او با من از تمام اشارات و طعنه‌هایی كه خنجر در سینه‌اش فرو برد، سخن خواهد گفت و شِكوه تك ‌تك خاطرات زمین را با من در میان خواهد گذاشت؛ او كه تا ابد دلواپس سر به هوایی شماست، با من از بخشودگی و غفران خواهش‌ها دارد. او كه زخم‌های دلش همه از ناخن بی‌مهری شما بود. او كه دردهایش را یك به یك به نام شما برایم شرح می‌دهد، ولی برای پایان داستانتان، از من ضمانتی عاقبت به خیر می‌خواهد. افسوس بر بندگان من! ‌هیچ پیامبری به سویشان نیامد جز آنكه حقیقت روشنگرش را به سخره گرفتند. (یس: 30)

لحظه در باد گم می‌شود. روز بی‌نام می‌ماند. آسمان به زمین می‌افتد. زندگی پیرهن مرگ می‌پوشد و صبر از ته دل می‌میرد. شب یا روز؟ نه، ای دوست! غروبی ابدی است؛ غروبی كه داغ تمام مغرب‌های تا ابد را به دوش می‌كشد و از خاموشی شمعی خون می‌گرید كه فروغ آفتاب و ماه از سوسوی عاشقانه او بوده. غروب است، غروب رسالت؛ غروب سخن‌گوی عشق. باور ندارم كه از این پس كسی به نیت رستگاری، واژه‌ای بر لب آورد یا دلی مبعوث، جملات نازل‌شده خداوند را با صدایی برگزیده برای جهان تلاوت كند. فرستادگان، همه به پایان رسیدند. همه در این غروب دلگیر، در هیئت این پیكر مطهر، انتهای رنج رسالت را به عالم تذكر دادند تا پیراهن‌های سیاه این حوالی یا دور نشستگان بی‌اعتنا بدانند، آبروی تمام قرن‌های آفرینش، تفسیر نام‌های تمام فرستادگان خدا، یك‌جا در این نام زیبای به معراج رسیده درخشید و رنجید و كوچید.

از دور آمده بودی، اما نزدیك‌ترین همسایه درد مردمان بودی؛ رایج‌ترین ضمانت رهایی. نگاهت برای روشنی جهان كافی بود. كلامی كه از آفرینش صدایت به گوش می‌رسید، برای ایمان ابدی بس بود. تو برای نخستین‌بار، از عشق سخن گفتی در آن گیر و دار قتل‌عام بهار، تو بدعت‌گذار هم‌دست شدن با گل‌های نازك‌دلی بودی كه زیر لگدهای كورمال، نَسَبشان رو به اتمام بود. كسی نپرسید از كجا چنین داننده اسراری؟ كسی حیرت نكرد كه چقدر ناشبیه به تمام آدمیان سنگ‌دلی، تنها مرسوم و خو گرفته، از كنار بودنت رد می‌شدند و حرف‌هایت را به دوش می‌گرفتند و عبور روزمره را ادامه می‌دادند؛ بی‌آنكه معنای تو را دریابند. آنان تنها به تو عادت كرده بودند؛ چون آفتابی كه بودنش را بایسته می‌دیدند و پرتوش را حق سزاوار خود می‌دانستند، چون ماه منیری كه تابیدن را وظیفه مداومش می‌دیدند. آنان تو را ضمیمه روزگار خویش می‌خواستند؛ بی‌آنكه دغدغه اغتنام تو را داشته باشند.

دلشوره‌های تو بودند آن ابرها كه خشمشان بارانی نمی‌شد بر تشنگی كویری مردم. دلشوره‌های تو بودند؛ دلشوره‌ات برای مهلت نهایت هستی؛ برای پایان كار آدمیان. آه‌های تو بودند خارزارانی كه گرداگرد قریه‌های انسان می‌روییدند و ادامه داشتند. آه‌های دل‌شكسته تو در جراحت بی‌لیاقتی بشر. درختانی كه به خود می‌لرزیدند در باغستان‌های مردم، شب بیداری‌های تو را از فرسنگ‌ها قدمت و غربت می‌شنیدند و میوه‌های دلشان بر شاخه‌ها می‌خشكید و تلخ می‌شد؛ چون دریغی كه سوزنده و پر حسرت است، اما تو همچنان سایه مهربانی بودی. تو با شاخه‌ها از سرانجام پیروزی انسان می‌گفتی و امید نجات را همه جا می‌گستراندی و باغ‌های مردم را به تبرك و فراوانی دعوت می‌كردی. تو از آسمان می‌خواستی كه هیچ بخلی برای انسان نداشته باشد و لحظه‌های حیات را پر از خنده باران كند. تو با خاك می‌گفتی كه روزی این جهان، فرشته‌زار صلح می‌شود و خاك باورت داشت و سر بر پای تو می‌گریست.

هنوز هم كسی نمی‌داند كدامین قرن، موسم استجابت دعای پیامبرانه تو پدیدار خواهد شد. هنوز هم این زمان رو به پیری، این زمین چروكیده، سرباز ایستادن از چرخش تباهی خویش را ندارد. من از پس قرون بی‌خبری خویش، نادیده تو را مومنم. من نام تو را چون رمز رهایی عشق بر زبان دارم، ولی از هیچ كرانه هستی، نشانی از سربلندی ایمان انسان نمی‌بینم.

بازگرد به زمین ای محور گردش بی‌بازگشت عالم! ای صراط مستقیم از دستمان گریخته! ای اسم عبور از شب! الفبای سرودن صبح ظفر! بازگرد و تمام خاك را از نو در آغوش بگیر؛ از نو یعنی مانند همان روز آغازین كه كوهی تو را به زمین آورد و از قله‌ای مغرور، از غاری در دل شب‌های نجوا، به دامنه زندگانی رو كردی تا بهشت را به روایت رسالت خویش معنا كنی. بازگرد! آن روز، آن غروب كه چون عطری فرار از مشام زمینیان پریدی و نادیدنی شدی، آن روز آغاز پایان انسان بود. تو پایان این آغاز باش! دوباره مبعوث شو در دل شب‌های تمدنی كه فریفته دانش نادان خویش، گور خود را به عمق تاریخ كنده است.

این بستر كسالت رنگ‌پریده، این خستگی رو به قبله، این نفس‌زدن‌های بی‌اشتیاق، در این لحظات دردناك، زمین را از هراس و اندوه پیر خواهد كرد. تاریكی جهان، در اعماق انسان ریشه دارد مگر آنكه تو باز با سراپای چراغ دلت بمانی. خاموشی جهل، شوكران مهلكی است كه آزادگی بشر را قلاده‌های تحقیر در گردن می‌افكند و به مسلخ فراموشی می‌برد؛ مگر آنكه تو همچنان دیر بپایی و صدای تذكر رهایی و فریاد بی‌سكوت سربلندی باشی كه از همه سو پژواك فراگیرش در گوش و چشم و دل زندگی می‌پیچد و كولاك می‌شود. مگر تو از این مرگ، ازین رفتن چشم بپوشی. مگر دوباره از این بستر غروب طلوع كنی و وداع ناگزیرت، به سلامی دوباره زمین را فتح كند، وگرنه وای به حال از این به بعد بی‌پیامبری ما! وای به حال بی‌سرپرستِ یتیم‌مانده‌ای كه ماییم! وای به حال لغزش‌های پیش رو كه رسولی برای هدایت و غم‌خواری برای دلالت نخواهند داشت!

كم‌كم تمام قبیله ناسپاست؛ همین مردمان زاری‌كنان دارند از اطراف چهره رنجورت رانده می‌شوند. كم‌كم در این دقایق بی‌شور و بی‌غوغا و رخوتناك، تو داری از خاطرات با انسان‌ها بودن چشم می‌پوشی. فرشتگان ذره ذره دامانت را از دست‌های دلواپس بیرون می‌كشند. بر ما باد كه شیون‌كنان تا ابد باشیم! بر ما باد كه حسرت‌كشِ تا قیامت بمانیم!

هنوز این ابتدای ویرانی است، این مقدمه عذاب زمین است، این طلیعه بی‌كس شدن‌هاست. آهسته ‌آهسته، بال‌های عروج تو گشوده می‌شوند، نرم نرمك، خطوط درد از رخساره‌ات به زمین می‌ریزد و آرامش بی‌بدیل، قطره قطره به رگانت راه می‌جوید. بگذار ما سر به دیوار غربت بكوبیم. بگذار زمانه یك شبه در غم تو گیسو سپید كند. بگذار زمین از حال برود و از حركت بماند. این تویی كه از دست‌های خطاكار انسان می‌روی. این تمام حكمت و رحمت خداوند است كه رخت می‌بنددد. این همای سعادت است كه سایه‌اش را از ویران‌سرای عالم باز می‌گیرد و می‌كوچد.

هركس كه روزی در مسیر رد پای تو، شانه به شانه رفتار تو، جمله‌ای از نگاهت را به یادگار برای خویش برگرفته باشد، اندوه كوتاه‌تری در فراق تو خواهد داشت. هركس كه از سجده‌های توفیق تو، سطری برای شفای خویش آموخته باشد، در غیاب چراغ چشمانت، آسوده‌تر راه رفتن را خواهد یافت. خوشا به حال آنان كه صداقت مؤمنانه تو را از نزدیك آموختند و اشارات مشكل‌گشایت را دریافتند! خوشا به حال آنان كه در بی‌اتفاق‌ترین فصل‌های حیاتت، با تو آمدند و به معجزه‌های آینده دل بستند و وعده‌های دور خداوند را به خاطر سپردند؛ آنان كه در سفرهای مهیب، تو را از میان تمام فریب‌های راحت و آسوده برگزیدند و تن به دشواری‌های با تو بودن دادند؛ آنان‌كه در كارزارهای سرنوشت، شوق سلامت تو را، تیغ قتال خویش كردند و ناامیدی را شتابناك سربریدند و جان را قربانی نوید فتح خداوندی ساختند؛ آنان كه پس از تو نیز خداوند را در تاریكی غلیظ بی‌تویی گم نمی‌كنند و كلمات غنیمت‌خیز تو را در قحط‌سال بی‌كلامی و بی‌دانشی از یاد نمی‌برند.

اینك در امن آغوش پروردگارت آرام بگیر ای روح نیارامیده هجرت‌ها و نبردها و معراج‌ها! ای مرد چله گرفتن‌ها و موعظه خواندن‌ها و با جبرئیل، شبانه‌روز خلوت‌كردن‌ها! ای آماج دسیسه‌ها و غزوه‌ها! ای جان به‌دربرده از خنجرهای نفاق و شمشیرهای شرك و زخم‌خورده طعنه‌های خاندان و سخره‌های قبیله و شهر! دیگر تمام شد، دیگر تسلی جاودانه، پیراهن پیكر آسمان‌نشین توست. دیگر تسلیت، ورد روز و شب سوگواران به‌جامانده در فراق توست. تو روبه‌روی خداوند بنشین و بی‌هراس و بی‌ماتم باش! بگذار قدر ناشناسان زمین، خاك مزارت را بر سر كنند و تا صبح حشر، حسرت جگرسوزشان مستدام باشد! ‌اما نه، تو تاب بی‌عاقبت ماندن همین نامهربانان را نیز نداری. روح برگزیده تو برای سرنوشت آنان بی‌قرار است. باشد ای رسول عاشقانه من! ای كه تو را از مهر خویش آفریدم و اكنون از شفقت‌ تو در شگفتم!‌ رخصت برای توست كه با شفاعت دل دردمندت، رهایی بخش سرنوشت آنان باشی. رخصت برای توست، اینك آرام بگیر! تو در ملكوت منی؛ فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیكٍ مُقْتَدِرٍ...؛ در قرارگاهِ صدق، نزد پادشاهی توانایند. (قمر: 55) اینك بی‌هراس باش؛ چرا كه لا یخافُ لَدَی الْمُرْسَلُونَ؛ فرستادگان، پیش من نمی‌ترسند. (نمل: 10) از آن روز كه به زمین رفتی تا انسان را به راه راست بیاوری، انسان را به خانه من رهنمون شدی، از آن روز تمام فرشتگان دلتنگ تو بوده‌اند. اكنون بگذار به دیدارت بیایند كه از امشب، آسمان با حضور تو مقرب‌تر از تمام قرن‌های پیش خواهد بود.

 

شعر

شبی كه آینه گم كردم

 

شراب می‌چكد از چشمت به كام خاك شرر بارم

رسید طعم جنون اینكه به چشم خفته بیدارم

 

امان نمی‌دهدم عصیان كه تا برآیم از این دوزخ

شراب توبه نمی‌نوشد، دهان خشك گنه‌كارم

 

نمك گرفت نگاهم را در این كویر غبارآلود

غریب می‌وزد اكنون عشق به روحِ خسته بیمارم

 

جهان همایش توفان‌هاست، هجوم ناله من دریاب

اسیر دست پریشانی است، دلِ به شعله سزاوارم

 

ببین كه وضع پشیمانی است، نقاب شیون من گم شد

دچار بازی آخر شد، سر به وهم گرفتارم

 

در این طواف جنون‌آمیز به گرد حلقه چشمانت

به سر نیامدم آخرجان، سبك نشد ز گنه بارم

 

میان غیب و شهادت ماند، دلی كه قسمت ویرانی است

بگو چگونه رها گردم ز بال مانده ز رفتارم

 

نشان صبح قیامت بود، شبی كه آینه گم كردم

بیا به مرگ بشارت ده، دو چشمِ تشنه دیدارم

 

 

وحی آخرین

 

ای وحی آخرینِ هدایت كه از ازل

در وعده‌های سبز رسولان بیان شدی

 

گاهی جلای نغمه داود بودی و

گاهی كنار غربت موسی، شبان شدی

 

روزی نگین دست سلیمان محتشم

در حُسن روی یوسف، روزی عیان شدی

 

ایوب، صبر پیرش میراثی از تو بود

یحیی شهید اگر شد، تو جاودان شدی

 

...

 

ای سِرّ آفرینش، مكنون كائنات!

خون ابد كه در رگ هستی روان شدی!

 

هر كس تو را گواه دل خسته‌اش گرفت

با گریه‌های بی‌كسی‌اش مهربان شدی

 

اینك منم، روایت در راه‌ماندگی

اینك تویی كه بغض مرا گوشِ جان شدی

 

با این‌همه گناهِ زمین‌گیر و رو سیاه

تنها تویی كه سهم من از آسمان شدی

 

این سجده‌های یكسره را مستجاب كن

درمان زخم‌های دلم را شتاب كن!

 

آورده‌اند كه...

همكاری در كارهای گروهی

 

از ویژگی‏ های پیامبر اكرم(ص) فروتنی بود، چنان‌‌كه در جمع اصحاب خویش بدون هیچ امتیازخواهی به همكاری می ‏پرداخت.

 

نقل است روزی پیامبر اكرم(ص) به همراه كاروانی در سفر بود. پیامبر فرمود: گوسفندی برای غذا آماده شود. یكی از صحابه گفت: ذبح آن با من، دیگری گفت : پوست كردن و سلاخی آن نیز با من، دیگری گفت: پختن آن هم با من و پیامبر(ص) فرمود: جمع‌آوری هیزم و چوب نیز به عهده من.‏ اصحاب گفتند: یا رسول‌‏الله با بودن ما شما زحمت نكشید. حضرت فرمود: می‏دانم شما كارها را انجام می‏دهید، ولی من دوست ندارم كه بر شما امتیازی داشته باشم و خداوند نیز از امتیاز داشتن بنده‌‏اش در میان اصحاب خود خشنود نیست‏. آنگاه برخاست و به جمع ‏آوری هیزم پرداخت. (مكارم الاخلاق، ج 1، ص 536، ح 187)

 

صدقه بدون پول

روزی پیامبر اكرم(ص) در جمع اصحاب خود فرمود: بر هر مسلمانی در هر روز صدقه لازم است برخی اصحاب پرسیدند: یا رسول‌الله! چه كسی طاقت و توان این كار را دارد. حضرت برای رفع ابهام فرمود: بر طرف كردن موانع راه مردم، صدقه است. راهنمایی جاهل، عیادت بیمار، امر به معروف ونهی از منكر و جواب سؤال، صدقه است. با این حساب، همگان می‌توانند صدقه بدهند. (محمود اکبری، برگ‌های زرین، ص 122)

 

رعایت حقوق دیگران

ابو ایوب انصاری، میزبان پیامبر(ص) در مدینه می‌گوید: شبی برای پیامبر(ص) غذایی همراه پیاز و سیر آماده كردیم و به حضور پیامبر(ص) بردیم . آن حضرت از غذا نخورد و آن را رد كرد. من به سرعت به حضور آن حضرت رفتم و عرض كردم : پدر و مادرم به فدایت! چرا از غذا نخوردید؟! حضرت در پاسخ فرمود: غذای امروز سیر داشت و چون من در اجتماع شركت می‌كنم و مردم از نزدیك با من تماس دارند و با من سخن می‌گویند، از خوردن این غذا معذورم. ما از آن پس چنان غذایی برای پیامبر آماده نكردیم. (همان)

 

هوشیاری در انتخاب میزبان

اهمیت افتخار میزبانی پیامبر اكرم(ص) و زمینه كشمكش‌های ریشه‌دار میان دو قبیله اوس و خزرج كه هر كدام اصرار داشتند آن افتخار تاریخی را از آن خود كنند، نیازمند تدبیر و درایت ویژه‌ای بود. با توجه به شدت تعصبات قومی در میان اوس و خزرج - كه با وجود گرویدن به اسلام، همچنان به آن پایبند بودند، اگر پیامبر سیاستی خاص را برای تحریك نشدن آن تعصبات پیش نمی‌گرفت، چه بسا سرور و شادی استقبال از پیامبر خدا، جای خود را به جنگ و خونریزی می‌داد . به خوبی می‌توان تصور كرد كه پس از رسیدن شتر پیامبر به آستانه شهر، چگونه انبوهی از مسلمانان اوس و خزرج با سبقت از یكدیگر و با اشتیاق تمام، به افسار شتر چنگ می‌زدند و هر كدام می‌كوشیدند پاسخ دعوت میزبانی را از زبان پیامبر خدا بشنوند.

 

رسول خدا(ص) كه همه این رفتارها را پیش‌بینی كرده بود، در برابر فریادهای دعوت، پاسخ داد: خلوا سبیلها فانها مامورة; زمام شتر را رها كنید! حیوان مامور است. یعنی هر جا شتر زانو زد، من همان جا فرود خواهم آمد. این تدبیر چنان شایسته و بجا بود كه همه را ساكت كرد، ولی تمام قلب‌ها به تپش افتاد. شتر پیامبر خدا از كوچه‌های مدینه گذشت و سرانجام در زمینی متعلق به دو یتیم زانو زد. وقتی شتر پیامبر، زمین یتیمان را برای غم‌خوار و حامی یتیمان برگزید، انصار نیز رضایت دادند تا رسول خدا (ص) به طور موقت، در خانه ابو ایوب انصاری كه در كنار آن زمین قرار داشت، اقامت كند. (مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 160)

 

حفظ ارتباط

شخصی نزد رسول خدا(ص) عرض كرد: یا رسول‌الله! بستگانم با من قطع رابطه كرده و مرا مورد حمله و شماتت قرار داده‌اند. آیا من هم با آنها قطع رابطه كنم؟ پیامبر(ص) فرمود: با این وضع، خداوند نظر رحمتش را از همه شما بر می‌دارد. آن مرد پرسید: پس چه كنم؟ حضرت فرمود: رابطه برقرار كن با آن‌كه با تو قطع رابطه كرده و ببخش به كسی كه تو را محروم ساخته و درگذر از آن‌كه به تو ستم كرده است. در این صورت، خداوند تو را در برابر آنها پشتیبانی خواهد كرد.

(www.payambarazam.ir)

 

زیرنویس

سیاه‌پوش بیست و هشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمانِ فشرده در ابر مدینه، می‌گرییم.

دلم به یاد تو امشب لبالب از شور است.

تو كیستی كه حریمت چو كعبه مشهور است؟

فقدان رسولان، پشت اهالی ایمان را می‌شكند و عشق را داغدار می‌كند. رحلت رسول اعظم، محمد مصطفی(ص) را تعزیت می‌گوییم.

 به گل‌ها بگویید، به اشك رخ بشویند و بلبلان را به نوحه‌خوانی بخوانید كه پیامبر باران، امشب دیگر نمی‌خندد.

در شب رحلت خاتم انبیا، محمد مصطفی(ص) فرشتگان عرش می‌گریند و عاشقانش با چشمانی اشك‌آلود، مرثیه غم می‌سرایند. ما نیز در شب رحلت آسمانی‌اش در سوگ می‌نشینیم.

 رحلت پیامبر اعظم، معراج وصال اوست با حضرت دوست. رحلت جانسوزش را بر عاشقان رسالتش تسلیت عرض می‌كنیم.

در شب رحلت پیامبر اعظم(ص)، اشك غم می‌ریزیم و بی تاب می‌شویم. عروج آسمانی پیامبر را تسلیت می‌گوییم.!

یا رسول‌اللّه! امروز ماتم‌سرای دل را به نام تو سیه‌پوش كرده‌ایم و نام مبارك تو را با درود و تحیت بر زبان جاری می‌سازیم.

ای خاتم مهربانی و عشق! سلام بر تو كه گام‌های مهتابی‌ات، شب های جهل بشر را به جاده‌های راستی كشاند!

یا رسول‌الله! مثل تو دیگر در پهنه زمین تكرار نخواهد شد، ولی با تكرار صلوات بر تو، نور حضورت را در قلب خود احساس می‌كنیم.

یا رسول‌الله! با غروب آفتاب تو، كعبه تا قیامت سیه‌پوش شده است و زمزم، اشك عزا به رخسار مكه می‌ریزد.

  

كتابستان

برهانی، محمدجواد، سیره اجتماعی پیامبر اعظم(ص)، قم، بوستان كتاب، 1386.

بنت‌الشاطی، عایشه، با پیامبر(ص)، ترجمه: سید محمد رادمنش، تهران، جامی، 1377.

بهشتی، محمد حسین، محیط پیدایش اسلام، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1372.

جمعی از نویسندگان، ابعاد زندگانی اسوه بشریت حضرت رسول اكرم(ص)، دامغان، دانشگاه رسول اكرم، 1366.

جوادی آملی، عبدالله، سیره علمی و عملی حضرت رسول اكرم(ص)، قم، مركز نشر اسراء، 1374.

حائری یزدی، محمدحسن و دیگران، جلوه های تقوا: داستان‌هایی از زندگانی پیامبر اسلام(ص)، مشهد، آستان قدس رضوی، 1376 .

حاج شریفی، محمدرضا، صحیفه اسلام: شرح جامع وصیت حضرت رسول اكرم(ص)، تهران، حضور، 1376.

حسینی، حسین، پیامبر وحدت، تهران، مؤسسه‌ اطلاعات، 1379.

حكیم، سید محمدتقی، پیام پیامبر(ص)، انتشارات اسلامی، تهران، 1360.

حمیدالله، محمد، نامه‌ها و پیمان‌های سیاسی حضرت محمد(ص) و اسناد صدر اسلام، ترجمه: محمد حسینی، تهران، سروش، 1377.

خامنه‌ای، سید علی، شعاعی از نیر اعظم(ص)، (رهیافتی به منظومه فكری رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره حضرت محمد مصطفی(ص))، تهران، سروش، 1385.

خلیلی، محمدعلی، زندگانی محمد(ص) پیامبر اسلام، تهران، اقبال، 1378.

دالائی، مهری، كتاب‌نامه حضرت محمد(ص)، تهران، قلم، 1360.

زریاب خویی، عباس، سیره رسول‌الله(ص) از آغاز تا هجرت، تهران، سروش، 1370.

سبحانی، جعفر، فرازهایی از تاریخ پیامبراسلام(ص)، قم، مشعر، 1375.

شاهرخی مشفق كاشانی، محمود، سیمای محمد(ص) در آئینه شعر، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1374.

شیمل، آنه ماری، محمد رسول خدا(ص)، ترجمه: حسن لاهوتی، تهران، علمی و فرهنگی، 1383.

عابدینی، احمد، شیوه همسرداری پیامبر(ص) به گزارش قرآن و سنت، تهران، هستی‌نما، 1381.

عاطف‌الزین، سمیح، محمد(ص) در مدینه: تحلیلی نوین از زندگانی سیاسی و اجتماعی پیامبر(ص)، ترجمه: مسعود انصاری، تهران، جامی، 1379.

عبدالحمید، صائب، بررسی تاریخی سنت پیامبر(ص)، ترجمه: حسین ادیب، تهران، دائره‌المعارف‌الفقه‌الاسلامی، 1425 هـ .ق.

عمادزاده، حسین، چهره تابناك؛ یك بحث تحقیقی و تحلیلی درباره اینكه چرا پیغمبر(ص) در 63 سالگی از دنیا رفت، تهران، شركت سهامی طبع كتاب، 1349.

كریمیان، منصور، زندگانی حضرت محمد(ص)، تهران، اشرفی، 1379.

مدرسی، محمدتقی، زندگانی پیامبر گرامی اسلام محمد مصطفی(ص)، تهران، محبان الحسین(ع)، چاپ چهارم، 1380 .

مطهری، مرتضی، ختم نبوت و پیامبر امی، تهران، صدرا، چاپ پنجم، 1375.

مكارم شیرازی، ناصر، قرآن و آخرین پیامبر(ص)، تهران، دارالكتب‌الاسلامیه، 1349.

 

 

 

 

 

 

شهادت حضرت امام حسن مجتبی (ع)

 

سه ‌شنبه

13 بهمن 1389

28 صفر 1432

Feb. 2, 2011

 

حدیث

امام صادق(ع)، به نقل از امام باقر(ع) به نقل از امام حسین(ع): امام حسن(ع)، عابدترینِ مردم زمان خود بود و زاهدترینِ آنها و بهترین آنها. در هنگام صبح پابرهنه بود و پابرهنه به مكه سفر می‌كرد و هرگاه به یاد مرگ می‌افتاد، می‌گریست و هرگاه به یاد قبر می‌افتاد، می‌گریست و هرگاه به یاد قیامت و گذرگاه صراط می‌افتاد، می‌گریست و هرگاه به یاد در مقابل خدا قرار گرفتن می‌افتاد، می‌ترسیدیم بر جانش. (اعلام الهدایة، ج 4، ص 35)

 

امام محمد باقر(ع): من از لقاء پروردگار خویش شرم دارم؛ چراكه با پای پیاده به خانه او سفر نكرده‌ام، درحالی‌كه حسن بن علی(ع) بیست بار از مدینه با پای پیاده تا مكه سفر كرد. (همان)

 

ـ از امام حسن(ع) پرسیده شد: چرا هیچ‌گاه نمی‌بینم دست رد به سینه نیازمندی بزنی؟ ایشان فرمود: من نزد خداوند نیازمندم و به او رغبت دارم و شرم دارم كه نیازمند باشم و نیازمندی را از خود برانم و خداوند عادتم داده است كه نعمت‌هایش را به من ببخشاید و من عادتش داده‌ام كه نعمت‌هایش را به بندگانش ببخشایم. (همان، ص 36)

 

چند نكته اخلاقی در مكتب امام حسن(ع)

امام حسن(ع)

هلاكت انسان در سه چیز است: تكبر، طمع و حسد. تكبر دین را نابود می‌كند و با تكبر بود كه ابلیس ملعون شد. طمع، دشمن نفس است و با آن بود كه آدم از بهشت اخراج شد و حسد پخش‌كننده بدی است و با آن قابیل، هابیل را كُشت.

ـ فرصت‌ها زود می‌گذرند و دیر بازمی‌گردند.

ـ نعمت‌ها امتحان‌ [خدا]، هستند هرگاه شكر ورزیدی، گنج خواهند بود و هرگاه كفر نعمت كردی، بلا خواهند بود.

(همان، ج 4، ص 207)

 

احادیث و روایت‌هایی درباره امام حسن(ع)

مقدام بن معد یكرب و عمرو بن اسعد به قنسزین رفتند. معاویه (لعنة‌الله‌علیه) به مقدام گفت: خبرداری كه حسن بن علی از دنیا رفته است؟ مقدامه كلمه انا لله و انا الیه راجعون را به زبان آورد. معاویه (لعنة‌الله‌علیه) به او گفت: آیا این را مصیبت می‌دانی؟! ‌مقدام پاسخ داد: چگونه مصیبت ندانم، حال آنكه پیامبر خدا(ص) او را بر زانوی خود نشاند و فرمود: این از من است.

 

امام زین العابدین(ع)

حسن بن علی بن ابی طالب، عابدترین مردم زمان خود و پارساترین و برترین آنان بود.

 

رسول خدا(ص)

پیامبر خدا(ص) با اشاره به حسن(ع) [فرمود]: هركه مرا دوست دارد، باید این را دوست داشته باشد.

خدایا! من او را دوست دارم، تو نیز دوستش بدار و دوستدارانش را هم دوست بدار!

بار خدایا! من او را دوست دارم، نیز او را دوست بدار!. (نک: میزان الحکمة، ج 1، صص 292 و 293)

 

سخنانی از امام حسن(ع)

امام حسن(ع) به یكی از فرزندان خود فرمود: ای پسرجان! با هیچ‌كس برادری مكن؛ مگر آنكه بدانی به كجا رفت‌وآمد دارد و چون خوب به این مسئله پی بردی و معاشرت او را پسندیدی، به این شرط با او صمیمانه دوستی كن كه در لغزش، گذشت داشته باشید و در سختی، با مال و جان، یكدیگر را یاری كنید.

 

امام حسن(ع) به مردی كه از بیماری بهبود یافته بود فرمود: همانا خدایت تو را یاد كرد تو نیز خدا را یاد كن و از تو گذشت كرد، تو نیز سپاس‌گزارش باش!.

به امام حسن(ع) گفته شد: در تو عظمت است: حضرت فرمود: بلكه در من عزت است؛ زیرا خداوند فرموده است: عزت از آن خدا و از آن پیامبر او و از آن مؤمنان است. (منافقون: 8)

 

خویشاوند كسی است كه محبت، او را نزدیك كند؛ گرچه نسب او دور باشد و بیگانه كسی است كه از دوستی به دور است، گرچه نسبش نزدیك باشد. چیزی از دست به تن نزدیك‌تر نیست، درحالی‌كه اگر همین دست بشكند و فاسد گردد، آن را می‌برند و داغ می‌كنند.

 

هر كه همیشه به مسجد رفت‌وآمد داشته باشد، یكی از این هشت چیز نصیبش می‌گردد: نشانه‌ای محكم؛ برادری قابل استفاده [علمی و معنوی]؛ دانشی تازه؛ رحمتی مورد انتظار؛ سخنی كه به راه راست هدایت كند یا از هلاكت برهاند و ترك گناهان از روی شرم و حیا یا از ترس خدا.

 

ای بندگان خدا! تقوای الهی را پیشه خود سازید و در طلب، كوشا باشید و برای رهایی جدیت كنند و پیش از انتقام‌های عمربرانداز و قطع‌كننده سریع لذت‌ها، به عمل [صالح] بشتابید؛ زیرا نعمت دنیا ناپایدار است و از آسیب آن ایمنی نیست و از بدی‌هایش محفوظ نتوان بود. دنیا فریبكاری است زودگذر و تكیه‌گاهی است فرو ریزنده. پس ای بندگان خدا! از عبرت‌ها پند گیرید و متوجه اثر گذشتگان باشید و از نعمت خواری باز ایستید و از مواعظ بهره‌مند شوید. پس خدا بس است كه نگه‌دار باشد و یاور و قرآن بس است كه هم حجت‌آور است و هم خصومتگر. بهشت، پاداش [عمل نیكوكاران] را كافی است و عذاب آتش، كیفر [بدكاران] را بسنده است. (نک: تحف العقول، صص 405 ـ 411)

 

اشاره

روز اندوه

 

روز غم‌انگیز مدینه؛ روز 28 سفر سال 50 هـ .ق هرگز از یاد نخواهد رفت. حسن بن علی(ع) بر اثر سمی كه همسرش جعده به وی خورانیده بود، در انتظار وداع جهان خیانت‌ها و تنهایی‌ها بود. درد امام لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. در لحظه‌های آخر پس از اینكه به حسین بن علی(ع) و محمد بن حنفیه وصیت‌های لازم را كرد، رو به خانواده خود كرد و فرمود: مرا به حیاط ببرید تا به ملكوت آسمان‌ها بنگرم!

روح ملكوتی امام در حالی عروج كرد و به ملكوت اعلی پر گشود كه آیات قرآن مجید را بر لب داشت. بدینسان، پس از سال‌ها بر دوش كشیدن رنج و غربت در وطن و مولد خود، چشم از دنیا فرو بست.

صدای شیون از خانه‌های بنی‌هاشم بلند شد و در پی آن از تمام خانه‌های مدینه صدای گریه و ناله مردان و زنان برخاست.

هنگامی كه خبر شهادت امام حسن(ع) به شام رسید، اوضاع شهر دگرگون شد. پیك مروان بن حكم، حاكم مدینه خبر شهادت امام حسن(ع) را برای معاویه آورد. معاویه در كاخ سبز خود از اجرای نقشه‌اش به دست جعده، دختر اشعث، نتواست سرور و شادی‌‌اش را پنهان كند. معاویه چنان تكبیر گفت و اظهار شادمانی كرد كه تمامی اهالی كاخ خضراء به دنبال او تكبیر گفتند و كسانی كه در مسجد مجاور بودند نیز با شنیدن صدای آنان تكبیر گفتند. نقل است یكی از همسران معاویه از وی پرسید: چه حادثه‌ای تو را این‌گونه شادمان كرده است؟ معاویه گفت: مردن حسن بن علی. زن انا لله و انا الیه راجعون گفت و درحالی‌كه می‌گریست، فریاد برآورد: مات سید المسلمین و ابن بنت رَسول‌الله!معاویه بارها تصمیم گرفته بود امام حسن(ع) را به شهادت برساند. او آن حضرت را تنها مانع در راه موروثی كردن خلافت و ابدی كردن آن در میان فرزندانش می‌دانست. تا امام حسن بن علی(ع) زنده بود، مسلمانان در هر پیش‌آمدی حكم و حكومت عادلانه آن حضرت را انتظار می‌كشیدند.

معاویه از مروان بن حكم، حاكم مدینه خواسته بود جعده، دختر اشعث بن قیس كندی را قانع كند كه سم را به حسن بن علی(ع) بنوشاند. مروان از طرف معاویه به جعده قول داد اگر نقشه عملی شود، وی را به همسری یزید در خواهد آورد و صد هزار درهم به او خواهد بخشید. این كار از پس دختر منافق معروف؛ اشعث برمی‌آمد. نقل است نوشیدنی كه سم در آن ریخته شد، شربتی از عسل بود. ازاین‌رو، معاویه همیشه می‌گفت: خداوند ارتشی از عسل دارد!

امام صادق(ع) درباره خانواده اشعث می‌فرمود: اشعث در ریختن خون علی بن ابی‌طالب مشاركت داشت و دخترش جعده امام حسن(ع) را مسموم كرد. و پسرش محمد، در ریختن خون حسین(ع) مشاركت داشت.

امام حسن(ع) در روز پنج‌شنبه به شهادت رسید، درحالی‌كه دو روز بیشتر به پایان سفر نمانده بود. مدینه هیچ‌گاه این روز غم‌انگیز را فراموش نخواهد كرد. (اعلام الهدایة؛ صص 183 ـ 190؛ صلح الإمام الحسن(ع)، به نقل از: اعلام الهدایة؛ بحارالانوار، ج 44؛ تاریخ الحسن(ع))

 

صلح امكان ندارد

آن روزها بی‌بصیرتی یاران امام حسن مجتبی(ع) و نادانی خواص و نخبگان جامعه موجب شد امام حسن صلح را بپذیرد و اعلام آتش‌بس كند. در مقابل، امروزه در نظام مقدس جمهوری اسلامی، هیچ صلحی با دشمنان صورت نخواهد گرفت؛ زیرا مردم ایران اسلامی مانند یاران امام مظلوم، حسن بن علی(ع) بی‌تدبیر و بی‌وفا نیستند كه با بی‌بصیرتی از فرمان رهبر خود سر باز زند.

در جمهوری اسلامی، هر چند برخی نخبگان در مسیر حوادث، بصیرت خود را از دست دادند، ولی عامه مردم با وجود حوادث و سراشیبی‌های بسیار انقلاب، از ولایت فقیه و اسلام جدا نشدند. مردم ایران، مردمی انقلابی هستند كه در برابر هرگونه زور و ستم می‌ایستند، چنان‌كه رهبر معظم انقلاب می‌فرماید: امروز به بركت ملت هوشیاری مثل ملت ایران، به بركت افكار برانگیخته‌ای مثل افكار ملت ایران، به بركت انقلاب بزرگی مثل انقلاب اسلامی ایران، نه امریكا و نه بزرگ‌تر از امریكا اگر در قدرت‌های مادی باشد، قادر نیستند حادثه‌ای مثل حادثه صلح امام حسن را بر دنیای اسلام تحمیل كنند.و اینجا اگر دشمن خیلی فشار بیاورد، حادثه كربلا اتفاق خواهد افتاد. (سخنرانی رهبری، 1/2/1379)

 

باز هم بی ‌بصیرتی

صلح امام حسن(ع)، از روی ترس و به معنای عقب‌نشینی نبود. او فرزند فاتح خیبر، امیرمؤمنان علی(ع) است. مادر او سیده نساءالعالمین و جد بزرگوارش رسول اعظم(ص) است. او از نسل حمزه سیدالشهدا است. حسن بن علی(ع) صلح نكرد، بلكه صلح بر وی تحمیل شد و شرایط زمان، صلح را بر آن حضرت تحمیل كرد.

مهم ‌ترین عامل صلح امام حسن(ع) كه نشان از درایت آن حضرت داشت، بی‌بصیرتی یارانش به ویژه نخبگان بود. این بی‌بصیرتی، نتیجه غیرانقلابی بودن و غیرانقلابی ‌بودن مردم، از ولایت‌گریزی آنان سرچشمه گرفته بود.

امام حسن(ع) هنگام صلح با معاویه، [به طرفداران خود] فرمود: به خدا سوگند، ما از نبرد با مردم شام برنگشتیم [نه از روی شك بود و نه پشیمانی و جز این نبود كه با شامیان نبرد كردیم]، درحالی‌كه سلامت دل داشتیم و پایداری. پس سلامت دل، به دشمنی و پایداری، به بی‌تابی تبدیل شد و شما مردم كوفه در شروع به جنگ با شامیان، دین خود را بر دنیا‌ی‌تان ترجیح می‌دادید و امروز دنیای خودتان را بر دین خود ترجیح می‌دهید؟!. (تحف‌العقول، ص 407)

 

قطع‌نامه و صلح

صلح امام حسن(ع) ملموس و قابل درك نیست وگاه می‌پرسند چگونه یاران امام به ویژه خواص، آن حضرت را تنها گذاشتند تا صلح را بر او تحمیل كنند. برای پاسخ‌گویی به این پرسش می‌توان به نمونه‌ای در تاریخ معاصر ایران و پذیرش قطع‌نامه 598 از سوی امام خمینی4 اشاره كرد. امام خمینی4 از پذیرش قطع‌نامه به نوشیدن جام زهر تعبیر كرد، ولی چون رضایت خدا را در آن می‌دید، قطع‌نامه را پذیرفت و در این باره فرمود: من باز می‌گویم كه قبول مسئله [قطع‌نامه] برای من از زهر كشنده‌تر است، ولی راضی به رضای خدایم و برای رضایت او این جرعه را نوشیدم. (صحیفه نور، ج 20، ص 247)

 

چرا پذیرش قطع‌نامه برای فرمانده كل قوا، امام خمینی4 از زهر كشنده‌تر است؟ پشت پرده پذیرش قطع‌نامه چه حقایقی نهفته است؟ چه كسانی پذیرش قطع‌نامه را بر امام خمینی تحمیل كردند؟ امام خمینی در بخشی از پیام خود درباره علت پذیرش قطع‌نامه 598 می‌فرماید: و اما در مورد قبول قطع‌نامه كه حقیقتاً مسئله بسیار تلخ و ناگواری برای همه خصوصاً برای من بود، این است كه من تا چند روز قبل معتقد به همان شیوه دفاع و مواضع اعلام شده در جنگ بودم و مصلحت نظام و كشور و انقلاب را در اجرای آن می‌دیدم، ولی به واسطه حوادث و عواملی كه از ذكر آن فعلاً خودداری می‌كنم و به امید خداوند در آینده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامی كارشناسان سیاسی و نظامی سطح بالای كشور كه من بر تعهد و دلسوزی و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطع‌نامه و آتش‌بس موافقت نمودم. (صحیفه امام، ج 20، ص 238)

  

صلح امام حسن(ع) از نگاه اندیشمندان

پیش‌درآمد

 

شهادت امام حسن مجتبی، پی‌آمد صلح آن حضرت در جنگ با معاویه است. صلح امام حسن(ع) هر چند هوشمندانه و در كمال اقتدار بود، ولی حوادث پیش‌آمده، پیش و حتی پس از صلح، اوج مظلومیت آن حضرت را نشان می‌دهد.

یاران امام، پیش از صلح، یكی یكی از وی جدا می‌شدند و به جبهه معاویه می‌پیوستند. سرانجام دنیاپرستی و كج‌فهمی یاران امام، آن حضرت را مجبور به پذیرش صلح كرد. این بی‌وفایی یاران، این تحمیل صلح بر امام، سوء‌قصد به جان آن حضرت و مُذلّ المؤمنین خطاب كردن ایشان پس از صلح، نشان دهنده اوج مظلومیت فرزند امیرمؤمنان، حسن بن علی است. مردم كوفه همان بلایی را كه بر سر امیرمؤمنان علی(ع) آوردند، بر سر فرزندش امام حسن نیز آوردند و سرانجام نیز وی را مانند حضرت علی(ع) خانه‌نشین كردند و با نقشه معاویه و به دست همسرش آن حضرت را به شهادت رساندند.

جان‌سوزتر اینكه بر پیكر بی‌جان آن حضرت رحم نكردند و با تیرباران تابوتش، اجازه ندادند كه بدن مباركش در كنار جدش رسول خدا(ص) دفن شود.

امام مجتبی(ع) در فرجام مقابله سیاسی و نظامی خود، با معاویه صلح كرد. این بدان دلیل بود كه مردم و یاران آن حضرت از درك دقیق و فهم عمیق اوضاع و شرایط سیاسی روز ناتوان بودند. آنان با تهدید و تطمیع معاویه خاموش می‌شدند یا با خدعه و فریب شامیان صحنه را خالی می‌كردند، به گونه‌ای كه دل امام در آرزوی داشتن یارانی فداكار و در حسرت اصحابی مبارز بود و می‌فرمود: اگر یارانی داشتم، شب و روز با معاویه می‌جنگیدم.

همچنین، آن حضرت به خوبی می‌دانست با روند جامعه، پی‌آمد جنگ، جز خونریزی در میان امت اسلام و نابودی شیعیان پدرش نخواهد بود، چنان‌كه فرمود: اگر به صلح اقدام نمی‌كردم، یك نفر از شیعیان ما نیز بر روی زمین باقی نمی‌ماند.

آن حضرت در سخنی دیگر خطاب به معاویه فرمود: اگر می‌خواستم با كسی از اهل قبله‌ (مسلمانان ظاهری) جنگ كنم، نخست با تو نبرد می‌كردم، ولی من از تو دست برداشتم و برای صلاح امت اسلام و حفظ خون مسلمانان، با تو كنار آمدم.

با توجه به این حقیقت تلخ، این پرسش مطرح می‌شود كه نظر اندیشمندان مسلمان درباره صلح امام حسن(ع) و معاویه چیست؟ در پاسخ باید گفت: اندیشمندان و تاریخ‌نگاران مسلمان اعم از شیعه، سنی، میانه و متعصب، پس از تحقیق و تفحص، به ثمربخش بودن صلح و حقانیت امام حسن(ع) اعتراف و سیاست آن حضرت را در شرایط بحرانی آن روز، تحسین كرده‌اند و خواسته یا ناخواسته، پرده از سیاست فریبكارانه معاویه برداشته‌اند. اینك برای اثبات این مدعا، به گفتار چند تن از اندیشمندان مسلمان اشاره می‌كنیم.

ابن قتییه طبری و ابن ابی‌الحدید: معاویه در كوفه بر منبر رفت و گفت: ای مردم! من با حسن بن علی پیمانی كه حاوی شروطی بود، منعقد ساختم و اینك پیمان را می‌شكنم و شروط مزبور را زیر این دو پای خود می‌گذارم.

مسعودی: معاویه از مرگ حسن بن علی(ع) سجده شكر به جا آورد.

سبط ابن جوزی: معاویه، همواره پنهانی به امام حسن نامه می‌نوشت و تقاضای صلح می‌كرد و او نمی‌پذیرفت تا سرانجام پذیرفت.

سبط ابن جوزی به نقل از سدی: حسن بن علی(ع) با معاویه برای امیال دنیوی صلح نكرد و تنها دلیل صلح آن بود كه اهل عراق می‌خواستند به او حیله ورزند و رفتارهای ناروایی درباره‌اش پیش گیرند و بیم آن می‌رفت كه وی را به ناگاه بگیرند و تسلیم معاویه كنند. ازاین‌رو، به ناچار به مصالحه پرداخت.

سبط ابن جوزی، به نقل از ابن عبدالبرّ مالكی: وقتی به حسن بن علی(ع) در این باره سرزنش و توهین كردند، فرمود: [شما دیگر] مرا ملامت نكنید؛ زیرا آنچه مرا به صلح واداشت، آن بود كه دیدم پدرم را كشتید و مرا خنجر زدید و اموالم را به غارت بردید [دیگر چه اعتمادی بر یاری شما باقی بود؟].

بهجت افندی زنگنه شهر زوری حنفی (قاضی بزرگ اهل سنت): معاویه با حیله عمروعاص، امام حسن را پس از صلح دعوت كرد كه به منبر رود و خلافت معاویه را به زبان اقرار كند. امام [از منبر] بالا رفت و فرمود: خلافت به خانواده رسالت اختصاص دارد... . من به صلح با معاویه مجبور بوده‌ام؛ زیرا اگر به جنگ ادامه می‌‌دادم، اركان اهل‌بیت نبوت محو می‌شد و طرفدارانم نابود می‌شدند... . معاویه شایسته خلافت نیست و غاصب است. [طرفداران معاویه] امام حسن را از منبر پایین كشیدند. سر آن حضرت به ستون خورد و مجروح شد. از این روز معاویه به قتل امام حسن مصمم گردید.

دكتر طه حسین: حسن(ع) آنان (یاران ظاهری‌اش) را چشم به راه جنگ در وقت مناسب نگاه داشت و آنان را به صلح موقتی فرمان داد كه بیاسایند و نیك آماده باشند.

...منصرف شدن حسن(ع) از جنگ، به این دلیل نبود كه وی از جنگ بیم داشت، بلكه از آن بود كه خونریزی را خوش نداشت و به یاران خود امیدوار نبود.

احمد امین مصری: پنهانی علیه حسن بن علی(ع) نقشه كشیدند تا آنكه با خنجر به او زدند، ولی به قتل نرسید و در لشكر او تفرقه ایجاد كردند، چنان كه ناچار به متاركه جنگ شد و صلح كرد.

علامه سید شرف‌الدین عاملی: امام حسن(ع) مقدمات روشنی افكار و اذهان را برای درك مظالم بنی‌‌امیه حاضر كرد و امام حسین(ع) آن را تجلی داد.

علامه كاشف الغطاء: از افراد در دولت اموی و سفیانی، هیچ‌كس جرئت جسارت و مقاومت با دولت مستبد و ظالم را نداشت، جز دو فرزند فاطمه زهرا(س) كه در برابر آن قدرت مطلقه برپا خاستند. اگر سد فولادین دو امام همام و دو سبط رسول خدا(ص) نبود، كدام اراده و نیرویی می‌توانست دین و شریعت را حفظ كند؟! امام حسن(ع) در صلح خود، رذایل اخلاقی پنهان آل سفیان را آشكار كرد و امام حسین(ع)، طبیعت پست و هدف شوم آنها را كه ریشه كن كردن اسلام و نابود كردن پیروان آن بود، بر همه جهانیان ثابت كرد و با رنگ خون، این حقیقت را نگاشت.

(نک: سوگنامه 28 صفر (ضمیمه روزنامه اطلاعات)، 21/11/1388، ص 4)

 

 

تربیت در سیره و سخن امام حسن(ع)

ضرورت تربیت 

انسان موجودی متعالی است كه استعداد رسیدن به كمال را دارد و برای سیر تكاملی خویش، به پیروی از یك روش تربیتی قوی و كامل نیازمند است. انسان فاقد تربیت، فاقد همه چیز است. بنابراین، باید در پی تربیت روح و روان خویش باشد. در این نوشتار به بررسی سیره تربیتی امام حسن مجتبی(ع) می‌پردازیم، به امید اینكه بتوانیم از راه و روش آن پیشوای معصوم بهره‌برداری كنیم و در پرتو رهنمودهای نورانی‌اش تربیت شویم.

 

عوامل تربیت

خانه و خانواده

خانواده از مهم‌ترین عوامل تربیتی به شمار می‌رود كه هدف از آن، ایجاد و پرورش نسل و هدایت آن به سوی اهداف درست تربیتی است. خانواده كانون مقدسی است كه در پرتو پیوند زناشویی دو انسان پایه‌گذاری شده و با پیدایش فرزند، جلوه‌ای تازه بخه ود می‌گیرد.

 

نقش پدر

پدر كه ركن مهم خانواده است، باید شرایط و صفات پسندیده‌ای داشته باشد. امام مجتبی(ع) به مردی كه برای نظرخواهی به حضورش آمده بود، فرمود: شایسته است كه همسر دختر مردی باتقوا و مؤمن باشد؛ زیرا اگر او دختر تو را دوست بدارد، وی را احترام خواهد كرد و اگر از او خوشدل نباشد، به وی ستم روا نمی‌دارد.

بی‌شك، اگر پدر به عنوان مدیر خانواده، فردی صالح و باایمان باشد، همسر و دیگر اعضای خانواده را در پرتو مهر و محبت خویش قرار می‌‌دهد و بر اثر شایستگی‌های معنوی خویش، كانون خانواده را به محیطی امن تبدیل می‌كند و زمینه تربیت فرزندانی با ایمان و مسئولیت‌پذیر را فراهم خواهد كرد.

 

تأثیر مادر شایسته

نقش مادر در رشد و شكوفایی استعداد فرزندان در محیط خانه بسیار مهم است تا آنجا كه یكی از عوامل سعادت و شقاوت انسان را در گرو اعمال مادر دانسته‌اند. سخن امام حسن مجتبی(ع) درباره نقش ویژه مادر در ساختار شخصیت افراد، ما را در شناخت این نقش مهم یاری می‌كند. آن حضرت هنگامی كه با معاویه مناظره می‌كرد، درباره یكی از علل شقاوت معاویه و سعادت خویش به نقش مادر اشاره كرد و فرمود: چون مادر تو هند است و در دامن چنین زن پست و فرومایه‌ای پرورش یافته‌ای، این‌گونه اعمال زشت از تو سر می‌زند و سعادت خانواده ما بر اثر تربیت مادرانی پاك چون فاطمه و خدیجه(س) است.

 

دوستان

پس از خانواده، دوستان، هم‌بازی‌ها و هم‌كلاسی‌های یك كودك می‌توانند به عنوان یك عامل محیطی، در تربیت و خلق و خوی او اثرگذار باشند. كودك و نوجوان گرایش بسیاری به دوستان هم‌سن و سال خود دارد و بدون تردید، این هم‌نشینی و هم‌گرایی دوستان در یكدیگر مؤثر خواهد بود. البته معاشرت با دوستان صمیمی نیازی طبیعی است. لذت‌بخش‌ترین لحظه‌های زندگی برای یك كودك و نوجوان زمانی است كه با دوستان سپری می‌كند. پیشوایان معصوم(ع) با بیان اثرهای مثبت و منفی دوستی و هم‌نشینی، پیروان خود را به هم‌نشینی با افراد شایسته سفارش كرده‌اند. حضرت مجتبی(ع) در این باره به فرزندش می‌فرماید: فرزندم! با هیچ‌كس دوستی نكن مگر اینكه از رفت‌وآمد [ویژگی‌های روحی و اخلاقی] او آگاه گردی. هنگامی كه با دقت [رفتار وی را] بررسی كردی و معاشرت با او را برگزیدی، آنگاه با او بر اساس گذشت و چشم‌پوشی از لغزش‌ها و یاری كردن در سختی‌ها دوستی كن!

 

تشكل‌ها و محافل اجتماعی

انسان با رفت و آمد به مجالس و محافل، تحت تأثیر رفتار و اخلاق شركت‌كنندگان این محافل قرار می‌گیرد. امام حسن مجتبی(ع) در سخنی، هم به اصل تأثیر مجالس اجتماعی اشاره دارد و هم به شركت در محافل سالم و مفید سفارش و تشویق می‌كند، آنگاه كه می‌فرماید: هركس پیوسته به مساجد برود، یكی از هشت بهره را خواهد برد: آیه و نشانه‌ای محكم‌؛ برادری سودمند؛ علمی نو؛ رحمتی مورد انتظار؛ سخنانی كه او را به راه راست هدایت می‌كند و سخنی كه او را از هلاكت می‌رهاند.... (نک: سوگنامه (ضمیمه روزنامه اطلاعات)، 5/12/1387، ص 11)

 

شهادت امام حسن(ع) به روایت تاریخ

 

شیخ مفید در ارشاد آورده است: ... و چون كار صلح میان امام حسن(ع) و معاویه به پایان رسید، آن حضرت به مدینه رفت و درحالی‌كه خشم خود را فرو می‌نشاند و خانه‌نشین بود، چشم به راه دستور خدای عزوجل، در آنجا بماند. از سوی دیگر چون ده سال از خلافت معاویه گذشت، تصمیم گرفت برای پسرش یزید از مردم بیعت بگیرد. پس كسی را به نزد جعده، دختر اشعث بن قیس و همسر امام حسن(ع) فرستاد كه او را وادار به زهر دادن امام(ع) كند و به عهده گرفت [كه چون این كار را بكند،] او را به همسری پسرش یزید درآورد و صد هزار درهم پول برای او فرستاد [كه این جنایت را انجام دهد] و جعده كه لعنت خدا بر او باد، آن امام همام را زهر خورانید.

شیخ مفید در ادامه آورده است: و از جمله روایاتی كه در این باره رسیده، روایتی است كه عیسی بن مهران (به سندش) از مغیره حدیث كند كه گفت: معاویه كسی را به نزد جعده، دختر اشعث بن قیس فرستاد كه من تو را به همسری پسرم یزید در خواهم آورد؛ به شرط آنكه تو حسن را زهر دهی و صد هزار درهم نیز برای او فرستاد و آن زن این كار را كرد، امام حسن(ع) را زهر داد و معاویه پول را به او داد، ولی او را به همسری یزید درنیاورد.

ابن عبدالبر اندلسی، از علمای اهل سنت، در كتاب استیعاب از قتاده و ابوبكر بن حفص روایت كرده است: حسن بن علی2 را مسموم كردند و همسرش جعده، دختر اشعث بن قیس كندی او را مسموم كرد. گروهی نیز گفته‌اند: این جنایت به دسیسه معاویه انجام شد كه جعده را در برابر مالی كه به او داد، به این كار وادار كرد....

طبرسی نیز در كتاب احتجاج، از سالم بن ابی‌الجعد، از امام حسن(ع) روایت كرده است: به من خبر رسید كه معاویه به پادشاه روم نامه‌ای نوشته و خواسته تا زهر كشنده‌ای برای او بفرستد و پادشاه روم در پاسخ او نوشته است: دین و آیین ما چنین اجازه‌ای به ما نمی‌دهد كه در كشتن كسی كه با ما نمی‌جنگد، كمك كنیم. معاویه در پاسخ او نوشته: این مردی را كه من قصد كشتنش را دارم، فرزند همان مردی است كه در سرزمین تهامه خروج كرد و او اینك قیام كرده و می‌خواهد سلطنت پدر خود را باز ستاند و من می‌خواهم دسیسه‌ای كنم و این زهر را به دست كسی به خورد او بدهم و بندگان و شهرها را از [شر] او آسوده سازم. سپس همراه این‌ نامه هدایایی نیز برای پادشاه روم فرستاده و پادشاه روم تحت شرایطی این سم را برای او فرستاده است.

از مروج الذهب نقل شده است: معاویه آن سم كشنده را برای مروان بن حكم فرستاد و به او دستور داد، ‌آن زهر را به جعده بدهد و وعده همسری یزید و یكصد هزار درهم پول نیز به او داد تا این جنایت را انجام دهد....

بنابر نقل راوندی نیز جعده زهر را در شیری ریخت و امام حسن(ع) در آن روز روزه بود و روز گرمی نیز بود. چون حضرت برای افطار به خانه بازگشت، جعده آن شربت شیر مسموم را نزد آن حضرت آورد و امام(ع) آن را نوشید... .

طبق روایت مسعودی، پس از شهادت امام حسن(ع)، وقتی جعده انجام وعده ازدواجش با یزید را از معاویه درخواست كرد، معاویه به تمسخر به او گفت: ما یزید را دوست داریم و اگر به این دلیل نبود، به وعده خود وفا می‌كردیم.

شیخ مفید و نیز ابن شهر آشوب در مناقب نقل كرده‌اند: مردی از خاندان طلحه، جعده را پس از امام حسن(ع) به زنی گرفت و از او صاحب فرزندانی شد كه هرگاه میان آنان و دیگر قبایل قریش سخنی و گفت‌گویی پیش می‌آمد، آنان را سرزنش می‌كردند و به آنان می‌گفتند: ای پسران زنی كه شوهرانشان را زهر می‌خوراند!

شیخ مفید و دیگران نوشته‌اند: امام حسن(ع) پس از این زهر، چهل روز بیمار بود و روز به روز بیماری آن حضرت شدت می‌گرفت تا اینكه به لقاءالله پیوست. از میان علماء و دانشمندان اهل سنت نیز علامه گنجی، در كتاب كفایة‌الطالب این مطلب را نقل كرده است. ابن شهر آشوب در مناقب و علی بن عیسی اربلی در كشف‌الغمة نیز از مورخان اهل سنت همین مطلب را نقل كرده‌اند، ولی در تحف العقول نقل شده است كه امام حسن(ع) پس از خوردن زهر، دو روز بیشتر زنده نبود.

در روایتی از دمیری نقل شده است كه امام حسن(ع) به جعده فرمود: ای دشمن خدا! مرا كُشتی، خدایت بكشد! سوگند كه پس از من، به مقصودت نخواهی رسید و خدا تو را خوار خواهد كرد. از امام صادق(ع) نیز روایت شده است كه فرمود: به راستی كه خود اشعث در خون امیرمؤمنان علی(ع) شركت جست و دخترش جعده، امام حسن را مسموم كرد و پسرش (محمد بن اشعث) در خون حسین دست داشت... . نقل است چون امام حسن(ع) را درد شدت یافت، فرمود: همه از جانب خدا آمده و به سوی خدا باز می‌گردیم. سپاس خدای را بر دیدار سرور رسولان، پدرم، آقای اوصیاء و مادرم، بانوی زنان جهان و عمویم، جعفر طیار و حمزه سیدالشهدا.

همچنین شیخ مفید از عمر بن اسحاق روایت كرده است: من با حسن و حسین(ع) در خانه بودیم. حسن(ع) برای تطهیر رفت و چون آمد، فرمود: بارها به من زهر دادند، ولی هیچ‌گاه مانند این بار نبود. حسین(ع) گفت: چه كسی تو را زهر داد؟ امام حسن(ع) فرمود: از او چه می‌خواهی؟ آیا می‌خواهی او را بكشی؟ اگر آن كسی باشد كه من می‌دانم، خشم و عذاب خداوند بر او بیش از توست و اگر او نباشد، من دوست ندارم بی‌گناهی گرفتار شود.

مانند این روایت را از دانشمندان اهل سنت مانند ابن عبدالبر اندلسی، در استیعاب و ابونعیم، در حلیة‌الاولیاء و عقلانی، در كتاب الاصابه روایت كرده‌اند. (همان، 16/12/1386، ص 9)

 

خلافت یا حكومت

دستگاه اجرایی معاویه در زمان امام حسن(ع)، دستگاهی تشكیلاتی و سیاسی بود. همواره دو بازوی سیاست‌گذاری و انتخاب راهبرد كه در رأس آن عمروعاص بود و تبلیغات كه رأس آن معاویه بود، این دستگاه را اداره می‌كردند. البته در كنار اینها جاسوسان بی‌شمار و سكه‌های زر معاویه كه در تمامی بلاد اسلامی به ویژه مدینه پخش بودند، نقش خوبی را در خبررسانی ایفا می‌كردند.

معاویه در زمان خود، برای تبدیل خلافت مقدس و خدمت‌گزار نبوی، به حكومت خودمختار و اشرافی اموی، دیدگاه مردم را نسبت به بسیاری از مفاهیم تغییر داد. وی دینار را در چشم مردم عزیز كرد و آخرت و مفاهیم اسلامی را كوچك جلوه داد. شهادت دیگر مسئله‌ای نبود كه امتی را تكان دهد، به ویژه اینكه مردم آن زمان بر اثر ظاهرسازی‌های معاویه، نفرت حقیقی و عزم جدی برای قیام بر ضد او نداشتند. افكار عمومی، اختلاف معاویه با خط امامت را، اختلافی سیاسی و حكومتی می‌پنداشتند كه اگر هم كسی در این كش‌مكش كشته شود، بر سر یك نزاع كشته شده است. شهادت در چنین شرایطی، به پیشبرد مقاصد نهضت كمك نمی‌كرد، بلكه افكار عمومی دستخوش اشتباه می‌گردید و حقیقت لوث می‌شد.

(مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، (سیره امام حسن)، ص 126)

 

بر اساس شواهد بسیاری، معاویه در جنگ قصد به اسارت در آوردن امام و حقیر كردن ایشان را داشت و هرگز نمی‌خواست از حسن بن علی(ع) یك قهرمان ساخته شود. او می‌خواست امام را نه در میدان جنگ، بلكه به صورتی نامعلوم از بین ببرد و انتقام روز فتح مكه را كه پیامبر با ده‌هزار مسلمان وارد آن شد و آن را فتح كرد و همگان مجبور به اسلام آوردن شدند، از فرزند پیامبر، حسن بن علی(ع) بگیرد.

دوران امامت امام حسن(ع)، دوران تلخی بود. بیشتر كسانی كه در زمان امام علی(ع) روشنگری می‌كردند و هر جا فرصتی پیش می‌آمد، راه را به مردم نشان می‌دادند، دیگر نبودند، افرادی چون عمار یاسرها، میثم تمارها، مالك اشترها و... . حكومت فاسد معاویه، اغلب نخبگان جامعه را حذف كرده بود و مردم در آن فضای ریا و دورنگی نمی‌توانستند به سادگی حق را از باطل تشخیص دهند.

افزون بر اینكه شرایط جامعه آن روز برای نبردی صریح و بی‌پرده مناسب نبود، شرایط میدان جنگ نیز به امام این فرصت را نداد. امام با همه سختی‌ها نیرویی دوازده هزار نفری را طلایه‌دار لشكر كرده بود و در راه مبارزه با معاویه پیشگام بود. چون امام رهسپار جنگ با معاویه شد، در بین راه به دست یكی از خوارج، مورد حمله قرار گرفت. خیانت سردارانش نیز از سویی، نیرویش را كاهش داد. در حقیقت، امام در شرایطی حاضر به پذیرش صلح شد كه بندهای صلح‌نامه را به سود مسیر امامت رقم زد؛ زیرا نه خود نیرویی در بدن داشت و نه سردارانش در میدان بودند و نه سربازانش فرمانبر. بعدها امام خود به این مسئله تصریح كرد و در پاسخ به مردی كه آن حضرت را به دلیل صلح شماتت می‌كرد، فرمود: من به این دلیل حكومت و زمامداری را به معاویه واگذاردم كه یارانی برای جنگ با وی نداشتم. اگر یارانی داشتم، شبانه‌روز با وی می‌جنگیدم تا كار یكسره شود. من كوفیان را خوب می‌شناسم و بارها آنها را امتحان كرده‌ام. آنها مردان فاسدی هستند كه اصلاح نخواهند شد. نه وفادارند و نه به تعهدات و پیمان‌های خود پای‌بندند و نه دو نفر با هم موافقند. به ظاهر به ما اظهار علاقه و پیروی می‌كنند، ولی در عمل، با دشمنان ما همراهند. (بحارالانوار، ج 44، ص 147؛ طبرسی، احتجاج، ص 157)

 

سخن بزرگان

امام خمینی(ره)

حضرت امام حسن قیام كرد تا آن وقتی كه می‌توانست. وقتی كه یك دسته علاف نگذاشتند كه كار را انجام بدهد، با آن شرایط صلح كرد كه مفتضح كرد معاویه را. (صحیفه نور، ج 1، ص 173) ‌

قدر كه حضرت امام حسن معاویه را مفتضح كرد، به همان‌قدر بود كه سیدالشهدا یزید را مفتحض كرد.(همان، ج 8، ص 89)

امام حسن(ع) آن‌قدر گرفتاری كه از این دوستان و اصحابش داشت، از دیگران نداشت؛ اصحابی كه توجه نداشتند كه امام زمانشان روی چه نقشه‌ای دارد عمل می‌كند. با خیال كوچكشان، با افكار ناقصشان، در مقابلش ایستادند و غارتش كردند، اذیتش كردند، شكستش دادند، معاهده با دشمنش كردند و هزار جور بساط درست كردند.(همان)

قصه امام حسن و قضیه صلح، صلح تحمیلی بود. برای اینكه امام حسن، دوستان خودش؛ یعنی آن اشخاص خائنی كه دور او جمع شده بودند، او را جوری كردند كه نتوانست خلافش بكند، صلح كرد؛ صلح تحمیلی بود.(همان، ج 20، ص 32)

 

مقام معظم رهبری

اگر مردم هوشیار نباشند، همان بلایی بر سرشان خواهد آمد كه بر سر مردم مسلمان در دوره امام حسن و بعضی از دوره‌های دیگر آمد. در آن زمان، چون مردم هوشیار و آگاه نبودند، جریان حق شكست خورد. اگر آگاهی و هوشیاری باشد، وحدت كلمه هم هست. مراقب باشید كه وحدت كلمه را حفظ كنید! موقعیت‌ها را به ‌درستی درك كنید و بدانید كه امروز، اساسی‌ترین كار ما توجه به این امور است. (سخنرانی رهبری، 19/3/1368، به نقل از: نرم افزار چند رسانه‌ای به سوی نور، ‌کاری از سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی)

در دوران امام حسن، جریان مخالفی آن‌چنان رشد كرد كه توانست به صورت یك مانع ظاهر شود. البته این جریان مخالف در زمان امام مجتبی به وجود نیامده بود، سال‌ها قبل به وجود آمده بود.

در باب صلح امام حسن(ع) این مسئله را بارها گفته‌ایم و در كتاب‌ها نوشته‌اند كه هركس حتی خود امیرالمؤمنین، اگر به جای امام حسن مجتبی بود و در آن شرایط قرار می‌گرفت، ممكن نبود كاری بكند غیر از آن كاری كه امام حسن كرد. هیچ‌كس نمی‌تواند بگوید كه امام حسن، فلان گوشه كارش سؤال‌برانگیز است، نه كار آن بزرگوار، صددرصد بر استدلال منطقی غیرقابل تخلف منطبق بود. در بین آل رسول خدا(ص) پرشورتر از همه كیست؟ شهادت‌آمیزترین زندگی را چه كسی داشته است؟ غیرتمندترین آنها برای حفظ دین در مقابل دشمن، چه كسی بوده است؟ حسین علی(ع) بوده است. آن حضرت در این صلح، با امام حسن شریك بودند. صلح را تنها امام حسن نكرد، امام حسن و امام حسین این كار را كردند. منتها امام حسن جلو بود و امام حسین پشت سر او بود.

امام حسین(ع)، جزو مدافعان ایده صلح امام حسن بود. وقتی كه در یك مجلس خصوصی، یكی از یاران نزدیك؛ از پرشورها و پرحماسه‌ها، به امام مجتبی(ع) اعتراضی كرد، امام حسین با او برخورد كردند.

هیچ‌كس نمی‌‌تواند بگوید كه اگر امام حسین به جای امام حسن بود، این صلح انجام نمی‌گرفت، نه امام حسین با امام حسن(ع) بود و این صلح انجام گرفت.

صلح [امام حسن(ع)]، عوامل خودش را داشت و هیچ تخلف و گریزی از آن نبود. آن روز، ‌شهادت ممكن نبود. مرحوم شیخ راضی آل یاسین(رضوان الله تعالی علیه) در كتاب صلح الحسن كه من بیست سال پیش آن را ترجمه كردم و چاپ شده است، ثابت می‌كند كه اصلا جا برای شهادت نبود. هر كشته شدنی كه شهادت نیست؛ كشته شدن با شرایطی شهادت است؛ آن شرایط در آنجا نبود و اگر امام حسن(ع) در آن روز كشته می‌شدند، شهید نبودند، امكان نداشت كه آن روز كسی بتواند در آن شرایط حركت مصلحت‌آمیزی انجام بدهد كه كشته بشود و اسمش شهادت باشد.

بعد از صلح امام حسن(ع)، كار به شكلی هوشمندانه و زیركانه تنظیم شد كه اسلام و جریان اسلامی، وارد كانال آلوده‌ای كه به نام خلافت و در معنا سلطنت به وجود آمده بود، نشود. این، هنر امام حسن مجتبی(ع) بود. امام حسن مجتبی كاری كرد كه جریان اصیل اسلام كه از مكه شروع شده بود و به حكومت اسلامی و به زمان امیرالمؤمنین و زمان خود او رسیده بود، در مجرای دیگری جریان پیدا بكند، حتی اگر نه به شكل حكومت؛‌ زیرا ممكن نبود لااقل دوباره به شكل نهضت جریان پیدا كند. این، دوره سوم اسلام است.

در زمان امام حسن(ع)، تفكر انقلابی اسلامی كه دوره‌ای را طی كرده بود و به قدرت و حكومت رسیده بود، دوباره برگشت و یك نهضت شد. البته در این دوره، كار این نهضت، به مراتب مشكل‌تر از دوره خود پیامبر بود؛ زیرا شعارها در دست كسانی بود كه لباس مذهب را بر تن كرده بودند، درحالی‌كه از مذهب نبودند. مشكل كار ائمه هدی(ع) اینجا بود.

به بركت امام حسن مجتبی(ع)، این جریان ارزشی نهضت اسلامی، اسلام را حفظ كرد. اگر امام مجتبی این صلح را انجام نمی‌داد، آن اسلام ارزشی نهضتی باقی نمی‌ماند و از بین می‌رفت؛ چون معاویه بالاخره غلبه پیدا می‌كرد.

وضعیت، وضعیتی نبود كه امكان داشته باشد، امام حسن مجتبی(ع) غلبه پیدا كند. همه عوامل، در جهت عكس غلبه امام مجتبی(ع) بود. معاویه غلبه پیدا می‌كرد؛ چون دستگاه تبلیغات در اختیار او بود. چهره او در اسلام، چهره‌ای نبود كه نتوانند موجه كنند و نشان بدهند. اگر امام حسن صلح نمی‌كرد، تمام اركان خاندان پیامبر را از بین می‌بردند و كسی را باقی نمی‌گذاشتند كه حافظ نظام ارزشی اصیل اسلام باشد، همه چیز به كلی از بین می‌رفت و ذكر اسلام برمی‌افتاد و نوبت به جریان عاشورا هم نمی‌رسید. (همان، ‌22/1/1369)

من از سابق مكرر گفته‌ام كه اگر ملتی قدرت تحلیل خودش را از دست بدهد، ‌فریب و شكست خواهد خورد، اصحاب امام حسن(ع)، قدرت تحلیل نداشتند، نمی‌توانستند بفهمند كه قضیه چیست و چه دارد می‌گذرد. (همان، 26/1/1370)

گاهی شهید شدن، آسان‌تر از زنده ماندن است. آدم‌های اهل معنا، اهل حكمت و دقت، خوب درك می‌كنند گاهی زنده ماندن و زندگی كردن و در یك محیطی تلاش كردن، به مراتب مشكل‌تر از كشته شدن و شهید شدن و به لقا خدا پیوستن است. امام حسن این راه مشكل را انتخاب كرد. وضع آن زمان این بوده است. خواص، تسلیم بودند، حاضر نبودند حركتی بكنند. لذا وقتی یزید بر سر كار آمد و یزید كسی بود كه می‌شد با او جنگید و كسی كه در جنگ با یزید كشته می‌شد، چون وضع یزید خیلی خراب بود، خونش پایمال نمی‌شد، برای همین امام حسین قیام كرد.

وضع دوران یزید طوری بود كه قیام، تنها انتخاب بود؛ برخلاف دوران امام حسن مجتبی(ع) كه دو انتخاب وجود داشت؛ شهید شدن و زنده ماندن و زنده ماندن ثوابش و اثرش و زحمتش بیشتر از كشته شدن بود. لذا امام حسن(ع) این سخت‌تر را انتخاب كرد، در زمان امام حسین(ع) این طوری نبود، یك انتخاب بیشتر نبود، زنده ماندن؛ یعنی قیام نكردن، معنا نداشت. باید قیام می‌كرد. (همان، 20/3/1375)

در صدر اسلام، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین ضربه‌ای كه بر اسلام وارد شد، این بود كه حكومت اسلامی از امامت به سلطنت تبدیل شد. حكومت امام حسن و حكومت علی بن ابی‌‌طالب، به سلطنت شام تبدیل شد. البته امام حسن مجتبی(ع) آن روز به خاطر یك مصلحت بزرگ‌تر كه حفظ اصل اسلام بود، مجبور شد این تحمیل را به جان بپذیرد و حكومت را از امام حسن گرفتند. وقتی حكومت از مركز دینی خودش خارج شد و در اختیار دنیاطلبان و دنیاداران گذاشته شد، بدیهی است كه بعد هم حادثه كربلا پیش می‌آید. آن وقت حادثه كربلا آن حادثه‌ای نیست كه بشود جلویش را گرفت. اجتناب‌ناپذیر می‌شود.

من به شما عرض بكنم كه امروز دشمن قادر نیست. امروز به بركت ملت هوشیاری مثل ملت ایران، به بركت افكار برانگیخته‌ای مثل افكار ملت ایران، به بركت انقلاب بزرگی مثل انقلاب اسلامی ایران، نه امریكا و نه بزرگ‌تر از امریكا، اگر در قدرت‌های مادی باشد، قادر نیستند حادثه‌ای مثل حادثه صلح امام حسن را بر دنیای اسلام تحمیل كنند. اینجا اگر دشمن خیلی فشار بیاورد، حادثه كربلا اتفاق خواهد افتاد. (همان، 1/2/1379)

صلح امام مجتبی(ع) همان‌قدر ارزش داشت كه شهادت برادر بزرگوارش، امام حسین(ع) ارزش داشت. همان‌قدر كه آن شهادت به اسلام خدمت كرد آن صلح هم همان‌قدر یا بیشتر به اسلام خدمت كرد. (همان، ‌22/1/1369)

 

دیگران می‌گویند

اعتراف معاویه

در مجلسی عمروعاص، مروان ابن حكم و زیاد ابن ابیه قصد تحقیر و كوچك كردن بنی‌هاشم را داشتند، ولی امام حسن(ع) در آن مجلس، با سخنان و شواهد آتشین خود آنها را خوار و مغلوب كرد و پس از آنكه مجلس را ترك كرد، معاویه رو به دوستان خود كرد و گفت: آیا می‌خواهید من به كسی فخر بفروشم كه پیامبر جدّ اوست؛ كسی كه آقای پیشینیان و آیندگان است؟! آن‌كه مادرش فاطمه، سرور تمام زنان است؟ به خدا كه اگر اهل شام این را بشنوند، روسیاه خواهیم بود. (المحاسن و الاضداد، ص 90، به نقل از: اعلام الهدایه)

 

‌عبدالله، فرزند عمر بن الخطاب

وی پس از شهادت امام حسن(ع) گفت:

اهالی عراق از این حكم می‌پرسند كه اگر مُحرِمی مگس را بكشد، چه خواهد شد، آیا احرامش باطل می شود؟ درحالی‌كه فرزند دخت پیامبر را كشتند؛ آن هم كسی كه پیامبر درباره‌اش می‌گفت: هما رَیحانَتای مِنَ الدُنْیا.

(سنن ترمذی، ص 539؛ اعلام الهدایه، ص 28)

 

مروان بن حكم

دشمن‌ترین دشمنان امام حسن(ع)، مروان بن حكم، والی مدینه در روز تشییع امام حسن(ع) گاهی زیر تابوت آن حضرت را می‌گرفت. امام حسین(ع) رو به او كرد و فرمود: پیكر كسی را حمل می‌كنی كه غصه‌های بسیاری به او نوشاندی؟ مروان گفت: این كار را با كسی می‌كردم كه حلم و صبرش به موازات حلم و صبر كوه بود. (اعلام الهدایه، ص 29)

گفتنی است اعتراف‌های دشمنان امام حسن(ع) كسانی كه نه با ایشان دشمنی كردند و نه از ایشان حمایت، بلكه دشمنان ایشان را تقویت كردند، بیشتر به این دلیل بود كه موقعیتی در نزد مردم كسب كنند یا به این دلیل كه ناتوانی خود را در برابر امام به دوستان خود ثابت كنند و زبان ملامت آنان را كوتاه سازند.

 

متن ادبی

صبر و مدارا

آنچه می‌خواهم بگویم روایت صبر و مداراست؛ سوره‌ای از سوختن بی‌صدای شمع؛ هنگامه عشقی كه بی‌هیاهو رخ داد؛ نبرد پیروزمندانه‌ای كه در لباس صلح جنگید و ذبیح شد. سخن از گریبان دریدگی عشق است، سخن از كمرشكن داغی است كه بی‌تكلم، تمام فریادها را برآورد و در سكوت، حرف زد. این آیت مظلومیت صبر است. این غایت جگرسوزی مهربانی است. این حدیث بی‌دروغ حقانیت صلح است. باید بگویم وگرنه طهارت نام خداوند، مرا نخواهد بخشید. باید بگویم وگرنه دِین بزرگ ملكوت، مرا حلال نخواهد كرد. این خون ریخته شده معصوم، تاوانی است تا ابد بر گردن انسان كه باید او را بسراید و ابراز كند و مؤمن باشد وگرنه جزای بی‌اعتنایی، حرمان هراسناكی خواهد بود.

جغدی بر بام شب نشست و مهملی شوم بر زبان آورد. سمتی از تاریك‌ترین قسمت شب، شاخه‌ای سیاه شد و بر سایه پنجره‌ها و خانه‌ها ورزید. نیت كافرانه كشتن چراغ، در ذهنی مسموم، آتشی افروخت و كینه‌های ادواری نفرین شده، دستان كسی را برای خاموش كردن شعله عشق، در دستان ابلیس نهادند. تشنگی، اتفاق سهلی است كه می‌افتد حتی برای نور، اما سهل نیست كه به جای گوارایی زلال، زهر قساوت به دستان تشنه مهر بدهی و او معصوم و به اعتماد بنوشد و شاكر تمام لحظه‌ها باشد. تقصیر تشنگی نیست؛ تقصیر جام اشتباه است؛ شاید تقصیر زشتی‌ چهره‌های شوم كه در آیینه به حق، هرگز تاب تماشای خود را ندارند، پس سنگ به سینه آیینه روا می‌دارند. اینجا چه كسی بهتر از خداوند حقیقت، درد آیینه را می‌داند؟! چه كسی بسزاتر از شایستگی صبر، جنایت بی‌سر و پایان را تحمل می‌كند؟!

چراغ است؛ تنها و تكیده؛ چراغی كه تمام عمر، بی‌وقفه نور بخشیده به غفلت منحوس تاریكی دل‌ها؛ چراغی كه تمام عمر، دلش را سوسو كرده و آویخته در درگاه خانه‌های غفلت. فانوس است كه مزامیر آراسته عشق، در چهره دارد و مضامین ستوده آزادگی، شرح نام آرام اوست. اینك، شعله‌های خسته‌اش را اندك ‌اندك در دل فرو می‌برد و تن به خاموشی می‌سپرد این چراغ؛ این رسول آزرده از سالیان پیغام‌رسانی؛ این فرستاده زیبا دل خداوند كه آدمی را دوست می‌داشت و مشتاق سعادتش بود، اما آدمیان، او را اشتباهی رخ داده در زمین ناهنجار دیدند و فراوانی رأفتش را از سر قساوت خود، خطای آفرینش تفسیر كردند.

چه سرگردان است این عشق كه باید مزار غریبانه‌اش را در سینه تفتیده كویر سراغ گرفت، در بی‌حصاری و بی‌سقفی آفتاب‌سوختگی خاك. چه فروتن است این عشق كه مدفنش حتی با ما سخن از افتادگی، سخن از آزادگی می‌گوید.

روزی رخساره‌ای بود كه حضور زیبایی‌اش، راه عبور بر عابران حیرت‌زده می‌بست و جهان، به تماشای جمالش چنان می‌ایستاد كه نام خود را از یاد می‌برد و روزی بدل به روح پرستو شد و به آسمان صعود كرد، یك نام شد، تنها برای سنگی به نام مزار، یك مزار شد، برای خاكی به نام بقیع كه نامش و غربتش، آه حسرت بر دل‌های جست‌وجوگر بنشاند.

زیبا بود آن‌سان كه سپیده صبح، از صلح چشمان آرامش تعجب می‌كرد. آن‌سان كه تمام هستی، از پس شفافیت نگاهش پیدا بود. آن‌سان كه حریر صدای نجیبانه‌اش به هنگام سخن گفتن و اندرزهای عاشقانه، مرهمی برای زخم‌های ناسور بود.

نمی‌توان تسبیح نكرد، زلال ثانیه‌های حیاتش را. صدایش همیشه وضو داشت. نفس‌هایش به نام خدا بود. همیشه از سمت روشنی، زندگی را صدا می‌زد. همیشه حرفی تازه برای جذب دل‌های گریزان داشت. خوب می‌دانست در كدام فرصت غنیمت، انسان را به مسیر بایستگی دعوت كند. خوب می‌دانست چگونه با منكران از حقیقت سخن بگوید كه پلك‌هایشان را تسلیم تماشای راستی كنند. بلد بود با هر قبیله‌ای به لهجه دلربای همان فرصت، هم‌نشینی كند. تمام راه‌های رفتن را می‌شناخت. بیراهه‌های ناپیدا را آشكارا بیان می‌كرد تا كسی گرفتار لغزش و راه گم كردن نشود. همه خاطرات جهان را از بر بود. تجربه‌های بودن را فراوان داشت. حدس تمام دورها را می‌دانست. نام تمام فصل‌های نیامده را در اشارات روشنگرش می‌شد فهمید. نشان هر آنچه نایافته را در فراسوی رموز دانایی‌اش می‌شد پیدا كرد. افسوس كه حوصله ماندن برای همیشه را در مهمان‌خانه خاك نداشت. چه می‌شود كرد، هیچ خورشیدی بر روی زمین سایه ندارد.

گریستن، رسم مداوای درد نیست، ولی گاهی تمام آنچه بضاعت اندوه است، به اشك ختم می‌شود. گاهی جز گریه، هیچ ارادتی از دل برنمی‌آید. گاهی تمام عزیمت ایمان، ناتوان و بی‌دست و پاست، پیش روی ایثار حقیقت. پس خود را از قرن‌های دور و دیر سرزنش می‌كند و تاریخ تمام رنج‌دیدگی‌های عشق را به گردن می‌گیرد. اگر رسولان گذشته را از دور ایمان آورده‌ام، پس جگرخراشی صبر را نیز باید بدانم. باید سوگواری شهادت‌ها و جان‌ سپردن‌ها را هنوز هم كه هنوز است، یادبود باشم و به مرور تمام ندیده‌های راستین، پرهیزكار و معتقد بمانم. پس اگر خوابی ببینم كه ستارگان بی‌سر را تایید نباشد، رستگاری حرامم باد! اگر آرزویی كنم كه رضایت خورشیدهای معصوم باستانی، پشت و پناهش نباشد، كامروایی حرامم باد!

باید سرسپرده طریق راستگویی بمانم من، كه از روز نخست، زبان به اقرار عشق مقربان باز كردم، من كه نخستین بار از پادرمیانی فرستادگان ملكوت، رخصت دانستن داشته‌ام.

آیا نمی‌شود وقایع ناروای گذشته را به بستر زمانه بازگرداند و طور دیگر از خداوند خواست؟ آیا نمی‌شود صفحه‌های قدیمی تقویم را از نو ملاقات كرد؛ به گونه‌ای كه تو در تمام دقایقش حاضر باشی؟ نمی‌شود برگشت به ادواری كه تو هنوز جوانی امامتت پیش روی همه بود؛ پیش از جراحت‌های عمیق دلت؛ پیش از زهر خوردن غریبانه؛ پیش از خون به جگر شدن صلح بی‌ستیز. كاش راهروی طویل زمان، راهی میان‌بر به سمت قرون تو پیدا می‌كرد. پیش از غروب دست‌های تو، زمین سلطنت خوش‌آوازه‌تری داشت و انسان، آبرویش را هنوز در هیئت لباسی پاره به یغمای راهزنان آزادی تقدیم نكرده بود. حرمت، ناگهان به كجا گریخت؟! پس از بار سفر بستن تو، تمام سعادت، پشت درخت‌های خزان‌زده پنهان شد و دیگر به چشم نیامد. پس از تو، چه روزهای تهی و شب‌های پوكی برایمان باقی ماند؛ چراكه رد پای تو را حتی عده‌ای از خاك شستند تا مسیر بسزای رفتن را نیاموزیم و در سرگیجه گمراهی، در بیابان‌های معطل بمانیم و آنان ما را غارت كنند.

 

زهر و عسل

زهر و عسل، هم‌آغوش شده‌اند در جامی دوباره.

در دل، كوه آتش‌فشانی است كه سال‌هاست می‌جوشد. تشت بیاورید تا تكه‌ها پاره پاره را، تا گدازه‌های افروخته را به بهانه زهر هم كه شده، در تشت بریزید!

دنیا در پی رد پای سكه‌های زر، تا خیمه‌های سبز معاویه، خرامان خرامان رفته است؛ دنیا كه دنیایی را با دنیای از تنهایی، تنها گذاشته است.

این بار هم زهر و عسل هم‌آغوش شده‌اند، برای صلح. لبان آتشینش با مرگ، از در دوستی وارد شده‌اند. بنوش مردِ خطبه‌های ویرانگر! بنوش مرد واژگان دندان‌شكن!

بنوش مرد حمله‌های برنده! شمشیرزن صفین! قهرمان جوان فراموش‌نشدنی جمل!

بنوش حسن، ای خوب زخم‌خورده، ای كوه كمرشكسته!

بنوش جام زهر و عسل را!

وقتی كه زندگی در چراگاه شام، در حال پرسه زدن است، باید با مرگ از در دوستی وارد شد.

واژه‌های تو طغیان كردند در دل صلح‌نامه بر ضد ننگ، وقتی كه شمشیرهای سربازانت، سر باز زدند از جنگ. تیرهایی كه امروز تابوت تو را بدرقه كردند، ای كاش آن روز به پیشواز برق سكه‌های زر می‌رفتند! هر كجا باشی ای خوب جگرسوخته، ریحانة الرسولی، ابن البتولی و مضجع تو، قلب درد كشیده پیامبر است.

قبة الخضرا خیره شده است از روبه‌رو به خاك آفتاب‌خورده بقیع.

شب، تمام مدینه روشن باشد و بقیع خاموش؟! نه، هرگز! روی شب سیاه! شب تمام مدینه خاموش است و بقیع، روشن به ستاره‌های ابدی كه در دل دارد. 

مارهای معاویه حتی به خانه‌ات نفوذ كرده بودند، تا پشت در اتاقت. حالا بماند میدان جنگ...، حالا بماند وفاداری سرداران...، اگر تیغ، مردانه پا به میدان می‌گذاشت، طعم تلخ ضربه‌های تو را می‌چشید.

مگر نه كه تو وارث بازوان حیدر بودی؟ اما تیغ آن روز، خنجری بود كه از پشت حمله می‌كرد؛ اما تیغ آن روز، برق حرص و آزی بود كه در چشم‌های سردارانت می‌درخشید و تو با لشكری كه صدای سكه‌ها و آهنگ‌ دنیا كرشان كرده بود و برق درهم‌ها كورشان، به جنگ نرفتی؛

با لشكری كه خونشان بی‌نتیجه به هدر می‌رفت؛

صلح، قیامی دلیرانه بود. صلح جنگی زیركانه بود. صلح حماسه‌ای بود كه تمام بار سنگین آن را تو به دوش كشیدی. تو كه می‌دیدی، رد پاهایی را كه تا خیمه‌های معاویه كشیده شده بودند.

تا بیدار شوند مردمی كه با قصه‌های عمروعاص و معاویه به خواب رفته بودند، تا بچشند طعم تلخ حكومت غیر علوی را و سایه دست‌های سیاه اموی را، تا خودشان بخواهند تكانی بخورند، تا آن عده كم به قتلگاهی كه آرزوی شامیان بود، نروند و به هزاران دلیل دیگر، صلح اتفاق افتاد و یكی از ‌آن دلایل آن بود كه بعدها اتفاق افتاد و كربلا حماسه‌ای جاودانه شد.

معاویه، داغ به اسارت كشیدن تو را در دل خواهد داشت، داغ انتقامی را كه نتوانست بگیرد؛ معاویه‌ای كه آرزو داشت، تو بجنگی با لشكری سست‌عنصر كه تو را به دست شامیان می‌سپردند.

در بستر شهادت اما، می‌بینی سوختن خیمه‌ها را از دور و می‌شنوی صدای جیغ و فریاد زن و فرزندان رسول‌الله را.

ابوسفیان و معاویه آن روز می‌بینند، یزید، فرزند خلفشان، وقتی نتوانست مردان بنی‌هاشم را به اسارت بكشد، لشكری جز زنان برای اسارت گرفتن نیافت؛ حرمی مقدس كه خطبه‌های آتشین در گلو می‌پروراندند.

 

شعر

خون جگر

 

بالا بیار حادثه را كوه خون‌جگر!

آتشفشان شو از تب غم‌های كهنه‌تر

 

بالا بیار خون دلت را به روی خاك

این داغ‌های یكسره را تا فلك نبر

 

داغ سقیفه، داغ فدك، داغ بی‌كسی است

این زخم برملا شده این خون ‌شعله‌ور

 

پهلوی درد مادر و تنهایی پدر

عمری زده كبوتر این زخم، بال و پر

 

آن دردهای مزمن و تلخ تو خوب شد

كرده است شوكران ستم بر دلت اثر

 

بالا بیار هرچه در این سال‌های سخت

هِی دیدی و شنیدی و افكندی از نظر

 

بالا بیار درد دل ناشنیده را

افكن به روی اهل زمینی كه بی‌خبر...

 

دیگر مگر به خواب ببینند روز خوش

وقتی كه صلح، جام شهادت كشیده سر

 

افسوس لقمه‌های محبت حرام شد

دیگر به سفره‌خانه این شهر بی‌پدر...

 

 

غریبانه

 

چرخ چرخید غریبانه و چرخید سر تو

خون، پر بدرقه پاشید جهان پشت سر تو

 

كم‌ كم از غصه لبخند تو خون شد دل تنگش

كاسه زهر، همان‌ آینه مختصر تو

 

پر شد از سرخی گل‌های جهان پیرهنت هم

بس كه پاشید بر آن لخته خون جگر تو

 

تیرها بدرقه كردند غریبی تنت را

یك كفن باغ گل سرخ نشاندند بر تو

 

بوسه زد مُهر غریبی تو بر نامه صلحی

كه خبر داشت ز تنهایی بی‌رهگذر تو

 

از غم غربت و دلتنگی بی‌حد تو بوده

اشك اگر ریخته در چاه، همه شب پدر تو

 

 

پشت دیوار بقیع

 

با باد رفت شانه بیدی كه داشتم

از گریه دیدگاه جدیدی كه داشتم

 

با اشك هم نشد بروم پشت میله‌ها

بی‌اعتبار بود رسیدی كه داشتم

 

در خیل كفتران عزای سیاه‌پوش

گم شد كبوتران سفیدی كه داشتم

اندازه شكستن قفل بقیع نیست

از دانه‌های اشك، كلیدی كه داشتم

 

این چند بیت شعر، سراسر سپید شد

مضمون گریه‌های شدیدی كه داشتم

 

ساعت دوباره هشت شد و درب بسته شد

نومید شد چه زود امیدی كه داشتم

 

 

آسمان صبر

 

سلام ای حُسن عالمتاب، ای روح سحرسیما

سلام ای آیه مظلوم، ای غم، سوره زیبا

 

سلام ای دومین خورشید، ای روشن‌ترین امّید

بتاب ای عصمت روشن، بتاب ای عصمت زیبا

 

سلام ای جان شیدایی، تو ای روح اهورایی

طلوع بی‌غروب حُسن، در آیینه دنیا

 

سلام ای آسمان صبر، ای قاف شكیبایی

سلام ای قبله خوبی، سلام ای كعبه دل‌ها

 

سلام ای بغض سر بسته، تو ای اندوه پیوسته

شهید تهمت و غربت، تو ای تنهاترین تنها

 

حَسَن ای حُسن روزافزون، بشیر نینوای خون!

حسین بی‌سپاهی تو، فدای غربتت آقا

 

 

سلام ای صلح توفانی، تو ای لبخند بارانی

شكوفا شد ز صبر تو، گل اعجاز عاشورا

 

حَسَن، سنگ صبور عشق، امام غم، غرور عشق

دل حسرت نصیبم را اجابت می‌كنی آیا؟

 

مرا سیراب كن مولا، ز دریای كراماتت

اجابت كن مرا امشب، تو را لب‌تشنه‌ام مولا

 

صدای درد

 

صدای درد به آن سوی زور و زر نرسید

صدا مقابل خود ماند، دورتر نرسید

 

صدا نجیب‌تر از قطره‌های باران بود

ولی به هرزه علف‌های كور و كر نرسید

 

مگر كبود به پهلوی مادرش ننشست؟

مگر كه سرخ به پیشانی پدر نرسید؟

 

مگر مصیبت یاران رفته نوش نكرد

هزار زخم به بال و پرش مگر نرسید؟

 

چرا پس آن همه را این زمانه برد از یاد؟

چرا غریبی این عاشقی به سر نرسید؟

 

یگانه پرچم سرخ حسین را او دوخت

چه غم به دامن كرب و بلا اگر نرسید

 

چه حلمِ دامنه‌داری، چه صبرِ با صبری

رها نكرد تو را تا كه بر جگر نرسید

 

تنهاتر از امیر غدیر

 

قلبم تپید و چشم فلك را نظاره‌كرد

مردی به سمت گنبد گردون اشاره كرد

 

دریایی از تأمل روحش به سجده رفت

منظومه صبوری او را هماره كرد

 

مردی كه نور را به شهادت گرفته بود

در رجم دیو مُلحد شب، استخاره كرد

 

فردی كه اعتقاد زمان را در آن سكوت

نذر رسالت جگری پاره‌پاره كرد

 

از منتهای صبر محمد(ص) بلند شد

آیینه را رسول نمازی دوباره كرد

 

تنهاتر از امیرِ بزرگِ غدیر بود

مردی كه تكهْ‌تكهْ دلش را نظاره كرد!...

 

تیرباران

 

آنان كه تو را ستم فراوان كردند

خون در دل و جان اهل ایمان كردند

 

از دیده كودكان تو خون می‌ریخت

تابوت تو را چو تیرباران كردند

 

تشت

پیش تو اگرچه صبر از پا افتاد

با شیعه بگو كه تشت پیش تو نهاد؟!

 

صلح تو اگرچه تلخ، اما یك روز

در قامت لاله‌گون قاسم گل داد

 

كربلای حسن 

دل، غرق نگاه آشنای حسن است

مبهوت خدا خدا خدای حسن است

 

نفرین به كسی كه گفت او سازش كرد

این صلح كه نیست، كربلای حسن است

 

فریاد پنهان

 

فریاد اگرچه در تو پنهان بوده است

خورشید تكلّمت فروزان بوده است

 

صلح تو برای نهضت عاشورا

آرامش پیش پای توفان بوده است

 

آورده اند كه...

چه كسی برتر است؟

روزی معاویه به امام حسن(ع) گفت: من بهتر از تو هستم ای حسن! امام فرمود: چگونه بهتر از منی فرزند هند؟! معاویه گفت: مردم به حكومت من رأی دادند و دور من گرد آمدند و به تو مایل نگشتند. امام فرمود: هیهات، هیهات! چه بد بزرگی یافتی ای فرزند هندِ جگرخوار! كسانی كه گرد تو جمع شده‌اند، دو گروهند؛ فرمان‌بر و كسی كه از روی زور طرفدار توست، اما فرمان‌بر تو گناهكار است و كسی كه از روی زور گرد تو جمع شده است، به حكم كتاب خدا معذور. نعوذ بالله كه من بگویم بهتر از تو هستم؛ چراكه در تو خیری نیست تا من بتوانم بهتر از تو باشم و همان خدایی كه مرا از رذایل پاك گردانیده، تو را از فضایل پاك كرده است. (بحارالانوار، ص 104)

 

خرما (کلینی، اصول کافی، ترجمه: حاج سید جواد مصطفوی، ج 2، ص 362)

امام صادق(ع) فرمود: حسن بن علی(ع) در یكی از سفرهای عمره‌اش، همراه مردی از فرزندان زبیر بود كه به امامت آن حضرت معتقد بود. در یكی از آبگاه‌ها، زیر درخت خرمای خشكی كه از بی‌آبی خشك شده بود، فرود آمدند. در زیر آن درخت، فرشی برای امام حسن(ع) پهن كردند و روبه‌رویش فرشی برای زبیری در زیر درختی دیگر. زبیری سرش را بالا كرد و گفت: اگر این درخت، خرمای تازه داشت، از آن می‌خوردیم. امام حسن(ع) فرمود: خرما میل داری؟ زبیری گفت: آری. حضرت دست به سوی آسمان برداشت و دعا كرد. پس درخت سبز شد و برگ و خرما برآورد. ساربان گفت: به خدا این جادوست. امام حسن(ع) فرمود: وای بر تو! جادو نیست، بلكه دعای مستجاب پسر پیامبر است. پس به بالای درخت رفتند و هرچه خرما داشت، چیدند و همه از آن خوردند.

 

از كه آموختی؟

عصر پیامبر بود. حضرت زهرا(س) امام حسن(ع) را كه هفت سال بیشتر نداشت، به مسجد می‌فرستاد تا آنچه را از پیامبر می‌شنود، به خاطر بسپارد و آنها را برای مادرش زهرا بازگو كند. امام حسن(ع) با كمال نظم و دقت این كار بزرگ را انجام می‌داد. سپس به خانه بازمی‌گشت و با سخنرانی شیرین خود، مادرش را از گفتار پیامبر(ص) باخبر می‌كرد. در آن روزها هرگاه حضرت علی(ع) به خانه می‌آمد، می‌دید حضرت زهرا(س) آیاتی از قرآن را كه تازه بر رسول خدا(ص) نازل شده بود، از حفظ می‌خواند. از او می‌پرسید: این آیات و علوم تازه را از كجا آموختی؟ حضرت زهرا پاسخ داد: از پسرم حسن آموختم.

روزی حضرت علی(ع) در خانه پنهان شد. امام حسن(ع) طبق معمول به خانه آمد و آنچه از پیامبر شنیده بود، برای مادر بیان كرد، ولی این بار هنگام سخن گفتن، زبانش گیر می‌كرد. حضرت فاطمه تعجب كرد، ولی امام حسن(ع) پرده از راز برداشت و به مادرش فرمود: مادر! تعجب نكن! شخص بزرگی سخنم را می‌شنود. ازاین‌رو، زبانم گیر می‌كند. در همین لحظه حضرت علی(ع) از مخفی‌گاه خود بیرون آمد و پسرش حسن را بوسید. (محمد محمدی اشتهاردی، سیره چهارده معصوم، ص 239)

 

مهمانی

روزی امام حسن(ع) هنگام عبور از كوچه‌ای، چند فقیر را دید كه روی خاك نشسته‌اند و به خوردن نان‌های خرده و خشك مشغولند. آنها تا امام را دیدند، گفتند: بفرما از غذای ما بخور! امام حسن(ع) نزد آنها رفت و فرمود: خداوند متكبران را دوست ندارد. سپس با آنها غذا خورد و آنها را به خانه خود دعوت كرد. آنها به خانه امام حسن(ع) آمدند و غذا خوردند. هنگام رفتن نیز امام حسن(ع) به هر یك لباسی عطا فرمود.

 

تشویق

روزی امام حسن(ع) كودكی را دید كه نان خشكی در دست داشت. كودك لقمه‌ای از آن می‌خورد و لقمه‌ای دیگر را به سگی می‌داد كه در آنجا بود. آن كودك از فرزندان یكی از بردگان بود. امام از او پرسید: پسر جان! چرا چنین می‌كنی؟ كودك پاسخ داد: من از خدای خود شرم كردم كه غذا بخورم و حیوانی گرسنه به من نگاه كند و من به او غذا ندهم.

امام حسن(ع) از روش و سخن زیبای این كودك بسیار خوش‌حال شد و دستور داد غذا و لباس فراوانی به آن كودك عطا كردند. سپس آن كودك را از اربابش خرید و آزاد كرد. (همان، ص 294)

 

پسر پیامبر(ص)

امام حسن(ع) در جنگ جمل، حضوری فعال داشت و از رزمندگان قهرمان سپاه حضرت علی(ع) بود. در یكی از حمله‌ها، حضرت علی(ع)، فرزندش، محمد حنفیه را طلبید و نیزه خود را به او داد و به او فرمود: با این نیزه بر سپاه دشمن حمله كن! محمد نیزه را گرفت و به دشمن حمله كرد، ولی گردانی از بنی‌ضبّه كه گروهی بی‌باك دشمن بودند، راه را بر محمد بستند. محمد از پیشروی بازماند و عقب‌نشینی كرد و نزد پدر آمد. امام حسن(ع) نیزه را از دست او گرفت و چون شیر به دشمن حمله كرد و چنان جنگید كه نیزه‌اش از خون دشمن رنگین شد و با این حال نزد پدر بازگشت. وقتی كه محمد امام حسن(ع) را چنین دید، بر اثر شرمندگی، صورتش سرخ شد و به دلیل احساس شكست، سرافكنده شد. آنگاه امیر مؤمنان علی(ع) به محمد حنفیه فرمود: خود را نگیر و خودخواهی نكن؛ چراكه حسن، پسر پیامبر است و تو پسر علی هستی. (سیره پیشوایان، ص 260)

 

 

كوتاه و گویا

نصایح امام حسن(ع)

 

شخص خردمند، همه مردم را از خودش بهتر می‌داند.

فروتن باش و خود را از آنچه هستی، پایین‌تر بدان تا مردم تو را از آنچه هستی، بالاتر بدانند.

جست‌وجو در عیب‌های مردم، سبب محروم ماندن از محبت و دوستی آنهاست.

هركس نزد تو سخن‌چینی كند، علیه تو نیز سخن‌چینی خواهد كرد.

شوخی [بسیار]، شخصیت و وقار انسان را از بین می‌برد و چه‌بسا افراد ساكت، شخصیت و وقار بسیاری دارند. 

هرگاه خواستی چیزی درخواست كنی، از اهلش تقاضا كن!

هیچ گروهی در كارها مشورت نكرد؛ مگر آنكه به رشد فكری و علمی رسید.

همانا مؤمن، در فكر زاد و توشه است و كافر، در فكر خوش‌گذرانی و آسایش.

شستن دست‌ها پیش از طعام، فقر و تنگدستی را می‌زداید و پس از آن، ناراحتی‌ها را از بین می‌برد.

آن‌كه به پرسیدن و تحقیق عادت دارد، مثل آن است كه نصف دانش‌ها را فرا گرفته است.

صبر و شكیبایی؛ زینت شخص، وفای به عهد؛ جوانمردی و عجله و شتاب‌زدگی؛ بی‌خردی است.

آن‌كه دوستان و برادرانش را سبك شمارد، مروت و جوانمردی‌اش فاسد شده است.

همانا در روز قیامت، بندگان به مقدار عقل و درك و شعورشان مجازات می‌شوند.

نیكوترین افراد كسی است كه دیگران را شریك زندگی خود قرار دهد.

شرورترین افراد كسی است كه هیچ انسانی از امكانات زندگی او بهره‌ای نبرد.

سیاست آن است كه حقوق خداوند و حقوق موجودات زنده و حقوق مردگان را رعایت كنی.

خردمند، به آن‌كه از او نصیحت و اندرز می‌خواهد، خیانت نمی‌كند.

برای دنیایت چنان كار كن كه گویا همیشه زندگی می‌كنی و برای آخرتت به گونه‌ای كار كن كه گویا فردا خواهی مرد.

همانا بیناترین دیده‌ها آن است كه راه خیر را ببیند.

شنواترین گوش‌ها آن است كه پند و اندرز را در خود فرا گیرد و از آن سود برد.

سالم‌ترین دل‌ها آن است كه از شبهه‌ها پاك باشد.

مكارم و فضایل اخلاقی ده چیز است: راستگویی؛ راستگویی در وقت سختی و گرفتاری؛ بخشش به سائل؛ خوش‌خلقی، پاداش دادن در مقابل كارها و ابتكارها؛ پیوند با خویشان؛ حمایت از همسایه؛ حق‌شناسی نسبت به دوست و رفیق؛ میهمان‌نوازی و در رأس همه اینها شرم و حیاست. (نک: ابراهیم عباسی، نصایح معصومین، صص 33 ـ‌36)

 

زیرنویس

اشك، ضریح مضجع نورانی توست و بال‌های فرشتگان سایه‌اش. واژه كم می‌آورم و اندوه، لبریز می‌شود، وقتی می‌خواهم از بقیع بگویم. 

این دست‌های خالی را، این چشم‌های اشك‌آلود را، عادت نداری كه از خود برانی ای كریم اهل‌بیت! بخواه برای ما حلمی چون كوه صبری كه در سینه داشتی، بصیرتی چون دید نافذی كه در چشم داشتی، كرمی چون دنیایی كه هرگز با خود نگاه نداشتی!

نه ترس بود و نه سستی، چیزی كه تو را به صلح‌نامه‌ای مقتدر رساند؛ به آنچه تو را از جنگ صریح با معاویه بازداشت، تنها تنهایی بود.

فردا فرزندانشان به در خانه فرزندان بنی‌امیه خواهند رفت و از در خانه، محروم رانده خواهند شد؛ آنان‌كه با قصر سوخته معاویه فاصله‌ای جز تیغ و زخم نداشتند، ولی با سكه‌های زر سر بریده شدند.

زهر معاویه، تلخ‌تر از صلحی نبود كه سرداران لشكرش در جام خیانت ریختند و به او نوشاندند. ریحانة‌الرسول حالا جگر پاره پاره‌اش را به بهانه زهر بیرون می‌ریزد.

 

 

 

 

 

 

شهادت حضرت امام رضا(ع)

 

جمعه

15 بهمن 1389

30 صفر 1432

Feb. 4, 2011

 

 

حدیث

امام رضا(ع)

هر كه مرا زیارت كند با وجود دوری خانه و آرامگاه من، روز قیامت در سه موضع نزد او می‌آیم تا او را از ترس‌های آن نجات دهم؛ هنگام رسیدن نامه‌های اعمال مردم به دست راست و چپ آنها، نزد صراط و نزد میزان.

(محدث قمی، انوار البهیه، ص 221)

 

امامت، شأنش عظیم‌تر و قدر و منزلتش برتر از این است كه مردم، با عقل و فكر خود به آن برسند یا امامی برای خویش انتخاب كنند. (کافی، ج 1، ص 199)

 

چه بسیار دور است و بسیار دور! عقل‌ها گم شده و اندیشه‌ها به حیرت افتاده‌اند از اینكه بتوانند شأنی از شئون امام را به وصف آورند یا فضیلتی از فضایل او را بیان كنند و در این باب، اقرار به عجز و ناتوانی خود كرده‌اند. (همان، ص 201)

 

دوست هر كس خِرد اوست و دشمنش نادانی او. (زبدة الأحادیث من تحف العقول، ترجمه: ولی فاطمی، ص 176)

 

هرگز دو گروه با یكدیگر نبرد نكردند؛ مگر اینكه با گذشت‌تر از آن دو، پیروز شده است. (همان، ص 177)

 

حقیقت ایمان بنده‌ای كامل نمی‌شود؛ مگر آنكه در او سه صفت باشد: آگاهی و دانایی در دین، نیكو اندازه‌گیری در زندگی و شكیبایی بر گرفتاری‌ها. (همان، صص 178 و 179)

 

همانا ایمان، از اسلام یك درجه برتر است. (همان، ح 1472)

 

با نعمت‌ها نیكو همسایگی كنید؛ زیرا نعمت‌ها فراریند، از گروهی دور نشده‌اند كه دوباره به سویشان باز گردند.

(همان، ح 1464)

 

عبادت به نماز و روزه بسیار نیست؛ عبادت، اندیشیدن در امر خداست. (اصول کافی، باب التفکر، ح 4)

 

پیوسته ملازم سلاح پیامبران باشید و آن، دعاست. (همان، باب ان الدعاء سلاح المؤمن، ح 5)

 

هرچه بندگان به گناهان تازه‌ای آلوده شوند، خدا برای آنها بلاهایی ناشناخته پدید آورد. (همان، باب الذنوب، ح 29)

 

اشاره

پلک اول

 

نام: علی

لقب: رضا

كنیه: ابوالحسن

پدر: امام كاظم(ع)

مادر: نجمه یا تُكْتَمْ

ولادت: 11 ذی‌قعده سال 148 هـ .ق، در مدینه

شهادت: آخر صفر سال 203 هـ .ق، در سناباد خراسان

مدت عمر شریف: 55 سال

دوران زندگی:

الف) پیش از امامت؛ 35 سال

 

ب) دوران امامت در مدینه؛ 17 سال

ج) دوران امامت در خراسان؛ 3 سال

 

طاغوت‌های معاصر:

الف) هارون؛ 10 سال

ب) محمد امین؛ 5 سال

ج) عبدالله مأمون؛ 5 سال

 

زیارت

زیارت، از آیین‌هایی است كه رد پای آدمی را در خود نگه می‌دارد. در سكوت، روبه‌روی ضریح، دفعه‌های پیش را كه با آرزوها و درخواست‌های دیگری آمده بودی، به یاد می‌آوری. فایل همه درخواست‌ها و حال و هوای سال‌های گذشته‌ات در فضای رواق مبارك موجود است. گاهی خوب كه حرف‌هایت را می‌زنی و حاجت‌ها و آرزوهایت را می‌گویی، آن حضرت گوشه‌ای از فایل را باز می‌كند. جوابت می‌شود همین. دوستان خدا، اهل گفت‌وگوهای طولانی یا جواب‌های بلند نیستند؛ استادان یادآوری‌اند و یادآوری، بی‌تردیدترین معجزه است. شفا مگر چه تعریفی دارد، غیر از اینكه می‌خواهی كرامتی، تو را به پیش از این نقص برگرداند، بیشتر پاسخ‌ها را فقط یادمان رفته كه این همه سرگردان می‌شویم كه بیمار می‌شویم.

 

آدم‌هایی كه خودهای قبلی‌شان را گم می‌كنند، ترسناكند. آدم از كسانی كه خیال می‌كنند آدم تازه‌ای هستند و فراموش كرده‌اند از كجا آمده‌اند، وحشت می‌كند، ولی اهل زیارت، ترسناك نیستند. هم كوچكی‌هایشان یادشان است و هم بزرگی‌هایی كه پیش روست. زیارت از زائر، مسافر خوب می‌سازد و مسافر خوب، از رسیدن بهتر است.(نفیسه مرشدزاده، همشهری جوان، ش 235، ص 37)

 

مسمومیت

درباره چگونگی مسمومیت امام رضا(ع)، دو نقل وجود دارد:

1. غلام مأمون می‌گوید: به سفارش مأمون چند روز ناخن‌های خود را كوتاه نكردم. مأمون چیزی را در اختیار من گذاشت كه در جوْف ناخن‌های خود قرار دهم. سپس در حضور آن حضرت به من دستور داد چند دانه انار بیاورم، آنها را بفشارم و برای علی بن موسی الرضا(ع) آب انار تهیه كنم. با آشامیدن آب انار آغشته به سم، آن حضرت مسموم شد و به شهادت رسید.

 

2. دانه‌هایی از چند شاخه انگور را با سوزنی زهرآلود مسموم كردند و به خدمت امام هشتم آوردند. امام با اصرار مأمون، چند حبه میل كرد و همان لحظه حالش دگرگون شد، برخاست، عبایش را بر سر كشید و از نزد مأمون بیرون‌ آمد. آن حضرت تا وقتی به خانه‌اش رسید، گاهی می‌نشست و گاهی به دیوار تكیه می‌داد. وقتی‌ آن حضرت به خانه رسید، به اباصلت‌هروی دستور داد، با آن حضرت سخن نگوید و درِ خانه را ببندد! (حاج سید محمد آل طه، مشعل هدایت، ج 4، صص 140 و 141)

 

مظلوم ما كه دل ز غمش پر شراره شد

آخر به زهر كینه، دلش پاره پاره شد

 

دور از مدینه، شهر و دیار و عیال خویش

خون بر دلش ز فتنه مأمون، هماره شد

 

زهری چنان‌كه چند قدم راه خانه را

هِی بر زمین نشسته و بر پا دوباره شد

 

امام رضا(ع) و تقویت مذهب تشیع

یكی از فواید بزرگ آمدن امام رضا(ع) به خراسان، ترویج و تقویت مذهب تشیع بود. پس از آنكه امام رضا(ع) به دعوت اجباری مأمون عباسی، به خراسان آمد، مجالس بحث آزاد، در مرو خراسان با حضور آن حضرت تشكیل شد. طولی نكشید كه مخالفان دریافتند این مجالس، موجب تقویت و استحكام مبانی تشیع می‌شود و امام با سخنان مستدل و قاطع خود، همه فرقه‌ها را از صحنه اجتماعی خارج می‌سازد. ازاین‌رو، مأمون به مأموران خود دستور داد مردم را از مجلس امام رضا(ع) پراكنده سازند. پس از ‌آن امام رضا(ع) به دعا برای نابودی حكومت ننگین مأمون پرداخت. آن حضرت در دعایی از خداوند چنین می‌خواهد: خدایا! انتقام مرا از كسی كه به من ستم روا داشت و مرا حقیر و سبك كرد و شیعه را از در خانه من پراكنده ساخت، بگیر و تلخی ذلت و خواری را به او بچشان!

 

از این سخن امام رضا(ع) درمی‌یابیم كه شیعیان در مجالس تدریس امام رضا(ع) شركت می‌كردند و جریان شیعی در آن محافل تقویت می‌شد، به‌گونه‌ای كه ستمگران، اقدام به تعطیلی آن مجالس كردند.

(محمد محمدی اشتهاردی، حکایت‌های شنیدنی، صص 155 ـ 157)

 

كار امام، همت امام

امام كاظم(ع) در تنگنای شدیدی بود و از نظر امنیتی وضعیت ثابتی نداشت. هر روز و شب این خطر وجود داشت كه امام هفتم را احضار یا دستگیر كنند. امام رضا(ع) نیز وارث دشواری‌های فراوان حاصل از اعمال فشار دستگاه حاكم بر پدر بود. در غیبت پدر، وی وظیفه داشت كارهای ایشان را سر و سامان دهد، خانواده و فرزندان او را از نظر اقتصادی و مذهبی اداره كند و به امور مزرعه و باغ‌ها و دخل و خرج‌ها برسد. در غیاب امام كاظم(ع)، چشم امید همه اعضای خانواده متوجه امام رضا(ع) بود و تأمین نان و زندگی آنها كار آسانی نبود.

 

پس از شهادت پدر، 18 سالی را كه امام رضا(ع) در عصر هارون و امین و بخشی از دوران مأمون در مدینه گذراند، كار و كوشش آن حضرت برای امرار معاش خانواده بیشتر بود. آن حضرت افزون بر اداره خانواده خود، خانواده جمعی از شیعیان به ویژه علویان مغضوب را نیز اداره می‌كرد. (علی قائمی، در مکتب عالم آل محمد(ص) (علی بن موسی الرضا(ع))، صص 116 و 117)

 

گفتار مجری

امام صادق(ع) به پسرش امام كاظم(ع) می‌فرمود: عالم آل محمد(ص) از توست. كاش او را می‌دیدم كه هم‌نام امیر مؤمنان علی(ع) است

 

دو نفر به فریادرسی مشهورند: عالم آل محمد و قائم آل محمد(ص). (دیدار آشنا، آبان 1388، ش 109، ص 10)

 

گفت‌وگوی امام رضا(ع) با رؤسای مذاهب گوناگون، معروف و مشهور است. در برخی از كتاب‌ها، مناظره‌های آن حضرت با این افراد بیان شده است: جاثلیق؛ رئیس انصاری، رأس جالوت؛ رئیس یهود، هربذ؛ بزرگ زرتشتیان، عمران صابی؛ رئیس صابئین، نسطاس رومی؛ طبیب؛ یحیی بن ضحاك؛ متكلم و ابن قره؛ دانشمند مسیحی.

 

نخستین ساعت را بر اساس دستور امام رضا(ع) ساختند. (به نقل از: ابوالقاسم سحاب، زندگانی حضرت علی بن موسی الرضا(ع)، صص 88 و 89)

 

خادمان حرم امام رضا(ع)، پیش از این پنج دسته بودند: خادم‌ها، فراش‌ها (كه كارشان شبیه خادم‌ها بود، ولی در رواق‌های مخصوص خودشان)، دربان‌ها، كفشدارها و حفاظ (گروهی از خدمه كه مراسم خاص را برگزار می‌كردند).

 

این پنج گروه، همراه با نقاره‌زن‌ها و مأموران روشنایی (مسئولان روشن كردن چلچراغ‌های حرم) در شیفت‌های هشت روز به هشت روز كارشان را انجام می‌دادند. اكنون چند خدمت جدید مانند حمل و نقل به این پنج دسته اضافه شده است.

 

پیش از اینكه كفشداری‌ها به شكل امروزی‌شان ساخته شوند، یك عده كنار درهای ورودی رواق‌ها می‌نشستند و برای نگه‌داری كفش‌ها از مردم پول می‌گرفتند. به تدریج، كفشداری‌های افتخاری، جای‌گزین آنها شدند تا اینكه كفشدار بودن نوعی خدمت شد و جزو خدمت‌های پنج‌گانه سنتی آستان قدس قرار گرفت.

 

امروزه آرزوی بسیاری از عاشقان است كه هنگام طلوع و غروب آفتاب كه صدای كرناها و نقاره‌ها از نقاره‌خانه بلند می‌شود، آن بالا باشند و از همان اتاق نقاره‌خانه گنبد را تماشا كنند. صدای نقاره نیز جزو خاطره‌هایی است كه زائران از مشهد و زیارت امام رضا(ع) دارند. نقاره‌زن‌ها همیشه یك ریتم را می‌زنند، با این حال، هر بار كه این نقاره‌ها نواخته می‌شود، نوایشان تازگی دارد. آستان قدسی‌ها به نقاره‌زن‌ها می‌گویند: عمله شُكوه، به این معنا كه آنها نشان‌دهنده شكوه و عظمت حرم امام رضا(ع) هستند.

 

تنها مكانی كه در كل دنیا، در آن نقاره نواخته می‌شود، حرم امام رضا(ع) است. نقاره‌زنی، پشت به پشت و به صورت موروثی، به نقاره‌زن‌ها منتقل می‌شود. احمد قوام شكوهی، پیرمردی 84 ساله است كه 64 سال از عمرش را هر صبح و شام، در نقاره‌خانه امام رضا(ع) گذرانده است. نام خانوادگی او نیز از همین كار (عمله شكوه) گرفته شده است. (همشهری جوان، ش 235)

 

ولایت عشق، اثر ماندگار تلویزیونی درباره امام رضا(ع) كه یادتان هست؟ كمتر كسی است كه نداند خواننده ترانه تیتراژ پایانی این سریال محمد اصفهانی بوده است، ولی كمتر كسی است كه بداند شعر ولایت عشق را پیام پارسا سروده و موسیقی آن كار را زنده‌یاد بابك بیات ساخته است.

 

در قدیمی‌ترین منبع درباره شهادت امام رضا(ع)؛ یعنی تاریخ یعقوبی آمده است: چون مأمون به طوس رسید، رضا علی بن موسی بن جعفر بن محمد(ع)، در قریه‌ای كه به آن نوقان گفته می‌شود، در اول سال 203 وفات كرد و بیماری آن حضرت بیش از سه روز نبود و گفته شده كه علی بن هاشم، انار مسمومی به او خورانید. (تاریخ یعقوبی، ترجمه: محمدابراهیم آیتی، ج 2، ص 471)

 

پس از یعقوبی، طبری و مسعودی نیز علت فوت امام رضا(ع) را خوردنِ انگور بیان كرده‌اند، ولی طبری هیچ اشاره‌ای به زهرآلود بودنِ آن انگور و در نتیجه مسمومیت و شهادت امام رضا(ع) نكرده است.

 

داستان ضامن آهو شدن امام رضا(ع)، داستان بسیار معروفی است، درحالی‌كه این داستان در هیچ یك از منابع تاریخی نیامده است و فقط در برخی دعاها از امام رضا(ع) با لقب ضامن و ضامن الامت یاد شده است. با این حال، این داستان چنان مشهور است كه حتی در شبه قاره هند نیز مردم با عنوان امام ضامن از امام هشتم(ع) یاد می‌كنند.

 

در میان ائمه اطهار(ع) شاعران برای امام رضا(ع) بیشتر از دیگر امامان شعر سروده‌اند؛ چراكه آن حضرت در دوره‌ای ولیعهد نیز بود و شاعران دوستدار اهل‌بیت(ع)، راحت‌تر می‌توانستند شعرهایشان را برای آن حضرت منتشر كنند. در ادبیات فارسی نیز از قدیمی‌ترین شاعران تا شاعران معاصر اشعار بسیاری برای امام رضا(ع) سروده‌اند. قدیمی‌ترین نمونه به جا مانده، شعر سنایی، پدر غزل فارسی است كه در 535 هـ .ق درگذشته است. وی قصیده‌ای طولانی در مدح امام رضا(ع) سروده كه با این ابیات شروع می‌شود:

 

دین را حرمی است در خراسان

دشوارِ تو را، به محشر آسان

 

از معجزه‌های شرع احمد

از حجت‌های دین یزدان

 

همواره رهش مسیر حاجت

پیوسته درش مشیر غفران...

 

پس از او نیز شاعران بسیاری در مدح امام هشتم(ع) شعر سروده‌اند، از جمله این غزل منسوب به حافظ:

 

قبر امام هشتم و سلطان دین رضا

از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

 

راستی هر وقت دلتان گرفت و خواستید صدای داخل حرم را بشنوید با این تلفن تماس بگیرید: 2003334 ـ 0511

 

سخن بزرگان

ابراهیم بن عباس، از همراهان امام رضا(ع) می‌گوید: همه سخنان، پاسخ‌ها و مثال‌های آن حضرت برگرفته از قرآن بود. هر سه روز یك‌بار، قرآن را ختم می‌كرد و می‌فرمود: اگر بخواهم، در كمتر از سه روز هم می‌توانم قرآن را ختم كنم، ولی هرگز آیه‌ای را تلاوت نمی‌كنم؛ مگر اینكه در معنا، شأن نزول و وقت نزول آن می‌اندیشم. (بحارالانوار، ج 49، ص 90)

 

ابراهیم بن عباس می‌گوید: ندیدم آن حضرت (امام رضا(ع))، سخن دیگری را قطع كند. آن حضرت صبر می‌كرد تا سخنان سخن‌گو به پایان رسد و هیچ‌گاه خواسته‌هایی را كه قادر به برآوردن آن بود، رد نمی‌كرد. (کشف الغمه، ج 2، ص 316)

 

امام خمینی: مأمون، حضرت رضا(ع) را با آن همه تزویر و سالوس تحت‌نظر نگه می‌دارد تا مبادا روزی قیام كند و اساس سلطنت را در هم بریزد... . اگر امام رضا(ع) نعوذ بالله درباری می‌شد، كمال عزت و احترام را به او می‌گذاشتند و دستش را هم می‌بوسیدند.

 

متن ادبی

شمع‌های خونچكانِ انا الیه راجعون

 

بر دقیقه‌های امروز چه رفته است كه شعرهای مقدس، سكوتِ سوگ در دل دارند و قلم‌های حدیث نگار، زهر فراق بر جگر.

امروز، زخم‌دار كدام پیام اندوهناك است كه رنگ تیره عزا همه جا جاری است. زمین را بنگر كه تب‌دار انگورهای فریبنده است؛

آسمان را بنگر كه اشك‌ریز مرثیه‌های رضوی است!

دنیای تمام دلدادگان، پر شده است از شمع‌های خونچكان انا الیه راجعون.

كدامین دست شفابخش می‌تواند، این‌همه آوای سوزناكِ نیشابوری را تسلا دهد؟!

تو نیز چند قدمی از خودت بیرون بیا ای دل، تا كمی از شور خالصانه عشاق را بهره ببری. می‌دانم آ‌شفته‌ای، ولی خودت را برسان تا پای آیینه‌كاری‌های مغموم و رواق‌های داغدار! در میان جماعت نیایشْ نوش، بوی روشن گریه جریان دارد. می‌دانم ای دل، رمقی در پایت نمانده، ولی هر طور شده، خودت را به آبی‌ترین دریای رئوف برسان و تلفظ روحانی زیارت‌نامه را از خدا بخواه! آغازش اشك، پایانش اشك.

 

پنجره‌ای رو به توس

كجایی؟ ای شفای عاجل! تعبیر خواب‌های گره‌گشا! تقدیر دلتنگی‌های به ستوه آمده از خویش! كجایی ای شرق شهید! امام عشق‌های آهوانه! كجایی كه امشب، مردد اندوه‌ها و خواسته‌ها و نداشته‌های خویشم؛ مردد زمین‌گیری و بی‌بالی و بی‌پر بودن. من پرواز می‌خواهم، من بی‌فاصلگی تا تو را می‌خواهم.

 

امشب پرآشوب و هنگامه‌خیزم، امشب مویه‌خوان و مرثیه‌پردازم. هر طرف شب، دامن دلم را به گوشه‌ای از آسمان تاریك سنجاق می‌كند و من از نمی‌دانم كجای اندوه، صدای جام شوكرانی را می‌شنوم كه قصد لبان تشنه تو را دارد.

 

كجایی سجاده‌نشین شام شهادت؟! كجایی خسته تمام سالیان غمخواری انسان؟! بیا دلشوره مرا قضاوت كن كه درست بلافاصله، از نام تو آغاز می‌شود و در لحظه‌های به نزدیكت رسیدن، سكوت می‌كند و لبخندِ خشنودی می‌شود. پلكی بزن به روی بغض‌های بی‌مونسم! دعاهای گریبان دریده من، امشب باید سر بر ضریح تو بگریند وگرنه، سحرگاهان، پنجره من رو به هیچ خورشید فروزنده‌ای گشوده نخواهد شد.

 

آسمان به پا خاسته است و به سمت مشرق می‌رود. ستاره‌هایش را از فرط اضطراب جا گذاشته و پابرهنه، در افق‌ها به سمت تو می‌آید. ماه، مغرب گهواره خویش را رها كرده و رهسپار خاوران امشب است. بادهایی كه خطوط تمام درخت‌ها را قطع كرده‌اند و بوی تو را به دست دارند، به خانه سرازیر می‌شوند. من چه كنم در این میان كه پریشان‌خاطر روایت اندوهم و هیچ قاصد بادپایی، دلم را و روحم را بر شانه نمی‌گیرد و به پرواز، تا جانب تو نمی‌آورد؟

استخاره تسبیح امشبم، اشارتی به تاك‌های خیانت و جنایت است. حدیث جام تلخ جفاپیشه، حدیث دعای دلگیر عجل وفات كه اجابتش را كسی به سوی مهر تو، زهر تزویر می‌آورد و تو سر تسلیم به جانب عشق فرو می‌بری و شراب شهادت می‌نوشی. امشب حرفی اگر بگویم، تمام تفصیل حادثه رنگ‌پریدگی توست، شرح گریختن فرشتگان جامه‌دریده از بهشت كه سراغ خانه تو را از خداوند بگیرند و در زمین به پرستاری خون جگر فرو ریخته به خاك، بشتابند كه دیر است و خداوند خود، سر شعله‌خیز عشق را بر دامن می‌گیرد و پیكر رشادتِ از آتش‌ها گذشته و در خون غلتیده را به منزلگاه انس خویش می‌برد.

 

هیچ كس راه به شهادت تو نداشت. تنها ادامه عشق، ادامه تو، در كرانه‌های وداع نشست و درهای خانه را قفل سكوت زد تا صدای نجوای آخرین، از این نقطه تاریخ به گوش نامحرم هیچ ادوار و قرونی نرسد. كسی چه می‌داند وصیت تو در گوش او چه بود. كسی چه می‌داند كدام راز نهفته را در سینه‌اش گذاشتی و رفتی. تنها دیوارهای بی‌حواس، گریه پایانی چشمان شبیه به هم را دیدند كه در تقرب عاشقانه‌شان، یكی ادامه دیگری بود و حدس روزهای سخت آینده خود را در جراحت رو به قبله پدر می‌دید.

 

پرده‌های سیاه سر در گریبان، پنجره‌های بی‌روزن، و خانه‌های بی‌رونق، دلتنگ سجاده و سجده تو می‌شد و مردمانِ همه در خواب، رویای روز دیگری را در سر می‌پروراندند كه گندم‌های بی‌دردسر، درو كنند و سفره‌های بی‌زحمت بیندازند و لقمه‌های بی‌لیاقت در دهان بگذارند. من كجا بنشینم در این شب عمیق؟! كجا بایستم كه جا برای دلْ آشوب من نیست. جای اضطراب من، امشب در بارگاه تسلای توست. امشب، تعلقم را به این اتاق، به این شهر انكار می‌كنم. دلشوره دارم ای بزرگ‌مرد؛ دلشوره زخم خوردن تو. مرا به خود برسان كه باید سخنی از غزل‌های نگفته را همین امشب در آغوش تو بگیرم! مرا ناگهان كن در زیارت رخساره‌ات! مرا برگزین از خیل مراثی بی‌امید و بی‌نوید! من از آن خود نیستم؛ من هدیه‌ای به گلدسته‌های توام؛ دخیلی گره خورده در گیسوان مسلم عاشقی. حتی اگر مرده بی‌سرنوشتی هستم، به نام صدایم كن كه محشور شوم در حوالی اعجاز عیسوی تو! معجزه‌ات مبارك باد بر من!

 

من اینك مصرانه، عشق را فقط و فقط در شهری می‌جویم كه نامش شبیه شهادت است. من اكنون، تنها و تنها جغرافیای خوش‌بختی را محدود به مرزهای این شهر می‌دانم؛ شهری كه در هیچ جای مسیرهای باد و بارانش، هراس بر پیكرم نمی‌وزد و بیگانگی به محض آغاز دروازه‌هایش، دست از سرم برمی‌دارد و می‌میرد؛ شهری كه آشناست، با لهجه چادر گریه‌دار من، با كفش‌های همیشه در راهم كه از هر جای دنیا راهشان به سمت این دیار كج می‌شود؛ به سمت صراط مستقیم؛ به سمت سرزمین بی‌دغدغه.

 

من این شهر را زادگاه تقدیر خویش می‌دانم؛ زادگاه آرزوها و دلخوشی‌هایم؛ بهشت خنده‌های ابدی و اشك‌های بی‌پایان؛ پردیس شفا و تهی شدن از درد و برازنده شدن برای تمام پیرهن‌های مبارك باد!

 

ای شهر! ای حریم آسوده‌خاطری! من از تو پرم، از من خالی نباش! از من رو نگردان! شانه خالی نكن كه شانه‌های من، زیر بار دل به تو بستن می‌شكند. مرا اهل حوالی این حال و هوای خجسته كن. مرا مقیم قدمت آسمان پرنده‌خیز خود بدان! مرا هم‌لهجه حاجت‌روایان این دور و بر كن. من ناشناس نیستم؛ نمك‌پرورده این خاك دامن‌گیر و این دیار دلستانم. ای سراپرده برگزیدگی! در خیابان‌های مأنوس تو، من خانه بر دوش و غریبه نیستم. خانه‌زاد كرامت سلطان این ولایتم، فراخوانده پادشاه این ملك، سرسپرده سلیمان این كبریا.

 

بالا بلند! فرمانروای قلمرو استجابت‌ها و عنایت‌ها! خودت بگو كدامین كبوتر تو اینك پس از این همه عمر، مرا نمی‌شناسد؟ كدامین كنج قصر بی‌نهایتت، نقشی از ردپای زائرانه من در خاطرات خود ندارد؟ كدامین زاویه ضریح، بی‌بوسه بغض‌های من مانده؟ بگو كجای خانه‌ات، اشكی از گریه‌های مدام من فرو نچكیده؟ بگو كدامین گره‌گاهِ دخیلْ‌زارانِ حوالی تو، انگشتان ملتمس مرا در نیافته است؟

 

تجربه‌هایی از ملكوت حضور تو در من است؛ كلماتی كه توجیه وجاهت زندگی است در چشم عالمیان؛ واژگانی كه توصیه مصلحت‌آمیز توست برای دانستن و فهمیدن خداوند. گوشه‌هایی از لیاقتِ تو را داشتن، با من است كه تنها به یمن عشق رخ داده؛ تنها به یاری دلدادگی وگرنه هرگز پای فلج مانده نیازم، به این سلامت طواف، قد نمی‌داد و صحت رؤیاهایم به تحقق‌های زودهنگام رو نمی‌كرد.

 

اینك، كبوتران مبعوث تو بر سرم گرد خوش‌بختی می‌ریزند و پروانگان از روی چادر فرشتگانی كه جارو به دستِ حیاط خانه تواند، روی صدای دعا خواندن من می‌نشینند و آمین می‌گویند. من این سعادت محض را به التماس و زاری، از خداوند خویش جاودانه و بی‌زوال طلب می‌كنم!

 

تو ای ولی نعمت حاجت به دستان بی‌سرنوشت! ای امام پابرهنگان كویر عشق! هر آنچه خارزارِ مسیر عالم را، تو پیش پایم گلستان كن كه دانسته‌ام هرگز مرا از ضمانت چشمان تو گریزی نیست. تو را كه دارم، چرا جاده‌های اشتباه، خانه‌ام را، مقصد حیاتم را از من بدزدند؟ به تو می‌اندیشم تا مشام دلم را به سمت رایحه درست‌ترین گام ببری! ‌خیالات قدیم هراس را از یاد برده‌ام، آرامش كنار تو، قدمتی بایسته‌تر دارد. تو پیش از تمام دلواپسی‌های من بوده‌ای. پس ترس‌هایم را باید به سكوت فرا خوانم.

 

برای هزارمین بار می‌گویم، سوگند به حقیقت صبر و دوام استجابت! سوگند به بی‌ریایی عشق و برملایی اشك‌های حزین! سوگند به لحظه‌ای كه بزنگاه، نیاز و عجز را در می‌یابی و بلافاصله بی‌دریغ اعجاز را رونمایی می‌كنی! سوگند به تمام رأفتِ بر من فرا رسیده‌ات! خواهش‌های مرا از تو هیچ پایانی نیست، ای حوصله پایدار خداوندی! درد مرا پایانی نیست، عشق مرا تمام نیست، نام تو را بردن، بی‌انتهاست و تو را آرزو كردن، كرانی ندارد. این راه را نهایت، صورت كجا توان بست.... (مصرعی است از حافظ شیرازی)

 

شعر

در بستر شهادت

 

در را ببند پنجره‌ها را ببند آه!

در بستر شهادت خود خفته است ماه

 

ماهی كه زهر خورده و نفرین نكرده است

حتی به بی‌مروتی جام اشتباه

 

در را ببند، هیچ‌كسی را خبر نكن!

از خیل مردمان فرو خفته در گناه

 

با آخرین نفس نفس ماهِ بستری

نامحرمند اهل شبِ اینچنین سیاه

 

در را ببند اگرچه سوسوی تلخ ماه

پیداست از ورای در و بام و پرده‌گاه...

باید یكی بیاید و با لهجه وداع

مهتاب را به سینه غربت فشارد، آه!

 

باید یكی بیاید و با اشك بستُرد

این لخته‌های خون‌جگر را ز روی ماه

 

باید یكی وصیت این شمع خسته را

دارد میان سینه سوزان خود نگاه

 

از لابه‌لای بسته درهای نیمه‌شب

خورشید، مثل معجزه آمد ز گرد راه

 

تشییع شد شهادت تنهایی پدر

بر زانوان فرزند، این بهترین گواه

 

... نفرین به روسیاهی منحوس تاك‌ها!

باید شدن به میكده گریان و دادخواه (مصراعی است از حافظ شیرازی)

 

پابوس

رنگی اگر ز صورت ناچار می‌پرد

خوابی اگر كه از سر بیدار می‌پرد

 

دلواپس مصیبت در راهِ امشب است

از جا به هر صدای دل‌آزار می‌پرد

 

ناگاه پیش چشمم آهوی مضطرب

پرواز كرده سمت تو انگار می‌پرد

 

از روی آتشی كه ز مشرق كشیده سر

شیطان به شور و هلهله صد بار می‌پرد

 

خون‌جگر شبیه كلامی نگفتنی

وای! از دهان ماه شب تار می‌پرد

 

آه این همای خونْ‌جگر، این سایه امان

ناچار، امشب از سر دیوار می‌پرد

 

عطر حرم كه گم‌شده در بوی تلخ سوگ

از شامه جماعت زوار می‌پرد

 

با بال‌های زخمی، یك قمری فلج

سمت ضریح سبز عزادار می‌پرد

 

صبح عزای توست وَ از خواب من كسی

با جامه سیاه به یك‌بار می‌پرد

 

رویای این هراس چه تعبیر می‌كند

پلك مرا كه از سر اجبار می‌پرد؟

 

نزد كبوتر تو به پابوس می‌رود

گنجشك قلب من كه به اصرار می‌پرد

 

طلیعه هشتم

هلا كه فخر زمین، خاك آستانه توست

نگاه خلق جهان، در طواف خانه توست

 

تو ای طلیعه هشتم ز نور حضرت دوست

تشعشع دلم از نور جاودانه توست

 

به آسمان بلا هر كسی شود مجروح

نگاه ملتمسش سوی آشیانه توست

 

كبوتران دل اینجا شوند دست‌آموز

تحولات دل، اعجاز آب و دانه توست

 

ببین كه ابر نگاهم ز شوق بارانی است

دخیل بسته یك لطف دوستانه توست

 

ولی نعمت من! صادقانه می‌گویم

بیا كه در دل غمگین من، بهانه توست

 

ای حضور هشتمین

 

ای ستون‌های زمین، گلدسته‌های سربلند!

ای رواق زرنگار، آیینه‌های بندبند!

 

ای مقرنس‌های چوبی، گنبد زرین كلاه!

بر سر آن آستان پرشكوه بی‌گزند

 

بر سر هفت آسمان، آن مهربان افراشته

چتری از بال كبوتر، از حریر و از پرند

 

دست او اینك پناه آهوان خسته است

بال بگشایید از شوق، آهوان در كند!

 

كفتران آسمانی هم اسیر دام او

می‌كشاند هر دلی را در رهایی‌ها به بند

 

یاد او در عمق دل‌ها می‌شكوفد همچو نور

نام او در كام جان‌ها می‌تراود همچو قند

 

ای حضور هشتمین! افتادگان غربتیم

دست ما را هم بگیر از لطف، ای بالابلند!

كبوترانه

 

گلدسته‌ات

كهكشانی است

كه سیاهی شهر را تكذیب می‌كند

پیرامون تو

همه چیز بوی ملكوت می‌دهد

كاشی‌های ایوانت

و این سؤالِ همیشه

كه چگونه می‌توان‌ آسمان‌ها را در مربعی كوچك

خلاصه كرد؟!

پنجره فولاد

التماس‌های گره‌خورده

و بغض‌هایی كه پیش پای تو باز می‌شوند

شاعری

حنجره‌اش را در باد تكان می‌دهد

و كلمات اوج می‌گیرند

تا از دست تو دانه برچینند

تازه می‌فهمیم

كبوتر بودن چه نعمتی است

 

 

داستانك

نشانه

 

نگاهی به گنبد انداختم، آهی كشیدم و در دلم گفتم: كاش می‌دانستم كه همین حالا دعایم مستجاب شده! كاش نشانه‌ای بود!

كبوتری آمد و لابه‌لای انبوه جمعیت، جلوی پایم روی زمین نشست. عجیب بود! به سمتش كه رفتم، برخلاف انتظار نترسید و فرار نكرد. راه افتادم كه بروم. كبوتر پشت سرم آمد. حیرت كردم و گفتم: كاش پرواز كنی! زیر دست و پای زائران له می‌شوی. مردی آمد و كبوتر را از زمین برداشت و به سمت گنبد پر داد، ولی پرنده دوباره برگشت و جلوی پای من فرود آمد. دوباره همان مرد كبوتر را برداشت و خواست بپراند كه دیدم پرنده معصوم، زل زده به چشمان من. انگار پیامی داشت. جلو رفتم و كبوتر را در دست گرفتم. عمیق در چشمانش زل زدم و بوسیدمش. پرنده خیالش راحت شد، پر كشید و رفت. دوباره به گنبد نگاهی كردم و یادم افتاد كه خودم از امام مهربان یك نشانه خواسته بودم.

 

هم‌نام تو

به عزت و شرف لااله‌الاالله. تابوت چوبی با آن پارچه ترمه روی جنازه‌اش، روی دست‌ها جلو می‌رود. از بست می‌گذرد و به صحن می‌رسد. صحن را می‌گردد تا طوافی هم دورِ حرم كند. حالا هفتاد، هشتاد نفری پشت تابوت راه می‌افتند و همه نگاه‌ها را به سمت خودشان می‌كشانند. یكی این وسط با بغل‌دستی‌اش پچ‌پچ می‌كند: خوش به سعادتش! می‌گن خادمِ آقا بوده.

 

وكیلم؟ شور و شوق از چهره همه‌شان می‌بارد. دختر، چادر سفیدی با شكوفه‌های صورتی انداخته روی سرش و دارد به قرآن نگاه می‌كند. قیافه پسر هم دیدنی است. كت و شلوار و پیراهن یكدست سفید. یك گل رز هم از جیب كتش بیرون زده. انگار منتظرترین آدم دنیاست تا آن بله دوست داشتنی را از دختر بشنود و خیالش راحت شود. دختر یك مكث كوتاه می‌كند و بعد: با اجازه از آقا امام رضا(ع) و پدر و مادرم، بله.

 

اشهد اَنَّ علیاً ولی الله. زن و مردی نه‌چندان جوان، كنار دربانِ حرم ایستاده‌اند و چشم‌هایشان از خوش‌حالی برق می‌زند. از شدت شور و شوق دارند بال در می‌آورند. هر دوشان هر چند ثانیه یك‌بار به پارچه سفید نگاه می‌كنند و بعد نگاهشان خیره می‌شود به گنبد طلایی. صدای نقاره كه می‌آید، مرد دست‌هایش را می‌برد بالا و خدا را شكر می‌كند. بعد رو می‌كند به همان گنبد طلایی، دست راستش را می‌گذارد روی سینه‌اش، كمی خم می‌شود، سلام می‌دهد و با صدایی بلندتر، طوری كه اطرافیانش هم بشنوند، می‌گوید: آقا! نذر خودت كرده بودمش. ممنونتم كه امروز بعد از 14 سال واسطه شدی تا خدا حاجت دلمونو بده! اولین روز آوردم پابوست كه تا آخر عمر، نوكر شما و اهل‌بیت باشه. آقا! اسمشو می‌ذارم رضا تا غلام خودت باشه. خودت نگهدارش باش!

  

داستان

بدرود كبوتر

 

هر وقت خبری از او نبود، همه می‌دانستند به پشت بام رفته است. هیچ كس دقیق نمی‌دانست كه آن بالا چه می‌كند. هر وقت كه به سراغش می‌رفتند، او را می‌دیدند كه روی بام، دراز كشیده و به نقطه‌ای دور، در لاجوردی آسمان خیره شده است. پدرش نگران او بود. فكر می‌كرد دردانه پسرش كه خدا پس از سال‌ها انتظار و به شفاعت امام رضا(ع) به آنها بخشیده، دیوانه شده است. سرانجام، یك روز صبح پس از كلی كلنجار رفتن با خودش و كنار آمدن با این موضوع كه دیگران درباره رفتن پسرش نزد دكتر روان‌شناس، چه‌ها خواهند گفت، دست علی را گرفت و به دكتر برد.

بعدازظهر، وقتی دست در دست علی كه مشتاقانه به كبوتر طوق‌دارش نگاه می‌كرد، به خانه برمی‌گشت، حرف‌های دكتر را در ذهن مرور می‌كرد كه گفته بود: عشق پرواز، در پسربچه‌های به این سن، بسیار زیاد است. البته در هریك به شیوه‌ای بروز می‌كند. در پسر شما هم به این صورت است. بهتر است برایش اسباب‌بازی‌های پرنده یا نوعی پرنده بخرید. این‌گونه حواسش را متمركز چگونگی پرواز آنها خواهد كرد. البته كم‌كم كه بزرگ شود، این عادت‌هایش را فراموش خواهد كرد.

علی كم‌كم بزرگ شد، ولی هیچ چیز را فراموش نكرد و همچنان عاشق پرواز بود. دیری نگذشت كه پدر و مادرش به دیدن او در لباس خلبانی عادت كردند. او خلبانی ماهر برای خودش بود و چنان با هواپیمایش می‌راند كه گویی مادرزاد خلبان بوده است. 

یك روز پیش از عملیاتی كه علی می‌خواست راهی‌اش شود، به خانه آمد. درحالی‌كه سر كوچك كبوتر طوق‌دارش را نوازش می‌كرد، روی لبه حوض نشست. مادر با لیوان عرق بید مشك به استقبالش آمد.

ـ چه می‌كنی؟ علی‌جان!

ـ مادر! می‌تونم یه خواهش از شما بكنم؟

ـ چی؟

ـ من به این كبوتر قول داده بودم، شب شهادت آقا اونو ببرم مشهد و توی صحن پروازش بدم تا واسه همیشه رها بشه! می‌شه شما این كار رو برام بكنی و نذاری بدقول بشم!

ـ منظورت چیه! مگه تو نمیای؟

ـ نمی‌تونم، باید برم ماموریت؛ یه مأموریت مهمه!

مادر این را كه شنید، دلش لرزید، ولی به روی خود نیاورد و گفت: خدا لعنت كنه این قوم ضالین رو، خدا به زمین سرد بزنتشون كه این‌جور جگر مارو خون می‌كنن!

علی لبخندی بر لب نشاند و گفت: حالا قبول می‌كنید؟

ـ پس نذرمون چی می‌شه؟ از وقتی كه به دنیا اومدی، نذر كردیم كه هر سال سه تایی بریم مشهد، یادت كه نرفته؟

ـ نه، معلومه كه نه. خودم امسال خیلی دلتنگ زیارتش هستم، ولی دفاع از خاك واجب‌تره!

مادر دیگر چیزی نگفت. علی می‌دانست كه او كبوترش را خواهد برد. خم شد و دست مادرش را بوسید و گفت: رفتید، سلام من رو به آقا برسونید!

مادرش از جا برخاست و به سمت آشپزخانه رفت. علی كبوتر را برداشت، در چشم‌های سیاهش خیره شد و گفت: تو هم سلام منو برسون!

چند روز بعد؛ یعنی درست همان هنگام كه كبوتر علی مقابل چشم‌های خیس پدر و مادر، بر بلندای گنبد طلایی به پرواز در آمد، خبری به مادر علی الهام شد؛ خبری كه او را همان جا به زانو در آورد. صدای شیپورهای بلند خادمان حرم از بالای مناره‌ها در گوشش می‌پیچید؛ صدای بال‌های بالگردی تیر خورده و صدای بال زدن‌های كبوتری سفید. خیره به گنبد طلایی، چیزی را زیر لب زمزمه كرد، چیزی شبیه بدرود كبوتر! 

 

آورده‌اند كه...

دو نفر خدمت امام رضا(ع) رفتند و درباره شكسته خواندن نماز از آن حضرت پرسیدند. امام به یكی از آن دو فرمود: بر تو واجب است نمازت را شكسته بخوانی؛ چون تو به منظور دیدن من آمده‌ای. و به دیگری فرمود: تو باید نمازت را تمام بخوانی؛ چون هدفت دیدار سلطان (یعنی مأمون) بوده است. (دیدار آشنا، آبان 1388، صص 8 و 9)

 

شخصی به همراه امام رضا(ع) در یكی از كوچه‌های طوس می‌رفتند كه صدای گریه و زاری به گوش رسید. شیون برای جنازه‌ای بود. امام رضا(ع) از اسب پیاده شد و به سوی جنازه رفت و با مهربانی تابوت آن مؤمن را مسح و لمس كرد و فرمود: هر‌كس [جنازه] یكی از دوستان ما را تشییع كند، از گناهان خود بیرون می‌رود، مانند روزی كه از مادر به دنیا آمده است.

 

و پس از اینكه مرده را لب قبر گذاشتند، ایشان به كنار قبر رفت، دست خود را بر سینه آن مرد گذاشت و او را به سعادت ابدی و رحمت خداوندی مژده داد! سپس فرمود: پس از این، بر تو ترس و باكی نیست!

 

از آن حضرت پرسیدند: فدایت شوم! این مرد را می‌شناسید؟ شما كه هیچ‌گاه به این محل نیامده‌اید؟

 

امام فرمود: مگر نمی‌دانی كه هر صبح و شام، كارهای شیعیان ما بر ما عرضه می‌شود. اگر در آن كارها تقصیری یافتیم، از خداوند برای صاحب آن، طلب گذشت می‌كنیم و اگر در آنها رفتار نیكو یافتیم، از خداوند برای صاحب آن شكر [و توفیق] درخواست می‌كنیم. (همان)

 

مهم‌ترین یادگار امام رضا(ع) در نیشابور، حدیث معروف سلسلة الذهب است. امام رضا(ع) به نقل از اجداد مطهرش و به نقل از خداوند متعال فرمود: لااله‌الاالله، حصار و دژ من است و آن‌كه داخل دژ من شود، از عذاب من ایمنی یابد. سپس امام با صدای بلند فرمود: بِشَرْطِها وَ شُرُوطِها وَ اَنَا مِنْ شُرُوطِها؛ [این ایمنی از عذاب در پرتو توحید] مشروط به شرطی است و من از شروط آن هستم.

 

نقل است در آن روز، حدود 20 هزار و به نقلی 24 هزار نفر قلم‌ها را از قلمدان‌ها بیرون آوردند و این حدیث را نوشتند كه به دلیل عظمت مقام سلسله افرادش به سلسلة الذهب؛ سلسله طلا معروف شده است. (محمد محمدی اشتهاردی، نگاهی بر زندگی حضرت رضا(ع)، صص 88 ـ 90)

 

امام رضا(ع) به مرد خراسانی كه هزینه سفرش را تمام كرده بود، دویست دینار عطا كرد، ولی چهره خود را نشان نداد. سلیمان جعفری از امام(ع) پرسید: چرا خود را نشان ندادید؟ حضرت فرمود: نخواستم خواری خواهش (تقاضا) را در چهره او ببینم. (اکبر دهقان، یکصد و پنجاه موضوع از احادیث اهل‌بیت، به نقل از: بحارالانوار، ج 49)

 

مردی از اهل بلخ می‌گوید: علی بن موسی الرضا(ع) كنار سفره خود تمام نوكرها و غلامان سیاه و سفید را برای صرف غذا جمع كرد. عرض كردم: بهتر بود برای نوكرها سفره جداگانه‌ای می‌گستردند. امام فرمود: آرام باش! خدای همه ما یكی است، مادر و پدر همه یكی است و پاداش و كیفر هركس به چگونگی رفتار و عملش بستگی دارد. (سفینة البحار، ماده وضع)

 

مردی از اهالی بلخ با غلام خود به زیارت مرقد شریف امام رضا(ع) آمدند. آن شخص در بالاسرِ مرقد و غلامش در پایین پای امام مشغول نماز شدند. پس از نماز هر دو به سجده رفتند و سجده آنها طول كشید. سرانجام مرد بلخی پیش از غلام خود سر از سجده برداشت و غلام را صدا زد. غلام برخاست و نزد وی آمد. بلخی به او گفت: آیا می‌خواهی تو را آزاد كنم؟ غلام گفت: آری. بلخی گفت: تو را در راه خدا آزاد ساختم و كنیزم را كه در بلخ است آزاد كردم و او را به همسری تو درآوردم، به فلان مقدار مهریه كه خودم آن مهریه را می‌پردازم و فلان باغ خود را به شما دو نفر بخشیدم و پس از شما وقف فرزندان و نسل شما باشد. غلام گریست و گفت: سوگند به خدا و به این امام همام! من نیز همین تقاضا را در سجده كردم. (عیون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 282)

 

جمعی از شیعیان از راه دور برای دیدار با امام رضا(ع) به خراسان رفتند. این گروه اگرچه شیعه بودند، به گناهانی نیز آلوده بودند. آنها یك ماه در خراسان ماندند و روزی دو بار به در خانه امام رضا(ع) می‌رفتند، ولی دربان به آنها اجازه ورود نداد. سرانجام از دربان خواستند به امام پیام دهد: ما از راه دور آمده‌ایم. اگر شما را ملاقات نكنیم، روسیاه خواهیم شد و هنگام بازگشت به وطن، نزد مردم شرمنده می‌شویم. به ما اجازه ملاقات بده! وقتی امام به آنها اجازه ملاقات داد، آنها از ایشان گله كردند. امام فرمود: اگر اجازه ندادم، برای این است كه ادعا می‌كنید شیعه حضرت علی(ع) هستید، ولی دروغ می‌گویید. شیعه علی(ع)، حسن(ع) و حسین(ع) و سلمان و ابوذر و مقداد بودند. شما مدعی هستید كه شیعه امیر مؤمنان، علی(ع) هستید، ولی در بیشتر اعمال با آن حضرت مخالفت می‌كنید. با این سخنان امام رضا(ع) آن گروه به سرعت توبه حقیقی كردند و پس از آن، امام توجه بیشتری به آنان نشان داد. (به نقل از: بحارالانوار، ج 68، صص 158 و 159)

 

روزی عده‌ای از خدمتكاران میوه می‌خوردند و آن را نیمه‌خورده دور می‌انداختند. امام رضا(ع) وقتی اسراف آنها را دید، با ناراحتی فرمود: سبحان الله! اگر شما نیاز ندارید، افرادی هستند كه نیاز دارند. آنها را به نیازمندان بخورانید! (سید حسین اسحاقی، پیشوای مهر (سیری بر زندگانی امام هشتم)، ص 108)

 

شبی امام رضا(ع) مهمان داشت. ناگهان چراغ خاموش شد. مهمانِ امام خواست چراغ را درست كند، ولی امام اجازه نداد و خود این كار را انجام داد و فرمود: ما گروهی هستیم كه مهمانان خود را به كار نمی‌گیریم. (همان، به نقل از: کافی، ج 6)

 

روزی شخصی كه امام رضا(ع) را نمی‌شناخت، در حمام از امام خواست به او كیسه بكشد. امام پذیرفت و مشغول شد. دیگران امام را به آن شخص معرفی كردند و او با شرمندگی به عذرخواهی پرداخت، ولی امام بی‌توجه به عذرخواهی او، همچنان كیسه می‌كشید و به او دلداری می‌داد و می‌فرمود: طوری نشده است. (همان، به نقل از: مناقب، ج 4)

 

كوتاه و گویا

 

مرا شفا بده از درد بی‌كسی ای مرد!

ز درد بی‌ثمری، درد نارسی ای مرد!

 

دو بال بسته عشق است و آیه كرمت

دو پای خسته عشق است و سایه حرمت

 

به یاد لطف و صفای تو سخت بی‌تابم

به شوق حال و هوای تو سخت بی‌تابم

 

 

از این كرانه اندوه‌ها مرا بطلب

شگفت! ضامن آهو! مرا، مرا بطلب

 

***

پر از طراوت نور است، آسمان طلایت

فدای لطف تو آقا و اسم خوبِ رضایت

 

چه روزها كه شكسته است بغض، پشت ضریحت

چه عقده‌ها كه گشوده است، دست گریه به پایت

 

***

می‌رسم تا صحن رازآلود چشمان شما

كوبه‌كو، منزل به منزل تا خراسان شما

 

بی‌پناهم، خسته‌ام، دریاب ای مولای من

كم از آهو نیستم آقا! به قربان شما

 

باز می‌لرزد درون سینه آهوی دلم

ضامن آهو! دو دست ما و دامانِ شما

 

***

كسی قدم به حرم بی‌مدد نخواهد زد

بدون واسطه دم از احد نخواهد زد

 

گدای كوی رضا شو كه این امام رئوف

به سینه احدی دست رد نخواهد زد

 

هرچند حال و روز زمین و زمان بد است

یك تكه از بهشت، در آغوش مشهد است

 

 

حتی اگر به آخر خط هم رسیده‌ای

آنجا برای عشق، شروعی مجدد است

 

ای علی موسی الرضا، ای پاكمرد یثربی، در طوس خوابیده!

من تو را بیدار می‌دانم

زنده‌تر، روشن‌تر از خورشید عالمتاب

از فروغ و فر و شور زندگی سرشار می‌دانم

این غمین همشهری پیر غریبت را

كه دلش تاریك‌تر از خاك

 

 

یا علی موسی الرضا، دریاب!

در آن سرای صمیمی

اگرچه غریبی

مأیوس مباش

كه شفاعت را هركه باشی

 

از آهو سزاوارتر

تا درگه تو قبله راز است رضا

ما را به سویت روی نیاز است رضا

 

گردد درِ كعبه باز، سالی یك بار

این كعبه درش همیشه باز است رضا

 

هر كس كه پناهنده به این در گردد

ایمن ز خطر، به لطف داور گردد

 

یك عمر محال است كه از كوی رضا

با دست تهی گدای او برگردد

 

 

هر آنكه درد غریبی كشیده در دوران

بگو بیا و ببین حالت رضای غریب

 

نه مادری است كه او را چو جان به برگیرد

نه خواهر است كه افغان كند برای غریب

 

ای كه بر خلق عالم امیری

در عطا و كَرَم بی‌نظیری

 

سر نهادم به خاك تو امروز

تا كه فردا تو دستم بگیری!

 

ای كه عاجز، خرد از وصف مقام تو بُوَد

وی كه چشم همه بر رحمت عام تو بُوَد

 

هر سحرگه كه ز مشرق به در آید خورشید

پی تعظیم تو و بهر سلام تو بُوَد

 

هر كه بر درگهت آید نرود دست تهی

جود و احسان و كرم كار مدام تو بُوَد

 

به نشابور، حدیثی تو بخواندی و هنوز

گوهرِ گوشِ بشر، دُرّ كلام تو بود

 

 

دامن ضامن آهو مده از دست كه او

دوست را ضامن و فریادرسِ روز جزاست

 

در دبستان رضا درس فضیلت آموز

كه دبستان رضا مكتب تسلیم و رضاست

 

ای غریبی كه ز جد و پدر خویش جدایی

خُفته در خاك خراسان، تو غریب‌الغربایی

 

آه از آن دم كه ز سوز جگر و حال پریشان

ناله‌ات گشت بلند: آه! تقی‌جان به كجایی؟!

 

من كیستم؟ گدای تو یا ضامن‌الحجج!

شرمنده عطای تو یا ثامن‌الحجج!

 

از كار ما گره نگشاید كسی، مگر

دست گره‌گشای تو یا ثامن‌الحجج!

 

ای سند نجات من، ولایت تو یا رضا

صحن نو و عتیق تو، كعبه و كربلا رضا

در آفتاب صحن تو، اگر دمی بایستم

 

به سایه بهشت هم، نیازمند نیستم

خواهی اگر ای دل كه شود مشكلت آسان

 

در برزخ و در حشر نباشی تو هراسان

بگشای به درگاه رضا دست گدایی

 

بنشین به در خانه سلطانِ خراسان

 

حریمت

 

بیكرانه‌ترین مأمن عشاق است

ای شرط قلعه ایمان!

 

و در برابر نورت

آسمان هزاران خورشید

 

كاسه باژ گونه‌ای است، عاری از فروغ

این سلام عاشقانه را بپذیر!

 

اماما! آفتاب شهر طوسی

 

كند خورشید با تو دیده‌بوسی

بگیرد پرتو از نور وجودت

 

همی داند كه تو شمس‌الشموسی

 

ای نگاهت تجلی اشراق!

زائر خسته نگاه توام

 

چون كبوتر دلم به این شاد است

روز غربت كه در پناه توام

 

***

درمانگه درد هر طبیبی ای دوست

دل‌های شكسته را شكیبی ای دوست

 

تو دست نیاز از غریبان گیری

با‌ آنكه خودت نیز غریبی ای دوست

 

***

چون آینه‌ای زدم شكستم دل را

تا مهر تو گیرد از دو دستم دل را

 

از بس دل بی‌قرار، آرام نداشت

بر پنجره‌ات دخیل بستم دل را

 

***

كتابستان

شاید عجیب باشد، ولی حقیقت است كه در حوزه كتاب، كار چندانی برای امام رضا(ع) صورت نگرفته است. آمار كتاب‌ها به خوبی نشان‌دهنده این حقیقت است. شاید برای تحقیق و جست‌وجو نخستین كتاب‌خانه‌ای كه بتواند در این زمینه به ما كمك كند، كتاب‌خانه آستان قدس رضوی باشد. (كتاب‌خانه مركزی)

 

این كتاب‌خانه با یك میلیون و دویست هزار عنوان كتاب، فقط 126 عنوان كتاب درباره امام رضا(ع) دارد. (ردیف دیویی 957/297 كتاب‌خانه، به كتاب‌های امام رضا(ع) اختصاص دارد قفسی 6 طبقه با 126 عنوان كتاب) با این مقدمه، نگاهی اجمالی داریم به برخی كتاب‌ها كه در این زمینه نوشته شده است.

 

1. تاریخی

عیوُن اخبارِ الرضا (به معنای سرچشمه‌های امام رضاشناسی). این كتاب از منابع اولیه و از متون بسیار قدیمی درباره امام رضا(ع) است. نویسنده آن، شیخ صدوق یا ابن بابویه (وفات 381 ه‍ . ق و مدفون در شهر ری) است. شیخ صدوق در این كتاب، همه اخبار قدیمی و دست اول درباره امام رضا(ع) را نقل و عرضه كرده است. قدیمی‌ترین نمونه تاریخ‌نگاری تك‌نگاری را (البته به جز سیره‌های پیامبر اكرم) عرضه كرده است. این كتاب، دربردارنده اطلاعات كاملی درباره امام رضا(ع) از جمله متن مناظره‌های آن حضرت با علمای ادیان دیگر یا شرح احوال معاصران امام رضا(ع) است.

تنها مشكل كتاب این است كه مطالب گاه چند بار تكرار شده‌اند و گاه دو مطلب مرتبط با هم، با فاصله زیاد آمده‌اند.

در سال‌های اخیر (1372) این كتاب با تصحیح انتقادی و ترجمه حمیدرضا مستعید و علی‌اكبر غفاری (انتشارات صدوق) به بازار آمده است.

 

2. پژوهشی

الف) جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا(ع) از مدینه تا مرو

جلیل عرفان‌منش، بنیاد پژوهش‌های آستان قدس رضوی، 1375، 270 صفحه.

نویسنده این كتاب، افزون بر بررسی منابع تاریخی، به بسیاری از شهرها و روستاهایی كه احتمال داده است در مسیر حركت امام رضا(ع) بوده باشند، سر زده و مجموعه‌ای از تصاویر یادمان‌های امام رضا(ع) در ایران را نیز در پایان كتاب آورده است.

 

این تحقیق كه توانسته مسیر حركت امام رضا(ع) را با محاسبه دقیق مسافت‌ها، به كیلومتر روشن كند، برنده جایزه كتاب سال 1376 شده است.

 

ب) آیینه مهر (نگاهی به القاب امام علی بن موسی الرضا(ع))

محسن رجبی، بنیاد پژوهش‌های آستان قدس رضوی، 1387، 36 صفحه، پالتویی.

این كتاب اگرچه از نظر تعداد صفحات كم حجم است، حجم بالایی از اطلاعات را دارد. در این اثر درباره شش لقب مشهور امام رضا(ع)؛ ثامن‌الائمه، رضا، رئوف، ضامن آهو، عالم آل محمد و غریب و 43 لقب غیر مشهور آن حضرت بحث شده است.

 

در این كتاب می‌خوانیم این قول معروف كه مأمون به امام لقب رضا داده، درست نیست و آن حضرت پیش از پذیرفتن ولایت‌عهدی نیز این لقب را داشته است.

 

ج) امام رضا(ع) و ایران

سید حسین حر، نشر معارف، 1383، 176 صفحه.

موضوع این كتاب، ماجرای معروف ولایت‌عهدی امام رضا(ع) و دلایل پذیرش آن است. در این كتاب می‌خوانیم، امام رضا(ع) از پذیرفتن ولایت‌عهدی، چه هدفی را دنبال می‌كرده و پذیرش ولایت‌عهدی چه دستاوردهایی برای شیعه داشته است.

 

د) سیره امام رضا(ع)

امیرمهدی حكیمی، دفتر نشر اسلامی، 1382، 74 صفحه.

موضوع این كتاب، درباره شیوه زندگی اخلاق امام رضا(ع) است. البته نویسنده در فصل راویان طلایی درباره راویان حدیث معروف سلسلة الذهب سخن گفته است.

 

هـ) زندگی سیاسی هشتمین امام(ع)

جعفر مرتضی حسینی، ترجمه: سید خلیل خلیلیان، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1377، 230 صفحه.

تفاوت این كتاب با كتاب امام رضا(ع) و ایران در این است كه در آن، موضوع ولایت‌عهدی امام رضا(ع) از دیدگاه خلفای عباسی و سیاست‌های آنها تحلیل شده است، درحالی‌كه در كتاب امام رضا(ع) و ایران موضوع از دیدگاه منابع شیعیان بررسی و بیان شده است.

 

و)‌ پرسمان رضوی

محمدباقر پورامینی، معاونت تبلیغات آستان قدس رضوی، 1387، چهار جلد، 90 صفحه.

این كتاب شاید جوان‌پسندترین پژوهش صورت گرفته درباره امام رضا(ع) باشد. این اثر ارزشمند، مجموعه 144 پرسش و پاسخ است، در آن به چهار موضوع حیات امام، مقام امام، حرم امام و كلام امام پرداخته شده است.

 

ز) علی بن موسی؛ امام رضا(ع)

مرضیه محمدزاده، انتشارات دلیل ما، 1384، 830 صفحه.

اگر بخواهیم كتابی درباره امام رضا(ع) بخوانیم كه همه موضوعات مربوط به آن حضرت را دربرداشته باشد، این كتاب حجیم و مفصل، گزینه مناسبی است. نویسنده در این كتاب، مطالب را با دقت بالایی بیان كرده و برای هر مطلب چندین سند آورده است.

 

ح) تحلیلی از زندگانی امام رضا(ع)

محمدجواد فضل‌الله، ترجمه: سید محمدصادق عارف، بنیاد پژوهش‌های آستان قدس رضوی، 1365، 326 صفحه.

ویژگی منحصر به فرد این كتاب، پرداختن به نظریه‌های علمی و فلسفی امام رضا(ع) است. برای مثال، در این كتاب خلاصه بسیار خوبی از مناظره‌های امام بیان شده، همچنین آمده است امام فقط چهار مناظره داشته و مناظره منسوب به امام و مأمون، جعلی و ساختگی است. این كتاب ترجمه‌ای روان دارد. ازاین‌رو، تاكنون 15 بار تجدید چاپ شده است.

 

3. داستانی

الف) سری كه درد می‌كند

سید مهدی شجاعی

در یكی از داستان‌های این كتاب به نام لوطی‌گری، چند لوطی هوس رفتن به مشهد می‌كنند، ولی یكی از لوطی‌ها تصمیم می‌گیرد خودش به تنهایی به مشهد برود كه در این سفر ماجراهایی برایش رخ می‌دهد. در بخشی از این داستان آمده است: اسم گروه‌مان را گذاشته‌ایم هشل ـ هفت، برای اینكه جمعاً هشت نفر بودیم، ولی اغلب اوقات یكی‌مان به یك دلیل غایب است و همیشه جمعمان در برزخ بین هفت و هشت تلو می‌خورد.

 

بیشتر بودیم، حدود بیست نفر بودیم، ولی طی سالیان سال و گذر حوادث، بچه‌ها یكی یكی آب رفتند و همین هشت نفر ماندیم... . تنها چیزی كه ما را به هم پیوند می‌دهد، رعایت آداب رفاقت و رسم و رسومات الواطی است....

 

ب) ماه غریب من

مجید ملا محمدی

این كتاب داستان، درباره زندگی امام رضا(ع) و برای رده سنی نوجوان نوشته شده است. مجید ملامحمدی، در این كتاب، در چهار فصل و چندین بخش، زندگی امام رضا(ع) را به صورت چندین داستانك تعریف می‌كند.

 

ج) ستاره من

ناصر نادری

در نخستین صفحه این كتاب می‌خوانیم: مردی از اهالی خراسان به امام رضا(ع) گفت: پیامبر را در خواب دیدم. ایشان فرمود: ستاره من در خاك شما غروب می‌كند. امام رضا(ع) فرمود: من ستاره او هستم.

این كتاب شامل 40 قصه كوتاه از زندگی امام رضا(ع) است كه می‌توان آن را یك ساعته مطالعه كرد.

 

د) عشق هشتم

كمال السید، ترجمه: حسین سیدی.

این كتاب، داستان زندگی امام رضا(ع) و حضرت معصومه(س) است كه در نخستین دوره انتخابات كتاب سال رضوی، رتبه اول را كسب كرده است. عشق هشتم، نثری آهنگین دارد.

 

منبع: مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما - اشارات 141

 

مديريت    
علوی     

ارزشيابى

ارزشيابى شايستگى كاركنان و سنجش عملكرد آنان ، يكى از وظايف مديران به ويژه مديران منابع انسانى است . به طور كلى در هر سازمان عده اى تعهد بالايى نسبت به سازمان داشته و براى دستيابى به اهداف مؤ سسه از هيچ كوششى فروگذار نمى كنند. در مقابل اين ها، تعدادى نيز تعهد چندانى در اين زمينه ندارند و تلاش قابل قبولى براى دستيابى به اهداف سازمان از خود نشان نمى دهند.
از وظايف مهم يك نظام ادارى مؤ ثر و كارآمد، تفكيك بين اين دو گروه از كاركنان سازمان است ؛ زيرا يكى از عوامل اساسى كه انگيزه هاى ارزشمندانه را در افراد تحكيم كرده و رشد مى دهد، ارزش گذارى كار آنان و رفتار مناسب و معقول با آن ها نسبت به عملكرد آنان مى باشد.
امام على (ع ) در عهدنامه خود به مالك اشتر، وى را به ارزشيابى كاركنان و فرق گذاشتن ميان آنان بر مبناى عملكردشان ترغيب مى كند، و عواقب ناخوشايند تفكيك قائل نشدن ميان كاركنان خوب و بد را متذكر شده و مى فرمايد:
و لا يكونن المحسن و المسى ء عندك بمنزلة سواء، فان فى ذلك تزهيدا لاهل الاحسان فى الاحسان و تدريبا لاهل الاساءة و اءلزم كلا منهم ما اءلزم نفسه ؛ (1) هر گاه نبايد افراد نيكوكار در نيكى هايشان بى رغبت شوند، و بدكاران در عمل بدشان تشويق گردند؛ و هر كدام از اين ها را مطابق كارش پاداش بده .
اگر در سازمان نظام درست و كارآمدى براى ارزشيابى افراد وجود نداشته باشد و يا عملكردها و فعاليت ها به صورت صحيح و دقيق ارزشيابى نشوند، كاركنان سازمان انگيزه اى براى تلاش و كوشش جهت دستيابى به اهداف سازمان نخواهند داشت ، در نتيجه سازمان از دستيابى به اهداف و انجام دادن ماءموريت هاى خود باز خواهد ماند. البته وجود هر نوع نظام ارزشيابى نمى تواند براى سازمان مناسب باشد؛ بلكه مطلوب و مناسب نبودن سيستم ارزشيابى نيز مشكلاتى براى سازمان به وجود خواهد آورد؛ به طورى كه اگر مشكلات آن بيش تر از فقدان ارزشيابى نباشد، كم تر از آن نخواهد بود. بنابراين ، نظام ارزشيابى براى اثر بخش بودن بايد داراى ويژگى هايى باشد. در نگاه امام على (ع )، برخى از ويژگى هاى نظام مطلوب براى ارزشيابى كاركنان را مى توان اين موارد دانست : ارزشيابى دقيق و عادلانه باشد؛ تلاش و كوشش هر فرد به همان مقدار كه هست محاسبه شود، نه كم تر و نه بيش تر؛ سعى و اهتمام افراد به يكديگر نسبت داده نشود؛ ارزشيابى فراگير و شامل همه اعضاى سازمان باشد؛ در ارزشيابى ، هم نقاط قوت آنان مورد نظر باشد و هم نقاط ضعف ؛ و سرانجام اين كه شخصيت افراد بر ارزشيابى آنان تاثير نگذارد، بلكه عملكرد واقعى هر شخص ملاك اصلى ارزشيابى باشد.
و لا يدعونک شرف امرى الى ان تعظم من بلائه ما كان صغيرا، و لا ضعة امرى الى ان تستصغر من بلائه ما كان عظيما ؛ (2) همانا شرافت و آبروى كسى باعث نشود كه كار كوچك و كم ارزش او را بزرگ و پرارزش بشمارى ؛ و حقارت و كوچكى كسى موجب نگردد كه خدمت پرارج او را كوچك به حساب آورى .


گزينش و انتخاب
از وظايف اصلى و مهم مدير، گزينش و انتخاب منابع انسانى كار آمد براى سازمان است . انتخاب درست و مناسب افراد براى مشاغل مختلف در سازمان ضرورتى انكارناپذير است ؛ چرا كه نيروهاى انسانى بازوان فكرى و اجرايى سازمان ، و ركن مهم دستيابى به اهداف هستند، و موفقيت در انجام دادن وظايف و ماءموريت هاى مورد نظر با استفاده از خدمات افراد شايسته و توانمند امكان پذير است . بنابراين ، در صورتى كه گزينش و انتخاب كاركنان به صورت مناسب انجام نشود و افراد بدون شايستگى و توانمندى برگزيده شوند؛ نه تنها سازمان را در دستيابى به اهداف و انجام دادن وظايف سازمانى يارى نمى دهند؛ بلكه خود به عنوان مانعى بزرگ بر سر راه موفقيت سازمان قرار مى گيرند، و باعث به هدر رفتن فرصت ها و هزينه هاى ارزشمند سازمان مى شوند.
اهميت گزينش و نقش ويژه نيروهاى انسانى در سازمان تا آن جاست كه امام على (ع ) شايسته سالارى را به عنوان ركن اساسى و محور اصلى گزينش مطرح كرد، و معيار انتخاب افراد را تخصص و تعهد آنان مى داند، و از گزينش افراد بر اساس وابستگى هاى كارگزار بودن در حكومت اسلامى ، امانتى است كه بايد به اهلش سپرده شود، كسانى كه شايستگى و توانمندى آن كار را داشته باشند. آن حضرت به مالك اشتر مى فرمايد:
فول على امورك خيرهم ؛ (3) پس كارها را به بهترين آنان واگذار كن .
بهترين ، و شايسته ترين فرد برا احراز مشاغل مختلف از نگاه امام على (ع )، كسى است كه از يك سو تخصص لازم در مورد آن شغل را داشته باشد، و از سويى ديگر از ويژگى هاى مثبتى مثل ديندارى ، پاكى و صلاحيت خانوادگى ، حيا و امانتدارى بهره مند باشد. آن حضرت در اين مورد مى فرمايد:
و توخ منهم اهل التجربة و الحياء، من اءهل البيوتات الصالحة و القدم فى الاسلام ؛ (4) از ميان آن ها افرادى را كه اهل تجربه ، و حيا و پاكدامنى ، و از خانواده هاى شايسته بوده ، و در اسلام پيشگام ترند، انتخاب كن .
بر اساس توصيه هاى مؤ كد امام على (ع ) مديران و مسئولان نظام اسلامى حق ندارند كه مشاغل دولتى را بر اساس وابستگى هاى خانوادگى يا سياسى تقسيم كنند. آن ها مجاز نيستند كه امور اجرايى مردم را به كسانى واگذار كنند كه اصالت خانوادگى ندارند، و از فضايل و كرامت هاى اخلاقى به دور هستند. همچنين حق ندارند از كسانى كه از توانايى ، تخصص ، تقوا و تعهد لازم برخوردار نيستند، در كارها و مشاغل مختلف سازمان ها و نهادهاى نظام اسلامى بهره گيرند؛ زيرا مديريت و مسئوليت امانت بسيار مهمى است كه بايد به افراد شايسته و متخصص سپرده شود. كسانى كه بدون داشتن شايستگى هاى لازم ، خود را در مقام اداره امور قرار مى دهند، و يا آن هايى كه افراد فاقد شايستگى و اهليت را براى اداره كارها انتخاب مى كنند، خيانت بزرگى مرتكب شده و اسباب نابودى خود و سازمان را فراهم مى آورند.
----------------------------------------
(1) نهج البلاغه ، نامه 53
(2) همان
(3) همان
(4) همان

 

جمله      
 مديريتی
    

راز پیشرفت

 

راز پيشرفت، در آغاز كردن است

 و راز آغاز کردن در آن است که :

وظایف سخت و پیچیده خود را به وظایف کوچکی که قابل مدیریت کردن باشند ، بشکنید

 و سپس از اولین آغاز کنید .

  مارک تواين

 

حدیث      
مديريتی    

 

محبت به مستمندان

رسول الله (صلى الله عليه وآله) فرمودند:

 أمَرَني رَبّي بحُبِّ المَساكينِ المُسلمينَ (مِنهُم)


 خدايم مرا به دوست داشتن مسلمانان مستمند فرمان داده است.


 (الكافي : 8 / 8 /1 )

 

طنز       
مديريتی    

کرهٔ الاغ

 

عده ای سارق بر سر کاروانی ریختند.

 یکی از افراد کاروان، زیر شکم الاغی قایم شد.

 دزد او را دید و به او گفت : این جا چه می کنی؟

 مرد گفت: کرّه این الاغم.

 دزد خندید و گفت: اما این الاغ نر است.

مرد گفت: چون مادرم مرده پیش پدرم هستم. 

 

حکايت     
مديريتی    

كدام را سوار می ‌كنید؟

  

متن حكایت

یك شركت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه یک پرسش داشت. پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یك پیرزن كه در حال مرگ است. یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. یك خانم/آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یكی از این سه نفر را سوار كنید. كدام را انتخاب خواهید كرد؟ دلیل خود را شرح دهید. 

پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید.

 

؟! 

؟! 

؟! 

؟! 

؟!

؟!

 

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

شما باید پزشك را سوار كنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است كه می‌توانید جبران كنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌ تان را سوار كنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید.

از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

سوئیچ ماشین را به پزشك می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.

-------------------------

شرح حكایت

همه می‌پذیرند كه پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچكس در ابتدا به این پاسخ فكر نمی‌كند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خود را (ماشین) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور كرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم.

تحلیل فوق را می‌توانیم در یك چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم: در انواع رویكردهای تفكر، یكی از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبی است كه در مقابل تفكر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد. در تفكر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود، استفاده می‌كند و قادر نمی‌گردد از زوایای دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل كند. تفكر جانبی سعی می‌كند به افراد یاد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكنی كرده، مفروضات و محدودیت ها را كنار گذاشته، و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه كنند.

در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم. شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش، قلباً رضایت داشته باشند كه ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دلیل آن این است كه به صورت جانبی تفكر نمی‌كنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را كنار نمی‌گذارند. اكثریت شركت‌كنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند كه باید یك نفر را سوار كنند و از این زاویه كه می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند.

 

تکنيکهای     
موفقيت     

۷ مانع موفقیت

 

۱) پشت گوش‌ اندازی

افرادی که علامت مزمن این "بـیـمـاری" در آنها دیده میشود، مایلند با این جملات توجیه کننده که " تمام کردنش کاری نخواهد داشت" و یا "نگران نباش، وقت برای انجام دادنش بسیار است"، کارها و وظایف‌شان را برای همیشه از سر خود باز کرده و به تعویق بیندازند.